خرداد ۰۱

کاربر عزیز به سایت محمود طیاری خوش آمدید.

نشانی اکانت استاد محمود طیاری:

https://instagram.com/m_tayary_?igshid=1qppuntvf9e0h

Print This Post Print This Post

تیر ۱۶


دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵
سفرنامه طیاری هنرمند گیلانی به آمریکا وارد بازار شد.

به گزارش پایگاه خبری رشت پرس، کتاب «با Ellie در واشینگتن دی‌سی» (پانوشت سفر آمریکا) نوشته محمود طیاری از سوی انتشارات مازیار منتشر و راهی بازار نشر شد.
این کتاب سفرنامه محمود طیاری به آمریکاست، البته با سبکی متفاوت! محمود طیاری نوزدهم اسفند ۱۳۱۷ در رشت زاده شد. اولین ‌مجموعه داستان‌های ‌کوتاه وی «خانه فلزی» – شامل پانزده داستان، دو نمایشِ تک‌پرده و یک طرح – در پاییز ۱۳۴۱، مجموعه طرح‌های روستایی «کلاغ‌ها (۱۳۴۴)، سال ۱۳۴۶ مجموعه داستان «کاکا» و در ۱۳۵۰ دو کتاب «صدای شیر» و نمایشنامه «گلبانگ- نوشته ۱۳۴۰» را روانه بازار نشر کرد.
طیاری در دوره اول فعالیت هنری خود، نویسنده‌ای مطرح و دارای ویژگی و آثار قابل بحث بود. او پس از یک دوره سکوت، به دوره دوم فعالیت ادبی خود رسید. طیاری با چاپ «تا زیر میز فرمانده» در خرداد ۱۳۵۷ و نمایش «مار خانگی» در سال ۵۸ حضوری پررنگ در چاپ آثار نمایشی از خود نشان داد.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«… تو نسبت به وضع من فقط می‌توانی کنجکاو باشی. مثل یک جور نگاه کردن به آسمان است. می‌بینی که ابرها دارند جابه‌جا می‌شوند. فقط می‌توانی احتمال یک روز بارانی یا آفتابی را بدهی. کار دیگری از دستت ساخته نیست.»

کتاب ۱۲۶ صفحه‌ای «با Ellie در واشینگتن دی سی» در شمارگان ۱۱۰۰ نسخه و با بهای ۷۰۰۰ تومان از سوی انتشارات مازیار منتشر و راهی بازار کتاب شد.خبرگزاری مهر
انتهای پیام/

Print This Post Print This Post

آذر ۰۹

در کارهای آقای طیاری، “مار نقره” اثری ماندگار و گویا است!

دکتر محمد روشن
اثر درخشان ‌و تازهء نویسندهء نامدار ما ، محمود طیاری – مارنقره – با نام گذاری آگاهانه اش ، نه “مارنقره ای” و نه “ماری نقره ای” و … تداعی بخش کار استوار و آهنگین او “طرحها و کلاغها” به سی سال پیش شد.
بی اندک مبالغه ، کتاب را در دو نشست ، با شور و شوق و ستایش خواندم و به پایان بردم. آنگاه اندیشیدم سی سال روزگار بلندی است ؛ و آن خون جوانی ، حضور ذهن داهیانه، و ظرافت کاریهای اندیشه های جوان را در این نمایشنامه بازیافتم ، و نمی دانم چرا باور نداشتم ؟!
نمایشنامه پیشین آقای طیاری “تا زیر میز فرمانده ” البته اثری خواندنی و مطبوع بود ، ولی چنان نبود که نشانی از اوج کار داشته باشد . پنداری راه به سوی نشیب گراییده است. ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

مهر ۲۴

در باره ی کتاب
قهرمان تا نویسنده، اثر محمود طیاری

محمود طیاری پس از انتشار تازه‌ترین اثر خود در بهار۸۸  که نشر افراز عهده‌دار چاپ و نشر آن بود، به بازگشایی محتواییِ این کتاب، که در پنج دفتر تدوین و تألیف شده، پرداخت؛ و گوشه‌هایی از نظرگاه‌های خود را با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در میان گذاشت.
طیاری در توضیح ویژگی کتاب «قهرمان تا نویسنده» گفت:
برای آنهایی که چیزهایی درباره‌ی ادبیات دهه‌ی چهل تاکنون، اعم از شعر و داستان، نقد و نظر و نمایش، می‌خواهند بدانند؛ و خیال آشنا شدن با دیدگاه‌ غالب و جمع، و نیز درک و برداشت مستقل یک نویسنده – در این زمینه‌ها را دارند، کتاب «قهرمان تا نویسنده»، نه یک مخزن اسرار، اما شاید صندوقچه‌ی راز‌هایی سر به مُهر، در شیوه‌ی پردازش و خلق آثار و پرسه‌ی دیرپای نویسنده درجهان بی مرزِ واقعیت و خیال، و نمایشگر دوره‌ی تکوین و شکل بندی‌های زبان و شکار لحظه و معانیِ‌ بیان است.
قهرمان تا نویسنده، اثری نیمه پژوهشی – تئوریک؛ به فشرده‌گیِ یک دوره‌ی ادبی- است و قابلیت طرح در مقاطع آموزش آکادمیکِ ادب و هنر را دارد.
این کتاب در پنج دفتر و ۳۲۸ صفحه، دارای فهرست اعلام نیز هست، به عبارتی نام بسیاری از چهره‌های بالنده‌ی ادب و هنر معاصر به ویژه دهه‌ی چهل تا کنون، در این کتاب فهرست شده است و جایگاهِ بخشی از مترجمان و منتقدان نیز در این کتاب، به احترام نام‌شان لحاظ شده است.
طیاری در پاسخ به چگونگی مطالب مندرج و فهرستِ بخشی از دفتر‌های پنج گانه، به شرح تفصیلی این دفتر‌ها پرداخت.
دفتر یکم : شامل ده گفت‌وشنود‌، و بازپرداخت به یک چهره است..
«آفرینشِ ازلی و آینده‌ی منتظر»: بُرشی کوتاه و تراژیک از زندگی یک چهره ادبی[خسرو گلسرخی ] است که بعدها سیاسی، اما ماندگار شد!

در گفتگوی اول: «قهرمان تا نویسنده» آمده: «در معماریِ یک اثر، رازهایی است که اگر کشف شود، راه‌های انتقال موضوع آسان می‌شود. »
در گفتگوی دوم: «رقصِ پا، با زبان»: ضرورت استفاده از زبان بومی و مادری، در انتقال حس و تجربه، با یک بیان تصویری، تأکید می‌شود.
درگفتگوی سوم: «آذرخشی که می زند.»: علاوه بر توضیح ویژگی‌های کار در خلق آثار، از سه چهره‌ی ادب معاصر، اکبر رادی، بهرام بیضایی وغلامحسین ساعدی، یاد و ویژگی ‌آثارشان کُد گذاری ‌‌می‌شود.
درگفتگوی چهارم: «چلچراغ شعر شاملو، باکریستال‌های نام فروغ»، – که یک جور حافظه تکانی از دهه‌ی چهل است- جایگاه شعر و ادب آن روزگار، در آن بازتابانده شده.
«راه رفتن مور، روی گوی بلور»:- گفتگوی پنجم از ده گفتگو است، که در آن از زبان ورزی‌های متن ادبی در پرداخت شعر و داستان و نمایش‌نامه و رمان و تنوع آثار، حرف زده می شود و در بیانِِ تمرکز روی «تم» گفته شده: به‌گزینیِ واژه‌ها، به «راه رفتنِ مور، روی گوی ‌بلور» می‌ماند: «کلمه از هرطرف که برود به خودش می‌رسد. چون جنسِ‌زبان راوی کریستال است: نه‌کرباس!»
دفتر دوم : ده متن در آن آورده شده، و در بخشی از آن به آسیب‌شناسی تئاتر، و باقی آن، به اجرا‌ها و متون نمایشی پرداخت شده. مثلا در متنی با عنوان (اگر چه از نهنگْ ماهیِ نمایش، اسکلتی بیش نمی‌ماند) به لحاظ قیمه‌قیمه کردن متون نمایشی، و بهره‌برداری‌های مناسبتی کارگزاران، تاکید بر این‌ داشته، که :«گوشتش را سفره‌اندازان تئاتر، پیش از ما می‌برند!» و این درباره‌ی اکبر رادی و بخشی از آثارش مصداق بیشتری دارد!
دفتر سوم: «خلاقیت، با عیارِ بالا…» یادداشتی بر: سه بخش از رمان «اهلِ غرق» اثر به یادماندنیِ «منیرو روانی‌پور»
«قُله‌ای سپید و تابان، در آسمانه‌ی آبیِ کلمات»: درباره کلیدرِ دولت آبادی.
«جایگاه مخاطب لژ مخصوص نیست!» نگاه به مجموعه داستان‌های‌کوتاه مجید دانش‌آراسته، قصه‌نویس شمالی.
دفتر چهارم: «نشانه شناسی و تأویلِ شعر » و تبیین جایگاه آن؛ و شأن‌‌بخشی به آثار بومیِ شیون فومنی و محمد بشرا، و زنده یاد بیژن نجدی نویسنده‌ی «یوزپلنگانی ‌که با من دویده‌اند» است.
دفتر پنجم : « شب برفی زمستان -۴۲‌»، یادمانِ فروغ فرخزاد. فروغ پس از بازی در نمایشی از لوئیچی پیراندللو، به کارگردانی خانم پری صابری، بیرون از محل نمایش، که محدوده‌ی انجمن فرهنگی ایران و امریکا بوده، در برف زمین می‌خورد، برف پوک است و او می‌خندد، اما بار دیگر که در تصادفی اسیر پنجه‌ی مرگ می‌شود، برف پوک نیست!
«مردانی تندیس– سوار» در شأن و شناخت شعر و نام شاملو و تشییع پیکر او، از فاصله‌ی واپسین دیدار تا مراسم تشییع پیلواره تنی در آفتابِ نیمروز…
«یادمان همیشه‌ی به.آذین»، و دست‌خطی از او، که راوی را به کار نیامد، اما سال‌ها بعد دست مایه‌ی افتخارِ پرداختنِ بهزاد موسایی، به زندگی مترجم ژان کریستف شد!
«یادمانِ احمد محمود»، و پیامی از او، با حضوری غایب، به خاطر نمایش‌نامه خوانی‌ «عروس زره پوش» که در خانه هنرمندان، خوانده شد.
«در آبیِ آسمان یوش»، یادمانِ سیروس طاهباز و جایگاه ویژه او در آوازه‌ی نیما، فروغ و امید. – که در بخش یادمان ها و سوگمان‌ها فهرست شده است.–
لازم به یادآوری است: مجموعه آثار محمود طیاری بیش از ۲۷ عنوان کتب تألیفی در زمینه شعر و داستان و نمایش‌نامه و رمان و گونه‌های ادبیات کودک و نوجوان است و «گل‌های بابا آدم» آخرین اثر نمایشی محمود طیاری، در سومین مرحله‌ی انتخاب متون برتر ادبیات نمایشی سال ۱۳۸۷، بخش کودک و نوجوان در جشن انجمن نمایش نامه نویسان ایران، در خانه هنرمندان، برگزیده و تقدیر شد.
——————–
نشر مطالب مندرج در سایت pezeshkanomoomigilan.ir با ذکر نشانی سایت آزاد است.
– احتمال چاپ این متن در نشریه “گیلان امروز” نیز بوده است.

Print This Post Print This Post

خرداد ۰۷

Print This Post Print This Post

خرداد ۰۵

خرید بلیط اینترنتی نمایش مستر موش

گروه تئاتر مارلیک با مجوز اجرا از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گیلان با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان رشت و سازمان فرهنگی و ورزشی شهرداری رشت و موسسه فرهنگی و هنری پویندگان تدبیر و امید تقدیم
می کند

نمایش مِستر موش به کارگردانی رضا میرمعنوی و نویسندگی محمود طیاری در سالن خاتم الانبیاء رشت اجرا
می شود. یاسین فیض بخش آهنگساز و آرمان رمضان خواننده این نمایش می باشند.

نمایش مستر موش
زمان اجرا
۴ خرداد ساعت ۱۹
۵ خرداد ساعت ۱۹
۶ خرداد ساعت ۱۹
۹ خرداد ساعت ۱۹
۱۰ خرداد ساعت ۱۹
۱۱ خرداد ساعت ۱۹
۱۲ خرداد ساعت ۱۹
۱۶ خرداد ساعت ۱۹
۱۷ خرداد ساعت ۱۹

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۱۹

مجموعه داستان “تراس کافه ژاله” را در نمایشگاه کتاب تهران – ۱۳۹۴ از غرفه انتشارات افراز بخواهید.

مجموعه شعر “کولی و ماه ” را در نمایشگاه کتاب تهران – ۱۳۹۴ از غرفه انتشارات افراز بخواهید.

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۰۷

اتوبوسی در کار نیست؛ خانه‌ی فلزی ظرفِ زمان است!(۱)

در نشستی اگر‌چه کوتاه، به اعتباری حرف از « داستان کوتاه خانه فلزی، از مجموعه ای در ۱۱۲ صفحه به همین نام ، نوشته : اردیبهشت۴۰ – چاپ پاییز ۱۳۴۱» رفت؛ و اشارتِ آن مقام فریدون، حضرت تنکابنی بر این کتاب. من صداقت می‌دیدم در کلام آن آشنا و می‌گفتم :
«نشست و گذشت: بهتر از آن است که نمی‌نشیند و می‌گذرد!»-:
گفته شد:« آقای تنکابنی داستان‌های دفتر دوم خانه فلزی را فلسفه بافی روشنفکرانه نام می‌دهند.»
گفتم: «با اجازه …» و پیِ کاری رفتم. وقتی برمی‌گشتم خانه فلزی دستم بود.
گفتم : «نمونه می‌آوریم.»
ورق زدیم، خانه فلری آمد؛ و به آنالیزِ آن نشستیم:
[مرد شماره ‌یک، به مرد شماره دو نگاه کرد؛ و زن شماره پنح، پاهایش را در اختیار مرد شماره شش گذاشت .مرد بی‌شماره سنگینیِ ۲۷ شماره روی دوشش بود. ]
«خب؟»
« در اینجا با چند حرکت کوتاه، زمینه برای معرفی پنج شخصیت داستان آماده شده.»
«درست، اما ردیفْ بندی آدم‌ها قضیه را بغرنج می‌کند.»
گفتم :« تا محیط کشف نشود، بله. اما نشانه‌هایی هست که تصویر روشنی از محیط بدهد. مثل این [ مرد بی‌شماره چراغ زد و به عرقی فکر می‌کرد که قرار بود تو راه بزند.] و [ آخه همه مون رو گردنه بودیم. یه ور کوه ، یه ور دره . پایین شب ، کلوخ، سایه…] و :
[ اگه بمونه ، خوبه.
– برا چی ؟
–    دست به آب]
و: – نمی مونه . نگاه کن!
و این:[ یک لحظه، روشنی بود و انبوه شماره‌ها ، و سنگینی پلک ها، و سایه های جنبنده بر شیشه ها و دیواره های چوبی و فلزی…] که ریتم تندی دارد و منطبق و هم‌زمان است با گذشتن اتوبوسی از مقابل چراغ‌های یک آبادی ، در مثل. اتوبوسی با چند ردیف صندلی و آدم و به قولی« ته ‌یی‌ها»- آنها که آن ته نشسته اند، بی هیچ‌گونه امتیاز؛ و بی شماره‌ای( راننده ) پا به گاز ، با احساس مسئولیتی در قبال بیست و هفت شماره. از مرد شماره ‌یک بگیر تا آن ته یی ها. که دقیق است و مطمئن؛ و چراغ می‌زند و به عرقی فکر می‌کند که قرار است تو راه بزند: گونه ای دلخوشی و بهانه‌ای برای حرکت. و : که نمی‌زند و می‌رود تا به محلی برسد که هم زن باشد و هم عرق: گونه‌ای تسلی و تسکین و پناه جویی و شستشوی چشم از خواب، و رفتن و نماتدن؛ و ادامه:
[مرد شماره‌ یک گفت:« شمام یواش یواش داره خواب ‌تون می‌بره.» و گوش به ‌زنگ ماند. مرد شماره دو چشم‌هایش را چرخاند و دوباره تو خودش رفت.ِ
در اینجا زمینه گسترده می‌شود. نویسنده روی دو شخصیت از پنج شخصیت داستان ته یی‌ها به کنار –  مکث می کند: مرد شماره‌ یک و دو؛. دو بیگانه ی همسفر. در ناتمامی یک راه شب زده! در این مکث، مرد شماره دو رنگ می‌بازد. صدایش که می‌کنی ، چشم می‌چرخاند و دوباره تو خودش می رود. ُخروُپف می‌کند. اخم و دهن دره.
[ مرد شماره یک: می‌گفتم اونا خوب می‌خوندن. ته ‌یی‌ها…شما می‌دونی واسه چی؟
–    آآآاوف… پف. آآآاوف…
”   نمی دونی؟ آخه می‌ترسیدن.آخه همه مون رو گردنه بودیم. یه ور کوه. یه ور دره. پایین شب ، کلوخ، سایه. حالا دیگه نمی‌تونن که بخوونن و خوب هم بخوونن. چون خطر رفت. ترس نیست. یا هستش و اون نمی‌تونن اونو حس کنن.(مکث) عقیده شما چی‌یه؟”   جوابی نیست.
–    باشمام!
–    ُخروپف ف ف، اما چرا!
–    می‌گم می‌تونید صداتونو ببرید؟
–    چی ؟
–    و تکیه تونم بدید اون ور! ]
و چنین است که مرد شماره دو، این پهنْ مردِ خفته‌ی گوشت‌آلود، رنگ می‌بازد؛ وا می‌رود. بی آن که هیچ بگوید. او تمام راه خروپف می‌کند .پرتقال پوست می‌کند. و آن گاه که می‌آید حرف بزند؛ مثل کلاغ که نه، اما می‌گوید:” ُگه!”
نه؟ نگاه کن:
–    اگه بمونه خوبه.
پرتقال تمام شده بود. مرد شماره یک گفت : «براچی.؟»
« دس به آب…!»
درست مثل یک رجاله‌ی بوف کوری! با همان دهن بالا، سوراخ پایین، که فتیله می‌کند، و در می‌آورد بیرون! و درست خارج از حوصله‌ی مرد شماره یک. مثلا هدایت:
–    نمی شه.
–    که چی ؟
–    تحمل کرد.
–    چی‌رو؟
–    شما رو!
مرد شماره دو جا خورد، و چشم هاش بیرون زد:
–    چی ؟
مرد شماره یک گفت: هیچی…
–    پس، با من نبودید.
و یک پرتقال درآورد و پوست کند.
–    البته!
و این تصویز: [هوا سرد می‌شد و سیاه‌تر، و باد بود و بوهای وحشی‌، و کورسوی کوره‌های زغال، و آب‌های پیچنده در قلب دره های خاموش.]
در اینجا نویسنده، بیش از آن که بخواهد طبیعت را توصیف و مجسم کند، اندوهناک، شیشه ی تصویری(نیگاتیو‌) – به اصطلاح عکاس‌ها- از زمان خودش داده. شیشه‌ای که توی تاریکخانه‌ی ذهن آقای تنکابنی– در مثل- باید ظاهر شود. و دست کم: کورسوی کوره‌های زغال، تلاش های انسانی را در عمق، و آب های پیچنده در قلب دره های خاموش، زندگی شناور در قلب روستاهای معصوم و متروک را معنی بدهد.
چنین است نحوه ی به کارگیری کلمات در خانه‌ی فلزی:
« همه مون رو گردنه بودیم. یه ور کوه. یه ور دره. پایین شب، کلوخ سایه..»
مرد شماره یک، از این لحظه حرف می‌زند. از ترس و غربتِ آن ته ئی‌ها.، و بازتاب هاشان: که می‌خواندند، و خوب هم می خواندند.او، مرد شماره یک متأثر است. متأسف هم. و در این تأسف، تحلیلی از نیروهای قوی و انباشته‌ی طبقات پایین به دست می‌دهد.
او از لحظه‌ی نیامده یی حرف می‌زند : بازتاب.! اما به آواز و معترض است: «حالا دیگه نمی‌تونن. که بخوونن و خوب هم بخوونن.چون خطر رفت .ترس نیست. یا هستش و اونا حسش نمی کنن.و در پشت دارد از کارد و استخوان حرف می‌زند. بر می‌گردیم به خانه فلزی: [ زن شماره پنج گفت:«اینجوری.» مرد شماره شش باریکتر شد و وقیح‌تر!]،
در اینجا نگاه نویسنده متوجه‌ی دو شخصیت زمینه‌ی اول می‌شود:
دو بیگانه‌ی منحرف، دو همسفر، قفلِ هم در تاریکی. بیگانه با هر که و ته‌یی‌ها-: «مرد شماره شش خالی شد!»
اما او در آخرین لحظات کمی به خودس می‌آید؛ و آنگاه که زن حشری شماره پنج برمی‌گردد «تا بوی یک اجنبیِ دیگر را به خودش بگیرد»؛ در او دقیق می شود تا به شکی که در درونش نطفه می‌بست ؛ خاتمه بدهد:«پیر نبود؟»-
و این پرسش خوبی است. اگر چه دیر، اما می‌تواند نقطه‌ی عطف و لحظه‌ی مبارکی باشد. آن چنان که هم زمان، مرد شماره یک- بگیر هدایت، نیما، و چند صباح دیگر شاملو-  در مورد خودم و حضرت تنکابنی، و حضرت «درویش» با آن شریعت کیهانی‌اش می‌خواهم شکسته‌نفسی کنم! شیشه را می‌کشد (که همینگوی نیز ماشه را) تا« نفس هایش را با بوی صبح تازه کند»!
تعمیم: اتوبوسی در کار نیست؛ «خانه فلزی» ظرفِ زمان است.
–    کلاغ ها؟
–    بماناد!
رشت / پاییز ۱۳۴۴- محمود طیاری
–    (۱) – این متن که در بازار- ویژه هنر و ادبیات – رشت ، به اهتمام  فقید ، محمد تقی صالحپور، چاپ شده بود ؛ بعد از پنجاه سال ، در اردیبهشت ۱۳۹۴ ، وسیله محمود طیاری بازبینی و بی‌هیج تغییری، دوباره خوانی شد!

