<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>محمود طياري</title>
	<atom:link href="http://tayari.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tayari.ir</link>
	<description>نويسنده، شاعر، نمايشنامه‌نويس</description>
	<pubDate>Thu, 22 Jul 2010 07:14:57 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.2</generator>
	<language>fa</language>
			<item>
		<title>یادداشتی بر اجرای نمایش گوسفند دوخان</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=532</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=532#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 14:52:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=532</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #800000;"><span style="color: #ff0000;">یادداشتی از محمود طیاری، پیرامون نمایش «گوسفند دوخان»<br />
</span><br />
چوپانی در میان تپه‌های علفی، از پی برّه ی گمشده‌ی خود است؛ «میرزا» در سایه روشن صبح، بر او نهیب می‌زند. نام خود می‌گوید و نشانِ او می‌پرسد.<br />
هیمنه‌ی‌ میرزا و صولت و آوازه‌ی نام او، چوپان را آشفته خاطر می‌کند. او بیمِ جان خود دارد. اما میرزا می‌گوید: « هر که را بر نان و آب تو طمع نباشد، جانت از او در امان خواهد بود!»<br />
و برّه را که یافته است به چوپان می‌دهد و با او به چاشت می‌نشیند.<br />
چوپان خوفِ قشون شاهی را دارد و از همدمی با میرزا پرهیز می‌کند.<br />
او زنی در خانه دارد «نی نواز» و بی‌نیاز، و چون در نی بدمد، چوپان، دزدان را با آن رد می‌گیرد. چوپان که آوازه‌ی میرزا را در دل کوه نیز شنیده، دمسازی‌اش را با تفنگ، ناساز دانسته؛ و راز آن می‌جوید.<br />
میرزا می‌گوید: «گرگان چون به گله زنند، تو چه می‌کنی؟»<br />
چوپان: « آنها را می‌کشم!»<br />
میرزا: « سرکردگان شاهی، همان گرگان شبانگاهی‌اند؛ علوفه خوار مردم اند؛ اما تیغ برگلوی‌شان می‌گذارند!»<br />
آن دو، میرزا و چوپان، در کار درکِ یکدیگر- اند که صدای نی‌ی زنِ چوپان شنیده می‌شود، که حاکی از کمک طلبی اوست: چون دزدان به خانه‌ی چوپان- که آن سوی تپه، پایین نیزارها است، شبیخون زده، هرچه برجای بوده، به غارت برده- اند؛ اما صدای باد، بخشی از صدای نی را با خود می‌برد و مانع آن می‌شود که چوپان خطر را احساس کند. او تنها یک بار از میرزا می‌پرسد:« آیا تو چیزی نمی شنوی؟» که میرزا با گوشی سپرده به باد، می‌گوید: « من جز بع بعِ گوسفندانی چند، چیزی نمی‌شنوم!» و دوباره به گفتگو می‌نشینند و اوضاع سیاسی آن زمان، اشغالِ دو سوی ایران، روس‌ها در شمال، انگلیسی‌ها در جنوب – و منطقه ی مرکزی خنثی و بی‌طرف – در چند دیالوگ بازتاب می‌یابد.<br />
میرزا که عازم کوه است، و دل نگران سرنوشت و گردش‌ زمانه ی خویش و ناخویش، با نگاهی به توده‌های ابر پراکنده، شترانی در آسمان می‌بیند که با بار پنبه به هرطرف می روند؛ که معنای کنایی‌ی آن را چوپان، با دیالوگِ « زمستان سختی در پیش است.» باز می کند؛ و با یاد برّه‌های گمشده‌ی میرزا، دمی در نی، می دمد!<br />
این همان آهنگی است با حس و ریتم و درد  و درکِ مشترک، که لحظاتی پیش، شنیده می‌شده؛ که آن دو را تذکاری بر آن نبوده؛ و معادل مفهومی آن، این است:<br />
« دزدانا بامونا / دزدان آمده اند<br />
درّانا ، خورّانا / درنده و خرناس کنان<br />
سبیلانا تیزانا / سبیل ها تیز<br />
چشمانا هیزانا / چشم ها هیز<br />
زاکانا ترسانا / بچه ها را ترسانده اند<br />
زهله انا ترکانا / زهره هاشان را ترکانده اند<br />
میرزا ، آی میرزا، آی میرزا<br />
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!<br />
-<br />
خندانا / خندان<br />
رقصانا / رقصان<br />
دستانا چوبانا / توی دست هاشان چوب<br />
پاهانا کوبانا / پاکوبان<br />
شیرانا دوشانا/ شیر ها را دوشیده<br />
ماستانا خوردانا / ماست ها را خورده<br />
گلهّ انا بردانا / گلّه ها را برده اند!<br />
میرزا، آی میرزا، آی میرزا، آی میرزا<br />
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!(۱)<br />
در لحظات پایانی نمایش، پسرکی روستایی، سرآسیمه و ترس خورده، از راه می‌رسد و خبر فاجعه را می‌دهد:<br />
« عموجان، اوی عمو جان! دزد زده به خانه تان، به داد زن عموجان برس&#8230; خانه خراب شدیم همه مان، چپاول کردن مان.هیچ برجای نمانده ، اوی عمو جان!»<br />
که میرزا با تفنگ، برق آسا به پشت نیزار‌ها می‌زند و صدای چند تیر پیاپی شنیده می‌شود: و این ، یعنی اعلام حضور جنگلی میرزا!<br />
&#8212;&#8212;-<br />
واما: </span></strong><span id="more-532"></span><br />
<strong><span style="color: #800000;">۱)    در دستور صحنه، این آهنگ به شیوه ی هم سرایی و کُر آمده، که صاحب نام موسیقی اصیل گیلان ، فریدون پوررضا، آن را تنظیم و رهبری کرده است.<br />
-<br />
گوسفند دوخان: به معنی « جمع خوانی و فراخان گوسفندان» که نیزنام آهنگی است فولکلوریک، و بخشی از آن را استادان موسیقی ایران- از جمله استاد ابوالحسن خان صبا - اجرا کرده اند.<br />
-<br />
گوسفند دوخان، نزدیک به روایت « محمود ، آی محمود (۲)  » است، که شاعر و یار جنگلی میرزا، حسین کسمایی ، شعر آن را سروده، مایه اصلی و ابیاتی چند از آن ، در متن نمایش تک پرده  «گوسفند دوخان»، و در روایت تالش‌ها هم حکایتی با خود دارد، که بخشی از آن، در این نمایش ، و آواز نیِ – زن ِچوپان آمده است!<br />
-<br />
«گوسفند دوخان»، اپیزود اول از دو نمایش من است، که آن بخش دیگر، « درخت غار» نام دارد، و اجرای آن ، پهلوانی دیگر، با پوستی در گذر از به دباغ خانه، می‌طلبد!<br />
۲- این روایت را فقط چند بار ، در ۶ یا ۷ سالگی ، از زبان مادر،<br />
به گوش دارم!  و در ترجیع بند شعر، جز نام خود ، اسمی از میرزا نشنیده ام!<br />
محمود طیاری<br />
رشت  - آذر ۱۳۷۲<br />
</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=532</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>در باره ی خروس بال طلا</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=520</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=520#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 07:28:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[معرفي كتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=520</guid>
		<description><![CDATA[نایاب
&#8212;&#8211;
پشت جلدِ خروس بال طلا، که به قلم زنده‌یاد  نادر ابراهیمی به سال ۶۹ تحریر، به ‌اهتمام شرکت همگام با کودکان و نوجوانان، به تیراژ ۱۵۰۰۰ نسخه، منتشر ، در همان سال نایاب شد.


