فروردین ۰۱

اگر ُپلی
به میان دل‌ها زده نشده
دختر، دربنفشه زار چه می کند


- پسر،
در کارْ زار، چه؟


جبهه‌ی عشق ،
باز است و یک سرباز
تفنگش را به دلش فروخته…


- گلِ بنفشه خریده؟!

و چه به طول می‌انجامد آنجا که من چیزی می‌خواهم بگویم. باز قصد به آن چه گفته‌ام، نبود.
بگذار دیر تُرا بخوانند؛ تُرا که نام، بهار است و آیین‌ات عطرِ گل سرخ… که تا زمان دیگر، نامِ هیچ  سبزْ‌نگارِ شوخ چشمی نیست:
چهار چلچله
به منقار می‌برند
باغ شعر مرا، تا نیم  ُکره‌ی آفتابی‌ی آن سیهْ چشمان
آنها برمی گردند، با ترکه‌ی علفی‌‌ی نگاهِ تو
به آشیان.
تنهایی آواز می‌خواند، با زخمی بی دهان
تو می‌نوازی مرا
در بهاری سیاه با مژگان
بگذار از بهار نزدیک تری بگویم. از چهار پَرِ کاهْ مانده به غروب. بگذار سقفِ نگاهم، آشیانه‌ی خیس ِجوجکان ِهنوز به دنیا نیامده، باشد.
صدای پای بهار، بی‌وقفه در گوش می‌نشیند؛ به زبان سبزِ علف ، در تکه ابری بر بام روستا، که باردارِ آفتاب است. در خمیازه‌ی درخت، با هزاران شاخ و برگ. در آوای جنگل و بوی هیمه و کاه گل و ِپهِِن،  که فرش ِ زیر پای درخت آلوچه قرمز است و داس ُنک آویز بر تنه‌ی چنار، حضور به‌‌هنگام ِمردان گیل و تالش و گالش و… را در حریم خانه، نوید می‌دهد:
نیمتاجی می شوم
ازگل زرد و برگ سبز کدو
در آستانه ی زفافِ روستایی تو
پیراهن ململی می‌شوم، که تو دوست داری بپوشی
پپچ پچه‌ای هم از آن دست، عاشقانه و ممنوع، که شاخساران بر آن رشک می‌برند.
و چه پر معنا است، در بهاری که آمدنش را، هزاران شکوفه، از پیش به جشن و چراغان نشسته‌اند:
عروسان ِ نارنج، آهسته می‌گریند
رگبار، در بوسه‌ای غافلگیرانه، با هزاران شکوفه…
به زیر چترِ درختِ نارنج می‌رود!
در بهاری دل آشنا و فندق شکن،  آنک رقص باله را، در بال‌های پروانه، بر چمن زار می‌بینیم:
بهار، خوابِ گنجشکی ست، با ارتفاع کم!

۲۹ اسفند ۱۳۸۸

Print This Post Print This Post

بهمن ۱۲

پرویز حسینی

در طلب طلسم…

«چل گیس خاتون» نمایشنامه‌ای در هشت مجلس است و در حقیقت ادامه نمایشنامه « مارنقره» از محمود طیاری است و روایت همان «سردار- مار» است که روزها در جنگ با قیصر است و چون مار به هر کجا می‌خزد؛ درستیز با نامردمان ، به هر کوی و بیابان ، و آنگاه که پرده از رازش برداشته می‌شود و طلسمش می‌شکند ، هفت سال به سرزمین دیوان تبعید می‌شود . آنهم وقتی که پاشنه آشیل او به دست «چل گیس خاتون» ضربه می‌خورد، هر چند که خاتون خود باید تاوان هفت سال جدایی ‌را نیز بدهد. به نوعی تاوان «معرفت» و «رازدانی»، پس در طلب طلسم و جستجو باید بهایی سنگین پرداخت.در این نمایش ، بازهم «پیرخارکن» را داریم و سه دختر او زرینه مو[همان چل گیس خاتون] که پاکیزه خو است و به ازدواج با سردار- مار، تن می‌دهد و «سیمینه تن» که پرخاشجو است و «فتانه» که شیطان و موذی می‌نماید و فراموش نکنیم که پیرخارکن خود سالها «مارکش » بوده است!اکنون که جز خارکنی، کاری نمی‌تواند و به وصلت دخترش با مار [که شکل نمادین دارد] تن می دهد تا او بانوی قصر فیروزه بشود. بدیهی است که نقطه اوج تراژدی در همین نکته است. چرخش تقدیر،دختر مارکُش را به وصال ماری می‌رساند که البته بدون حکمت نیست.، و « گشودن راز، بی شباهت به پوست کندن پیاز نیست، هر لایه‌ی آن، اشکی تازه می‌آورد!»