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۶

چکمه‌های بلندِ سرخِ ستاره کوب

برای کار در سینما و بازی در صحنه

محمود طیاری

این پرده،که بالاش بلند است هنوز
با دلبرکانش، نه به چند است هنوز
دستی که تو را پای به دامادی برد
هشدار عجوزه‌ای لوند است هنوز!

محمود طیاری
——————–
شخصیت‌های اصلی و فرعی:
سعید / حدود پانزده سال
مادر سعید
زن صاحبخانه
کفش دوز جوان
مادر کفش دوز
چند مامور کلانتری
مرد آبلیموساز
زن تکیده‌اش
واکسی
جگرکی
تاجر با کت و شلوار سفید
آجان
قهوه‌چی
چند مشتری که با آجان تصنیف گل پری جان را دم می‌گیرند
دژبان‌ها
افسر نگهبان
سرهنگ
تیمسار
مرد زن پوش در جشن حکومتی ۲۸ مرداد

زمان: عملیات سی دو. بازگشت شاه

———————–
طرح صحنه:( اول ) – در بیست و هفت صحنه
تیتراژ

در یک ُدورِ تند و پرداختِ فانتزی(۱) سعید در گریز از دست مادر، با پرت‌کردن بسته‌ی روزنامه، به چابکی یک گربه‌ و به تندی، روی پنجه‌های دست و پا، از درخت انجیر بالا می‌رود! خورشید در حال غروب از لای شاخ و برگ درخت انجیر، انعکاسی نارنجی در شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقِ زن صاحبخانه دارد؛ شعاعی از آن به شیشه‌ی اتاق پایین که کفش‌دوز جوان، با مادر پیرش در آن می‌نشیند؛ می‌افتد.مرد جوان، چکمه‌های بلندِ سرخِ ستاره‌کوبی دارد و در گوشه‌ای از هره، به کار واکس آن بوده و نگاهی نیز به کتابِ جلد سفیدِ نیمه باز خود دارد؛ و از چایی که پیرزن برایش آورده، و به اتاقش رفته، می‌خورد. سعید از لای شاخ برگ‌ها، با اِشراف به او و زن صاحب‌خانه، که او نیز تو نخِ کفش‌دوز جوان، و به کار بزکِ خود، در تالار سراسری با گلدان‌های شمعدانی‌است؛ نگاه تعقیب‌گرانه و شیطنت‌آمیزی دارد. زن، در شیطنتی آشکار، لوله‌ی ماتیک‌اش را با نخ قند به پائین، به توی بساطِ کفش‌دوزِ جوان ُسر می‌دهد.او نیز غافلگیرانه، اما با پوزخند می‌گیردش؛ و ضربدری با آن به ته‌ی چکمه‌ی سرخ ستاره کوبش می‌زند. زن با خشم لوله‌ی ماتیک را بالا می‌کشد و در خنده‌ی بلندِ سعید، سطل آب را از کنار شمعدانی‌ها برداشته و به روی او، میان شاخ و برگ درخت می‌پاشد!
—————————————
(۱)——– تهیه کلیپ یا برنامه‌ای صوتی- تصویری، از صحنه‌های یک تا هفت این نمایش، به مدیران اجرایی نمایش حاضر پیشنهاد می‌شود.

Print This Post Print This Post

فروردین ۱۸

پانوشت سفر امریکا

children


یک روز وقتی آنجلا می‌خندید ، و شوخ و شنگ به نظر می‌رسید؛ از او پرسیدم: “علت این‌که در شکم من زیاد موندی و زودتر‌ در‌نیامده‌ای چی‌بود؟” او گفت:‌”‌‌چون موهاش کوتاه بوده ، دوست نداشت با موهای‌کوتاه به دنیا بیاد ، از او عکس بگیرند‌؛ فکر کرده آنقدر صبر کنه تا موهاش بلند بشه ؛ ولی نشد. وقتی دکتر آمپول فشار زد ، او مجبور شد با موی کوتاه به دنیا بیاد!” گفتم:‌”‌یعنی ‌ترسیدی؟”‌‌گفت:‌‌”خیلی ‌‌مامان”‌‌گفتم:‌‌”‌نباید ‌‌‌میترسیدی.‌‌ شانس آوردی که موهات از ترس نریخت.‌” گفت: “واسه خودم که نه ، فکر کردم اگه نیام ، یک آمپول دیگه ام ممکنه بهت بزنن ؛ یک جوری دردت بگیره که بمیری ؛ بعد نتونی با بابام عروسی کنی!”‌گفتم:”‌ مگه‌چندبار عروسی می‌کنن‌؟”‌آنجلا خندید‌، گفت:  “یک بارش رو می دونم ، مامان .” گفتم : “همون یک بارش هم غلط زیادی بود…!” و چشمک زدم . از شوخی ام خندید. پرید تو حرفم و گفت: ” می‌دونم مامان. اینجا رسم نیست بابا مامان ها، تا قبل از به دنیا آمدنِ دست‌‌کم یکی از نوه‌هاشون، با هم عروسی‌کنن!” یک‌کم جا‌خوردم؛ پرسیدم:” تو از کجا می‌دونی‌؟” گفت: ” حرف خودته مامان ‌، همیشه از بابام می‌پرسی پس کی ما باهم عروسی می‌کنیم . بابا قلقلکم می‌ده، می‌بوسدم ، می‌گه حالا تا نوه دار شدن مون خیلی راه هست!” گفتم :” وای از دست تو. همه چیز رو می‌خوای بدونی. ما نمی‌خوایم جلوی تو چیزی از جدایی‌گفته باشیم‌!” آنجلا چشمکی زد و گفت: ” منظورت طلاق نیست؛ مامان؟!”

ژانت

۲۲فوریه ۲۰۱۴

Print This Post Print This Post

فروردین ۱۰

پانوشت سفر امریکا

اکسیرِ شأن همتایاب تو

سعید  عزیزم
پیام گرم و پر شأن تو را دیدم.همان وقت، در سایت یکی از رادیوها، بخش معرفی هنرمندان ایران ، معرفی کاملی از شما ، با فهرست برنامه‌های اجرایی در ایالات مختلف ، با یکی دو  موزیک ویدئو از شما،   احساسات  غرور آمیز‌م  را برانگیخت و بعد رؤیت نشانی جدید سایت دو زبانه‌ی خودت، با آن طراحیِ مهندسی‌شده‌ی زیبا، به‌ تحسینم واداشت؛ ‌که نشانه اوج و عروجت نیز هست.
و‌اما، از‌آنجا ‌که‌پایان هفته‌ی‌بعد،‌‌به ایران می‌روم، شماره تماس‌ام  همان است که می‌دانی.
وبعد‌این‌که ، لابد شعر کوچه‌ی فریدون مشیری را با اجرا‌های متفاوت به خاطر داری می‌خواهم‌ نگاه خلاّقت را ، معطوف به دو غزل ریزبافت از خودم  کنم، که گره‌های عاطفی آن، در گستره ی صدای تو، واخوردگی‌های انسان معاصر را ، با بُغضی شکسته در گلو، در چالش با عشق ِ‌به حراج گذاشته شده، ‌در جامعه پندارگریز ما،  پژواک می‌دهد.
سعید عزیز، به رغم اعتقاد و باورِ ادبی و هنری ات، به آنچه از این‌دست، از من‌ات به‌چشم آمده ، نه ‌به باج و‌ حراج‌، که لولی‌وش و بازی‌گوش،‌از‌کنار‌آن‌گذشتی! دیر ‌زمانی‌‌خود را از ‌ما پنهان داشتی،دریغا…  آوازم را از مخاطبانت پنهان مدار-:

گرفتی یار، ببر!
مرا به پای تمنا، به راهِ  یار ببر
دلی نشد که ببازم، سری به دار ببر
حریم عشق نشاید به پای یار شکست
مرا زیارتِ خاموش آن دیار ببر
دو شمع مُرده بیفروز در سیاهی ِچشم
به چشمْ روشنی  مردِ کار زار ، ببر
هزار فتنه‌ی خاموش، مانده در چشمت
به نیشِ کژدم آن زلفِ تابدار ببر
نه خوش، که می‌گذرد بی‌تو در میانه‌ی راه
مرا کنار بنه‌ باری ،  خود آن غبار ببر
پیام دل شکنت وای، خوابِ چشمم بُرد
مرا به وعده‌ی آن باده‌ی خمار ببر
تو دل چه می‌شکنی، یک نگه به آینه کن
هر آنچه مانده،  تو از من، به یادگار ببر
چنان که خُرده فروشی می‌کنی در عشق
گمان مبر که کلان بُرده ای ، قرار ببر
شبی که چادر مهتاب بود و گریه‌ی ابر،
چه بی‌حجاب گذشتی، گرفتی یار ، ببر…
مریلند- امریکا
یکم ژانویه ۲۰۱۱

در این غزل که تو گفتی‌، هزار عشوه بپاست!

محمود‌جان‌. اینکه شعر‌ نبود، کاری بس زیبا بود.‌‌همون خط‌ آغازش منو دیوانه‌کرد‌.‌‌ تنها عاشقی‌ که دانه‌ دانه موهاش‌، در راه عشق ، سپید شده‌باشه؛ می‌تونه اینجوری در شعر، سبقتی ازلی از شاعران پارسی گوی بگیره: “هزار فتنه ی خاموش مانده در چشمت”، ‌غافلی که هزار فتنه خاموش‌، خفته در زبان تو است:
“در این غزل که تو گفتی‌، هزار عشوه بپاست.
به پای یار بمان و ، خود این قمار ببر!”
با این غزل دل منو بردی‌ استاد مهربان. من این اثر بدیع رو، در ماه اردیبهشت‌ در اروپا‌ خواهم خواند ، بهتون قول می‌دم که همه مست بشن. اگه اجرای بعضی‌ از سروده‌ها تون به تعویق افتاده، در ارتباط با سوژه‌ کنسرت‌هاست‌. من به زودی به ایران برمی‌گردم و شما رو خواهم دید . به امید دیدار. بدرود.
– Parvaz Homay
January   ۲۲ , ۲۰۱

Comment Is:

در راه زبان شما می‌شود شهید شد.

استادِ عزیزم. ‌پدرِ عزیزم‌. و ‌یا شاید بهتره بگم معشوقا محمود‌جان. گاهى زبان شما مانند یک خمپاره عمل مى‌کنه حتى ترکش هاش هم قلب ادم رو با خودش مى بره واى به حال روزى که خود خمپاره به هدف بخوره و از انجایى که شما ‌شکارچی قلب‌‌ شناسنامه‌ى‌ یک شاعر باشد و این غزل‌ناب هم از همان غزل‌هاست. اگر چه در آسمان کارنامه‌ى شما صدها شعر‌ناب چونان ستاره مى‌درخشد.
من تا به امروز شعر هاى زیادى از شما در ایران و اروپا و امریکا خوانده ام . مانند ( بزن اى دل. بزن ‌ای دل، چه زیبا می‌زنی ای دل‌! )‌ ( از یار تا دیار ) ‌( سردار ) ‌( غزل‌،غزل، همه از سینه، تا گلو دارم )  پس این غزل‌ناب رو هم به زودى و در اردیبهشت ماه، در ایران خواهم خواند.
خیلى دوستتون دارم و افتخارم اینه که کوچه پس کوچه‌هاى زبان را از زبان شما آموختم
سعید فرزند خوانده، یا بهتر بگم فرزندِ خواننده ى شما
Homay_mastan


Print This Post Print This Post

بهمن ۳۰


یار حبشی 
———
اشاره  :
این فرمِ نمایشی، وامدارِ‌” محمد کسمایی” شاعر نهضتِ جنگل است، که قریب به هشتاد سال پیش، تابلو یِ”‌ نمایشِ تخته زنده ” به زبان گیلکی ( با استفاده از یک نوازنده ی ویولون و یک خواننده ) در پشتِ صحنه و یک تخته دکورِ ( دو در دو ) ی نقاشی، از یک فروشنده بلال ، که سوراخی به ابعادِ کله وی در آن تعبیه شده بود، از او در رشت، کار و اجرا شده است .
تابلو موزیکال” یارِ حبشی”، موضوع پژوهشیِ جالبی، به لحاظِ پروسه‌ی زبان و تطبیقِ ساختار و دیدگاه‌‌هایِ دو نویسنده، در شرایطِ اقلیمی و جغرافیاییِ انسانی‌ی مشترک، در آینده خواهد بود.

—–
تابلو موزیکال:


یارِ حبشی

گلِ گندم آی ،
بلال …
شیرِ بی اِشکم و یال و ُدم
بلال
با همه زلفِ دوتا و-
خط و خال
میره آخر تو جوال

مانده حسرت به دلِ پاچ باقلا
پایِ سفال …
شاخ و بالش کو –
که تکیه بزنه :
جایِ بلال !

من به شب پایی و –
حال
مانده در مزرعه بی حال ، پیِ خوک و-
شغال
روز از نو ،‌
به بیگاریِ نان :
می کنم سازِ دلم کوک ، به آوازِ ملال :

اگه داری تو یکی پولِ سیاه
من قِلِفتی بکنم پوست
از این تازه بلال
تنگٍ نافش بزنی
آب زلال !

منم و این همه سال
نه عیال و –
نه ریال…
یار ،  اما بی خیال
پاشورا می کنه ، با آب نمک و –
خاکه زغال !

‘گلِ جالیزه ،
بلال
آتشش تیزه ،  بلال
بابا آدم  ،
عجب افتاد توی چال

مثل زائو ، ( رویِ خشت )
َهله ‘هوله خورد
دِپورت شد از بهشت
روی پاسش ملکِ نقاله ، درجا زده :
ُمهرِ ابطال !

نوبرانه ،
تازه سال…
توی جالیزِ من افتاده یکی ُمرده شغال
خورده از پخته و کال
کلم و گوجه و کاهو و بلال
هرچه بنشانده ام ،‌ از تازه نهال…

سگِ زردم
به سرش خورده یکی –
تکه سفال
پایِ پرچینِ مبال
نه یکی پارس ، تو گویی کر و لال !

من و شب پایی و –
این باغ و کُْتام
چشم دارم به یکی ماهِ هلال
روی کولم ،
باقلا سبز و بلال:

باغ، بی روی تو –
ارزانیِ زاغ
زاغ، با سایه ی چشمانِ تو – کی ،
بال به بال ؟
پایِ بیوقتیِ انجیرِ سیاه
من و –
این بختِ سفید ؟
عطرِ لیموی و لبِ جوی و پریشانیِ بید ؟
وعده ی ما ، به مثال
کی دهد دست :
وصال ؟

شبی با تو به خیال
راه بر کنجِ لب و چال و سیاهدانه یِ خال
من و آبِ نمک و پوستِ بلال
تو به خوابی موزیکال
سر درآورده ای ، از توی جوال !

بابا گندم آی بلال
تو رو به کاکلِ آن سبز قبا –
دامنْ شال
دستک و منبر و آن پایِ منار
” حبشی یار” بیاور ،‌ به کنار :
روی بنما به حلال !

عجبا ،‌
آتشِ عشق
سوخت ما را ، پر و بال …
دیگه دلتنگی بسه !
بس کنم ، این نک و نال…
– اشکِ چشمت ،
بنازم
مرحبا به این زغال !
بهار ۷۸ تهران


Print This Post Print This Post

بهمن ۲۴

خواب‌های سفید

گنجشکانِ بوسه‌های تو
عطربارِ ِبزاقِ کدام –
دهان‌اند ؟

دانه‌چینِ
کدام دام ؟
آتش بیار معرکه‌یِ کدام عشقِ دیر هنگام؟

آن که بر دامنه‌ات خفته ،
خواب‌های سفید
می‌بیند؛

بالشی از پرِ قو به زیر سر،
و بهمنی،
پیش رو دارد !

مهر هشتاد و یک

Print This Post Print This Post

بهمن ۱۱

آفرینشِ ازلی و آینده‌ی منتظر
بُرشی کوتاه و تراژیک از زندگی خسرو گلسرخی
محمود طیاری