در  باره‌ی نویسنده 
محمود طیاری، یکی از سرشناس‌ترین و دوست داشتنی‌ترین چهره‌های ادبی معاصر شمال ایران است.
آثار محمود طیاری، بدون هیچ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_522" class="wp-caption aligncenter" style="width: 309px"><a href="http://tayari.ir/wp-content/uploads/2010/07/scan0006.jpg"><img class="size-medium wp-image-522" title="scan0006" src="http://tayari.ir/wp-content/uploads/2010/07/scan0006-299x300.jpg" alt="روی جلد کتاب کودکان خروس بال طلا؛ نوشته محمود طیاری" width="299" height="300" /></a><p class="wp-caption-text">روی جلد کتاب کودکان خروس بال طلا؛ نوشته‌ی محمود طیاری</p></div>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;"><strong>نایاب<br />
&#8212;&#8211;</strong></span><strong></strong></p>
<p><span style="color: #993300;"><strong>پشت جلدِ <span style="color: #ff0000;">خروس بال طلا</span>، که به قلم زنده‌یاد  <span style="color: #ff0000;">نادر ابراهیمی</span> به سال ۶۹ تحریر، به ‌اهتمام شرکت همگام با کودکان و نوجوانان، به تیراژ ۱۵۰۰۰ نسخه، منتشر ، در همان سال نایاب شد.</strong></span></p>
<div id="attachment_526" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://tayari.ir/wp-content/uploads/2010/07/scan0019.jpg"><img class="size-medium wp-image-526" title="scan0019" src="http://tayari.ir/wp-content/uploads/2010/07/scan0019-300x295.jpg" alt="" width="300" height="295" /></a><p class="wp-caption-text">تصویری از متن کتاب</p></div>
<p style="text-align: center;"><strong><br />
</strong></p>
<p><strong><span style="color: #800000;"><span style="color: #ff0000;">در  باره‌ی نویسنده </span></span></strong></p>
<p><strong>محمود طیاری، یکی از سرشناس‌ترین و دوست داشتنی‌ترین چهره‌های ادبی معاصر شمال ایران است.<br />
آثار محمود طیاری، بدون هیچ تردیدی، ضمن ایرانی بودن، سرشار است از عطرشمال، و رنگامیزی‌های شمال، و نیز غم‌ها و شادی‌های مردم خوب شمال.</strong></p>
<p><a href="http://tayari.ir/wp-content/uploads/2010/07/scan0007.jpg"><img class="size-medium wp-image-524 alignleft" title="scan0007" src="http://tayari.ir/wp-content/uploads/2010/07/scan0007-300x288.jpg" alt="" width="199" height="191" /></a></p>
<p><strong> شاید ما که پرورش یافته‌ی شمال میهن هستیم، این عطر و رنگ آمیزی غریب را با این شدت احساس می‌کنیم، و مردم سایر نقاط ایران، مانند ما، گرفتار تصویر‌های ساده و زیبای شمالی طیاری نشوند، اما به هر حال، گمان نمی ‌برم که از میان ِایران گشتگان و آشنایان با شمال، کسی بتواند اصالت آثار طیاری را انکار کند.</strong></p>
<p><strong> سازمان همگام با کودکان و نوجوانان، سربلند است که یکی از آثار زیبا، ساده، مهربان و آهنگین محمود طیاری را برای کودکان منتشر می‌کند.</strong></p>
<p><strong></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=520</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نگاه آسمانی</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=518</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=518#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Jun 2010 07:41:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=518</guid>
		<description><![CDATA[نگاه آسمانی
نعل و
رکاب و
زین
-    ماهِ مسین&#8230;
چشمِ درشتِ اسبِ نجیبِ
شب است
این!
  تابستان ۷۴
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #993366;"><strong><span style="color: #999999;">نگاه آسمانی</span></p>
<p><span style="color: #993300;">نعل و<br />
رکاب و<br />
زین</p>
<p>-    <span style="color: #999999;">ماهِ مسین&#8230;</span></p>
<p>چشمِ درشتِ اسبِ نجیبِ<br />
شب است<br />
این!</p>
<p><span style="color: #999999;"> </span><span style="color: #999999;"> تابستان ۷۴</span></span></strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=518</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یادمان م.الف. به آذین</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=515</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=515#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 16:09:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[يادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=515</guid>
		<description><![CDATA[

محمود طیاری
  نخلِ بلندِ نامِ : م.ا. به آذین

دوستی استوار، که نام “بهزاد موسایی” را در مرتبتی با خود دارد؛ چند سالی است در مساحتی بالنده، به کار ادب و پژوهش است و از عِلیین! چترش در اقصا ءنقاط ، کار بر طاووسان تنگ آورده؛ انگشت به لانه‌ی زنبوران می کند؛ شاید از برای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #993366;"><br />
</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #000080;"><strong>محمود طیاری</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #993366;"> <span style="color: #ff0000;"> نخلِ بلندِ نامِ : م.ا. به آذین<br />
</span></span></strong></p>
<p><strong>دوستی استوار، که نام “بهزاد موسایی” را در مرتبتی با خود دارد؛ چند سالی است در مساحتی بالنده، به کار ادب و پژوهش است و از عِلیین! چترش در اقصا ءنقاط ، کار بر طاووسان تنگ آورده؛ انگشت به لانه‌ی زنبوران می کند؛ شاید از برای ذائقه‌ی شیفته‌گانِ حیطه‌ی ادب و هنر، عسل فراهم آورد؛ که جز خلق آثارِ نه الساعه نیست!<br />
به همین نظر، با پیام های پسین، ُطره از قلم موئین ما چیده، از پی ِپاسخ است!<br />
این بار وارسته مردی را نشانه رفته ؛ که حمد و حیات بیش ازپیش بر او باد، حضرت” محمود اعتماد زاده ” دانای کل در روایت و زبانِ ترجمه به آبِ ” دن آرام” شسته” ؛ م.ا.به آذین است!<br />
بهزاد از من خواست ، در این باره چیزی اگر دارم رو کنم؛ می خواستم بگویم چیزی که ندارم” رو” است!<br />
اما او به شیوه ی موسی ، با افکندن عصایش بر زمین؛ از من انتظار معجزه داشت!</strong><span id="more-515"></span><strong><span style="color: #993366;">گفتم چیزی از دارالایام، از ایشان ته خورجین‌مان است؛ که بی مالکیت واگذار می کنیم؛ و آن دست خطی است که سفارش اداری من، به غیر برده و شأنِ خود، بی قصد و منظور، به والایی در آن باز تابانده:</span></strong></p>
<p><strong>در دارالمرز گیلان، ُخردک آدمی بودم ، به کشت زار و روستا اندر، روح و زبان ، محشور با جلگه نشینان ، روزانه به چند فرسخ پای پیاده ، از میانه ی جنگل و کوه،  به زاغه ی روستانشینان رفتمی؛ و احوال شان- ذیل اوصاف تب و نوبه ، به ضرب ُقرص و طرزِ سوزن- که همان تزریق است؛ بگرفتمی . تا آنجا – چنان که استاد، به مدیر منطقه بنوشت- به سستی پا و تکیدگی صورت نائل شدمی؛ و دل به این خوش داشتمی که از دنیای زخم و مگس و تراخم ؛ به جهان زن پوشان مرد ُکش ، از طرح های روستایی خود ؛ سازه های نو، به اندازه ی بی قامتان کیلویی نویس امروز، درانداختمی!-:<br />