Click to continue reading “در باره چل گیس خاتون - نمایشنامه”

Print This Post Print This Post

دی ۲۶

پرویز حسینی

«عروس‌زره‌پوش»‌نمایشنامه‌ای‌است‌‌ در‌‌هفت‌مجلس‌که‌همراه‌‌ با دو ‌نمایشنامه دیگر «چل‌گیس‌خاتون» و « مارنقره» تریلوژی تراژیکی را تشکیل می‌دهند و چون پیش از این در خصوص دو متن دیگر مطالبی گفته‌ایم در اینجا تنها به متن نمایش «عروس زره پوش» می‌پردازیم.

اگر«مارنقره»آغاز این‌تریلوژی باشدو«چل‌گیس‌خاتون»بدنه‌ی‌آن،«عروس‌زره‌پوش» نقطه اوج این تراژدی سه‌گانه‌است.‌از روایت‌رازدانی‌و‌آگاهی‌به طلب طلسم پیش‌می‌رود که به شکل نمادین در شخصیت عروس زره پوش (همان المیرا و زرینه مو) کارگزاری شده است. این طلب هفت سال طول می‌کشد و در وادی آخر به مدد انکشتری فیروزه(و غلام) به قصر فیروزه‌ی سردار فیروز (مار ) می‌رسد و در سرزمین دیوان، هویت گمشده او را به وی بازمی‌گرداند و از خواب گران بیدارش می‌کند تا با هم سفری پر خطر به سوی آینده بتازند. که این همه جز به یاری غلام سامان نمی‌گیرد چرا که همچون بز عزازیل،(scapeGoat.)، بلا‌گردان و قربانی رنج و ستیز آنها است. و در حقیقت عروس زره پوش و در پرتو آن سردار، هر دو شأن از غلام می‌گیرند و غلام چون منشوری از نور بر آنها تابیده است تا به حافظه‌ی تاریخی خودشان رجعت و بازگشت به خویشتن بکنند، به خویشتن اثیری خود، و جهان لکاته‌ها را درهم بپیچند. و درست همین جا به نقطه مرکزی نمایش می‌رسیم که به نوعی نقطه مرکزی رمان «بوف کور» هدایت هم هست. بوف کور نمایشیِ طیاری منزلت خود را از بوف کور هدایت وام می‌گیرد و در واقع در جهان رؤیا گونه و خواب‌های شخصیت‌های بوف کور شریک می‌شود. خواب مشترکی که ریشه آن در درد مشترک است.

در زخم‌هایی که در تنهایی و انزوا روح آدمی را می‌خورند و می‌تراشند و این دردها را عموما نمی‌توان به هرکسی گفت…چرا که افشای راز طلسم را می‌شکند و شکستن طلسم، آدمی را به خودیابی دردناکی می‌رساند که از دیدگاه روانشناختی شدت و ضعف آن بستگی دارد به میزان ظرفیت و پتانسیل وجود هر ابژه با توجه به روند تاریخی و کارکردی ماهیتی ان.برای مثال در نمایش «عروس زره پوش» از آنجا که قهرمانان خود در خوابند (هرچند شاید به‌گفته «سردار» خوابِ بیداری‌شان را می‌بینند)، هنگام باز شدن طلسم سردار و دختر(المیرا- زرینه موی) دو واکنش متفاوت از خود نشان می‌دهند. دختر از آنجا که به روایت خودش، همیشه با «چشمان باز» خفته بوده است هنگام بازگشایی طلسم این توانایی را دارد که آگاهانه خود را و حافظه جمعی – تاریخی‌اش را مرور کند اما سردار ‌که به واقع جاه و منصبِ دیوانی او را از «من» واقعی‌اش دور کرده و سالیان بسیار به خوابی عمیق – حتی در بیداری- فروبرده است، از «خود» حقیقی اش نشانی نداشته و این دختر (المیرا) است که وجدان بیدار او می‌شود و همچون همزادی آینه وار خودش را بر او می‌تاباند تا سردار به شناختی از خود و روزگارش دست یابد:

سردار: پس تو مرا بیش تر از خودم به خاطر داری و می‌شناسی!

دختر: سر به داری با شمشیر میعاد و دل به هوای یار داری.

سردار : از تبارم بگو.

دختر : بی تباری!

سردار : ( جا می‌خورد) چه؟

دختر: دیوزادی صاحب دیوان، با دفتر و دستکی چند، اما ایوان معرفتش بلند.

سردار: چه معرفتی که غلام بر خدمت دیوان واگذاشته‌ام.

«عروس زره پوش. صص ۳۳ -۳۲»

فراموش نکنیم که در این میان غلام و غلامان نقشی اساسی در افشای طلسم و پیش تاختن بسوی آینده دارند.آنها در نمایش سه گانه نقش آینه داری “fore shadwing” دارند. غلام جوان ( در نمایش مار نقره هم در این راستا عمل می‌کند) و چیترا در همان جا که برگردانِ المیرا است هم با همین ُکد قابل بررسی است. با این تفاوت پرتو افشانی غلامان به حالت فرارونده “transcendeltal” حرکت می‌کند اما مکاشفه‌ی سردار با دختر به شکل تجلی ناگهانی “Epiphanip” صورت می‌گیرد.

Click to continue reading “کسب شأن از بوف کور”

Print This Post Print This Post

دی ۲۵

الهام نامی

نگاهی به نمایشنامه «مستر موش»

«مونولوگ مقام منیع، مردک کله مازو رو، می‌برم آخر‌نمایش. نترس! اگه مخاطب منه، موتورش می‌کشه پیام رو، آخر بازی هم که شده، بگیره. خب سفارش دیگه‌ای نداری؟ راستی آن جمله « دنیای کوتوله‌ها، شأن خالقان آثار ماندگار و‌هوشمند و، برنمی‌تابه» رو حذفش می‌کنم. « تقسیم غنائم کوچک در سفره خانه تئاتر، سابقه نحوستی داره» رو هم همینطور! واسه چی می خوام برش دارم ؟ای بابا، قضییه موش و گربه عبید زاکانی رو تداعی می‌کنه! آقا اینقدراستاد به ناف‌مون نبند؛ حرفت رو بزن! چیزی نداری بگی؟ خب به وقتش زنگ بزن. گفتم که هروقت دلت خواست تماس بگیر.»

این ها جملاتی‌اند از نمایشنامه «بکتاش» اثر محمود طیاری،هنگامی که شخصیت نویسنده با ناشر‌آثارش مشغول گفتگوی تلفنی است.این نویسنده که همان «بکتاش»شخصیت اصلی نمایشنامه « مستر‌موش » به قلم محمود طیاری است، به نوعی بازتاب دهنده اندیشه جست و‌جو گر نمایشنامه نویس است. « بکتاش» داستان موجز و در عین حال عمیقی را در قالب ساختاری مختص طیاری، با همان فضای مملو از درک بصری، تنش‌های غیر‌سطحی و بازی‌های زبانی در دیالوگ نویسی دنبال می کند.