به نقل از کتاب” قهرمان تا نویسنده”/  نشر افراز – بهار ۸۸
آشنایی ‌با «خسرو» به سال‌های آغازینِ دهه‌ی چهل برمی‌گردد. خسرو تا آن زمان که در‌ زادگاهش بود، چهره‌ای حاشیه‌ای و دست چندم بود. به تفنن شعر می‌سرود، سُستی ‌در وزن و اشتباه در قافیه داشت. اما اوکه بختی بلند و سرنوشتی قُقنوسی داشت؛ راهِ قله در پیش گرفت و از آن پس، سیمرغی بود که تنها در دورها بال می‌زد: به تهران کوچیده بود. نمی‌دانم با کیان حشر و نشر داشت، اما به راستی از او و ‎آوازه‌اش در عجب بودم و چه بی باور! -:که چگونه خُردک آدمی که در شعر، لنگ می‌زد و دلتنگی از برای کوچه داشت، چنین دشخوار در عمل و تئوری، بینشی زمانه‌ستیز و اندیشه‌ای پیل‌ورز دارد؟ این مهم آسان نیامد مگر با حضورِ زمانه‌سازِ وی در جُنگ‌ها و ماهنامه‌ها و سفری که به قصدِ دیدار و گفتگو با من به زادگاهش- رشت- داشت:
آنچه از او می‌شنیدم و می‌دیدم: تحول و تهور بود. نگاهی ارج‌گذار و باورمدار نسبت به پیرامون خود، به‌ویژه آثار مردمی و «طرح‌های روستایی» من داشت. به‌راستی تا آن زمان، چیزی را که او آن همه بهایش می‌داد، که مردمی و آرمانی بود، تا به آن پایه، نه در خود و نه در کسی دیگر دیده بودم.
نمی‌دانم کدامین ماه از پاییزِ سال چهل و هشت بود که او با اتکا به وجهه‌ی مقبولِ خود، از طرفِ آیندگانِ ادبی، به جهت گفتگو به خانه من آمد. شبی را تا صبح به کارِ گِل و شکارِ دل نشستیم!
آن شب نازکایِ نگاهِ دیگری هم بود، که در سربالاییِ گفتگوی‌مان، جای «کمک دنده» می‌نشست! -: سراپا حُسن، با طبعی شوخ، که بعدها از شیوخ شد: با سری تا پایِ دار و نه بر بالای آن! که را می‌گویم؟ نویسنده‌ی «بعد از آن سال‌ها»: حسن حسام.
خسرو، متنِ گفتگوی‌مان را به تهران بُرد و پیاده کرد. آیندگان خواست دستی در آن ببرد؛ اما خسرو که ضامنِ چاقویِ زبان من بود، پس زد. متن مدتی نزد او ماند، تا آن بی‌قراری در دیدار، که آخرین نیز بود! بی که خود بدانیم: اگر شرح آن می‌آورم، از آن روست که خسرو، وجهه‌ای همه‌زمانی و همه‌مکانی دارد. گفتنش عُرضه می‌خواهد، اما نگفتنش خباثتی است آشکار و اُف بر این گونه راهیانِ سال و خیال، که درکارِ شکارِ «زیبایی» و «لحظه»اند؛ اما نه در پیِ کارِ مومیاییِ آن! باری آنچه به دردِ من نیاید، معلوم نیست به کارِ جامعه‌شناسان و تاریخ سازان، که زمانِ اسطوره‌ای را بدنه‌سازی می‌کنند، نیز نیاید: پروسه‌ی درک، شناخت و تسلیم ناپذیری، زنجیره‌ی افتخاراتِ ملی برگردن خسرو است. اما آنچه چهره‌ی او را زیباتر می‌کند، رویاهایِ از پیش تیرباران شده در کالبدِ کودک – زن، و خانه‌ی بی ابزارِ اوست :در تهران، نبشِ نادری، دیداری با او داشتم، به قصدِ پی‌جویی و باز پس‌گیریِ متنِ گفتگو:
«آه خدای من! این چهره‌ی استخوانیِ سفید، با این جمجمه و گونه‌های برجسته و پشت لبِ پُر و سیاه، از آن خسرو است؟» به ذهنم رسید چه شباهتی به «جک بلانس: هنرپیشه سینما» پیدا کرده!
ونمی دانستم بعد‌ها، شأنِ خسرو، او را به اسطوره‌ای بدل ساخته و نامش با عطرِ «گل سرخ» خواهد آمیخت. به این بهانه که متن گفتگو در خانه‌اش است، از من خواست ناهاری در خانه بخوریم. دست و پایی زدم و نشد. او متن را در گرو داشت، پذیرفتم. پیاده به طرف میدان جمهوری می‌رفتیم و حرف می‌زدیم. از متن راضی بود و می‌گفت مانع از آن شد دست تویش ببرند و این به قیمتِ درگیر شدن و باز پس‌گیریِ متن، در مرحله حروف چینی تمام شده بود. می‌گفت متن را برای آن‌ها و به هزینه‌شان در سفرِ به رشت گرفته، اگرچه چند ماه است جز چک‌های وعده‌دار، جای حقوق و کارمزد، چیزی از آنها نگرفته است!
خسرو هیجان زده و مایوس بود و با چهار انگشتِ دست چپ، سبیل چخماقی‌اش را تاب می‌داد و با دستِ دیگر، هوا را می‌شکافت و به سازمانی چنین، که زیر پوسته و لعابِ فرهنگ تحمیلی، از نیروی کارِ ارزان، به شیوه‌ی نصبِ آینه‌های مقعر، سرِ پیچِ کلمات، در جاده‌های خط کشی شده، بهره می‌گرفت، معترض بود! به خانه رسیدیم.
نمی دانم چه کس در خانه بود، اما چیزهایی به نظرم نو می‌رسید. مبلمان، میز، کتابخانه و تخت چوبیِ نوزادی که در راه بود، با سایبان و نرده و تورِ سفید – پشه‌بند؟
خسرو با غرور همه چیز را نشانم داد. همه‌ی آن چه را که می‌شد به آن، آمادگی برای تولدِ یک نوزاد گفت: «دامون؟» حالا که نگاه می‌کنم، چه تعبیر والایی، -با توجه به کاراکترِ خسرو- می‌شود به اشیاء و انسان داد: خسرو با پایگاهِ مردمی‌اش در «آفرینشِ ازلی»، تخت و سیسمونیِ نوزاد، نشانه و الگویی از تابش و تکثر و نطفه بندیِ امید و رویا در «آینده‌ی منتظر»، تورِ سایبان نیز، نمادی از عناصرِ متشکلِ خنثی‌ساز، در دفعِ عواملِ مخرب و مهلک، که در نگاهی تاریخی و در غلو آمیز‌ترین وجه، به هیأت «آنوفل» در می‌آید و خونخواری نشانه‌ی آن است! و این همه در زایشی و فرسایشی دیگر، آیا استتارِ ترس از آینده و نوعی فرار به جلو نیست که انسان در چالشی قدر ستیزانه با خود دارد؟
«عاطفه» – بانوی خسرو- رسید و پس از چیدمانِ ناهار روی میز، میان چند ردیف قفسه کتاب، که اغلب نو به نظر می‌رسید، نشستیم. با اولین لقمه‌گیریِ غذا در زدند. خسرو دستش نیمه راهِ دهان ماند و رنگش به سفیدیِ گچ ریخت. عاطفه دستپاچه اما با تردید، به طرفِ در رفت. خسرو با اشاره دست، از عاطفه خواست که در جای خود بماند و خود نیز گیج و مات نگاهش کرد.
تابستان بود یا زمستان، بماند! چهار فصلِ روستایی بر ما گذشت! باد تازیانه می‌زد و کولاکِ روی پیشانیِ خسرو می‌شکست. خسرو انگار برای مدتی در آتشِ عربی می‌سوخت و از نسیمِ بهار خبری نبود! با نگاه پرسیدم: «خبری شده؟» با نگاه گفت: «بعد می‌گویم» آن دو ایستاده و بی تکلیف، به هم نگاه می‌کردند. دوباره در زدند. این بار با سماجت بیشتری. خسرو آهسته گفت: «اگه یاروئه، بگو من نیستم. رفتم شمال!» و لبخند زد. انگار کمی به خودش آمده بود. چون اشاره به من داشت و گفت: «اگر چه، شمال خودش آمده اینجا،‌ پیشِ روی من نشسته!» عاطفه به طرف در رفت و خسرو در گوشه‌ای مضطرب ایستاد .وقتی عاطفه برگشت، خسرو هنوز نفس در سینه‌اش حبس بود! صدای پایی که دور می‌شد، پچ پچِ عاطفه را به همراه داشت: «سرمایه‌دارِ اژدها، گدایِ عوضی! چوب و چکال را به مون انداخت، طاقتِ دو تا قسطِ عقب افتاده‌اش رو نداره!» خسرو سنگین نشست و عاطفه با اشتهای کور شده، به آشپزخانه رفت و برای خودش و ما، آب خنک آورد.
خسرو گفت: «ناهارت‌رو بخور!» و بعد از جیبش دو سه برگ چک وعده‌دار و احکامی تایپ شده که نام آیندگان بر بی بهاییِ آن می‌افزود، در آورد و نشانم داد، گفت: «فکر نمی‌کردم بی محل باشه، وعده‌اش گذشته. نگاه کن. به اعتبارِ همین چک‌ها رفتم برای بچه، تخت و برای خودمون یکی دو قفسه‌ی کتاب و مبل راحتی برداشتم. یارو هفته‌ای دو سه بار حال مونو می‌گیره، عمله اکره شو می‌فرسته چرک و خون مون رو بگیره! دیگه نمی‌دونم چیکار کنم. از عاطفه خجالت می‌کشم. مُشت را که نباید فقط به دیوار کوبید!» گفتم: «خسرو جان، دیگه چیزی نگو!»
گفت: «باشه، پس ناهارت‌رو بخور‌» به وقتِ چای، متنِ گفتگو را خواندیم. برای اِدیت و تنظیم و پیاده کردنِ آن، چه زحمتی کشیده بود. برای چاپ آن، پیشنهادِ حذف یا استتارِ نام خود را داد:
«‌می‌دونی چیه محمود‌جان؟ اینها اگه ببینن متن مصاحبه‌شون با امضای من، سر از یه جای دیگه درآورده، دعوامون می‌شه، کار بالا می‌گیره. همین‌جوری‌اش هم به قدرکافی با‌هاشون سر شاخ هستم. جای اسم من یه تیره بذار. سئوال رو هرکی می‌تونه بپرسه، جواب مهمه!» گفتم: «این سئوال‌ها به قیمتِ بیدارخوابی‌ات تمام شده!» چیزی نگفت، فقط آه کشید.
بعد‌ها زمان نشان داد: اهمیتِ سئوالِ به موقع، کمتر از ارزشِ پاسخی نیست، که بی‌موقع داده می‌شود! خسرو، چاپ این گفتگو را، هرگز با نامِ خود، ندید!
ششم شهریور۱۳۷۴

———- متن مصاحبه را در کتاب “قهرمان تا نویسنده” می توانید ببینید. یا در بخش “نگاه سوم” این سایت.

Print This Post Print This Post

بهمن ۰۱

هفت َپر ِکاه
مانده‌ به ‌غروب
نام تو را به چلچله می‌گویم

سقفِ نگاهم
آشیانه‌ی ‌خیسِ ِجوجکانِ هنوز به دنیا نیامده
می‌شود!

تنها
بهار می‌شکند
اندوهِ کوهی‌ی مرا

سیلاب‌های بهاری
عشقِ مرا با شکوفه‌ی بادام
می‌شویند .

چلچله
نام تو را به منقار دارد
و با لبانِ من، به سویِ ‌مغرب، بال می‌زند!
آذر ۷۴

Print This Post Print This Post

دی ۲۹

نام کتاب: اپرای پیاز
نمایشنامه : سه پرده
نویسنده :محمود طیاری
چاپ اول: ۱۳۸۷
انتشارات : افراز

آگوستو بووال می گوید:
« همه ما هنرمندیم.‌ با اجرای تئاتر می آموزیم تا آنچه بدیهی است اما نمی‌بینیم را به تماشا بنشینیم.‌ زیرا عادت کرده ایم که فقط نگاه کنیم . آنچه برای ما آشناست نادیده می ماند . اجرای تئاتر پرتو نوری است بر صحنه ی زندگی روزانه.»

کتاب اپرای پیاز نمایشنامه ای است از محمود طیاری، نویسنده و شاعر و نمایشنامه نویس گیلانی.
اپرای پیاز در نخستین دوره ی انتخاب متون برتر ادبیات نمایشی ایران، برنده جایزه اول شده است.
طیاری هوشمندانه نام اپرای پیاز را انتخاب کرده است. پیاز لایه لایه است. مثل زندگی. مثل تمام دیالوگ های گفتارمان. و هر لایه لایه ی آن نجوایی دارد و اسراری ناگفته. بازش که می کنی اشک در می آورد.
گونتر گراس در کتاب در حال کندن پوست پیاز می گوید:
« پیاز پوست های زیادی دارد. تعدادشان بسیار است. پیاز خرد شده اشک انسان را در می آورد. هنگام پوست کندن است که حقیقت را بیان می کند. زیر اولین پوست خشک با صدای قرچ و قوروچ، پوست دیگری جا گرفته و راه را برای پوست بعدی باز می کند. پوست های زیرین منتظرند و نجوا می کنند. هر پوست واژه های ناگفته را بیان می کند.»
به نظر می رسد طیاری با انتخاب نام اپرای پیاز خواسته بیانگر این باشد که هر لایه پیاز سخنی و آوازی دارد. مثل هر نسل از انسان ها که باید جا برای نجوای نسل دیگر باز کنند. گویی نسل جوان تر و تازه و مگو در داخل پیاز نشسته است و نجوایش را باید شنید. و گاه اپرا و آواز این دو نسل برای یکدیگر غیر قابل درک می شود یا توهم به نظر می رسد.محمود طیاری در نمایشنامه اپرای پیاز زبانی آمیخته به طنز دارد. اشک نسل گذشته را با تمثیلی از پیاز به تصویر می کشد و تلخی را چاشنیِ جملات طنز و محاوره های عادی می کند.
نمایشنامه در سه پرده نوشته شده است. مردی نویسنده و بازنشسته با دخترش «الی» زندگی می کند و تصویر ازهم پاشیدگی زندگی او و طلاق توافقی با همسرش را نشان می دهد.
در پرده ی اول ( ص ۲۶ ) با کلامی بسیار کوتاه، الی با حرکتی سریع و تغییر فرم روسری نقش مادر را بازی می کند و عصبی بودن مادر را نشان می دهد. در جای دیگر ( ص ۲۹ ) دوباره صحنه ی بی کلامی را شرح می دهد که پسرکی با پاهای فلک شده در مدرسه بیست ضربه شلاق می خورد و اشاره به بازنشستگی با بیست سال دارد. انگار آخرین ضربه ی شلاق زندگی است که باز به عدد بیست و از هم پاشیدن خانواده ختم می شود.
در پرده سوم نمایشنامه، طیاری دست به کاری بسیار بدیع می زند. الی در نقش دختر در متن نمایشنامه نویسنده را نقد می کند. شاید هدف نوعی گره واکردن است. الی معترض است که در متن نمایشنامه برخوردی با مادرش نداشته است و پدر ناخود آگاه الی را از مادرش حتا در نوشته ها دور می کند. این در هم آمیختن تخیل و واقعیت ذهن خواننده را به بازی می گیرد. انگار نویسنده خودش با ناخود آگاهش درگیر است. در اوایل نمایشنامه از بی خیالی زن می گوید. و در پایان اعتراضی به خودش و به کمرنگ بودن نقش زن در جامعه دارد.
« الی: تو فقط تو نوشته هات می تونی منو حذف کنی. مثل پرده ی آخر همین بازی.که اگه به موقع نمی جنبیدم ، مثل مادرم شوت می شدم بیرون!”
مرد:تو حق نداری نوشته های منو بخوونی.
الی: تو نمایشت، حتا یک برخورد کوچیک بین من و مامانم نیست.
چرا هیچ وقت ما به هم نمی رسیم؟
مرد: اما تو انگار همین حالا اونو دیدی!
الی: این خواست خودم بود، نه شما!
مرد: این اتفاق از پیش افتاده. شما راهتون از هم جدا شده، شما دیگه هیچ وقت به هم نمی رسین. مگه در یک نقطه…»
درخشان ترین و بیشترین کلام طیاری در سطرهای بی کلام نمایشنامه نوشته شده است:
در صحنه ی تغییر فرم روسری الی و تبدیل شدن به مادر(ص ۲۶ )
در خاطرات کودکی و شلاق خوردن بی کلام ( ص ۲۹ )
در صحنه ای که یک ریسه پیاز به گردن داماد آویخته است. مرد با یک بغل کتاب و چند شاخه گل سیاه از خانه بیرون می آید…شاخه های گل سیاه به زیر پای عروس می افتد.( ص ۴۰ )
گویی ارمغان مرد روشنفکر و نویسنده به زن جز گل سیاه نیست.
شگردهای هوشمندانه در طول کتاب و آمیختن تخیل و واقعیت خواندنی اش می کند. طنز تلخ و بوی تنهایی که در لایه لایه کتاب جریان دارد، حکایت اشک نسل گذشته و فریاد نسل جدید است.

« و گریه
هیزم خیسی است
در حالِ گرفتن »

از کتاب.

——————————–مریم اسحاقی

این متن به قلم و  اهتمام خانم مریم اسحاقی،  به نقل از سایت ایشان در اینجا آورده می شود؛ با تاکیدی بر درستی نگاه ایشان ، با استناد به قولی  از -:

گشودن راز ،

بی شباهت به پوست کندن پیاز نیست؛

هر لایه آن ، اشکی تازه می آورد!

محمود طیاری

Print This Post Print This Post

دی ۲۸

صدای‌شاعر :
در برگریزانِ صحنه
[به همراهیِ یک گیتار، که از پیش، صدای آن ‌گرفته شده :]


چهار‌چلچله،
به‌منقار‌می‌برند باغِ شعرِ‌ مرا
تا نیمکره‌ی‌آفتابی‌ی آن‌سیه‌چشمان

آنها برمی‌گردند
با ترکه‌ی‌علفی‌ی‌نگاهِ تو
به آشیان

تنهایی،
آواز‌می‌خواند
با زخمی‌بی‌دهان…

سیلابی ‌،
بی چشم تر، در شعری بی زبان
مرا بخوان !

بخوان
در پروازی کور
به آواز دور چلچله گان…

——                         ۱۳۷۴

بخش پایانیِ نمایش “وقتی سایه ها  شعر می شوند!”

Print This Post Print This Post

دی ۲۷

دلِ پاییزی‌ام را آفتابی
اگر از جنسِ‌ آتش،
یا که آبی!

من این ‌سرگشتگی‌ها از ‌تو دارم
تو در ‌‌ُخمخانه‌ی ‌شعرم ،
شرابی …

تو،‌ نی!
من ‌نایِ ‌آتش ‌بانگِ‌ کوهی
نمی آیی‌به چشمم، مثل خوابی!
تابستان
۷۴

Print This Post Print This Post

آذر ۲۴

پرده چهارم –

خانه گلبسر:
مازیار که با یک چاقوی ضامندار، در حال کندن یک قلب تیرخورده ، روی پوست درخت چنار است.
گلبسر زیر پای او ، کنار چوب بست حصیر بافی مادرش نشسته ، کاپشن نازک مازیار را، با همان طرح ناخدا و سکان ، ‌روی شانه‌ی ‌خود دارد و پاکتی را با دهان باد می‌کند.
مازیار           مادرت دیر کرده.
گلبسر          منو که دست تو نسپرده، می‌خوای بری ، برو!
مازیار           تنها قرار نیس جایی برم.
گلبسر          من هم با تو بیا نیستم!
مازیار           داری سربالا حرف می‌زنی…
گلبسر          آدم که تو سرازیری بیفته ، همینه دیگه.
مازیار          این جور که تو تند کردی، مواظب باش چپه نکنی !
گلبسر         تو فیلت یاد هندوستان کرده!
مازیار          مثل تو بازار گرمی که نمی کنم.
گلبسر         حرفت رو آشکار بزن. بهتره هرچی توی دل ته  بریزی بیرون.
مازیار         توی بازار روز برای کی داشتی چراغ می زدی، قمیش می اومدی؟
گلبسر        باز هم شروع کردی؟ بی معنی حرف نزن!
مازیار         چادر روی سرت بند نبود. خوب خودت رو باد و هوا می‌دادی!
گلبسر        تو هم که بد جولان ندادی . نفس کش می‌طلبیدی!
مازیار        (  نرم و منعطف ) خب ، کوتاه بیا . اگه گفتی چی کار دارم می‌کنم. چی دارم برات
یادگاری می‌نویسم؟
گلبسر      از کجا بدونم . هنوز که ننوشتی . روی کلمه اولش موندی!
مازیار       اینی که من توش موندم یک قلبه!
گلبسر       قلبه ، قلوه که نیست. چاقو رو از روش بردار!
مازیار        یه قلب که …
گلبسر       ( سرک می‌کشد) به تیر غیب گرفتار شده ، می‌بینم!
مازیار        تو مثل این که با ما کنار بیا نیستی!
گلبسر       تو یک اسب آبی می‌خو ای ، اون هم تو خشکی پیدا نمی‌شه!
مازیار        دل به دریا می‌زنیم و پیداش می‌کنیم !
دختر کاپشن را به شاخه‌ای می‌آویزد. مازیار تا جلوی بلته
رفته؛ نگاهی و برمی‌گردد.
– مادرت دیر کرده ها…
گلبسر             لابد ماشین گیرش نیومده ، می‌آدش.
مازیار           حالا لازم بود تنها بره آستانه؟
گلبسر         نذری داشت خب. هر شب جمعه می‌ره . از وقتی برادرم تو سپیدرود غرق شد؛ همیشه
می‌ره .
مازیار         طفلک حیف شد. دل همه مون سوخت. آب تنی رفته بود؟
گلبسر        پایین محل، پشت سد تور پهن کرده بوده ن ؛ دنبال صید ماهی بود.
مازیار          تو دنبال چی هستی ؟
گلبسر        ( آه می‌کشد و به تخت سینه ی او می زند) تو !
مازیار         یعنی باور کنم ؟
گلبسر        به خودت نگیر. دنبال چیزی نیستم.
مازیار       می‌دونم. خیلی وقته که تورت رو جمع کردی. یه ماهی گرفته بودی، تورت سوراخ بود ؛در
رفت!
گلبسر       چه فراوونه ماهی اسبیله !
مازیار        اگه من اسبیله ام ، تو چی هستی؟ قزل آلا ؟ ( گله آمیز ) خوب امتحانت رو پس دادی!
گلبسر       هفت ساله که درجا می زنم ، بسم نیست؟ اگه خوردن برف و سکنجبین تو بازار روز
گناهه ، بگو. دختر های دیگه چه جورن ؟ مثل چی ان ، مار ماهی ؟
هر دو  می‌خندند
مازیار     کاری به دختر های دیگه ندارم. تو هم مثل هر چی می خوای باش. ( مکث ) فقط می دونم
دختر مثل …
گلبسر        مثل همین چناره ، وقتی کنارت بود ، یادگاری روش می کنی!
مازیار         نه ؛ مثل …
گلبسر        مثل این پاکته  که بادش می‌کنی و می‌ترکونی!
مازیار         نمی ذاری بگم که. مثل … مثل  یه کفتره.
گلبسر        کفتر، هاها… کفتره! کفتر… خب دیگه چی؟
مازیار         باید گرفت ش ، و گرنه می پره !
گلبسر        (برای لحظه ای جدی می‌شود ) از خودت می‌گی؟
مازیار         نه ، یادم داده‌ن !
گلبسر        باشه خب ، کفتره! حالا خیال داری بگیری‌اش؟
مازیار         ( با خنده ) من آب باز م ، نه کفتر باز!
گلبسر       (  جدی و سرد ) پس این طور…
مازیار        دروغ که نمی‌گم. تو یه کفتری ، مگه نه؟
گلبسر        بله ، این طوره . من یه کفترم . منتهی کفتری که بغ بغو نداره!
پاکت را می ترکاند.
– تو هم برو آبادان ببینم کجا رو می‌گیری!
مازیار     ُترش کردی؟
گلبسر     چرا تُرش کنم ، شوهر می‌کنم !
مازیار       شوهر می‌کنی ؟ به کی ؟ ( در بازی با چاقو) دل و روده ت رو می ریزم!
گلبسر        (شکلک درمی‌آورد.) نه بابا…!
مازیار         ( شکننده ، اما مغرور ) قول یک وانت رو به اش دادن بیندازه زیر پاش . بابت عَلَم
دزدی ش
گلبسر         دزدی علم بهتر از دزدی ناموس است!
مازیار به فکر می رود. دختر هم .
مازیار        به زور هم که شده تو رو باخودم می برم.
گلبسر       مال دزدی نیس که برداری با خودت ببری. صاحب داره!
مازیار        نیا خب. چیکار کنم . برم خودم رو غرق کنم؟
گلبسر       نه ، من خودم رو غرق می‌کنم!
مازیار      ( درمانده ) خب تو بگو چی کار کنم؟
گلبسر      کفتر بازی که می‌تونی بکنی . مُچ که می‌تونی بپیچونی . ضامن چاقوت رو که می‌تونی
بکشی . بیچاره مادرم دلش به این خوشه وقتی مُرد ، آستانه اشرفیه خاکش کنم . آن
وقت این آقا می‌گه دخترش پاشه بیاد آبادان‌،‌چه می‌دونم بوشهر ،‌کوسه‌‌ها بخورندش‌!
مازیار        ( برای مدتی بلند می خندد.) کوسه ، هاه هاه… کوسه . تو خودت کوسه ای که. بد تر از
کوسه. اصلن جات تو رودخونه ست!
گلبسر       خدا از دهنت بشنفه!
آرام می‌گرید.
مازیار      به هر حال به این پسره ،  ناصر رو نده!
چاقو را می بندد و توی جیب می گذارد.
گلبسر        اگه بعله رو داده باشم ، چی ؟
مازیار        شریک جرمش لابد می‌خوای بشی، نه شریک زندگی‌ش !
می خواهد برود .
اگه پیغامی چیزی براش فرستادی ، پس بگیر. واسه خودت می‌گم. دیگه هم
آبغوره نگیر!
مادر            ( بلته را باز می‌کند ، تو می‌آید. ) الهی بمیرم. چه خوب شد نرفتین. براتون نون برنجی
آوردم.
.                                                       چادرش را از کمر باز کرده ، به شاخه ای از درخت
می آویزد  و به دختر خیره می‌شود.
–  گریه کردی ؟
گلبسر         ( ناگهان و با تظاهر به خنده ای دروغین ) نه مادر ، گریه برای چی ، بی‌کارم مگه ؟
مادرش را بغل می کند و می‌بوسد
مادر           ( ناباور و با خُلق تنگ ) یه نک پا رفته بودم خانه ی اسداله . چه دل پری داشت این
خانم گل . بیچاره اسداله  دستش تنگه ، نزول کمرش رو شکسته . تا اینجا از دست
ارباب پُره ! خانم گل دل نگرانش بود. (به مازیار ) اهل خانه چطورن ؟
پایان پرده چهارم – نمایش چاقو ضامن آهوست!