“به چشم هایم آب می زدم ، خنک بشوم/ گاودزد پایین محله مان را دیدم/ به یک امنیه /<br />
اُسو تعارف می کرد / ماتم ُبرد!”<br />
و به‌آذین، این” زاویه دید ” را ، در تراکم تاریکی آن زمان ، گرفته بود.<br />
آن دست خط، جز از طریق پشت پاکت ، عنوان نداشت؛ و گوبا باید به فرهیخته آدمی ، با رخت افزار مدیریت، سپرده می شد؛ تا بر من از سایه سنگین سخت افزارِ کار بکاهد!<br />
آن دست خط ، هیچ وقت تسلیم گیرنده ی آن نشد. شاید من به نوعی با مشکلم کنار آمده بودم ؛ یا شأنِِ هیچ کدام از ما برنتافت، کلمه را که خدا آفرید؛ به کارگزارش تسلیم کنیم!<br />
اما سی و چهار – پنج سال ، دست خط حضرتش، سر به ُمهر پیشم بماند ؛ تا “بهزاد موسایی” به دنیا بیاید و به کارِ کشفِ شأن و منزلت آدمی چون” م.ا.به آذین” ، راوی و دانای کل” دختر‌رعیت”باشد.<br />
بی نگاهِ انسانی و ژرف نگر ِمترجم ژان کریستف و جان شیفته، و بی” پنجاه”  رفته بر آثار من ،آن دست خط، شأن چندانی نمی توانست داشته باشد. چنان که بی قامتِ افرایی ِ”بهزاد موسایی” نیز، دست ما از نخل بلند ِنام “م.ا.به آذین” بار ِیادمان ، نمی گیرد.<br />
پس، ُمردگانند لام تا کام حرف نزده گان از پویاییِ و منزلت آدمی، زبان به دهان گرفته گانند، آن بی مقداران؛ لالانند…<br />
تهران ۲۱ بهمن ۱۳۸۰</p>
<p></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=515</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>معرفی کتاب رمان سینما</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=513</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=513#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 15:49:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[معرفي كتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=513</guid>
		<description><![CDATA[سجاد صاحبان زند
 نگاهی به کتاب رمان سینما، نوشته محمود طیاری
 نشر قطره/۱۳۸۳
« رمان سینما» را می‌توان از دو جهت مورد بررسی قرار داد. اول آن روایتی است که کتاب را در بر می‌گیرد و دوم زبان و نثر ویژه آن است. البته بررسی هرکدام از این مقوله‌ها، قطعا به ارزیابی واحدی از کتاب می‌ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #800000;"><strong><span style="color: #ff0000;">سجاد صاحبان زند</span></p>
<p><span style="color: #ff9900;"><span style="color: #003366;"> </span><span style="color: #003366;">نگاهی به کتاب رمان سینما، نوشته محمود طیاری</span></span></strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #800000;"><strong><span style="color: #ff9900;"> نشر قطره/۱۳۸۳<br />
</span></strong><strong>« رمان سینما» را می‌توان از دو جهت مورد بررسی قرار داد. اول آن روایتی است که کتاب را در بر می‌گیرد و دوم زبان و نثر ویژه آن است. البته بررسی هرکدام از این مقوله‌ها، قطعا به ارزیابی واحدی از کتاب می‌ انجامد و آنها را نمی‌توان چندان از هم مجزا دانست؛ زبان به روایت منجر می‌شود و روایت به زبان.<br />
این کتاب را می‌توان روایتی نوستالژیک دانست. میانه مردی، در قالب دانای کل، گذشته خود را می‌نگارد.او روایت خود را از لحظه ی تولد می‌نویسد و از‌همین جاست که می‌توان دانای کل بودن او را دریافت. به‌طور قطع هیچ کس لحظه تولد خود را به یاد ندارد. هیچ کس نمی‌داند که پیش ازتولدش، قابله به اطرافیانش و مادرش چه گفته است. این اطلاعات را فقط می‌توان از دیگران دریافت. راوی اما به کسی اشاره نمی‌کند.به هر رو او فراتر از زمان و مکان حرکت می‌کند و به این ترتیب، چندان عمل بی توجیهی انجام نمی‌دهد. راوی دانای کل، حتی می‌تواند پیش از تولد خود را نیز روایت کند.<br />
به این ترتیب راوی از لحظه تولد، شروع به روایت می‌کند.اما پایان داستان، مرگ راوی نیست، که اتفاق خود « رمان سینما ست».« زنم پوزحندی زد و گفت:&#8221; داشتن سه تا مهسا، بهتر از داشتن یک قلب نیست؟» و قیچی باغبانی را جای آن سه نشاند. در بازپسین دم، فقط توانستم بگویم: کاش می‌دانستم تو کدامینی؟ و رمان سینما از دستم افتاد». و در نتیجه روایت تمام نمی‌شود و شروع آن خود می‌تواند ابتدای کتاب باشد.</strong></span><span id="more-513"></span><span style="color: #800000;"><strong>«رمان سینما» داستان مردی است که در حول و هوش جنگ دوم جهانی به دنیا می‌آید. کودکی او در همان دوران و باهمان ماجرای‌های جنبی اشغال شمال ایران توسط  روس‌ها سپری می‌ شود.او که تمام کودکی‌اش را با تردید گذرانده، در بزرگسالی نیز دچار‌همان تردید همیشگی‌اش است. او همسرش را به قالب سه «مهسا» ی دیگر می‌بیند و همسرش نیز مهسا نام دارد.عاقبت وقتی از این تردید و دوگانگی می‌رهد، چیز دیگری دامن او را می گیرد. این تردید و دوگانگی زندگی اورا از ابتدا تا انتها در بر می‌گیرد . لحظه‌ای که می‌خواهد به دنیا بیاید، گریه نمی‌کند تا آنکه نوک خروسی او را به گریه وامی‌دارد تا وارد جهان شود و وقتی به دنیا می‌آید، کودکی‌اش را با تفکرات بزرگسالانه و بزرگسالی اش را با تفکرات کودکی به سر می‌برد.<br />
اما نکته دومی که باید در باره « رمان سینما » به آن اشاره کرد، زبان و نثری است که طیاری برای نوشتن کتاب از آن بهره برده است.<br />
زبان و نثر او هرگز آن چیزی نیست که آن را با عنوان زبان و نثر استاندارد می‌شناسیم. او لحن بخصوص خود را دارد و می‌کوشد که نثر « ویژه طیاری» را داشته باشد. این نثر از شروع کتاب خودنمایی می‌کند و تا آخر کتاب، به طور یکسان خود را حفظ می‌کند. جمله‌های طیاری اغلب بلندند و نحو استاندارد فارسی را به چالش می‌کشند: « سپیده دم، در بازی شطرنجی هوا، آنجا که بر بام خزه پوش سفال، سوزنی آسمان، با گل بته‌های ابر ترمه می‌سوزد، من بر خشت می‌افتم.» او در این سطر به جای کلمه گرگ و میش، به بازی شطرنجی هوا اشاره می‌کند و همین نکته‌هاست که نوشته او را به شعر نزدیک می‌کند.<br />
شنبه ۲۵ تیرماه ۸۴/ کتاب هفته<br />
</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=513</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تعمیرگاهِ عشق</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=505</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=505#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Apr 2010 08:41:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=505</guid>
		<description><![CDATA[تعمیرگاه عشق
وقتی با زنم
به تعمیرگاهِ عشق رفته بودیم
شمع و پلاتین‌مان‌را عوض کنیم
یک اتومبیل را
چند تا آقا،
آورده بودند صاف کاری کنند&#8230;
-
آن یک مرسدس بود،
نام دختر کمپانی بنز آلمان را
بر خود داشت:
چراغ بادامی،
با جلوبندیِ خورده شده!