«بکتاش» شخصیت اصلی این نمایشنامه و همسر سایقش اکرم، صاحب دو فرزند به نام‌های الی و بهزاد هستند. الی به همراه همسر و فرزندش و در‌خارج از کشور زندگی می‌کنند. و بهزاد و همسرش نیز ساکن شمالند. اکرم پس از متارکه ازدواج کرده است و اکنون تصمیم دارد با فراهم کردن شرایط ازدواج برای بکتاش، او را از تنهایی نجات دهد. به همین دلیل همراه با خانواده دختری که برای ازدواج با بکتاش در نظر گرفته، راهی شمال می شوند. بکتاش که سفارش بازنویسی نمایشنامه‌ای را پذیرفته است ، در حین آمد و شد مهمانان و اتفاقاتی که جریان دارد، برای سرنوشت شخصیت‌های نمایشنامه‌اش با توجه به زندگی اطرافیان، تصمیم می‌گیرد.

طیاری با دقت و حوصله کم نظیری از ذهن سیال و افسار گسیخته خود به متنی با شالوده‌ای منسجم می رسد. شخصیت‌ها به موقع و در انتخاب‌ها و گفت و شنود خود و دیگران پرداخته می‌شوند. اما آنچه طی خواندن متن، بیشتر از همه مخاطب را با هر کلمه ، جمله و عبارت خود همراه می سازد، قدرت نویسنده در به کارگیری زبان متناسب با شناسنامه هر شخصیت و تفکیک کردن دنیای ویژه آدم‌ها ست. در لا به لای این درون مایه‌های اجتماعی می‌توان به دغدغه اختلاف طبقاتی بین آدم‌هایی که جامعه اطراف بکتاش را به عنوان یک نویسنده تشکیل می‌دهد ، توجه کرد.

Click to continue reading “موشی که هیولا می شود!”

Print This Post Print This Post

آبان ۳۰

بچه های پشت مسجد!

سوگمانِ اکبر رادی

اکبر رادی” باورش نمی‌شد من‌هم بچه‌ی پشتِ‌”مسجد ملا علی محمد”‌م؛
انگار تمام این افتخار را برای خودش می‌خواست!
می گفت:” پس چرا ما، آن سال‌ها، توی بازی‌های‌مان، نمی‌دیدیمت؟
نه خربیست(۱) ، نه ماچلوس(۲)، نه هشتک(۳)
و نه لبِ گود!(۴)”
و نگاه پرسنده‌اش، مرا تا کنار ِبازی های نکرده‌ام می ُبرد:
تا پشت یک مدرسه‌ی شبانه روزی
تا لباس متحدالشکل ِشاهپوری
و کلاه کاسکت
تا خوابگاه، تا ناهار‌خوری، تا نمازخانه
تا صف طویل خاکستری
تا سال‌های سی و دو ، و رژه در بازار شام، با طبل و قره‌نی
تا گریه‌ی زن‌های روضه، به یاد دو طفلان مسلم
تا کلاس پنجم ابتدایی
و نه فقط بیشتر از طولِ یک سال تحصیلی…
-
شاید دنبال دری بود که هیچ وقت به روی آدختر، (۵)خدمه‌ی خانه‌شان، باز نشد
و آن یک کاسه آش نذری ،
که متبرک به سر پنجه ی حضرت فاطمه بود و بر خلاف میلش،
بر سفره‌ی بی دعای‌مان نیامد.
رحمت خدا بر مادران‌مان، که بهشت، زیر پای‌شان است
و آب چشم‌شان از پیش، بر آتش جهنم، خاموشیِ ابدی ارزانی داشته!
حال ما بر یک سفره نشسته‌ایم
و نعمت ِخدا را
باردار ِزبان‌مان کرده‌ایم!
-
بزرگا، اکبر!
من به پشتی‌ی آن مسجد، پیش از تو ، پا بر خشت نهاده ؛ بیگار ِ زندگی گفته‌ام
تو اما پیش از من ، تاج خار، بر سر
آستان ِیار بوسیده‌ای
مرا تدبیر از توست ،
اما تقصیر نه!
ما خود را بیدار داشته ایم، تا خفتگان،
با چشمان ما به تماشای ِنمایش خود بنشینند!
-
تو آفریده‌ای،
آن اذان را، صبح علی‌الطلوع ، از گلدسته‌ی گلویت
و سر برآورده‌ای، با سوسوی ستارگان
از هزاران “روزنه آبی” پیش از “افولِ” خود.
-
رادی جان، آن پنبه را از میان دو شاخه‌ی پشت عینکت بردار
و قرمزیِ دماغت را کمی بمال
یک بار نزدیک بود ترا، جای “سیزیف” بگیرم
با سنگ نبشته‌ای بر پشت!
بس که پشت میزت نشسته‌ای و نوشته‌ای
درست مثل خودم:
” آه ، این صورت پنبه کاری شده ،
مال کدام بخش، از نمایشنامه ات، بی سهم ِاجرا ست!؟”
-
سفره برای هردو‌مان پهن است
حسرتِ نشستن به روی زمین را داشتی
این هم پیژامه
من به احترام تو با شلوار می‌نشینم
بگذار خط اطوی شلوارم بشکند
فدای سرت!-:
” راستی ، این دو پدر خوانده ،
در بازیِ زبانی‌ی من و تو،
حالا دیگر مدتی است پدربزرگ شده‌اند.
آن که ترا به یاد نمی‌آورد
از پلِ فراموشی‌ی من می‌گذرد:

“رادی‌جان، نمیر!
مرکز هنرهای نمایشی بی پدر (۶) می‌شود!”

محمود طیاری

——
(۱)- خر بیست:- یک بازی است – چند نفر سوار یکی می‌شوند و تا بیست می‌شمارند. معمولآ”یکی می‌افتد و می‌سوزند!
(۲)- ماچلوس:- با کشیدن چند خط روی زمین و خانه سازی؛ یک پا - دو پا می پرند.
(۳)- هشتک:-( بازی قمار در قدیم) چاله‌ای می‌کنند و هشت گردو را هم زمان و با فاصله برای جاسازی در آن، نشانه می‌روند.
(۴) – لبْ ‌گود:( بازی قمار– قدیم) زمین را در حجمِ چند سکه گود می‌کنند و سکه ها را با فاصله …
(۵)- آ دختر، دخترِآقا : از خدمه ( به نقل از یادداشت‌ها ) در خانه‌ی پدری زنده یاد اکبر رادی.)
(۶)- رئیس مرکز هنرهای نمایشی:” اکبر رادی پدر ما بود، ُمرد‍!“مطبوعات.

Print This Post Print This Post

آبان ۱۰

تکرار تلخ تملکی تاریخی

نگاهی به:
داستان کوتاه تاریخ آجری کنگره نوشته‌ی محمود طیاری

علیرضا طیاری

نویسنده به ضرب قلم، در اولین لحظات قصه، با ترسیم و ترکیب فضایی خاص به لحاظِ موقعیت مکانی و بیان متمایز و گزینش زاویه دید سینمایی، در ایجادِ تعلیق و تمرکز وجایگاه در ذهن مخاطب موفق است. گویا چشمانی تیز بین و مشکوک در تاریکی، حرکتی براندازانه را نظاره گر است؛ ماشین چاپ دستی، کاغذهای شبیه به تراکت سیاسی، دست های لاغر و تکیده، کارگاه مخوف و مرموز و چند شخصیت بدون توضیح، از عناصر طراحی داستان در ابتدا هستند، که در چرخشی سریع با جایگزینی و تصحیح موقعیت؛ نویسنده به واقعیت گریز می زند و نگاهش را با پوزخندی به سیاست می آمیزد. این نگاه خطانما، زمینه ساز و آبستن پیام های مهم در روند داستان است.

Click to continue reading “تکرار تلخ تملکِ تاریخی”

Print This Post Print This Post

آبان ۰۹

پلیکان

شنْ‌بارِ آب
کف‌آلود
موجْ ‌کوبه‌ها را تاب می‌آورم
-
زیرِ پایم خالی می‌شود
نوبتِ دلم رسیده است!
-
بی قایق و پارو پهلو ‌می‌گیرم به درد
-
با این همه آب
بی تو
جایی برایم آبی نیست.

علیرضا طیاری

مهر ۸۸

Print This Post Print This Post

WordPress Loves AJAX