Print This Post Print This Post

\\ tags: ,

آبان ۱۱

پانوشت سفر امریکا

کمی خودت را خرجِ حروف الفبا کن!

سلام، مردِ گرما‌زده بی‌خواب!‌نگهدارنده کولر روشن تا صبح،  با نگاهی ملول به گوشه‌ی جیب، به لحاظِ ُافت ارزش پول ؛ غافل از آن که خدا روزی رسان است – که معنای روزْ آمدِ آن ، سیاهی شبش در نا امیدی  به سپیدی می‌زند؛ و نیز نه کالامند‌؛ یا پردازنده وجوه نقد، که خزانه اش تا عرش در فرش آبی است و گنجینه‌ی نقره‌اش‌، مهتاب و سیمبرانش  ستارگانند ، با هیاکلی در تراشِ به  الماس و بی معجر، روی فرش قرمز – نه به فسق ، که تا فجرْ هنگام به فجور ! – پس او را ، لابالیانی چون ما ، در یک نگاه هالیوودی هیولای جهان ش دانند، که مایه صلحش فطیر است و به آتش پَهباد، پُختِ نانش خمیر ! مرتبه اش اعلاء ست و اما‌، کربلایش معلّا نیست‌! هیچ نرینه ای را بی‌مادینه نمی‌گذارد، و ادای دین ش را به ما نیز، واگذار به غیر کرده است!‌ و آن حبیب است و از حبوبات نیست ؛ آراسته به زیب و زیور، پری است و از پریان نیست . شهرت در بلندای خود دارد. خواهرخوانده‌تر از او،  کس با تو به یک جوال نرود ! و اما آن که قصد قربتش را داریم ، کس را فارغ از شکم و به زیر آن نمی گذارد؛ حتی خری را دربیابان؛ اگر چه فراغت کار را؛ به حین عمل، با ترکاندن آسمان غُرنبه ای، زهره در دل یابویش آب ، و به جفتکی بیضه در کلاهک دجّالی‌اش می‌شکند که آورده اند:-۰فارغ از هرچه، به‌ زیر فلک مینایی، نشده آخر، دلت آرام بگیرد، جایی ! و اما، حوصله چیز بدی نیست، مثل ما، کمی خودت را خرجِ حروف الفبا کن،‌عزیزم!

مریلند ۲۰۱۰

Print This Post Print This Post

آبان ۰۲

دُم بُریده

———-

برف بود
باد بود
یک ناکجا آباد بود .

شب بود
آتیش بود
هوا گرگ و میش بود

آب بود
زمین بود
علف به دهان آقا بُزی شیرین بود

یله می شد  یک گوشه
ریش گروی آقا موشه
آفتاب می زد ، می سوختش
لباش رو به هم می دوختش
می گفتی بیا تو سایه
می گفت سایه خودش می آیه!
می خورد ُلُف ُلُف ُلُف
می افتاد به خور و پُف
نه کار به کار موشه
گربه ،کلاغ ، یک گوشه

صابون لب پاشویه
ماهی تو آبیِ حوض
حصار بود.
پرچین بود .

هر جا پچ پچی بود
کلاغه ….
خبرچین بود!

آجیل بود .
پسته بود.
عروس کبله قاسم
پای اجاق نشسته بود:
رخت ها چرکْ مُرده
گربه ماهی رو خورده
کلاغه صابون رو برده
آقا موشه
فندُق می خورد
گوشه‌ی‌ صندوق می خورد
خروسه رفت آب بخوره
افتاد و منقارش شکست
می خواست قوقولی قو کنه
دنیا رو زیر و رو کنه
گربه سیاه پرید روش
کلّه شو کند عین موش
کلّه ی خروس
از تو دهان گربه
گفت به کلاغ:
« آهای دُم بُریده!
خبر ببر ، جار بزن
حرف منو بر سر هر دار بزن!”
فروردین ۱۳۷۵
————–
پانوشت :
برای نگاه کردن ،لازم نیست دستت را سایبان ابرو کنی؛
همه ی ستاره ها در زمین اند! محمود طیاری

Print This Post

Print This Post Print This Post

مهر ۰۵

پانوشت سفر امریکا

۲۳Sep2014 موضوع: ره آورد گیل

قائمانِ به دوپا

محمود طیاری

این روز‌ها بدون استثناء، با Ellie و ماشینِ “فورد هایبِرد”ش ‌‌به گیم می‌رویم. گیم باشگاه بسیار بزرگی است با دستگاه‌های ورزشی بی‌شمار، که در آن، ‌قائمانِ به دو پا، به تاخت، تأسی بر چهارپایان گیرند! اما هرچه می‌روند، به جایی نمی‌رسند و در‌جایند، که تسمه‌کشیِ ارابه‌ی مردْ سوار ‌به شیوه ِبنْ ‌هور، بی کلاهِ گلادیاتوری، از عجایب آن است و به رؤیت‌مان رسید. این از رسوم مقبولِ دخترانی است که قصد پیه‌سوزیِ شکم و فربه‌سازی عضلاتِ ران و بازو دارند‌!-

دو استخر شنای بزرگ زمستانی، با آب سرد و ولرم؛ یک استخر شنای تابستانی، با سکوی پرش و شیرجه، دو جایگاه بلندِ غریق نجات و یک بوفه؛ دو سونای جوشان و آبشاری که از شکافِ دیوار در یک خط فشار، آب به روی سر و شانه‌ی ما می‌ریزد. سونای خشکی‌ که یک کوره آدم سوزی است، که دسته کلیدش به کمر فرشته آزادی است و هیزم خیس آن مائیم!

دو سالن بزرگ آموزشِ حرکات مؤزون و بَدَوی، که تنانگی در‌ آن به چیزی گرفته نمی‌شود؛ و به کار آب کردن چربی، و تناسب بدن است و آماده‌سازِ قشونی، که پروسه‌ی رقص و جنونِ جمعی‌ ‌را، در بازی ‌هفت رنگِ نور و سایه، در کنسرت‌های چندین هزار نفره‌ی آخرالزمانی، به تماشا وا می‌گذارد!

و اما، بر این باورم در این مرحله از سفر، فرصت پرداختن به هیچ جور تراوشاتِ قلمی و تأملاتِ تخم غاز شکنی، جز رفتن به باشگاه و صرف یک شامِ پان امریکنیِ خلاء پُر کن، برایم میسر نباشد. چون زمانی که Ellie، در خانه یا در موقعیتِ off هست، باید آماده بیرون رفتن با او باشم؛ تا به خیلِ” قائمانِ به دو پا” در باشگاهِ “سونات آبی”‌اش  بپیوندیم. اما قبل از آمدنم به قاره سفید، ویارِ پرداختن به کارهای خودم را در این دیار داشتم.

حالا ببینم چه می‌شود و جز لنِگ لاکْ‌‌ پشت دریایی به نیش، و بستنِ دُمِ خرچنگ کوبایی به ریش، کلنگِ کشف کدام مائده‌ی سفره خانه‌ای را، در این نیم کره‌ی خاکی، باید به زمین بزنیم!

Feb 18 – ۲۰۱۲

Print This Post Print This Post

شهریور ۱۲

با‌تسلیتی‌عمیق‌به‌یارانِ‌به‌سوگ نشسته‌در‌‌‌فقدان‌افرای‌همیشه جوان‌بهزاد‌موسایی. محمود طیاری ۱۳۹۳٫۶٫۲۳

یادداشت

محمود طیاری

یادمان همیشه ی او!

دوستی استوار، که نام “بهزاد موسایی” را در مرتبتی با خود دارد؛ چند سالی است در مساحتی بالنده، به کار ادب و پژوهش است و از عِلیین! چترش در اقصا نقاط ، کار بر طاووسان تنگ آورده؛ انگشت به لانه‌ی زنبوران می کند؛ شاید از برای ذائقه‌ی شیفته‌گانِ حیطه‌ی ادب و هنر، عسل فراهم آورد؛ که جز خلق آثارِ نه الساعه نیست!

به همین نظر، با پیام های پسین، ُطره از قلم موئین ما چیده، از پی ِپاسخ است!

این بار وارسته مردی را نشانه رفته ؛ که حمد و حیات بیش ازپیش بر او باد، حضرت” محمود اعتماد زاده ” دانای کل در روایت و زبانِ ترجمه به آبِ ” دن آرام” شسته” ؛ م.ا.به آذین است!

بهزاد از من خواست ، در این باره چیزی اگر دارم رو کنم؛ می خواستم بگویم چیزی که ندارم” رو” است!

اما او به شیوه ی موسی ، با افکندن عصایش بر زمین؛ از من انتظار معجزه داشت!

گفتم چیزی از دارالایام، از ایشان ته خورجین‌مان است؛ که بی مالکیت واگذار می کنیم؛ و آن دست خطی است که سفارش اداری من، به غیر برده و شأنِ خود، بی قصد و منظور، به والایی در آن باز تابانده:

در دارالمرز گیلان، ُخردک آدمی بودم ، به کشت زار و روستا اندر، روح و زبان ، محشور با جلگه نشینان ، روزانه به چند فرسخ پای پیاده ، از میانه ی جنگل و کوه، به زاغه ی روستانشینان رفتمی؛ و احوال شان- ذیل اوصاف تب و نوبه ، به ضرب ُقرص و طرزِ سوزن- که همان تزریق است؛ بگرفتمی . تا آنجا چنان که استاد، به مدیر منطقه بنوشت- به سستی پا و تکیدگی صورت نائل شدمی؛ و دل به این خوش داشتمی که از دنیای زخم و مگس و تراخم ؛ به جهان زن پوشان مرد ُکش ، از طرح های روستایی خود ؛ سازه های نو، به اندازه ی بی قامتان کیلویی نویس امروز، درانداختمی!-:

“به چشم هایم آب می زدم ، خنک بشوم/ گاودزد پایین محله مان را دیدم/ به یک امنیه /

اُسو تعارف می کرد / ماتم ُبرد!”

و به‌آذین، این” زاویه دید ” را ، در تراکم تاریکی آن زمان ، گرفته بود.

آن دست خط، جز از طریق پشت پاکت ، عنوان نداشت؛ و گوبا باید به فرهیخته آدمی ، با رخت افزار مدیریت، سپرده می شد؛ تا بر من از سایه سنگین سخت افزارِ کار بکاهد!

آن دست خط ، هیچ وقت تسلیم گیرنده ی آن نشد. شاید من به نوعی با مشکلم کنار آمده بودم ؛ یا شأنِِ هیچ کدام از ما برنتافت، کلمه را که خدا آفرید؛ به کارگزارش تسلیم کنیم!

اما سی و چهار پنج سال ، دست خط حضرتش، سر به ُمهر پیشم بماند ؛ تا “بهزاد موسایی” به دنیا بیاید و به کارِ کشفِ شأن و منزلت آدمی چون” م.ا.به آذین” ، راوی و دانای کل” دختر‌رعیت”باشد.

بی نگاهِ انسانی و ژرف نگر ِمترجم ژان کریستف و جان شیفته، و بی” پنجاه” رفته بر آثار من ،آن دست خط، شأن چندانی نمی توانست داشته باشد. چنان که بی قامتِ افرایی ِ”بهزاد موسایی” نیز، دست ما از نخل بلند ِنام “م.ا.به آذین” بار ِیادمان ، نمی گیرد.

پس، ُمردگانند لام تا کام حرف نزده گان از پویاییِ و منزلت آدمی، زبان به دهان گرفته گانند، آن بی مقداران؛ لالانند

تهران ۲۱ بهمن ۱۳۸۰

Print This Post Print This Post

مرداد ۳۱

منبع: هنر آنلاین

کتاب ˝طرح‌های روستایی کلاغ‌ها˝ اثر محمود طیاری بعد از ۴۹ سال این بار در هیأتی نو و ضمایمی چند منتشر شد.

۱۳۹۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ساعت ۰۸:۳۷

سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین: کتاب”طرح‌های روستایی – کلاغ‌ها” اثر محمود طیاری نویسنده، نمایشنامه‌نویس و شاعرمعاصر که قریب به نیم قرن از انتشار نخست آن می‌گذرد این بار همراه با ضمایمی تازه در نشر افراز منتشر شده است.

طیاری از نویسندگانی بود که در دهه چهل نظرات بسیاری را به واسطه آثارش به خود جلب کرده بود. احمد شاملو در مجله خوشه (۱۳۴۶) می‌نویسد: “در مجموعه اخیر “کاکا”، طیاری چند اثر خیلی خوب دارد و نشان می دهد که او با همه جوانی از خیلی از نام‌آوران (بند و بست چی) تهران موفق‌تر است و حالا چه باک که در جریده‌های ماهانه و هفته‌نامه و سه ماهنامه اسمش را چون دیگر جوانان با بسم الله می‌برند و رم کردن و نگفتنی.”

مشرف آزاد تهرانی(م.آزاد) در شماره ۷ زمستان ۴۲ مجله آرش می‌نویسد:”محمود طیاری، تنها آدمی است که به مسئله خانواده ساده و حسابی رسیده است. خانواده امروز، در شهرستان گرفتاری ها، غم و غصه ها و جدایی با نسل ها. بالزاک بازی و فاکنر بازی و فلسفه زوال و این حرفها نه. اختلاف ساده و محسوس پدر و فرزند. ریشه کینه ها و اختلاف ها. در قصه از هیچ شروع شد قدرت او را در بیان ساده و قوی و تحلیل و پیش بردن حادثه و پایان دشوار می بینید.” ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۱۵

نارنجستان

زیر بارانی از شکوفه، میان یک نارنجستان
شهرزاد ، زیبا و مجسم آرمیده
درختان نارنج بر او چتر بگشوده
عطر کلام سحرآمیزش
هفت باغ جان ملکزاد را
آکنده است:
” بچه چوپون جون ، چه دیدی؟
– دیدم صنمی خفته ، گل به بالینش ریخته
زار زار می گریست ، از دست یار بی وفا”
شهرزاد،
این قصه ناتمام بگذاشت
و چون بیمار بود، در بستر بیافتاد
ملکزاد چهل روز بر بالین او بود
و خواب چون سگی ولگرد، به گرد چشمان او پرسه همی زد
و چون حکیمان دانا نبودند ، دفتر ایام چندان ورق نخورد ، که شهرزاد بِمُرد
ملکزاد ،
غلام مرگ را با شمشیر دشنام گردن زد
و سوار بر یالِ باد
تا آتش فشان سینه شهرزاد ، که بی شباهت به یک نارنجستان نبود ، تاخت:
– ابرسیاه ! تو ندیدی؟
نه ، نه.
– گمگشته ای به راه ، ندیدی؟
نه ، نه .
– سرگشته ای چو ماه ندیدی؟
نه ، نه .
– چوپان گله ها ! خاتون قلعه ها ، سیمرغ قله ها، ندیدی؟
نه ، نه.
– ای تک درخت بید ، تنها و ناامید
آن یار بی پناه ، آهوی بی گناه ، ندیدی ؟
نه ، نه!
– ای آب ، ای باد ، ای آتش ؟
آب ، روان .
باد ، دوان .
تا آتش می خواست چیزی بگوید
آب و باد بر آن می افتادند
آتش زبانه ای می کشید و
خاموش می شد!
– دیو سیاه ، تو ندیدی؟
نه ، نه.
ای روسیاه ، تو ندیدی؟
نه ، نه.

بهمن ۱۳۶۵

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۱۱

چاپ دوم مجموعه طرح‌های روستایی «کلاغ‌ها» اثر محمود طیاری که اولین‌بار در تیرماه ۱۳۴۴ منتشر شده بود، در نمایشگاه کتاب تهران عرضه می‌شود.

این نویسنده در گفت‌وگو با خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، عنوان کرد: تازه‌ترین کتابی که از من در نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران به اهتمام نشر افراز عرضه می‌شود، چاپ دوم مجموعه طرح‌های روستایی «کلاغ‌ها» است. این اثر که در بازار کتاب نایاب شده بود، اولین‌بار در تیرماه ۱۳۴۴ منتشر و در آن زمان، از سوی محافل ادبی و رسانه‌ها تحسین شد و بابی بدیع و نو در ایجاد شاکله ادبیات روستایی گشود.

او افزود: علاوه بر این کتاب، سه‌گانه نمایش «مارنقره»، «چل‌گیس خاتون» و «عروس زره‌پوش» به همراه هفت کتاب نمایش «جاده آرامگاه»، «چکمه‌های بلند سرخ ستاره‌کوب»، «چاقو ضامن آهوست»، «گلبانگ»، «گل‌های بابا آدم»، «پس گل من کو» و «صندلی چرخدار» در پکیج پیشنهادی ۱۰ کتاب نمایش گنجانده شده و چاپ آن در دستور کار انتشارات افراز است.

طیاری درباره خط داستانی و مضمون تریلوژی (سه‌گانه) نمایش «مارنقره»، «چل گیس خاتون» و «عروس زره‌پوش» می‌نویسد: «خط داستانی «مارنقره»: المیرا، چیترا، خاور (دختران پیرخارکن) در یک کلبه جنگلی، که با برگ و گیاه آذین شده، زندگی می‌کنند. المیرا در آب‌های برکه، ماری می‌بیند و “در حالی که تنها یک گل سرخ بین‌شان فاصله بوده”، مار به او عاشق می‌شود و به خواستگاری‌اش می‌آید. پدر و دو دیگر دخترانش از این وصلت ناراضی‌اند، اما المیرا تن به زناشویی با مار می‌دهد و مار (که پوستی نرم و نقره و دهانی سحرآمیز، با یک جنگل آوازهای نخوانده دارد) در حجله به سرداری با گیسوان جنگلی انبوه (که مسلح است و نشان از “نقره” بر پشت و بر سینه دارد) بدل می‌شود که با قیصر می‌ستیزد و با غلامان او درگیر است و این رازی است که المیرا با خود دارد. خواهرها به بهانه همدردی با او می‌ستیزند، اما او با “آگاهی” و “رازدانی” و هدایایی که از طرف “مارنقره: همسرش” برایشان آورده؛ (عصای نقره: که خالی از حکمت نیست، از برای پدر)، (جعبه آرایش: که با آن باید خود را بیاراید. از برای خاور) و (کتاب گویا: که با آن باید خود را بسازد؛ و به گذشته و حال اشراف دارد و آینده را نیز می‌گوید، از برای چیترا) بر آنان پیشی می‌گیرد و توطئه خاور (که قدرستیز نیز هست) نقش بر آب می‌شود.

خط داستانی «چل‌گیس خاتون»: المیرا پس از چالشی با خواهران، از مرحله «آگاهی» و «رازدانی» به مرحله «روان‌پالایی» می‌رسد. سردار، مارنقره (شوهر) که به دست «دیوان» گرفتار آمده، در سردابه‌ای به چهل سنجاق طلسم‌شده؛ المیرا (که به چل‌گیس، خاتون، بانو، زرینه‌موی تغییر نام داده) در جست‌وجوی طلسم و به کار شکستن آن است. او چهل شبانه‌روز، به حالت جذبه و رقص و سماع، هر شب سنجاقی از پیکره فرعونیِ سردار باز می‌کند. شب آخر، یک سنجاق بیش نمانده، تندیس خفته سردار، به کنیز سیه‌چرده می‌سپارد و خود به حمام می‌رود تا تن‌شویه کند (که پاکی خراج هفت مملکت است و من به چرکابه خود بی‌مملکتم!) کنیز که آیین “پاگشایی” از خاتون یاد گرفته به حالت جذبه دروغین می‌رقصد و آن یک سنجاق نیز می‌گشاید.