-
سردفتر ما را روی چال بُرد،
آچار‌ انداخت؛
تا یک مُهره‌ی بیست ساله را باز کند!
مهره‌ی ‌مار داشت زنم،
یا به گردنش خرمُهره بود؛
این راز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ff0000;"><strong><span>ت<span>عمیرگاه عشق</span></span></strong></span></p>
<p><span style="color: #800080;"><strong>وقتی با زنم<br />
به تعمیرگاهِ عشق رفته بودیم<br />
شمع و پلاتین‌مان‌را عوض کنیم<br />
یک اتومبیل را<br />
چند تا آقا،<br />
آورده بودند صاف کاری کنند&#8230;<br />
-<br />
آن یک مرسدس بود،<br />
نام دختر کمپانی بنز آلمان را<br />
بر خود داشت:<br />
چراغ بادامی،<br />
با جلوبندیِ خورده شده!<br />
-<br />
سردفتر ما را روی چال بُرد،<br />
آچار‌ انداخت؛<br />
تا یک مُهره‌ی بیست ساله را باز کند!</strong></span></p>
<p><span style="color: #800080;"><strong>مهره‌ی ‌مار داشت زنم،<br />
یا به گردنش خرمُهره بود؛<br />
این راز همچنان سر به مُهر مانده‌است!<br />
-<br />
در‌ آن‌ ساعاتِ اول‌ِ صبح ،<br />
درآمدِ یک‌ماه ‌ِمن و‌ حقوقِ مطبخی‌ی زنم<br />
به ‌توی ‌لگنچه افتاد!<br />
-<br />
روغنِ ‌سیاهِ ‌طلاق جاری‌ شد<br />
و زمانِِ ‌ریلی<br />
آغاز…<br />
-<br />
لگنِ پیشاب‌ِ سردفتر،<br />
نعلین، ورنی‌ی‌ ِپاشنه بلند ِمرسده<br />
کنارِ‌کتانی‌ی ِزنم،<br />
بر درگاه بود!</strong></span></p>
<p><span style="color: #800080;"><strong></strong></span><span style="color: #800000;"><br />
۷ شهریور ۷۲</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=505</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>توقف ممنوع!</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=499</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=499#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Apr 2010 05:47:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=499</guid>
		<description><![CDATA[توقف ممنوع!
یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل
با پنجاه متر برِ اختصاصی، که قسمتی از آن
در جنگِ با پیاده رو ، به غنیمت درآمده است!
-
چند شاخه گل ُرز ،
میخک صورتی، و گلایل سفید
با نیمتاجِی از روبان سرخ ، در زرورق
-
مرسدس زیبا
تاج عروس و تور سپید برسر
چهار بیوک در اسکورتِ کامل آن، به کنار!
-
آی آدمک،
پاهایت را بدزد
تو با کمربندِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ff0000;"><strong>ت</strong></span><strong><span style="color: #ff0000;">وقف ممنوع!</span></strong></p>
<p><span style="color: #800000;"><strong>یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل<br />
با پنجاه متر برِ اختصاصی، که قسمتی از آن<br />
در جنگِ با پیاده رو ، به غنیمت درآمده است!<br />
-<br />
چند شاخه گل ُرز ،<br />
میخک صورتی، و گلایل سفید<br />
با نیمتاجِی از روبان سرخ ، در زرورق<br />
-<br />
مرسدس زیبا<br />
تاج عروس و تور سپید برسر<br />
چهار بیوک در اسکورتِ کامل آن، به کنار!<br />
-<br />
آی آدمک،<br />
پاهایت را بدزد<br />
تو با کمربندِ عفتّ<br />
از پلکانِ سرمایه بالا نتوانی رفت!<br />
-<br />
تابلوی نئون سراسری، در بازی نور<br />
رنگ به رنگ و چشمک زن<br />
شیشه‌های دودیِ میرال، با پاشنه‌ی نقره و-<br />
بازوی واسطه‌ی گردان!<br />
-<br />
مارپیچِ  پله‌های سنگی<br />
با کشاله‌ی مرمر، تا چلچراغ جادو<br />
گلدانِ غولْ سنگی و گل‌های حاره‌ای<br />
تا بالکن.<br />
-<br />
تلویزیون رنگی<br />
گاو صندوق<br />
تلفن.<br />
-<br />
آی آدمک<br />
نگاهت را بدزد<br />
تو با هزار داماد،<br />
در حجله بدهکار عروس خواهی شد!<br />
-<br />
چند میز شیشه‌ای دودی<br />
با مبلِ پوست مار<br />
سرویس قهوه خوری، نقره<br />
جا سوئیچی، طلا!<br />
-<br />
«شیراز&#8230;<br />
-روی خط!<br />
گوشی &#8230;<br />
-اصفهان!<br />
شایع ست، نه. بنزین &#8230;چی ، گران؟»<br />
-<br />
آی آدمک<br />
گوش‌هایت را بدزد<br />
تو در جنگِ سلیندر‌ها<br />
بازنده‌ی نهایی خواهی بود!<br />
-<br />
مرسدس زیبا، تور سیاه عزا، بر سر<br />
زیر چراغ های چشمک زن<br />
در وسط<br />
چهار بیوک در اسکورت کامل با آن<br />
به کنار!<br />
-<br />
آی آدمک<br />
دست هایت را بدزد<br />
با تازه‌های روزنامه<br />
شیشه‌ی اتومبیل قراضه‌ات را چرا پاک می‌کنی؟<br />
-<br />
بی بند و بست، قیمت شکست:<br />
بنز و ب. ام . و و ، گالانت و ، آ . ئو . دی<br />
خورده تو سرش، تا حد آ . یو . دی!<br />
-<br />
آدمک ،<br />
با هشدار من،<br />
روزنامه می‌خواند.<br />
پلیس با برگ جریمه از راه می‌رسد!<br />
-<br />
آدمک،<br />
در سرگیجه‌ای تند<br />
تابلوی توقف ممنوع را<br />
که مثل یک قارچ کنار ماشینش روییده، می‌بیند!<br />
خرداد ۶۶</strong></span><strong></strong><span style="color: #800000;"><br />
mahmoud.tayari</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=499</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بهاریه</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=494</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=494#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Mar 2010 06:11:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=494</guid>
		<description><![CDATA[ 

اگر ُپلی
به میان دل‌ها زده نشده
دختر، دربنفشه زار چه می کند


- پسر،
در کارْ زار، چه؟


جبهه‌ی عشق ،
باز است و یک سرباز
تفنگش را به دلش فروخته&#8230;


- گلِ بنفشه خریده؟! 
و چه به طول می‌انجامد آنجا که من چیزی می‌خواهم بگویم. باز قصد به آن چه گفته‌ام، نبود.
بگذار دیر تُرا بخوانند؛ تُرا که نام، بهار است [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]><xml> <w:WordDocument> <w:View>Normal</w:View> <w:Zoom>0</w:Zoom> <w:PunctuationKerning /> <w:ValidateAgainstSchemas /> <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid> <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent> <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText> <w:Compatibility> <w:BreakWrappedTables /> <w:SnapToGridInCell /> <w:WrapTextWithPunct /> <w:UseAsianBreakRules /> <w:DontGrowAutofit /> </w:Compatibility> <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer4</w:BrowserLevel> </w:WordDocument> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w:LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156"> </w:LatentStyles> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]><br />
<mce:style><!   /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0mm 5.4pt 0mm 5.4pt; 	mso-para-margin:0mm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} --></p>
<p><!--[endif]--></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-left: 144pt; text-align: justify;" dir="rtl"><strong></strong><span style="color: #ff0000;"><span lang="FA"><span>اگر ُپلی<br />
به میان دل‌ها زده نشده<br />
دختر، دربنفشه زار چه می کند<br />
</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-left: 144pt; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><span lang="FA"><span><br />
- پسر،<br />
در کارْ زار، چه؟<br />
</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-left: 144pt; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><span lang="FA"><span><br />
جبهه‌ی عشق ،<br />
باز است و یک سرباز<br />
تفنگش را به دلش فروخته&#8230;<br />
</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-left: 144pt; text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><span lang="FA"><span><br />
- گلِ بنفشه خریده؟! </span></span></span></p>
<p><span style="color: #993300;">و چه به طول می‌انجامد آنجا که من چیزی می‌خواهم بگویم. باز قصد به آن چه گفته‌ام، نبود.<br />
بگذار دیر تُرا بخوانند؛ تُرا که نام، بهار است و آیین‌ات عطرِ گل سرخ&#8230; که تا زمان دیگر، نامِ هیچ  سبزْ‌نگارِ شوخ چشمی نیست:<br />
چهار چلچله<br />
به منقار می‌برند<br />
باغ شعر مرا، تا نیم  ُکره‌ی آفتابی‌ی آن سیهْ چشمان<br />
آنها برمی گردند، با ترکه‌ی علفی‌‌ی نگاهِ تو<br />
به آشیان.<br />
تنهایی آواز می‌خواند، با زخمی بی دهان<br />
تو می‌نوازی مرا<br />
در بهاری سیاه با مژگان<br />
بگذار از بهار نزدیک تری بگویم. از چهار پَرِ کاهْ مانده به غروب. بگذار سقفِ نگاهم، آشیانه‌ی خیس ِجوجکان ِهنوز به دنیا نیامده، باشد.<br />
صدای پای بهار، بی‌وقفه در گوش می‌نشیند؛ به زبان سبزِ علف ، در تکه ابری بر بام روستا، که باردارِ آفتاب است. در خمیازه‌ی درخت، با هزاران شاخ و برگ. در آوای جنگل و بوی هیمه و کاه گل و ِپهِِن،  که فرش ِ زیر پای درخت آلوچه قرمز است و داس ُنک آویز بر تنه‌ی چنار، حضور به‌‌هنگام ِمردان گیل و تالش و گالش و&#8230; را در حریم خانه، نوید می‌دهد:<br />
نیمتاجی می شوم<br />
ازگل زرد و برگ سبز کدو<br />
در آستانه ی زفافِ روستایی تو<br />
پیراهن ململی می‌شوم، که تو دوست داری بپوشی<br />
پپچ پچه‌ای هم از آن دست، عاشقانه و ممنوع، که شاخساران بر آن رشک می‌برند.<br />
و چه پر معنا است، در بهاری که آمدنش را، هزاران شکوفه، از پیش به جشن و چراغان نشسته‌اند:<br />
عروسان ِ نارنج، آهسته می‌گریند<br />
رگبار، در بوسه‌ای غافلگیرانه، با هزاران شکوفه&#8230;<br />
به زیر چترِ درختِ نارنج می‌رود!<br />
در بهاری دل آشنا و فندق شکن،  آنک رقص باله را، در بال‌های پروانه، بر چمن زار می‌بینیم:<br />
بهار، خوابِ گنجشکی ست، با ارتفاع کم!</span><br />
<span style="color: #ff0000;"><span style="color: #008000;">۲۹</span><span style="color: #008000;"> اسفند ۱۳۸۸</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-left: 144pt; text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-left: 144pt; text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"><span> </span><span> </span><span> </span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=494</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>در باره چل گیس خاتون - نمایشنامه</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=489</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=489#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 18:50:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=489</guid>
		<description><![CDATA[ 

 پرویز حسینی
 
   در طلب طلسم&#8230;
 
 
«چل گیس خاتون» نمایشنامه‌ای در هشت مجلس است و در حقیقت ادامه نمایشنامه « مارنقره» از محمود طیاری است و روایت همان «سردار- مار» است که روزها در جنگ با قیصر است و چون مار به هر کجا می‌خزد؛ درستیز با نامردمان ، به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]><xml> <w:WordDocument> <w:View>Normal</w:View> <w:Zoom>0</w:Zoom> <w:PunctuationKerning /> <w:ValidateAgainstSchemas /> <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid> <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent> <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText> <w:Compatibility> <w:BreakWrappedTables /> <w:SnapToGridInCell /> <w:WrapTextWithPunct /> <w:UseAsianBreakRules /> <w:DontGrowAutofit /> </w:Compatibility> <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer4</w:BrowserLevel> </w:WordDocument> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml> <w:LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156"> </w:LatentStyles> </xml><![endif]--> <!--[if gte mso 10]><br />