سردار عطسه‌ای می‌کند و برمی‌خیزد و به تعظیم، کنیز جای خاتون می‌گیرد و او سوگلی حرم و بانوی قصر فیروزه می‌شود. در این نمایش نیز، خاتون، یا زرینه‌موی، که کامله‌زنی است عاقل و به چهل عقل آراسته: (چهل عقل اگر می‌داشتم، باز خرده عقل تو مرا کم، حال که تو را دارم، چه غم!) با صورتکی که به چهره می‌زند، به کمک انگشتری خود، توطئه کنیز بر سردار آشکار می‌کند، اما چون دیرهنگام بر کنیز چیره شده، سردار به سرزمین “دیوان” تبعید می‌شود و او به جست‌وجوی عشق خود به آن سرزمین می‌رود.

خط داستانیِ «عروس زره‌پوش»: زرینه‌موی (المیرا، چل‌گیس، بانو، خاتون، زن، دختر) در سرزمین دیوان، و به جست‌وجوی سردار (مارنقره – شوهر) به رازی خوف‌ناک وقوف می‌یابد: سردار بخشی از حافظه تاریخی خود را از دست داده، با دیوان شکم‌باره به سازش رسیده؛ لقمه از چپ و راست می‌گیرد: (دیوزادی صاحب دیوان، با دفتر و دستکی چند، اما ایوان معرفتش بلند) که در لحظه تاریخیِ وقوفِ به خود، با دختر می‌گوید: (چه معرفتی که غلام به خدمت دیوان واگذاشته‌ام تا خورده شود.) او با پدر و مادری که هر دو دیواند؛ و قصدِ خوردن غلام و بعد عروس زره‌پوش خود (خاتون) می‌کنند؛ و در شادخواری‌ها با سایه‌هایی بر دیوار می‌رقصند و می‌خوانند: (چون پخته و خام خورده باید؛ از آدمیان مرده باید!) بانو را در سایه امن خود دارد! او در این خانه، نقش یک “عروس مردنی” را باید بازی کند تا گوشت تن خود به زیر دندان‌های تیز آنان نیاورده و خورده نشود! اما او: (بانو، خاتون، زرینه‌موی، المیرا، دختر) در چالشی دیگر به ستیز با سردار برمی‌خیزد و بر او و حافظه خفته‌اش می‌شورد و به بیدارچشمی او می‌نشیند و آن‌گاه که سردار شأن و جایگاه دوباره خود می‌یابد، به یادمان غلام (که برترین شأن و جایگاه را در این نمایش دارد) بر ترک اسب او می‌نشیند و با هم به سوی آینده می‌تازند!» ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آذر ۱۶

یک گفتگوی تئاتری، با محمود طیاری پیشکسوت تئاتر ایران روزنامه همشهری :۱۵ بهمن ۷۹

اشاره

گفتگوی زیر حاصل نشستی کوتاه با محمود طیاری نمایشنامه نویس و پیشکسوت تئاتر ایران است که عمده آن به بررسی آثار مهم نوشتاری وی درحوزه نمایش اختصاص یافته است. نمایش های طیاری ساختاری بومی دارند با زبان و نثری که فخامت و سلامت از آن می بارد و یاد آور نثرهای متون کهن ایرانی است .در این زمینه می توان گفت که نثر آثار وی به نثر بیضایی پهلو می زند . بازی های زبانی وی در گفت وگوهای نمایش هایش و نیز ساختار دراماتیک آثار که از افت و خیز های مناسبی بهره می برد ، از ویژگی های نمایش های طیاری است. طیاری در این گفتگو نیز نتوانسته خود را از چالش های زبانی و آرایه های نثرش رهایی بخشد و علیرغم اصرار ما بر ساده گویی ، وی بخش هایی از گفته هایش را در لفافه ای از طنز و مطایبه پیچانده است ، اگرچه این پیچیدگی برای اهالی تئاتر که سال ها است نمایش های وی را می خوانندبسیار آشنا است.

آقای طیاری به عنوان اولین سئوال بفرمائید: از چه وقت نمایشنامه نویسی را شروع کرده و اشراف شما به این قضایا، از کی و کجاست؟ چه اجراهایی داشته اید؟

طیاری: سابقه نوشتاری من ، اعم از تئاتر و شعر و داستان کوتاه ، به پایان دهه سی و آغاز دهه چهل می رسد.نزدیک به ده نمایشنامه بلند و بیشتر از آن ، نمایش تک پرده دارم . دو نمایش تک پرده من ، تاریخ اسفند سال ۱۳۳۹را پای خود دارد، که در کتابم خانه فلزی ، چاپ پائیز ۱۳۴۱ آمده. گلبانگ هم در چهار پرده ،به سال ۱۳۴۰ نوشته شده است  . به طور پراکنده اجراهایی نیز داشته ام : گلبانگ در سال ۱۳۵۰ ، پس از اجرا ، به کارگردانی امیر ثابت، هنرمند ارزنده تئاتر گیلان در رشت ، تا جشنواره یزد نیز رفته است.

نمایشی کوتاه از من ، با عنوان “پیامبر” ، در سال چهل وپنج ، وسیله گروه آتوسا ، به کارگردانی انوش نصر و ابراهیم ضمیر و بازی زنده یاد احمد بدرطالعی ، به همراه این دو ، در رشت و فومن ، به اجرا در آمده است.
نمایش “ گوسفند دوخان ” به کارگردانی حاج علی عسگری و اخیراً نمایش “ پس گل من کو ” در جشنواره تئاتر گیلان ، به کارگردانی صادق حسنی ، اجرا شده است. کارهای اجرایی زیادی در تهران دیده ام ، از “روزنه آبی ”رادی ، به کارگردانی “آربی آوانسیان ” تا “افول” ، کار علی نصیریان ، از “ غروب در دیاری غریب ”و “ پهلوان اکبر می میرد” کار عباس جوانمرد، تا “ چوب بدست های ورزیل ” به کارگردانی جعفر والی ، از “ شش شخصیت در جستجوی نویسنده ” -با بازی بانوی شعر ایران فروغ فرخزاد -، به کارگردانی خانم پری صابری، که روانشناسی صحنه اش آنوقت ها حرف نداشت و هنوز درگیر پاشنه آشیل شهرداری ، که رویکردی عارفانه به لحاظ تأمین اعتبار فرهنگی دارد ، نشده بود. کارهای زیادی هم در تماشاخانه گیلان – رشت ، دوره مرحوم “ میلانی ” ، که به لحاظ ژنریک ، همتای “تفکری” خودمان در تهران بود ؛– که عبدی با بازی نرم و حس آمیزی های زیر پوستی اش ، پروسه ی حضور آنان را ، شکل کاملا آبرومندانه تری بخشید ؛– و بازی تحصنی و تسلیمی و طاهباز و نوزاد و بهبود و زنده یاد“نینا” ، از “آرشین مالالان ”تا “ سلمانی شهر سویل ” و “خسیس ”مولیر و در مایه های خودمان“ لیلی و مجنون ” و “ مشهدی عباد” دیده ام . دو دوره در رشت ، و یک دوره به سال ۱۳۷۲در تهران ،عضو هیئت داوران جشنواره تئاتر در تهران بوده ام ؛ با این همه باید بگویم برش و درک هنری ، حرف اول را در هر مقوله هنری می زند و جز این ، کسی سکه ای به ته چاه بی نیاز تئاتر نمی اندازد!

نگاه شما ، بدون اشراف به دوره های بعدی ، نمی تواند کامل باشد. آیا در سال های بعد از انقلاب نیز پی گیر تئاتر بوده اید؟ چه ویژگی هایی آن را با آنچه از پیش بوده ، متمایز می کند؟

طیاری : در هر جا و زمان ، در مقوله احیای هنر ، همیشه کسانی بوده اند که رختی به بلندای قامت خود، برای آن دوخته اند. دوره آقای علی منتظری را به خاطر بیاورید ؛ انتشار بی وقفه متون نمایشی و اهتمام کارگردان ها در اجرای آثارتئاتری نو و سنگین ، و بیعتی را که پشت آن بود ! هادی مرزبان از اولین بست شکنان بود : با اجرای پله ای “پلکان” و ریسک پذیرتر در “ هملت با سالاد فصل ”و بالا پیچنده در “ آهسته با گل سرخ ” که رسوخ گر و پروسه نگر در متن انقلاب از دیدگاه نشانه شناسی “ رادی ” بود . بیان نظرگاه های دکتر قطب الدین صادقی در رسانه ها ، که نقد تئاتر را ( به استثنای نگرشی یک سویه در آثار رادی) با اصول پایه ای و موازین کاربردی در هنر پویا در آمیخت ؛ رویکردتئاتری بهرام بیضایی ، با انتشارمتون زیبا و ماندگار ، مثل “پرده خانه ” و “ مرگ یزدگرد ”و ادامه حضور سنگ شکن و چالش برانگیز اکبر رادی ، از “ آمیزقلمدون ” تا “ شب روی سنگفرش خیس” و “ باغ   شب نما”(که در آن از خود نیز پیشی می گیرد) تئاتر ملی ما را متمایز و به هویتی که از پیش بر آن دست یافته بود؛ نزدیک می کند.

از نمایش نامه بلندتان “ شیروانی در باد ” بگویید .گویا در سال ۶۹ آنرا نوشته اید. داستان کوتاهی هم با همین عنوان داریدکه تاریخ سال ۶۳ را پای خود دارد. تفاوت ، تمایز و ویژگی های این دو متن در چیست؟

– در این دو اثر، که به فاصله ۷ سال از هم کار شده ، دو زمان از مقاطع سنی و تجربی آدم ها ، بن مایه قصه و نمایشنامه می شود. قصه چیزی را در مایه فروپاشی نشان می دهد . اما نمایشنامه تأثیرات جنبی و عمل کننده آنرا بیان می کند. جنگ ، فضای غالب هر دو متن است. اما در نمایشنامه حالتی پس زمینه دارد. کودک در قصه فقط پنج سال دارد. در رؤیاست و با یک کودکستان تنهایی آواز می خواند و با یک اسب چوبی به دریا می زند و سوار قایق می شود . در موج پارو می زند و به جزیره ای زیبا می رسد. اما افسوس که از خواب می پرد!این، بخشی از سیم پیچی و تم قصه شیروانی در باد است . او هفت سال بعد، به ضرب این قلم ، در نمایشنامه شیروانی در باد ، پرداخت می شود.حالا بخشی از واقعیت را دریافته ، عوارض جنگ و فروپاشی را دیده ، و به دنبال تکه زمینی می گردد که زیر پایش سفت باشد. او در جستجوی تاریخ و یادمان های مادری خود است و نمی خواهد آنرا از این پس در جغرافیای درد جستجو کند. . دختر نیز در اینجا ، دانشجوی رشته تئاتر – سینما است . اما در قصه فاقد کاراکتر اجتماعی بوده و و تنها جنبه بلوغ او را به نحو اغراق آمیز و شاعرانه نمایانده ام.این دو اثر بهانه ای برای دورخیز و زمینه کاوشی است در تئوری “تئاتر و روان ” : بیان کننده ترکیب و حالات جنبی و فارغ شدن موضوعی و استیل کار یک نویسنده ، که جنبه های خلاقه و استتیکی بیان را می شناسد و ضرورت ها به موقع به کار می گیرد : بخشی از ساختمان قصه را بطور شاعرانه و مستقل پی ریختن و “زمان غیر مسطح ” را ، برای بعد ، در آن کار گذاشتن ، ویژگی داستان کوتاه شیروانی در باد است :
“ آسمان پر از ‘کپه های ابر، هوا مرطوب و در تدارک باران بود؛ پشت ابر ، آفتاب ، چون تاتاری با یک گاری ، و باری از تاریکی ، برفراز شهر می گذشت.”این داستان ، خمیر مایه هنگفتی دارد ، تا آنجا که من ، با آن ، آدم ها را بیرون از زمان ، در نمایشنامه پی می گیرم ؛ و برخوردی رمان گونه ، با آن می کنم .

مهمترین اثر نمایشی تان کدام است. آیا دلیلی هم برای برتری آن دارید؟

طیاری : – عروس زره پوش ! که یک تریلوژی است و انتشارات هاشمی آنرا درآورده ، و هنوز به چشم تنگ روزگار نیامده ! با سه عنوان : “ مارنقره ” ، “چل گیس خاتون ”، “ عروس زره پوش ” که در بافت ، بدنه، زیر ساخت و روکار های آن ، هیچ جور حرف معمولی ، که بشود آن را جایی شنید، یا در قوطی عطاری پیدا کرد ؛ کار نگذاشته ام : مثل عشق های مندرس ، یا معاملات ارزی! در این سه اثر،از چیزی حرف زده می شود که اگر از دست رفت ، دیگر نمی شود یافتش . مثل زیبایی و درک زخم و غربت :“ دلی که شور بزند ، قفلی است که هر کلیدی به آن نمی خورد .) یا به چیزی بها داده می شود که حریم و حرمت آن ازلی است. مثل جدایی : ( – هزار مادیان سرخ را ، به اسب سفیدی می دهم، که او را ، سواره، به خانه بیاورد ! –او خواهد آمد. –کی ؟ -امروز یا فردا.- امروز از آن توست و به فردا نیز اعتمادی نیست!” در این سه اثر از بالاترین ظرفیت های زبان استفاده شده : نظرم به همان اتفاقی است که باید ، در لحظه و موقعیت ، روی زبان بیفتد . اساس نظریه های نو و مدرن و پست مدرن بر این است و تخیلی ناب آن را یدک می کشد. خیلی از ادبای وطنی خیال می کنند اگر “زمان” را در “نوع های ادبی” بهم بریزند؛ و یا رابطه های نحوی را به نحوی کور کنند ؛ کارشان سکه است !اما به کار گیری “زمان ”بدون استفاده از بار، ظرفیت و قابلیت های هندسیِ “زبان”، ( که اندازه های آن ، در هزاره شعر و نثر پارسی ،به پشتوانه آمده ؛) ممکن نیست و آنچه یافته می شود، یاوه و گزافه است ؛ و این با تر و تازگی زبان امروز ، در منافات نیست. آن که از بار و کولاک زبان، چیزی نمی داند ؛ از “ آکسان ” ها نیز به موقع استفاده نمی کند . با زبان ترجمه ، رمان می نویسد. دیالوگ نمایشنامه ها را بلد نیست بشکند . نسخه دکتر مهدی فروغ ، ( یاد و احترامش بیش باد ) هنوز زیر بغلش است. و اما اندر باب ارزش متن ، این بس: که – ورسیون اول رمان “صد سال تنهایی ”، به بهای کرایه اتاق ، در گرو مدیر مسافرخانه ای در پاریس بود؛چون ، به قول زنده یاد “آل احمد” ، حضرت شان ، یعنی مارکز ، مثل ما ، هشتش گرو نه بود و نیز در باب چگونگیِ “شیرین کاشتن ” و “پس انداختنِ ” آن ، گویا و به نقل از نویسنده کلمبیایی آمده : “ سی سالی آن را توی ذهن و دستور کار خود داشته” است ؛ پس اگر تعزیرات کاری به لحاظ گرانفروشی به ما نداشته باشد؛ باید در باره “عروس زره پوش” بگویم : “سنگ صبور شکسته ام و بیش از پنجاه سال زیر دندان آسیاب ، به کار بزاق گیری و تدارک هضم آن بوده ام و هر بار فقط بخشی از آن را ، به خاطر لقمه گیری درشت و نیز به دلیل مخافت راه ، بالا آورده ام !
آیا می توانید به فشرده ترین شکل ، خط داستانی “مارنقره” را برای ما ترسیم کنید؟

طیاری : المیرا ، چیترا ، خاور ( دختران پیرخارکن ) در یک کلبه جنگلی ، که با برگ و گیاه ، آذین شده ؛زندگی می کنند.المیرا در آب های برکه ، ماری می بیند و “در حالی که تنها یک گل سرخ بین شان فاصله بوده ؛”مار به او عاشق می شود و به خواستگاری اش می آید. پدر و دو دیگر دخترانش ، از این وصلت ناراضی اند . اما المیرا تن به زناشویی با مار می دهدو مار ( که پوستی نرم و نقره و دهانی سحرآمیز ، با یک جنگل آواز های نخوانده دارد؛ ) در حجله ، به سرداری با گیسوان جنگلی انبوه ، ( که مسلح است و نشان از “نقره ” بر پشت و بر سینه دارد) بدل می شود؛ که با قیصر می ستیزد و با غلامان او درگیر است ؛ و این رازی است که المیرا با خود دارد. خواهر ها به بهانه همدردی با او می ستیزند ؛ اما او با “ آگاهی ” و “ رازدانی ” و هدایایی که از طرف “مارنقره : همسرش” برایشان آورده ؛ ( عصای نقره : که خالی از حکمت نیست ، از برای پدر) ؛ ( جعبه آرایش : که با آن باید خود را بیاراید . از برای خاور ) ؛ ( و کتاب گویا :که با آن باید خود را بسازد؛ و به گذشته و حال اشراف دارد و آینده را نیز می گوید ؛ از برای چیترا ) بر آنان پیشی می گیرد؛ و توطئه خاور ( که قدر ستیز نیز هست ) نقش بر آب می شود!

خط داستانی “چل گیس خاتون” چه؟

المیرا پس از چالشی با خواهران ، از مرحله “ آگاهی ” و “ رازدانی ” به مرحله “ روان پالایی”
می رسد. سردار ، مارنقره ( شوهر) که به دست “ دیوان ”گرفتار آمده ، در سردابه ای به چهل سنجاق طلسم شده ؛المیرا ، (که به چل گیس ، خاتون ، بانو ، زرینه موی ، تغییر نام داده ؛) در جستجوی طلسم و به کار شکستن آن است. او چهل شبانه روز ، ، به حالت جذبه ، و رقص و سماع ، هر شب سنجاقی از پیکره ی فرعونیِ سردار ، باز می کند.شب آخر ، یک سنجاق بیش نمانده ، تندیس خفته سردار ، به کنیز سیه چرده می سپارد و خود به حمام می رود تا تن شویه کند: ( که پاکی خراج هفت مملکت است و من به چرکابه خود بی مملکتم !)کنیز که آئین “ پاگشایی ” از خاتون یاد گرفته ، به حالت جذبه دروغین می رقصد و آن یک سنجاق نیز می گشاید. سردار ، عطسه ای می کند و بر می خیزد و به تعظیم ، کنیز جای خاتون می گیرد ؛ و او ، سوگلی حرم و بانوی قصر فیروزه می شود. در این نمایش نیز ، خاتون ، یا زرینه موی ، که کامله زنی است، عاقل و به چهل عقل آراسته : ( چهل عقل اگر می داشتم ، باز خرده عقل تو مرا کم ، حال که تو را دارم ، چه غم! )با صورتکی که به چهره می زند ، به کمک انگشتری خود ، توطئه کنیز بر سردار آشکار می کند ؛ اما چون دیر هنگام بر کنیز چیره شده ، سردار ، به سرزمین“ دیوان ”تبعید می شود و او به جستجوی عشق خود ، به آن سرزمین می رود!

و خط داستانیِ عروس زره پوش ؟

زرینه موی ( المیرا ، چل گیس ، بانو ، خاتون ، زن ، دختر ) در سرزمین دیوان ، و به جستجوی سردار ، ( مارنقره – شوهر) به رازی خوفناک وقوف می یابد: سردار ، بخشی از حافظه تاریخی خود را از دست داده ؛ با دیوان شکمباره ، به سازش رسیده ؛ لقمه از چپ و راست می گیرد : ( دیوزادی صاحب دیوان ، با دفتر و دستکی چند ، اما ایوان معرفتش بلند ) که در لحظه تاریخیِ وقوفِ به خود ، با دختر می گوید: ( چه معرفتی که غلام ، به خدمت دیوان واگذاشته ام ؛ تا خورده شود. ) او با پدر و مادری که هر دو دیو اند ؛ و قصدِ خوردن غلام و بعد عروس زره پوش خود ( خاتون ) می کنند ؛ و در شادخواری ها ، با سایه هایی بر دیوار،می رقصند و می خوانند : ( چون پخته و خام خورده باید؛ از آدمیان مرده باید! ) بانو را در سایه امن خود دارد! او ، در این خانه ، نقش یک “عروس مردنی” را باید بازی کند؛ تا گوشت تن خود به زیر دندان های تیز آنان نیاورده ؛ و خورده نشود! اما او : ( بانو ، خاتون ، زرینه موی ، المیرا ، دختر ) در چالشی دیگر ،به ستیز با سردار بر می خیزد و بر او ، و حافظه ی خفته اش ، می شورد ؛ و به بیدار چشمی او می نشیند و آنگاه که سردار ، شأن و جایگاه دوباره خود می یابد ؛ به یادمان غلام ( که برترین ، شأن و جایگاه را در این نمایش دارد) بر ترک اسب او می نشیند؛ و با هم به سوی آینده می تازند!

برای اجرای این تریلوژی چه تدارک دیده اید ؟

طیاری : – هیچ ! من به معاونت هنری وزیر ، پیشنهاد کرده ام این پروژه را در دستور کار “مرکز هنرهای نمایشی ”بگذارند ؛ اما ایشان هیچگونه دسترسی به کارگردان های خارجی مثل “ روبرتوچولی ”و “ پیتر بروک” ندارند و“کارگردان های اُناث و ذکور” ما هم ، در حال ریختنِ خاک قبر “اوفلیا” به سر “هاملت” با دست های خود اند!
تهران : شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۷۹

Print This Post Print This Post

آذر ۱۴

زیر دو سنگ سپد

کدام ‌باغ
لیموهایش ‌دست‌چین ‌و سنگی ‌است ؟
– تنِ ‌تو!