<mce:style><!   /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0mm 5.4pt 0mm 5.4pt; 	mso-para-margin:0mm; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} --></p>
<p><!--[endif]--></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"> <span style="color: #ff0000;">پرویز حسینی</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"> <span> <span style="color: #ff6600;"> </span></span><span style="color: #ff6600;">در طلب طلسم&#8230;</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">«چل گیس خاتون» نمایشنامه‌ای در هشت مجلس است و در حقیقت ادامه نمایشنامه « مارنقره» از محمود طیاری است و روایت همان «سردار- مار» است که روزها در جنگ با قیصر است و چون مار به هر کجا می‌خزد؛ درستیز با نامردمان ، به هر کوی و بیابان ، و آنگاه که پرده از رازش برداشته می‌شود و طلسمش می‌شکند ، هفت سال به سرزمین دیوان تبعید می‌شود . آنهم وقتی که پاشنه آشیل او به دست «چل گیس خاتون» ضربه می‌خورد، هر چند که خاتون خود باید تاوان هفت سال جدایی ‌را نیز بدهد. به نوعی تاوان «معرفت» و «رازدانی»، پس در طلب طلسم و جستجو باید بهایی سنگین پرداخت.در این نمایش ، بازهم «پیرخارکن» را داریم و سه دختر او زرینه مو[همان چل گیس خاتون] که پاکیزه خو است و به ازدواج با سردار- مار، تن می‌دهد و «سیمینه تن» که پرخاشجو است و «فتانه» که شیطان و موذی می‌نماید و فراموش نکنیم که پیرخارکن خود سالها «مارکش » بوده است!اکنون که جز خارکنی، کاری نمی‌تواند و به وصلت دخترش با مار [که شکل نمادین دارد] تن می دهد تا او بانوی قصر فیروزه بشود. بدیهی است که نقطه اوج<span> </span>تراژدی در همین نکته است. چرخش تقدیر،دختر مارکُش را به وصال ماری می‌رساند که البته بدون حکمت نیست.، و « گشودن راز، بی شباهت به پوست کندن پیاز نیست، هر لایه‌ی آن، اشکی تازه می‌آورد!»</span></span><span id="more-489"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">اما در بازی تقدیر این چل‌گیس خاتون است که پیروز می‌شود.«چل گیس » نماد بانویی است که عقل و تجربه کاملی دارد و می داند چگونه راز را بگشاید .« چل گیس» به نوعی معنای «چهل عقل» و یا « عقل کامله » را در خود دارد. تنها چنین کسی شایسته است تا خاتون و بانوی قصر فیروزه گردد. کسی که اهل معرفت و « رازدانی » است.« چل گیس خاتون» نمایشی است که آگاهانه از عناصر اسطوره مدد جسته است. عنصر «مار» که وسوسه کننده «خاتون» است. در «طلب رازدانی» ، در نمایش پیشین طیاری با نام «مارنقره» نیز به همین منظور آمده است و می‌توان پیشگویی کرد که در نمایش بعدی نیز با نام «عروس زره پوش» در صحنه حاضر بشود، یعنی در تریلوژی «مارنقره، چل گیس خاتون ، عروس زره پوش» ، « مار» محور هر سه تراژدی<span> </span>است و نقشی یکسان دارد. «مار» به عبارت دیگر ، دو صفت متناقض نما دارد. از یک سو وسوسه گر، خطر ساز و ستیهنده است و از دیگر سو آگاهی بخش ، یاور و هوشیار، از سویی خوف آور واز دیگر سو آرام کننده است. بدنی نرم و رام دارد و فریبنده ، نیشی زهرآگین و کُشنده. و پرداخت نمایش به گونه ای است که آدمی هم وسوسه می شود تا این «مار» را دوست بدارد. تا جایی که با پذیرش آن به مرحله ی روان پالایی( </span><span dir="ltr">catharsis</span><span lang="FA">) ، می رسد، و در این راه گفتگوهای سنجیده نمایش به خوبی مدد می‌رساند ، به همراه فضاسازی و رنگ آمیزی صحنه، که اجرایی هوشیارانه می‌طلبد.اصولا باز سنگین نمایش، بویژه بار دراماتیکی آن، پیوسته بر دوش گفتگوهای پرسوناژ‌های اصلی است، چه به شکل منظوم و غیر‌منظوم، و در اینجا تراژدی، از دل دیالوگ‌ها زاییده می‌شود. هرچند گاهی این زایمان به دشواری صورت می‌گیرد، اما سرانجام مولودی زیبا دارد، و این یاری ذهن منظوم طیاری و «حس گیری» مدام است، اگر چه گاهی سخت پایبند قافیه سازیِ گفتگوهاست، و گاهی عباراتی بسیار سهل و محاوره ای در کنار جملاتی موزون و تفکربرانگیز می‌آورد. نمونه بیاورم:</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong><span><span lang="FA">فتانه: فقط شکمش کمی گرد شده!</span></span></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong><span><span lang="FA">زرینه موی [با لبخند] مارمولکی درکار نیست! </span></span></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong><span><span lang="FA">فتانه: هدیه ای پنهان، از برای پدر!</span></span></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong><span><span lang="FA">زرینه موی : هدیه‌ی او عصاست.</span></span></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong><span><span lang="FA">سیمینه تن: هر کودکی عصای دست پدر است.</span></span></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong><span><span lang="FA">فتانه: و هر نوه ای، کندوی خاطرات پدر بزرگ!</span></span></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong><span><span lang="FA"><span> </span>[ص ۳۶-۳۵ از مجلس چهارم]</span></span></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">در این گفتگو، فتانه که مدام شیطنت می‌کند و فتنه می‌جوید، دیالوگهای یکدستی ندارد و جمله آخر را انگار نویسنده در دهان او گذاشته است، وهمچنین جمله «مارمولکی در کار نیست!» از زبان «زرینه موی» بعید می‌نماید. بهتر بود این جمله را «سیمینه تن» ادا می‌کرد که شخصیتی پرخاشجو و بهانه گیردارد و اتفاقا در گفتگویش با فتانه [ پیش از آمدن زرینه موی] اشاره به مارمولک کرده است.[ر.ک. ص ۳۴- سطر ششم]</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">و نیز گفتگوی میان «کنیز» و« خاتون» در صفحه ۵۲ از مجلس ششم، چندان با شخصیت ها، همخوانی ندارد.