کدام انارستان
برشاخسارانش، سلاطین شعله‌ورند ؟
– دهانِ ‌تو !

کدام‌ خارستان می‌سوزد؟
– دل ِ‌من !

– عشق‌ِمن،
مدفنش ‌کجاست ؟
– زیرِ دو سنگِ سفید، در آرامگاهِ سرخ !

مرداد۷۴

Print This Post Print This Post

آبان ۲۸

سپیدار

سبز برخاستن، درخت شدن، شکوفه آوردن
به پیوند و قلمه
ُرستن

بالا مرتبه بودن
تبرخوردن
شکستن…

نه ُسهره و نه سپیدار
زاغی به باغ و-
کلاغی به قار  قار…!

پاییز ۷۴

Print This Post Print This Post

مهر ۲۳

پانوشت سفر آمریکا ————–
عروج زمینی

امروز را هم، بعد از بازدید ازشهر تاریخی و با شکوه انا پُلیس، مرکز ایالت مریلندِ آمریکا؛ در گذار و گذر از یک شهر بندری،”‌بالتیمور” و نظاره‌ی آب و بُرج و کشتی و چند رستوران و قشونی آدم با شهرتی به جهان‌خواره‌گی در کرده! اما اِشکم آشکارا به‌ پشت چسبیده، “انبوه اِشکمْ آماسیده‌گان خودی به جای خود‌”، پشت سر گذاشتیم، در حالی که تمام ذهن و حواسم معطوف به رشد و سوء تغذیه تاریخی مان بود، نه امروز، که هماره.
این که چه دیدیم، در بخشی از پهنای جهان،- در سرمای بی دمای بیرون؛ و التهابِ شگفتی‌آور اسطوره‌ی بیداری انسانِ‌ درون، خیال توصیفش را ندارم، تنها یک نکته را که مبدأ این شگفتی است، بر خود آشکار دیدم؛ و آن یک مرکز‌ عظیم فروش ‌کتاب بود، که در دورنه‌ی خود، دو بُرج آجری غول آسا را، با دریایی از چیدمانِ موضوعی‌ی‌ کتاب، و القای نماد ‌گونه‌‌ی رجعت به دوران مغول، بازتاب می‌داد و یادآور شرمساری ناباوران ِبه ادب و هنر و فرهنگ بشری، در زمان معاصر بود؛ و شلاقی بر ُگرده‌ی ما، که در گذار از گردنه‌ی زمان، جز زنگوله‌ای به گردن و علوفه‌ای به دهان، باری به هیچ کجا نبرده‌ایم و جشن بزرگ تاریخی‌‌مان، کتاب سوزان بود و شکم درانی و بس.
آن دو برج عظیم، به گونه‌ای معماری شده، که ما در گذر از زمان، همه‌ی ارواح طیبه‌، عالمان جان و جهان، خالقان پهنه‌ی هستی و چهره‌ی غبار زدوده‌ی سلاطینِ هفت هنر و عارفانِ غار زیْ بی روشنای شمع در هزار توی تاریخ را ، چونان قدیسانی نامرئی در بلندایی شگفت، به نشانه‌ی عروج دوباره‌ی انسان، در عصر فضا، بی تملک و ملکیت تاریخی و انحصار سرزمینی، در آن می‌بینیم
پس، این مردم ‌که در هر کجای این معبد، به اعتکاف نشسته و چشمْ درانه ناخنکی به کتاب می‌زنند و عروج زمینی دارند، کیانند؛ که ما به غفلت از کنارشان، خوابزده می‌گذریم؟
شگفتا،آنچه من در سیر بی سلوکِ پانوشتی ام دیده‌ام، در این نقطه ی عالم ، هیج هنجاری قائم به غیر، جز به خود نیست، و اولویت‌ها در هر چه، حرف اول را در پدیداریِ فرهنگ خود می‌زنند. هم طرازی در زیر ساخت‌های اجتماعی- که باور فرهنگی مردم بر آن استوار است،- پدیده‌ای است عالم و آشکار، و هیچ پروژه‌ای، از راه سازی تا ساختمان، تا مراکز تحصیل و بهداشت، علوم تجربی و نظری، و تربیتی و هنر و ورزش، کجکی و باسمه به راه خود نمی‌رود؛ و دوران آزمون و خطا، با بهره‌وری از آب و آهن و و فولاد و سیمان، انگار به سر رسیده است؛ و ما همچنان به گاو آهن و بیل، در حال کندن‌ایم زود، “هم اینجا، هم آنجا‌، هرجا که بود”! البته که منظورم اصلن جان کندن، و هنر بی‌بدیل دوران را ، پیش پای هنر بَدَل، مخلوع کردن، نیست!

Print This Post Print This Post

مهر ۱۵

چلچراغ جادو

یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل
با پنجاه متر برِ اختصاصی، که قسمتی از آن
در جنگِ با پیاده رو، به غنیمت درآمده است!

چند شاخه گل ُرز،
میخک صورتی، و گلایل سفید
با نیمتاجِی از روبان سرخ، در زرورق

مرسدس زیبا
تاج عروس و تورِ سپید برسر
چهار بیوک در اسکورت کامل آن، به کنار!

آی آدمک،
پاهایت را بدزد
تو با کمربندِ عفتّ
از پلکانِ سرمایه بالا نتوانی رفت!

تابلوی نئون سراسری، در بازی نور
رنگ به رنگ و چشمک زن
شیشه‌های دودی میرال، با پاشنه‌ی نقره و-
بازوی واسطه‌ی گردان!

مارپیچِ  پله‌های سنگی
با کشاله‌ی مرمر، تا چلچراغ جادو
گلدانِ غولْ سنگی و گل‌های حاره‌ای
تا بالکن.

تلویزیون رنگی
گاو صندوق
تلفن.

آی آدمک
نگاهت را بدزد
تو با هزار داماد،
در حجله بدهکار عروس خواهی شد!

چنذ میز شیشه‌ای دودی
با مبلِ پوست مار
سرویس قهوه خوری، نقره
جا سوئیچی، طلا!

“شیراز…
–    روی خط!
گوشی …
–   اصفهان!

شایع ست، نه. بنزین … چی ، گران؟”

آی آدمک
گوش‌هایت را بدزد
تو در جنگِ سلیندر‌ها
بازنده‌ی نهایی خواهی بود!

مرسدس زیبا، تور سیاه عزا، بر سر
زیر چراغ های چشمک زن
در وسط
چهار بیوک در اسکورتِ کامل با آن
به کنار!

آی آدمک
دست هایت را بدزد
با تازه‌های روزنامه
شیشه‌ی اتومبیل قراضه‌ات را چرا پاک می‌کنی؟

بی بند و بست، قیمت شکست:
بنز و ب. ام . و و، گالانت و، آ. ئو. دی
خورده تو سرش، تا حدِ  آ. یو. دی!

آدمک
با هشدار من،
روزنامه می‌خواند.
پلیس با برگ جریمه از راه می‌رسد!

آدمک
در سرگیجه‌ای تند
تابلوی توقف ممنوع را
که مثل یک قارچ کنار ماشینش روییده می‌بیند!
خرداد ۶۶

Print This Post Print This Post

مهر ۱۰

یادداشت

و اما-

عده ای با ریسه‌ی کلمات، حصیر شعر می‌بافند. جمعی شعبده بازانه واژگان شعری جعل می‌کنند. عده ای دکلمه به شیوه‌ی معمول، جمعی به عربده کشی مشغول! کمتر کسی می‌داند شعر در کوتاه‌ترین مسیر حرکت می‌کند: در فاصله‌ی شکستن ‌ِصدای رعد: آذرخشی که می‌زند و کوکبی‌های کنار‌حوض می ریزد!

خیال انگیزتر از شعر، چیزی از ذهن انسان نگذشته: کوتاه، (به قول « اوجی»‌ :مثل آه!) شعله‌ای و پس آنگاه ‌خاموشی.

شعر، قالبِ درونی ‌شده‌ی شاعر است: صندوق اسراری است که با واژه‌های ‌کلیدی باز می‌شود.

شاعر، گاهان ما را به دلتنگی زمزمه می‌کند. آناتِ شعر او، با طنینی هشت‌گوش، یک آسمان معنا را، چون کاشی‌ها و گنبد مسجد شیخ لطف‌الله در سرمان می‌پیچاند و نیروی آن، ما را به هفت شهر عشق برده؛ و زیبایی را در خمِ یک کوچه‌ی‌ آن پدیدار می‌کند.

شعر مثل آب چشمه‌ی ییلاق، در نیم‌روز تابستان است. هرچه بنوشی عطشت بیشتر می‌شود. اما شعرِ بَدَل را فقط یک بار، آن هم به زحمت، همراه با ریقِ رحمت، در غیابِ شاعر می‌شود سرکشید! مثل روغن‌ِ چراغ، با گرفتن نُک دماغ! این جور شعر‌ها را خودتان بهتر از من می‌شناسید: کافی است مال خودتان نباشد!

ر.ج- پانوشت ِمجموعه شعر “کولی و ماه” در دست ِنشر

Print This Post Print This Post

مهر ۰۵

داستان

یکی بود، یکی نبود. لبِ جو، تنگِ غروب، آفتاب می‌رفت، هوا تار می‌شد، ماه توی آسمان، آشکار می‌شد. پرنده‌ها دسته دسته، بال‌زنان و – خسته از پیِ آب و دانه می‌آمدند به آشیانه. نازی‌کوچولو اما، باباش پیدا نبود. نه اینجا، نه آنجا، هیچ‌جا نبود.

خانه چهار‌ دیوار، با شکوفه‌های سیب وگلهای شیپوریِ انار، ُپر از خار و سیم بود. گل‌های ُرز توی باغچه، عطرْپاشِ نسیم بود. آبِ‌حوض چین برمی‌داشت، صاف می‌شد. برگی از درخت می‌افتاد، ماهیِ قرمز، می‌آمد روی آب، ُنک می‌زد، شکلِ قاف (‌ق) می‌شد!

نازی با پیراهنی با پاچینِ بنفشه‌زار، که تکه‌ای از آن، دستمالْ‌ گردنِ یک سرباز‌ عروسکیِ چترباز بود؛ کنارِ ماه در قابِ پنجره می‌نشست، و مادر برای هردوشان قصه می‌گفت :

”ای ماه نقره‌ای. تو که‌ای، چه‌ای؟ گاهی سوارِ بر ابر، گاهی توی مِه‌ای اگر قایقی، کرجی‌بانت‌کو؟ پاروهای‌نقره و بادبانت کو؟ اگر عروسِ آسمانی، پس چرا تنهایی؟ با پولک‌های نقره‌ای، شب‌ها در می‌آیی با من بگو ای ماه، چه کار و پیشه داری؟ راهزنِ دل‌هایی، پیداست خُرده‌شیشه داری!

نازی لبخندی زد و به صدای شیشه‌ایِ ماه، که از میان شاخه‌های صنوبر، آرام می‌گذشت، با دهانِ شکلاتی،‌ فالگوش ایستاد: « مامان جونم، بازهم داری؟ » مادر گفت : «چه اطوارها، مسواک بزن، تا بیداری!» نازی گفت : «الانه مامان، چشم.» و سرباز عروسکی‌اش را، برای چند لحظه با مادر، تنها گذاشت. بابا، با چشمهای سرباز عروسکی، به مادر نگاه می‌کرد!

نازی با نگاهی به ماه و آینه، مسواکی زد و از روشویی برگشت، دنباله‌ی نگاه مادر را، تا گلِ پنج پرِ گیره‌ی آهنیِ پرده، کنار عکسِ بابا، در لباس خلبانی گرفت . انگار چشمهای مادر، به این گلِ آهنی،‌ داشت آب می‌داد! نازی گفت : «مامان، وقتی مسواک می‌زدم،‌ ماه توی روشویی بود. چه جوری می‌شه ماه، هم اینجاست، هم توی روشویی؟» مادر خندید و گفت : «شاید مثل تو رفت مسواک زد و برگشت!» نازی پرسید: «مگه ماه هم مسواک می‌زنه؟» مادر خندید و گفت : «خیالت چی؟ اگه اون مسواک نمی‌زد که،‌ ماه نمی‌شد!»

ابر و باران به کنار، که گاه می‌آمد و می‌گرفت، زلفِ درخت‌ها را می‌ُشست، هرچه گیاه بود. می‌رُست؛ آب راه می‌افتاد، جویبار می‌شد، غنچه، دهان باز می‌کرد و گُل و خار می‌شد! خورشید و زمین بود، تا بود، چنین بود: لبِ جو، تنگِ غروب، آفتاب می‌رفت، هوا تار می‌شد، ماه توی آسمان آشکار می‌شد.

نازی زیرِ پتویی با طرحِ پلنگ صورتی، و ماه هنوز در قابِ پنجره بود؛ که مادر با نگاهی مژهْ برگشته، مثل یک بادبادک دنباله‌دار، بین ماه و سرباز عروسکی، دنباله‌ی قصه را گرفت: [« ای ماه نقره‌ای. تو که‌ای، چه‌ای؟ تو که می‌دمی به نیزار، می‌رقصی کولی‌وار نه چیزیم زیاد، نه چیزیم کم… بگو چه‌کنم، با این غم؟» ماه، چند ستاره‌ی دنباله‌دار، به طرف ابری که خودش را شکلِ اژدها درآورده بود، انداخت، گفت: « بخند، بخند… آی کوچولو، غمت به چند؟ » « نازی گفت : غمم به صد‌تا کله‌قند! » « یه کله‌قند؟» « ُنچ، ُنچ، ُنچ !» «دو کله‌قند؟» « ُنچ، ُنچ، ُنچ!» «یه سینه‌ریزِ مُرواری پیشم داری بگو، بخند… غمت به چند؟» «نازی گفت : « غمم به صد‌تا کله‌قند!» ماه گفت:«نانت بدم، آبت بدم. آفتاب و – مهتابت بدم؟ عسل بهار! کله‌ی قندت به‌چکار؟»]

مادر لحظه‌ای ساکت ماند. چون نگاه نازی به تکهْ ابری بود که مثل یک گربه، پنجول کشیده بود و، با تیله‌ی ماه در آبِ حوض، بازی می‌کرد. [«نازی‌ به ماه گفت : « نان مال تو، آب مال تو. آفتاب و مهتاب، مال تو… عسل بهار، سیب و انار تمام گل‌ها، مال. تو سایه‌ی بابا، مال من!»] مادر دستش طرفِ چشمش رفت. نازی کوچولو، برای لحظه‌ای، خواب را با پلکهایش جارو کرد؛ و ناباورانه پرسید : ” مامان جونم، گریه داری ؟” مادر گفت : « وای، تو را به اشکِ ُمرواری بخواب اگر که بیداری!»

همین وقت بادی وزید؛ و آب حوض چین برداشت؛ و گربه دزده که خودش را شکلِ ماه درآورده بود، و ماهی قرمزِکوچولویی به دهان داشت، پاورچین پاورچین، از کنار پاشویه‌ی حوض گذشت . چند ستاره، دنباله‌ی دامنِ ماه را گرفتند. ماه، مثل عروس تنها، وسطِ باغچه ی ملیله‌دوزیِ آسمان نشست و خورشید‌خانم با روبند سیاه و چادرِ ابر، از پشت دو‌تا کوهِ کله‌قندیِ سفید، شروع کرد به سابْ دادن تکه‌هایی از آن، روی سرِ ماه‌!

تمام شب، خاکه قندِ مهتاب، می‌ریخت روی دشت و دمن و کوه و صحرا. نازی و سرباز عروسکی و پلنگ صورتی، تنگِ بغلِ هم، در خواب بودند . مادر آهسته می‌خواند : ” آبی در آبی، خوابیده کوچولو، با صورتِ مهتابی ، توی قایق ماه، بی سایبان . بی پارو و بادبان .

نازی سرش را گذاشته بود روی بالش .سرباز عروسکی کنارش. توی قصه، صدای پا می‌آمد؛ شاید بابا می‌آمد!

رشت – بهمن ۱۳۷۰

Print This Post Print This Post

شهریور ۱۹

دُم بُریده

———-

برف بود
باد بود
یک ناکجا آباد بود .

شب بود
آتیش بود
هوا گرگ و میش بود

آب بود
زمین بود
علف به دهان آقا بُزی شیرین بود

یله می شد  یک گوشه
ریش گروی آقا موشه
آفتاب می زد ، می سوختش
لباش رو به هم می دوختش
می گفتی بیا تو سایه
می گفت سایه خودش می آیه!
می خورد ُلُف ُلُف ُلُف
می افتاد به خور و پُف
نه کار به کار موشه
گربه ،کلاغ ، یک گوشه

صابون لب پاشویه
ماهی تو آبیِ حوض
حصار بود.
پرچین بود .

هر جا پچ پچی بود
کلاغه ….
خبرچین بود!

آجیل بود .
پسته بود.
عروس کبله قاسم
پای اجاق نشسته بود:
رخت ها چرکْ مُرده
گربه ماهی رو خورده
کلاغه صابون رو برده
آقا موشه
فندُق می خورد
گوشه‌ی‌ صندوق می خورد
خروسه رفت آب بخوره
افتاد و منقارش شکست
می خواست قوقولی قو کنه
دنیا رو زیر و رو کنه
گربه سیاه پرید روش
کلّه شو کند عین موش
کلّه ی خروس
از تو دهان گربه
گفت به کلاغ:
« آهای دُم بُریده!
خبر ببر ، جار بزن
حرف منو بر سر هر دار بزن!”
فروردین ۱۳۷۵
————–
پانوشت :
برای نگاه کردن ،لازم نیست دستت را سایبان ابرو کنی؛
همه ی ستاره ها در زمین اند! محمود طیاری

Print This Post Print This Post

شهریور ۱۸

شعر

باغ،

بی روی تو ، ارزانی زاغ

زاغ با سایه چشمانِ تو کی بال به بال؟

پای انجیر سیاه،

من و این بخت سفید؟

عطر لیموی و لب جوی و پریشانی بید…

وعده ی ما به مثال

کی دهد دست وصال…

گوشه ای از تابلوی”یار حبشی”

واما…

M. Tayari

Print This Post Print This Post

تیر ۰۵

ناهار در پیاده‌ رو

در سفر به ینگه دنیا، با دو بال آسمانی، از آبی ی خزر، به مِه صبحگاهی لندن، و بعد در پرسه ای طولانی ، بی که ریالی خرج پوند کنیم، یا گلوگاهی تر و معده ی صابونی را به حرکات دودی، وعده ی یهودی دهیم؛ به دور دوم پرواز، پای بوسِ سنگ نمای آزادی، کمربند عفت را، در خفتّی آشکار و ملغمه ای از ترس و تعلیق، که این بار معنایی جز باژگونی و آستان بوسی زمین نداشت، به خود بسته؛ به قصد واشینگتن دی.سی، در هواپیما بنشستیم!

ناگفته پیداست، چند بار زدنی آوردند، زدیم؛ خوردنی آوردند، خوردیم؛ دو شیشه نارنجی از تلخ آبه‌های شّر را در دور اول پرواز، و سه شیشه از زردآبه‌های مَلَس را در دور دوم آن، خالی کردیم. به همین دلیل، زمانی از روزگار خجسته را ، بی فحشای چشم ، به خواب کهفی بوده‌ایم؛ و دوری ‌راهِ ‌آسمانی‌مان، خودش ‌را ‌چندان‌ نشان ‌نداد.

حال تو را گویم این همه از موقوفات ابریقنا رگْ یاب سرخ بود ؛ که ثنای ذکریای رازی با لب و دندان سنایی می‌گفت و در تهْ نگاهی شیرین ، ما را ، به سینه ی کهکشان شیری، در کرشمه ی مهمانداران، با یونیفورم بهارانه شان می بُرد!

خب، انگار دعای آن بورِ سنگی ، پا در هوا و حوری نما ، بر بلندای ُبرج فانوس، در تعریف دوباره ی عدالت، هفت عروس از برای هشت برادر، را نیز در آستین داشتیم . چون امروز چندان به ما خوش گذشت که نگفتن‌اش بی شکرانه و از انصاف، به دوراست.

واما-

این همه در قبال آنچه از بلایا در پیش داشتیم و خود نمی دانستیم، لالایی مادرانه ای بود. پس نزدیک به ۱۰ ساعتی یا بیشتر از آن ، از بی بالانِ پرواز تا واشینگتن دسی بودیم؛ و به محض خاکی شدن در گمرک و رسیدن‌ به قدمگاه “اُو بی ما”!، به بخش بازرسی بدنی و اشتراکات شهروندی و کالبد شکافی بارِ همراه، تحت الحفظ منتقل؛ و سئوال پیچِِ تاخیر حضور و متهم به بی‌مبالاتی به‌ مؤکدات‌کارت‌سیز،‌تا‌مقطع‌زرد‌کردن‌آن‌شدیم!-

پس به چالش و مُجرمیت درون ، رحل اقامت از شش ماه به دو ماه افکنده بی تاوان نمانده؛ ازاله ی کارت، دورنمای سفر بعدی مان، به خاطر نزدیکیِ زمان به نقطه بازگشت مان گردید! -:

پس بازجوی سفید، با نگاهی به کارنامه سیاه مان گفت: ” شما یک شهروند در اینجا بوده، اجازه کار ، درس ، پیوند زناشویی ، دعوت از بسته-گان، اما نه به بدمستی در اینجا را داشت.