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">طیاری در این نمایش نیم نگاهی هم به عناصر افسانه داشته است: شعرهای منظوم [ که زبان افسانه‌های قدیمی است]- تأکید بر اعداد هفت و چهل و ترکیبهایی چون « هفت سال و ماه و راه&#8230;» - «هفت روز و هفت دهان» - «چهل زخم» - «چهل سنجاق»- «چهل انگشتر» و « چهل گیس» - پرداخت شخصیتهای «غلام» و « کنیز» و «دیوان» و «غولان»<span> </span>- تاکید بر طلسمی که باید به سنجاقی گشوده شود، و &#8230;ضمن توفیق در پرداخت اینهمه، باید اشاره کنم که حضور «غولان » در میان «شخصیتها» ، غیر ضرور و اضافه می‌نماید به دلیل اینکه در هیچ کجای نمایش از آنان سخن به میان نمی‌آید و تنها صحبت از «دیو» و «دیوان » است و همین بسنده و کافی می‌نماید.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">و اما &#8230;درخاتمه این مقال، حیفم می‌آید که از زیبایی شعرگونه متن به سادگی بگذزم، به ویژه شعرهای پایان نمایش که عالمانه در آخر آمده اند تا مدتها در ذهن شنونده و بیننده ادامه داشته و عصاره ای از کل نمایشنامه هستند و با یک اجرای موفق، تا سالها در خاطره ها باقی خواهند ماند، و آدمی را ناخواسته به وجد و پایکوبی وا می‌دارند:</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">- راه می‌رفته، غبار دیده</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">توی غبار، سوار دیده</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">سوار ، نی می‌زده!</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">مثل مار، هی می‌زده!</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">هی می‌زده!</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">هی می‌زده!<span> </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">بزن ای دل</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">بزن ای دل</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">چه زیبا می‌زنی ای دل</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">تو از پاکان و</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">بی باکان </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">همه خوی کرده زلفْ –</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">آشفتگانِ</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">پیرهن چاکان&#8230;</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">نفس ُببْریدگان –</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">در سینه،</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="color: #800000;"><span lang="FA">اما می‌زنی ای دل! </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="FA"><span><span style="color: #800000;"> </span> <span style="color: #ff0000;"> </span></span><span style="color: #ff0000;">تمام.</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=489</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>کسب شأن از بوف کور</title>
		<link>http://tayari.ir/?p=481</link>
		<comments>http://tayari.ir/?p=481#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Jan 2010 15:26:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tayari.ir/?p=481</guid>
		<description><![CDATA[
پرویز حسینی
«عروس‌زره‌پوش»‌نمایشنامه‌ای‌است‌‌ در‌‌هفت‌مجلس‌که‌همراه‌‌ با دو ‌نمایشنامه دیگر «چل‌گیس‌خاتون» و « مارنقره» تریلوژی تراژیکی را تشکیل می‌دهند و چون پیش از این در خصوص دو متن دیگر مطالبی گفته‌ایم در اینجا تنها به متن نمایش «عروس زره پوش» می‌پردازیم.
اگر«مارنقره»آغاز این‌تریلوژی باشدو«چل‌گیس‌خاتون»بدنه‌ی‌آن،«عروس‌زره‌پوش» نقطه اوج این تراژدی سه‌گانه‌است.‌از روایت‌رازدانی‌و‌آگاهی‌به طلب طلسم پیش‌می‌رود که به شکل نمادین در شخصیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">
<p><strong>پرویز حسینی</strong></p>
<p><span style="color: #000080;">«عروس‌زره‌پوش»‌نمایشنامه‌ای‌است‌‌ در‌‌هفت‌مجلس‌که‌همراه‌‌ با دو ‌نمایشنامه دیگر «چل‌گیس‌خاتون» و « مارنقره» تریلوژی تراژیکی را تشکیل می‌دهند و چون پیش از این در خصوص دو متن دیگر مطالبی گفته‌ایم در اینجا تنها به متن نمایش «عروس زره پوش» می‌پردازیم.</span></p>
<p>اگر«مارنقره»آغاز این‌تریلوژی باشدو«چل‌گیس‌خاتون»بدنه‌ی‌آن،«عروس‌زره‌پوش» نقطه اوج این تراژدی سه‌گانه‌است.‌از روایت‌رازدانی‌و‌آگاهی‌به طلب طلسم پیش‌می‌رود که به شکل نمادین در شخصیت عروس زره پوش (همان المیرا و زرینه مو) کارگزاری شده است. این طلب هفت سال طول می‌کشد و در وادی آخر به مدد انکشتری فیروزه(و غلام) به قصر فیروزه‌ی سردار فیروز (مار ) می‌رسد و در سرزمین دیوان، هویت گمشده او را به وی بازمی‌گرداند و از خواب گران بیدارش می‌کند تا با هم سفری پر خطر به سوی آینده بتازند. که این همه جز به یاری غلام سامان نمی‌گیرد چرا که همچون بز عزازیل،(scapeGoat.)، بلا‌گردان و قربانی رنج و ستیز آنها است. و در حقیقت عروس زره پوش و در پرتو آن سردار، هر دو شأن از غلام می‌گیرند و غلام چون منشوری از نور بر آنها تابیده است تا به حافظه‌ی تاریخی خودشان رجعت و بازگشت به خویشتن بکنند، به خویشتن اثیری خود، و جهان لکاته‌ها را درهم بپیچند. و درست همین جا به نقطه مرکزی نمایش می‌رسیم که به نوعی نقطه مرکزی رمان «بوف کور» هدایت هم هست. بوف کور نمایشیِ طیاری منزلت خود را از بوف کور هدایت وام می‌گیرد و در واقع در جهان رؤیا گونه و خواب‌های شخصیت‌های بوف کور شریک می‌شود. خواب مشترکی که ریشه آن در درد مشترک است.</p>
<p>در زخم‌هایی که در تنهایی و انزوا روح آدمی را می‌خورند و می‌تراشند و این دردها را عموما نمی‌توان به هرکسی گفت&#8230;چرا که افشای راز طلسم را می‌شکند و شکستن طلسم، آدمی را به خودیابی دردناکی می‌رساند که از دیدگاه روانشناختی شدت و ضعف آن بستگی دارد به میزان ظرفیت و پتانسیل وجود هر ابژه با توجه به روند تاریخی و کارکردی ماهیتی ان.برای مثال در نمایش «عروس زره پوش» از آنجا که قهرمانان خود در خوابند (هرچند شاید به‌گفته «سردار» خوابِ بیداری‌شان را می‌بینند)، هنگام باز شدن طلسم سردار و دختر(المیرا- زرینه موی) دو واکنش متفاوت از خود نشان می‌دهند. دختر از آنجا که به روایت خودش، همیشه با «چشمان باز» خفته بوده است هنگام بازگشایی طلسم این توانایی را دارد که آگاهانه خود را و حافظه جمعی – تاریخی‌اش را مرور کند اما سردار ‌که به واقع جاه و منصبِ دیوانی او را از «من» واقعی‌اش دور کرده و سالیان بسیار به خوابی عمیق – حتی در بیداری- فروبرده است، از «خود» حقیقی اش نشانی نداشته و این دختر (المیرا) است که وجدان بیدار او می‌شود و همچون همزادی آینه وار خودش را بر او می‌تاباند تا سردار به شناختی از خود و روزگارش دست یابد:<br />
<span style="color: #000080;"><br />
سردار: پس تو مرا بیش تر از خودم به خاطر داری و می‌شناسی!</span></p>
<p><span style="color: #000080;">دختر: سر به داری با شمشیر میعاد و دل به هوای یار داری.</span></p>
<p><span style="color: #000080;">سردار : از تبارم بگو.</span></p>
<p><span style="color: #000080;">دختر : بی تباری!</span></p>
<p><span style="color: #000080;">سردار : ( جا می‌خورد) چه؟</span></p>
<p><span style="color: #000080;">دختر: دیوزادی صاحب دیوان، با دفتر و دستکی چند، اما ایوان معرفتش بلند.</span></p>
<p><span style="color: #000080;">سردار: چه معرفتی که غلام بر خدمت دیوان واگذاشته‌ام.</span></p>
<p><span style="color: #808080;">«عروس زره پوش. صص ۳۳ -۳۲»</span></p>
<p>فراموش نکنیم که در این میان غلام و غلامان نقشی اساسی در افشای طلسم و پیش تاختن بسوی آینده دارند.آنها در نمایش سه گانه نقش آینه داری &#8220;fore shadwing&#8221; دارند. غلام جوان ( در نمایش مار نقره هم در این راستا عمل می‌کند) و چیترا در همان جا که برگردانِ المیرا است هم با همین ُکد قابل بررسی است. با این تفاوت پرتو افشانی غلامان به حالت فرارونده &#8220;transcendeltal&#8221; حرکت می‌کند اما مکاشفه‌ی سردار با دختر به شکل تجلی ناگهانی &#8220;Epiphanip&#8221; صورت می‌گیرد.<span id="more-481"></span></p>
<p>پیشتر اشاره‌ای شد به یکی از وجوهِ تشابه نمایشنامه «عروس زره پوش» با رمان «بوف کور» در اینجا یادآوری این نکته هم خالی از لطف نیست که بگوییم در رمان «بوف کور» هم شخصیت‌ها به طور متنابه بر‌هم دیگر نورپردازی می‌کنند و به حالت خزنده به شناخت ماهوی ِ یکدیگر کمک می‌نمایند که دایره وار از اثیری به لکاته‌ای و برعکس می‌چرخند ضمن این که هدایت و طیاری هر دو به شدت از نماد و استعاره سود جسته‌اند.</p>
<p>نگارنده قصد تطبیق فنی« بوف کور» و « عروس زره پوش» را ندارد و مدعی هم سنگ بودن این دو متن نیست چون از یک طرف دو اثر متعلق به دو نوع (ژانر) ادبی جداگانه هستند و اساسا بررسی تطبیقی آنها نادرست می‌نماید و از طرف دیگر « بوف کور» پیشآهنگ ادبیات مدرن ما به شمار می‌آید و بدیهی است که ما همه از زیر شنل هدایت بیرون آمده ایم؛ اما گاهی وجوه تشابهی میان دو اثر ادبی به چشم می‌خورد که پرداختن به آن به روشن‌گری متن کمک می‌کند. هرچند که در عرصه نمایش، « عروس زره پوش» از تکنیکی بهره گرفته که کمتر نظیر دارد.</p>
<p>از نکات دیگری که نباید ناگفته بماند نثر، زبان ساختاری نحوی نمایش است. در تریلوژی «عروس زره پوش» طیاری از فضای سه ُبعدی ، افسانه و شعر و زبان روزمره برای بیان مقصود خود استفاده می‌کند . گفتار دیوان که به زبان طنز امروز و گاهی ادیبانه نمایشی آمیخته می‌شود و در پاره ای از صحنه‌ها به مدد شعر پرداخت می‌گردد تلاشی است برای یکی کردن رنجهای انسان اسطوره‌ای با بشر امروز در لباس استعاره و هجو، که البته گاهی همخوانی ندارد و از یک دستی متن می‌کاهد و در بعضی موارد بی‌دقتی در ویرایش واژه‌ها و همچنین استفاده‌ی غیر ضروری واژگان بیگانه مثل لِوِلْ و مامی و پروژه و موزیکال و ویزیت و&#8230;به چشم می‌خورد. افراط در‌گفتگوهای‌مربوط به میل‌جنسی دیو‌مرد‌و‌شوخی‌های شهوانی‌اش با دیوزن ، که معلوم نیست نویسنده از آن چه سودی می‌برد؟</p>
<p>استفاده مکرر از زبانِ به شدت عامیانه (مخصوصا در مجلس چهارم، عدو – کدو)، گاهی شنونده را از توجه به درون مایه اصلی باز می‌دارد. به عقیده نگارنده افراط در زبان پریشنده و گفتار بیش از حد شخصی، عاملی باز دارنده از تمرکز به زبان فخیم نمایش است به گونه ای که فضا به حاشیه می‌چرخد و بیننده از آن لقلقه‌ی زبانی بستوه می‌آید.</p>
<p>چون زبان در نگره مؤلف اصل است که اگر به خوبی اجرا شود، راههای انتقال موضوع را ساده می‌کند. البته این دشواری در «چل گیس خاتون» و « مارنقره» به این شکل آزار دهنده نیست. اگر شوخ طبعی نویسنده به فضای کار لطمه بزند آنوقت دیگر زبان سلاست و جادوی خاص خودش را از دست می‌دهد.</p>
<p>طیاری گاهی اسیر نازک خیالی و مزاح طلبی خودش می‌شود و این برای نمایشی که از «بوف کور» کسب شأن می‌کند، نامناسب به نظر می‌آید. تمی که بر سه اصل هجرت، طلب و رجعت یا همان آیین پاگشایی، جداسازی و بازگشت به اجرا در می‌آید.</p>
<p>دختر‌به‌آیین تشّرف دست می‌زند.از زادگاه جدا می‌شود و‌در طلب سردار،‌هفت سال می‌کوشد تا در آخر با توشه‌ای در خور و آگاهی کامل( که چل گیس نماد آن است ) به جای نخستین برمی‌گردد.</p>
<p>بدین ترتیب نمایش ساختی فرامدرن به خود می‌گیرد و نگارنده به خودش حق می‌دهد که ریتم تندی که از مار نقره شروع می‌شود تا به عروس زره پوش ختم می‌گردد در سر راه خود آن همه مانع غیر ضروری نیابد. نمایشنامه « عروس زره پوش» با جسارت در زبان و نگاه، ضمن برانگیختن توقع تماشاگر، او را چنان درگیر می‌کند که در هزارتوی ساختار به این کشف برسد که <span style="color: #000080;">« چشمه هیچ نمی‌گوید، تنها می‌جوشد!»</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tayari.ir/?feed=rss2&amp;p=481</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