سابقه اقامت شما این را نشان نمی دهد. همیشه دیر آمده، یکی دو ماه مانده؛ زود رفت! ” That is wrong” از این ‌پس  هیچ عذر و بهانه‌ ای پذیرفتنی نیست ! no!no ” بعد دو دایره جدا از هم روی کاغذ کشید، در یکی نوشت iran , ودیگری USA و با دو فلش منحنی، رفت و برگشت و مدت اقامتم‌ را در آن مشخص کرد.

در چنبره ی تذکاری او، و گرفتار به لُکنت زبان ، آخرین اشاره اش مقراض دو انگشت ، در حال بریدنِ کارت سبزم بود.

ترس برم داشت. دخترم در انتظار بود. با محموله بار و اوقاتی تلخ و بی سوغات ، که آوردنش ممنوع بود و حریم تحریم شان را اگر نمی شکست، لابد به ویروس HIP یا به نکبتی دیگر آلوده بود؛ سر به زیر، به منتظرانِ بی نفس پیوستیم و با نوه های شیرین خواب آلوده ی سر به دامان مادر افکنده مان ، از بزرگ راه های شیریِ هشت بانده ی منور ، و سوسوی بُرج های مدور ، راهی خانه ی پیش از آخرت شدیم!

روز بعد ناهار را در خدمت سفید برفی، قو سانان زیبا روی بی دامن، که چون کبکان، خرامان درخیابان‌ به آمد و شد بودند؛ در پیاده رو به صرف جوجه گریل شده، با مخلفاتش از جمله؛ ابریقی آب و انبانی جو، به کثرت گذراندیم؛ و عصر که به خانه برمی‌گشتیم، آنقدر ولو شده بودیم که باکی از بازی ی نخورده ‌مان از روزگار نبود‍!

محمود طیاری – مریلند دسامبر ۱۹۱۱

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۶



با Ellie
در واشینگتن دسی

با یک دهانِ ایرانی
و دندان‌های کلید شده از ترس
چگونه می‌شود حرف زد!


و اما با گرل فرندِ(۱) آسیایی‌مان، حکایت‌ها داریم. او با یک ماشین فورد، و یک مسیریابِ الکترونیک G.P.S یکهْ‌تازِ خیابان‌ها و میادین سبز، در واشینگتن دسی است. درهر رفت و برگشت از سیلور اسپرینگ‌‌‌‌ ، به مرکز پان امریکن سیتی  ، بار‌ها حس ِگمشدگی به هر دوی ما دست می‌داد. اما از آنجا که او، یکه به زن که نه، پارتی زنِ ِ(!)  این میدان است، سر و گردن و شانه‌ای به نشانه‌ی بی‌هراسی‌ی دو مهاجرنشین، دراین میدان ِمین گذاری شده‌ی هویت  گم شده‌ی آدمی، رقصانده و می‌گذرد.

گاهی در هزارچم ِاین راه‌های مارپیچ ِهندسی‌ی هم سطح و گاه متقاطع، در شانه و کناره راه‌ها، با ذکر یک   only ، که به گوش‌های حلزونی من، در یک معادل صوتی، عالی می‌نشیند؛ که لحظه‌ای نجات دهنده و راهْ یاب است و تصوری باطل وغیرِ مفرّیاب! اما که سرابی بیش نیست و ما بی نوری در چشم، همچنان دخیل بر پیام آور گمشدگان، G.P.S مفرغی بسته‌ایم!
بگذریم که کلاف سخن را
غلاف باید…
و حرفی از پُختِ هم زمانی‌ی یک میتینگِ شلوغ سراسری، با ته چین ِاعتراض  مردم ِسیاه و سفید، با تم ِنان و بیمه‌ی بی‌کاری، در سیّ اُمین روز ماه اکتبر۲۰۱۰ در مطبخ واشینگتن دسی نشاید زد!
کار که در بزرگ راه، با نئون‌های کاشته شده، و عبورِ سرگیجه آور، به پچ پچ رسید، او گفت : –  اوه، Excuse me چرا حرف نمی‌زنی؟ با صدایی بر‌آمده از ته‌ی چاهِ غربت، گفتم :
–  اوه، My God!، با یک دهان ایرانی،
و دندان‌های کلید شده از ترس،
چگونه می‌شود حرف زد!
Ellie با لهجه‌ای باخته و نیمه ایرانی گفت:
اما این G.P.S  به کمک ماهواره، ما را به هرکجا که بخواهیم می‌رساند.
انگار حق با او بود:
هفته هالووین بود و ما در وحشتی از پیش مهندسی شده، به یک نایت کلاب رسیدیم و ترس مایع را، در مجامعت  با خوش رقصی‌های اُشترانه، به دور از وطن، پلک زدیم! – :
“نمایش را شروع کن. وقتی این لعنتی را در باشگاه می شنوی، صدای موزیک را بلند  کن
وقتی ما به باشگاه می آییم، همه چشم ها به ما است . نگاه کن به پسر ها  در باشگاه، دارند ما را تماشا می کنند.
هر کسی در باشگاه ست،همه چشم ها به طرف ما است .من می خواهم جیغ و فریاد بزنم.
هرچه در درون قلبم دارم بیرون بریزم .ما می گوییم : اووووه .اووووه .اووووه.
ما در حال پایکوبی با جیغ و فریاد هستیم. اووووه …بله
با جیغ و فریاد .
ای کاش ، این شب برای همیشه ادامه داشت. چون قبلن غمگین بودم ، اما حالا بهترم.
همین طور پیش می رود وقتی من و تو با هم جشن می گیریم”

Maryland.America-2010 اکتبر   محمودطیاری ————————
Silver  spring :
شهری در مسیر و نزدیک  واشینگتن دسی، به معنای بهار نقره‌ای
Monument: یک بنای بلند تاریخی شکل مداد درWshington DC که در نگاهی شوخ ، پان امریکن سیتی، مرکز دارالمناره وصف شده!
پارتی زن: که در همان نگاه شوخ ،زنِ پارتی یا به کنایه ، پارتیزان نیز از آن مستفاد می‌شود !
Only- :
شانه‌ی کناری راه ، که تغییر مسیر جز در یک جهت، گردش به چپ یا  راست، در آن ممکن نیست.
Halloween:
هفته‌ی وحشتِ شیرین به تعبیری ازمن، که با کنده کاری روی بدنه‌ی کدو تنبل، و سیاه نمایی، تابوی ترس را با شکلات در ذائقه‌ی کودکان می‌شکنند؛ چیزی مثل چهارشنبه سوری ما، که با  پرش از روی آتش، زردی می‌دهند و سرخی می‌گیرند؛ و جای نکبت را با دولت عوض می‌کنند!
نایت کلاب: یک کلوپ شبانه‌ی جیغ بنفشی، درعبور تو در توی ِ نور و موزیک و سایه و حرکات غیرموزون،‌با تنانگی‌یِ حضور مخدرّات و علائم ذکور!
(۱)    اقتضاء می کرد جای المیرا دخترم ، در راهبُردی تماتیک ، گرل فرندی در بلندای دیوار حاشا ، با نام الی بنشانم!

Print This Post Print This Post

\\ tags:

فروردین ۰۶

حاشا، دیر!

نطفه‌ای!
در بطنِ خاموشی، آئینی…
بستری از آب،
آتش،
باد

بیستونی!
مانده در اندیشه فرهاد…
از میان آن هزاران مردِ مردستان
کدامینی؟

خسرو پرویزی
سوگوارِ مرگِ شبدیزی!

در تهیگاهش،
زنی با درد خو کرده، جستجوی آبرو کرده
او تراست آبستن، این هنگام

دختِ عشق و تاج و تختش زیر
می گشاید بخت،
باشا، دور…
حاشا، دیر!
تیر ۷۴

Print This Post Print This Post

اسفند ۱۲

قفقاز

مادرم به هفت مرض مُرد
و باکره‌گی‌اش
مادرٍ همه‌ی مرض‌ها بود!

هفت پادشاه
میان پاره‌ گی‌اش را
به شمشیری در‌خواب می‌نتوانست دوخت!

او صبیه‌ی‌ کوروش
و همسرِ آغا محمد‌خانِ قاجار
بود!

دریغا!…
کو نفسی؟
هفده پرنده در قفسی ماند و-
آهِ مادرانه، بسی…!
تیر ماه ۱۳۷۰

Print This Post Print This Post

دی ۱۸

تعمیرگاه عشق

سردفتر ما را روی چال بُرد،
آچار‌ انداخت؛
تا یک مُهره‌ی بیست ساله را باز کند!

مهره‌ی ‌مار داشت زنم،
یا به گردنش خرمُهره بود؛
این راز همچنان سر به مُهر مانده‌است!

در‌ آن‌ ساعاتِ اول‌ِ صبح ،
درآمدِ یک‌ماه ‌ِمن و‌ حقوقِ مطبخی‌ی زنم
به ‌توی ‌لگنچه افتاد!

روغنِ ‌سیاهِ ‌طلاق جاری‌ شد
و زمانِ ‌ریلی
آغاز…

لگنِ پیش آب‌ِ سردفتر،
نعلین، ورنی‌ی‌ پاشنه بلند ِیک خانم
کنارِ‌کتانی‌ی زنم،
بر درگاه بود!
۷ شهریور ۷۲

Print This Post Print This Post

آذر ۰۶

ما سر به پای او…

شب با پیاله
در تکان دستی می رفت
تا آن سیاه چاله، با آن ستاره ولگرد، مستی می رفت.

نا خفته می‌غنود، ناگفته می‌سرود :
محتاج یک پیاله‌ایم ، نه دیدار. تا کی رسیم به می …
آن سر به پای دوست، که بیدار…!

ما سر به پای او، او درهوای می …
تا کی ببینمت ای دوست ؟
او گفت : تا به کی…

می رفت تا به صبح، با یک دهان سرود
او را در کنار ،
جز ما کسی نبود!

تابستان ۱۳۷۲

Print This Post Print This Post

آبان ۰۷

یک جیپ دولتی در‌ کوه‌های الموت

می‌آمدیم بی‌آنچنان نگاهی، به تپه‌ها و خانه‌های گلی؛ بی‌تفقدی به آنها که توی جاده مانده بودند و دستی بلند می‌کردند. چرا که خود بر خرابه می‌نشستیم؛ و از کوره را می‌گذشتیم:
جیپ، بی لاستیکِ ‌زاپاس و آینه بود؛ گرد و خاک هوا می‌کرد و ما را محورِ کوه می‌گرداند.
آنچه پیش رو داشتیم، انگار آخرِ دنیا بود. دهِ کوچک کم خانواری، با یکی دو معدنِ گچ و آهک، و زاغه نشین‌هایی، که چرک ُمردگی و غبار ِراه را، انگار به سر و روی خود داشتند.
پیرزنانی با دستانی چروکیده، به کارِ پشم ریسی و دوک، و دخترکانی شیردوش، ‌با یکی دو بُزِ سیاه؛ که مایه‌ی آن، قاطی ِسرفه‌های خشک‌ و‌ سرخ‌شان می‌شد؛ و باد‌های شنی، شناور در بوی ِپِهن؛‌به پهنای زخم و مگس و تراخم!
آن که پشت فرمان جیپ بود؛  در پُست معاونت فنی درمان بود؛ به اقتضای شغل، گاه دلی به دریا می‌زد؛ در بازدید از منطقه‌ی آلوده ؛‌ به کار ‌کشف ِبیماری‌های واگیر‌دار، با ما سر به بیابان می‌گذاشت!
با درکی‌از حرفه و‌ مرام‌و ‌نگاه‌من پرسید-:
“از من دلخور نیستی که؟”
“برای چی ؟”
“این که، تو کوه‌های الموت می‌گردونمت. کارت تو بیابونه و به آب و اصلاحت نمی‌رسی.”
گفتم:”اما جفت‌مون رو، به یک درشکه بسته‌ان. تفاوت‌مون در مواجب بیشتری‌یه که شما‌ می‌گیری. آن هم لابد در ازای کار بیشتر…”
معاونت‌ فنی گفت:” بارِ بیشتر می‌گفتی، بهتر بود!”
وبه جاده که پیچ می‌خورد، چشم دوخت. آن پایین دره‌ی عمیق و ترسناکی بود.
” پس با ما، روی یک خال هستی…”
گفتم : “امانه روی یک خال گوشتی! بعدشم صورتم رو مثل شما سه تیغه نمی‌کنم!”
گفت :”اینی که تو داری سبیل نیست ، دسته بیله!”
و خندید!
گفتم:‌” یک چیز رو، هنوز نتونستم فراموش کنم. ”
” یادمه، نه. به‌ام نگو!”
“ازشما چیزی کسر نمی‌شه. اما من، کمی سبک تر می‌شم. اولین روزِ انتصابت بود. صفر و اتوکشیده و یقه‌آهاری؛ با یک جیپ لندرور می‌آمدی؛که مثل ما بزنی به صحرا؛ به  پایگاه درمانی‌مون.بازرسی یا بُزگیری فرق نمی‌کرد. من تو مسیر بودم. دست بلند کردم؛ نیش ترمزی زدی؛ مکثی واما نایستادی‌؛‌رد شدی!”
” سرکشی می‌اومدم خب، می‌اومدم ببینم محل کارتون هستین، یانه. چه جوری می‌تونستم سوارت کنم. خاصه خرجی می‌شد خب. نورچشمی که نبودی!”
“اما تو چشم که می‌اومدم! اگه هدف بهره برداری از کاره؛ هیچ فاصله‌ای بین کار و کارفرما، نباید باشه. تو اسم کاری‌رو که می‌کنی، کنترل می‌ذاری؛ اما بازده‌ی کار، می‌آد پایین. من آن روز دیرم شده بود. اگه با خودت می‌آوردی‌ام ، چیزهای بهتری از شما، تو ذهنم حک می‌شد.”
“اگه چیزی تو حافظه‌ات مونده، و خیال پاک کردنش رو نداری؛ بهتره بنویسی‌اش!”
گفتم؛ و ناگهان هم:
“اگه لازم بشه، از ناخنات می‌نویسم.”
در نگاهی سرد و کنجکاو، گفت:
“از چی؟”
“از ناخن‌هات! نه این که به من پنجول کشیدی؛ این که…”
گفت:”تو شوخی می‌کنی!”
گفتم:”نه. من باگذشته‌ات آشنام!”
گفت: “نیستی، نیستی! تو چه می‌شناسی‌ام. وانگهی، گذشته‌ای تو کار نیست!”
گفتم:”‌با صدات‌ هم آشنام.‌هنوز تو‌گوش مه. اونجا، تو مردم. تو می‌گفتی.‌از میله‌ها می‌گفتی. از بچه های در بند. با دست‌هات می‌گفتی!”
برای یک لحظه، با ترس، دستهایش را پس زد.
“دست‌هات رو از من ندزد. این‌ها، یک وقت تو هوا می‌رقصید. سایبان چشمت بود. گذشته تو و آینده‌ی ما، تو همین دست‌هاست!”
دستپاچه گفت:”من نمی‌دونم تو از چی حرف می‌زنی. گذشته کدومه، آینده کدومه؟ نکنه این‌هایی رو که می‌گی ، می‌خوای بنویسی؟ اگه این‌طوره، بهتره که هیچ وقت ننویسی!”
جیپ آهسته می‌رفت؛ رود می‌پیچید و باد با برگ‌های زیتون، نجوای دلپذیری داشت.
گفتم:”نوشتنت مهم نیس. ساختنت مهمه! تو نیمه راه موندی. یکی باید کمکت کنه؛کمکت کنه که بایستی؛ و تو این همه مردمی که پاهاشونو هوا کرده‌ن؛ دست‌هات رو، هوا کنی!”
سر به زیر، با شرم و نجوا گفت:
“متأسفم. من تو این هواها نیستم. من سرم تو لاک خودمه؛ از حالا گفته باشم؛ تو نخ ِهیچی هم نیستم. تو هم بهتره، کار دست خودت ندی!”
گفتم:”من فقط به گذشته ات رنگ می‌دم!”
“فایده‌اش چیه؟”
“درت کینه می‌مونه. آینده مون شکل می گیره. تو سوای کینه‌ات، با همه‌ی گذشته‌ات، هیچی نیستی!”
رنگ پریده و نا‌آرام گفت:
“دست از سرم بردار. من حافظه ام رو از دست دادم ؛ می‌فهمی،  قانع مثل همه به باریکه آبی و  بخور و نمیر…”
گفتم:”از پول و پله ش هم بگو ، معاونتی و…”
“باشه؛ دلت خنک شد؟ معاونتی هست و یک تاج شاهی. باهاش پز می‌دم!”
گفتم:”باج شاهی ، شاید ! اما تو زخم خورده و مریضی!”
گفت:”منم همین رو می‌گم. تو نباس به‌ام بند کنی. یا ازم بنویسی. من حالم خوش نیست. من اذیت شده‌م. زیاد نمی‌تونم بحث کنم. دکتر می‌رم. تو که باس بفهمی!”
گفتم: ” تو رو بفهمم از تاریخم عقب می افتم.”
برافروخته و سرآسیمه با صدای بلند گفت:
“جغرافیا‌ت رو بچسب ، تاریخ پیشکشت!”
گفتم: “خب، می‌فهمم.”
“پس چی. با من چی‌کار داری؟ چی‌کارم می‌کنی؟”
در بزنگاه، سرد و ناغافل گفتم:
“من هیچ کاری نمی‌کنم؛ مگه ناخن‌هاتو بگیرم لاک کنم!”
گفت:”من ناخن‌هام رو…” و بُرید.
تندی گفتم:”تو،تو ناخن‌هات چی؟ناخن‌هات رو چی‌کار کردی؟!”
“هی..هی.. هیچ…هی- چی!”
گفتم:”نه، بگو! چی‌‌کار کردی؟”
گفت:”من، ناخن‌هام‌ رو…اونا، اونا ناخن‌هام رو…ک ک ، ک …شیدن!”
و سفید به رنگ گچ، تو خودش شکست؛ و ریخت:
” اوه، سرم. چقدر درد می‌کنه. ما خیلی بودیم. اونجا، جلو فلکه‌؛ می‌گفتیم و بی مهابا شعار می‌دادیم. اولش یک کامیون… بعدش کلاه فلزی‌ها. بعدش گرفتن‌مون؛ اوه نه.  سرم، وای,نه! نه، نه، نه…!”
بعدش‌توقف ِجیپ‌‌ بود؛ در آن گردنه‌ی‌خاکی؛ سینه‌ای‌فراخ؛ دهانی نیمه‌باز؛‌تفی‌خون‌آلود؛‌و‌ فریادی‌‌که‌‌از‌ما می‌رفت!
محمود‌طیاری-   رشت /آبان ۱۳۴۵

Print This Post Print This Post

مرداد ۰۲

کولی و ماه

ماه،
در قبیله‌ی –
دخترکانِ عاشق
چل تاس ی بختْ گشاست.

نگینِ عقیقی
بر انگشتریِ داماد
النگویی نقره
که تنها
به دستٍ شب می‌رود!

کولیِ زیبا
مهتاب تا در تو ، تن‌شویه کند
با من به پشتِ نیزارهایِ اندوه بیا!
محمود طیاری –  تابستان ۷۴
————-
–    چل تاس : جام برنجی که با آن، به قصد و نیت ، بر سر نوزاد آب می‌ریزند.

Print This Post Print This Post

خرداد ۰۲

رگبار شعر بهار

پاچینِ کوه، سبز و، دلی بی‌قرار نیست
آمد صدای پایی و اما بهار نیست
بی روی یار غنچه دهان وا نمی‌کند
سروی به باغ ما وُ درختی به بار نیست
رسواست گل ، معجر او را که باد بُرد
خاری به چشم آمد و دستی به کار نیست!
آن باده های ناب به خوناب و این عجب
آدم به پای خُمره و مردی خمار نیست
بس تازیانه باد خزان پای کفر زد
راهِ گناه مستیِ نرگس فرار نیست
گیرم بهار خطبه ی قوس و قزح سرود
“سبزه پیاده آمد و غنچه سوار” نیست!
رگبار شعر بهار، گل به یغما بُرد
بازی که ُبرد و باخت ندارد قمار نیست
پاییزی است شعر بهاری که سوخت باغ
یک برگ بر تمامی این شاخسار نیست
هرجا چکاوکی است بهارش خجسته باد
دستی اگر به ماشه و ُقمری به دار نیست!


سپتامبر ۲۰۱۱ مریلند – محمود طیاری

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۶

در باره‌ی نویسنده
محمود طیاری، یکی از سرشناس‌ترین و دوست داشتنی‌ترین چهره‌های ادبی معاصر شمال ایران است.
آثار محمود طیاری بدون هیچ تردیدی، ضمن ایرانی بودن، سرشار است از عطرشمال، و رنگامیزی‌های شمال، و نیز غم‌ها و شادی‌های مردم خوب شمال.
شاید ما که پرورش یافته‌ی شمال میهن هستیم، این عطر و رنگ آمیزی غریب را با این شدت احساس می‌کنیم، و مردم سایر نقاط  ایران، مانند ما، گرفتار تصویر‌های ساده و زیبای شمالی طیاری نشوند، اما به هر حال، گمان نمی ‌برم که از میان ِایران گشتگان و آشنایان با شمال، کسی بتواند اصالت آثار طیاری را انکار کند.
سازمان همگام با کودکان و نوجوانان، سربلند است که یکی از آثار زیبا، ساده، مهربان و آهنگین محمود طیاری را برای کودکان منتشر می‌کند. نادر ابراهیمی

Print This Post Print This Post

فروردین ۱۵


در دوکیلومتری
برای : محمد فرزندی

پیرزن تو سایه نشسته بود؛ حصیر می‌بافت. از تو حیاطش که می‌گذشتیم، ظهر بود. پرسیدیم: “خیلی به جاده مونده؟” گفت: “‌باور نمی‌کنم ” و لبخند زد:
“ بمونین خب!” گفتیم: “ به زیارت کربلا…”گفت: “ یک ُمشت پلوی خالی، منو نمی‌ُکشه؛ تحملش آسونه.” گفتیم: “زحمت مون زیاده. نمی‌مونیم . می ریم جاده.”
گفت:“ عزت‌تون زیاد باشه.ممکن نیست بذارم برین.”
گفتیم: “آخه…”
گفت: “ دل تون نمی‌گیره؟ باشه. منو به پلوی خالی‌ام ببخشین!”ما گفتیم: “ دل‌مون‌رو خالی کردی ، با اون خالی پلو گفتنت!” و خندیدیم.
گفت: “ بمیرم واسه شکم‌تون. پیشم نمی‌مونین که ناهار به‌تون فسنجون بدم!”ما گفتیم “ به !…” گفت: “ با ُترب و ماهی شور…” پرسیدیم: ”ترشی نیست؟”
گفت: “ سیر‌ترشی نیست. داشتم یک ماست‌خوری دادم به ُگل خانم! ترشی هفتابجار، گویا کمی باشه. می‌خورین؟”ما گفتیم “‌چه جورم…”گفت:“ چیزی که هست، برنج مون بخت بد ، چمپاست. می بخشین.” ما گفتیم: “ چوب‌کاری مون می‌کنی!”گفت:“ گوشتم حلال، اگه توله‌ام دمش رو، براتون تکون نده! ” ما هیچ نگفتیم ؛ و از پله های چوبی کتام بالا رفتیم.
بعدش تنگ آب بود؛ و سفره‌ی حصیری، و آن زن که تولبی می‌گفت:“ کارد و چنگال داریم، اما توی صندوقه؛ و “گل به سر” کلیدش رو با خودش برده “بجارسر” ! من هم که دست تنهام، نمی تونم برم صداش کنم.”
پرسیدیم :“ مگه اون نمی‌آد که ناهار بخوره؛ خودت چی؟”گفت:“‌دخترکم تازه “قلیه ناهار” ش رو خورده؛ من هم اشتهام کوره!”گفتیم:“ خدا بد نده؛ بهتر نیس بیای ما، یه معاینه حسابی ازت بکنیم ، ببینیم چته؟ ”
گفت: “ باشه، بعد از ناهار… ” و رفت که برای‌مان قاشق چوبی بیاورد!
فومن پاییز ۴۲
……………………
ُکتام : تالار. ایوان بلند. / بجارسر: مزرعه. / قلیه ناهار: غذای بین ناشتایی و ناهار.
ماست خوری: کاسه کوچک گلی./ هفت بجار: ترشی مخلوط (‌سیر، فلفل سبز، بادمجان،سبزی…)

Print This Post Print This Post

فروردین ۰۶

بیا، بمان … نرو!

زمان ،
پر از لحظه‌هایِ‌ بی‌تونیامده‌است .
بیا،.  بمان . نرو!

خوابِ عقربه‌ها، سنگین …
خیالِ آمدنت به سال‌های رفته می‌ماند.
نرو ، بمان !

لحظه‌های ‌لاک پشتی، به رو افتاده !
بوسه‌های ُپرزدار، درآ‎فتابِ ُمرده، گرم می‌شوند.
بیا ، نرو !

به غرقابی ‌که مرا به‌سوی ‌تو می‌ برد
با ثانیه‌شمار، پارو می‌زنم.
بیا، بمان . نرو!
مهر هشتاد و‌یک

Print This Post Print This Post

فروردین ۰۵

گزارش تصویری از مراسم تشییع پیکر امیر بدرطالعی کارگردان نمایش “چاقو ضامن آهوست” که با عنوان “هفت سال سیاه” اثر محمود طیاری به صحنه رفت.

پنجم فروردین ۱۳۹۱

Print This Post Print This Post

فروردین ۰۴

نگاه آسمانی

نعل و
رکاب و
زین .
– ماه مسین…
چشم درشت اسب شب است ،
این .
دریای آسمان
فلس ستارگان …
– آنک ،  ببین :
آن اسب آبی را
بی یال و زین …!
مریلند .  سوم ژانویه ۲۰۱۲

و اما…
عده ای با ریسه‌ی کلمات، حصیر شعر می‌بافند. جمعی شعبده بازانه واژگان شعری جعل می‌کنند. عده ای دکلمه به شیوه‌ی معمول، جمعی به عربده کشی مشغول! کمتر کسی می‌داند شعر در کوتاه‌ترین مسیر حرکت می‌کند: در فاصله‌ی شکستن ‌ِصدای رعد: آذرخشی که می‌زند و کوکبی‌های کنار‌حوض می ریزد!
خیال انگیزتر از شعر، چیزی از ذهن انسان نگذشته: کوتاه، (به قول « اوجی»‌ :مثل آه!) شعله‌ای و پس آنگاه ‌خاموشی.
شعر، قالبِ درونی ‌شده‌ی شاعر است: صندوق اسراری است که با واژه‌های ‌کلیدی باز می‌شود.
شاعر، گاهان ما را به دلتنگی زمزمه می‌کند. آناتِ شعر او، با طنینی هشت‌گوش، یک آسمان معنا را، چون کاشی‌ها و گنبد مسجد شیخ لطف‌الله در سرمان می‌پیچاند و نیروی آن، ما را به هفت شهر عشق برده؛ و زیبایی را در خمِ یک کوچه‌ی‌ آن پدیدار می‌کند.
شعر مثل آب چشمه‌ی ییلاق، در نیم‌روز تابستان است. هرچه بنوشی عطشت بیشتر می‌شود. اما شعرِ بَدَل را فقط یک بار، آن هم به زحمت، همراه با ریقِ رحمت، در غیابِ شاعر می‌شود سرکشید! مثل روغن‌ِ چراغ، با گرفتن نُک دماغ! این جور شعر‌ها را خودتان بهتر از من می‌شناسید: کافی است مال خودتان نباشد! محمود طیاری

Print This Post Print This Post

بهمن ۱۰

دلار

پاییز با سرانگشتانِ زردِ نیم سوخته با سیگار برگش،
از راه می رسید.
کولی باد و لولی و لکّات
با چتر و چکمه و عینک دودی
پیپ و عصا و ارز یهودی
تا پشت درب سفارت می لولید

زنگ مدرسه
انبوه کودکان خاکی را ،
با آن تفنگ های چوبی، در کوچه باغ ها
خلع سلاح می کرد!

در آسمان دودیِ پاییز
آتش زبانه زد
فوجی کلاغ، پرواز کورش را، به یک اسکادران
از هواپیما‌های دشمن داد
ریال جایش را به دلار
و من جایم را توی صف نان
به تو!

غروب غم انگیزی است
هیزم ارز می سوزد
ریال کوچولوی من، علوفه وار
به معده ی دلار می رود!

با پنج دلار
تنها می‌شود شبح یک ساندویج لاغر را
گاز زد
با هفت دلار، یک فیلم وسترن دید
با دوازده دلار
کارت پستالِ یک اسکناسِ ده هزارریالی را

خرید

با چهارده دلار،
یک قسم راست خورد!
با چند دلار بیشتر، جشن گرفت.
با چند سِنت، می‌شود ُمرد!
با چند فشنگ، می‌شود زنده ماند؟
– تا آخرین فشنگ…
آه، ای تفنگ های چوبی، در کوچه باغ ها!

محمود طیاریاسفند ۶۶

Print This Post Print This Post

بهمن ۰۱

پانوشت سفر امریکا

ناهار در پیاده رو
در سفر به ینگه دنیا، با دو بال آسمانی، از آبی ی خزر، به مِه صبحگاهی لندن، و بعد در پرسه ای طولانی ، بی که ریالی خرج پوند کنیم، یا گلوگاهی تر؛ و معده ی صابونی را به حرکات دودی، وعده ی یهودی دهیم؛ به دور دوم پرواز، پای بوس سنگ نمای آزادی، کمربند عفت را، در خفتّی آشکار و ملغمه ای از ترس و تعلیق، که این بار معنایی جز، باژگونی و آستان بوسی زمین نداشت؛ به خود بسته، و به قصد واشینگتن D.C، در هواپیما بنشستیم.
ناگفته پیداست، چند بار زدنی آوردند، زدیم؛ خوردنی آوردند، خوردیم؛ ۲ شیشه از تلخ آبه‌های شّر را در دور اول پرواز، و ۳ شیشه را در دور دوم آن، خالی کردیم. به همین  دلیل، زمانی از روزگار خجسته را ، بی فحشای چشم ، به خواب کهفی بوده ایم؛ و دوری راهِ  آسمانی‌مان، خودش را چندان نشان نداد.
حال تو را گویم این همه از کرامات شیخنا  باده ی ِارغوان بود و زمزمه ای به زیر لب و از این دست:
می ارغوان همه جا کشند
تو کجا کشی می ارغوان!
خب، انگار دعای آن بور سنگی ، پا در هوا و عورت نما ، بر بلندای برج فانوس، در تعریف دوباره ی عدالت، هفت عروس از برای هشت برادر را نیز در آستین داشتیم . چون امروز چندان به ما خوش گذشت که نگفتن‌اش بی شکرانه و از انصاف، به دور است.
ناهار را در خدمت سفید برفی قو سانان زیبا روی بی دامن، که چون کبکان، خرامان درخیابان‌ به آمد و شد بودند؛ در پیاده رو به صرف جوجه گریل شده، با مخلفاتش از جمله؛ ابریقی آب و انبانی جو، به عشرت گذراندیم؛ و عصر که به خانه برمی‌گشتیم، آنقدر تلو تلو می‌خوردیم که باکی از بازی  نخورده ‌مان از روزگار نبود!
خب این مختصر را از آن جهت بر شما بنوشتم تا ثنای خود به دعای شما گفته باشم! و اما کدام بیت، از رشحات و مخل ِبه تناسب مان، می‌توانست گویای حال و روز ِامروزمان به دور از بوی و موی تو و سرزمین زیارت ناشده ی ما باشد:
[ با آفتابی ریخته
بر‌گیسو،
دلم در سفری، به آن‌سو:
– پی‌ی اقامه‌ی ‌نمازِ‌شکسته‌ای ‌بود!]
محمود طیاری
مریلند  دسامبر ۱۹۱۱

Print This Post Print This Post

دی ۱۳
نگاه آسمانی 
 
نعل و
رکاب و
زین .
        – ماه مسین… 
چشم درشت اسب شب است ،
                          این .
دریای آسمان
فلس ستارگان …
              – آنک ،  ببین :
آن اسب آبی را
بی یال و زین …! 
                         مریلند .  سوم ژانویه ۲۰۱۲
                    

Print This Post Print This Post

دی ۰۸
حوا  
خرس بزرگ ، زنگوله ماه ی  به گردن 
به باغ ذرت می آید 
کدو بن با شکم رسوا ، به پای بابا گندم می افتد ! 
                                          ۱۳۷۴
 
یلدا
هفت گیسو ، شب را مو به مو بر شانه بافته 
سرخ پوستی در دهلیز چپ
برای او تار می زند ! 
                                  ۱۳۷۴  
 

Print This Post Print This Post

آبان ۲۷

جبهه‌ی‌عشق

اگر پُلی به‌میانِ دل‌ها
زده نشده ،
دختر در بنفشه‌زار چه می‌کند ؟

پسر
در کارزار ،
چه؟

جبهه‌ی‌عشق
باز است و-
یک سرباز، تفنگش‌را به دلش فروخته !
– گل بنفشه خریده؟
آبان ۷۴

Print This Post Print This Post

آبان ۲۷

همیشه ‌برفی

با اولین برف
به بام خانه‌ی تو می‌آیم
مرا می روبی، به درگاهت می‌افتم.

دستهایت به‌من جان‌ می‌بخشند
آدمک‌برفی می‌شوم
و با‌ خنکایم، از پله‌های‌مرطوبِ لبت پایین‌می‌روم!

آه، چه زیباست جغرافیای تنت
ای همیشه‌ی‌برفی…
افسوس آب شدم، با تو نگفتم حرفی!
مرداد۷۰

Print This Post Print This Post

آبان ۰۲

ماه عسل

یک کوه تنهایی بود، که با صدای تو شکست؛ و اتوبوسی مرا به مهمانی ِکندو ُبرد:
مادر با دست های بدرقه گفت: سیب …
گفتم : نه.
و هیچ…
شهر در فاصله می‌آمد. مادر با چادر و چتر، و کسی با خواب‌هایم در صبح؛ که شانه‌هایش خیس بود و می‌آمد؛ و مرا با خودش می‌آورد؛ که بی هیچ حرفی بنشیند برای تمام راه؛ و تنهایی‌اش را با من نصف کند!-
۱۳۴۵

Print This Post Print This Post

آبان ۰۲

ترشحات بزاقی

ته برجی بود، حال و این حرف‌ها ، نه! پطرس آشنا و شپش به چهارقاب. گفتیم برویم نسیه چیزی بزنیم!
نگاه به پیشخوان بود و ترشحات بزاقی… شب زیج می‌نشست و آینه خالی می‌شد از هرچه دست و استکان.
– بقا …!
و چه تلخ…
پطرس گفت : نوش!
وپرسید : چی می‌خوری؟
گفتم : هر‌چی.
گفت : فیله تموم شد، ششلیک هست.
پرسیدم : نرمه ؟
گفت: نمی‌دونم.
گفتم : کباب فیله نداری؛ ششلیک تم که سر بالاست!
تخم مرغی زدیم و برگشتیم؛ هو…!- ۱۳۴۱

Print This Post Print This Post

آبان ۰۲

کلاغ پر

آن در وقتی با آن همه طول باز شد، من به خودم گفتم: مهمان ناخوانده؛ و دیدم نگاهش یخ زد. گفت:خب حالا، بیا تو! گفتم نه، برمی‌گردم. گفت: چه برزخ. من چیزی نگفتم. گفت: میل خودته. و می رفت در را ببندد که یکی با صدای آب ها گفت: کی می‌تونه باشه عزیزم ؟ آن دوست گفت: هیچکی! و از من پرسید: نمی‌خوای باهاش آشنا بشی؟ گفتم: درست وقتی که ما باهم بیگانه شدیم. گفت: تقصیر خودته. تو من رو دربست می‌خواستی، حال آن که یکی هم بود که می‌خواست ماه عسلش رو با من بگذرونه. گفتم : تو خودت رو اجاره دادی و من مثل درخت برفزده‌ای باید خودم رو تو تاریکی بتکونم. آن در مثل پرِکلاغی بهم‌خورد و من به یک کوچه‌ی ُپر از شب پیچیدم!-۱۳۴۱

Print This Post Print This Post

مهر ۰۴

بازار روز

صبحگاهان
چه شلوغ و پر آدمک است
بازار روز…
یک تاکستان چشم، یک نگارستان ابرو
یک بهارستان دست، یک نیستان آرزو
عطر نان و-
بوی گندم
تیغ آنجا دست مستان است
بازار روز


انبوهِ زنان ُمحجّبه، با النگوهای نمایشی
مردانِ سفید و زاغ ،
با چوقای تالشی…
راه بندان ؟
– نه ،
حنابندان است!
بازار روز…


برگِ کاهو،
سیب  ُترش و انار
کلم و گوجه ، بادرنگ و خیار
مرغ و ماهی ، دنبلان و جگر
چشم حسرت، هر طرف در کار
ُتنگ آب و ُسفره‌ی بی نان
استخوان، لای زخم
پنهان است!
بازار روز…


هرکه را ، دست و پا
به چوب و فلک
زن درآنجا، شکسته بینی و فک
گر شکایت کند از آن تنه لش…
می زند مرد،
خانه را آتش!
جای او  بی‌گمان زندان است.


پس
چه باید، بگو! با او کرد
بچه بیمار :
« آتش تب او…؟
-او که می‌میرد امشب، از تب زرد!
وای، خاکم به سر …! »
پشیمان است!


« بوی کافور می‌دهد بازار
کاش می شد زد
یکی را دار …! »


مردکِ غول
نشسته در خانه
زن بی‌پول ، رفته تا بازار
پسرک راه مدرسه ، ناشتا
دخترک مانده بی‌ناهار، آنجا
گریه درمان ؟
–    نه !
کافرستان است!
بازار روز…


یک بی نوا ، به ساز
به آوازِ حُزن
می گوید از نیاز، به خرما و عطرِ نان
او با تلاوت قرآن
سوگند می‌خورد، آه در بساط که نه، چه دارد
در خانه جز دستی دراز و –
چند دهانِ باز؟


در پیش رو ، زنبیل پر زکاه …
زن، پا به ماه!
چاقوی تیغه کُند و، خونِِ ُدلمه شده
سرکنده، مرغِ گردنْ لختٍ پاکوتاه ، در بازار سیاه
مرغ بریان…
بر سفره‌ی ‌خان است!
بازار روز…


درویش،
با تفاله‌ی مو، آبشار ریش…
هو، حق‌، کنان
می ُجست رزقِِ ‌خویش.
انگار داشت جای پول، به کشکول، نان خشک
بی روی خوش،
آماده‌ی فرودِِ ‌تبرزین
بر فرقِ نوشکافته‌ی پرده دار پیر!


یک مارگیر
موش به قفسِ مار می‌بَرَد
آنجا نمایشی است ، نفس گیر
دندانِ مار و –
پوزه‌ی موش پیر…
کار دعا ، به صاحب قرآن
گداییِ صلوات، بعد از حشیشِ فراوان است!


صبحگاهان
چه شلوغ و پر آدمک است
بازار روز…
یکه تازان، خشم. بی نیازان، مشت!
هرکه حرفی زد؛
باید او را کُشت؟
مردمان را
نان و ریحان، آفت جان:
هرکجا گلد سته ای، بانگ اذان تا ناکجای آسمان
مرگ ارزان است!
بازار روز…
۱۳۸۵-۱۳۶۵

Print This Post Print This Post

شهریور ۲۵

به پارسی چه می گویند؟

گل به سایه نمی‌نشیند
جز به سوگْ سالی ِخود

انجیر،
هرچند بر شاخسارِ بلند
بی تن پوشِ ِآفتاب شیرین نمی‌شود!

من اما
در سایه سار ِکه
بنشینم؟

انجیر لبان
تاریک گیسو!
که هفت ُخم ارغوان، در خرابِ چشمانِ خوابْ شکن داری
دفینه‌ی غم ، در سینه…
به شکار دلم،
سگان ِنگاه مردمی‌ات به پارسی چه می‌گویند؟

با من سفری به آبشتنگاهِ تاریخ کن
آنجا که کوه‌ها، شتران ِدو کوهانه‌اند
و علف بر مخرج ِغار، بی اذن ِآفتاب روئیده!
تیرماه ۷۲

Print This Post Print This Post

تیر ۱۲

نارنجستان


شهرزاد،
این قصه ناتمام بگذاشت
و چون بیمار بود؛ در بستر بیفتاد.
ملک زاد،
چهل شب بر بالین او بود
و خواب ، چون سگی ولگرد،
به گردِ چشمان او،
پرسه همی‌زد!

وچون حکیمان،
دانا نبودند؛
دفتر ایام چندان ورق نخورد،
که شهرزاد بمرد!
ملک زاد ، غلام مرگ را، با شمشیر دشنام
گردن زد؛
و سوار بر بال باد
تا آتش‌فشانِ سینه‌ی شهرزاد
که بی‌شباهت به یک نارنجستان نبود،
تاخت:

ابر سیاه، تو ندیدی ؟
– نه ، نه!
گم گشته‌ای به راه
ندیدی؟
– نه، نه!
سرگشته ای چو ماه ندیدی؟
– نه، نه!
– چوپان گله‌ها! خاتون قلعه‌ها، سیمرغ قله‌ها
ندیدی؟
– نه، نه!
– ای تک درخت بید،
تنها و نا امید!
آن یار بی‌پناه، آهوی بی‌گناه، ندیدی؟
– نه، نه!

– ای آب، ای باد، ای آتش!
آبْ روان ، بادْ دوان، تا آتش می‌خواست چیزی بگوید
آب و باد بر آن می‌افتادند؛آتش زبانه‌ای می‌کشید و –
خاموش می‌شد!
– دیو سیاه، تو ندیدی ؟
– نه ، نه!
– ای روسیاه، تو ندیدی؟
– نه، نه!
بهمن ۶۵

Print This Post Print This Post

خرداد ۲۸

پانوشت سفر امریکا

نسیمی کز بُن آن کاکل آیه / مرا خوشتر زبوی سنبل آیه

چو شب گیرم خیالش را درآغوش / سحر از بسترم بوی گل آیه

همای عزیزم

خط قرمز این شعر، در امضای بابا طاهر است، البته آنجا ‌که، پای عریان امضایش را زیرش می‌شود دید؛ یا خواندش.

خط قرمز تو هم، آب چکان صدایی است، که تو در کوزه می‌کنی؛ خواب درهر چشم تری می‌شکنی؛ یار در خانه گذاشته‌ای و تشنه لبان را با خود به گرد جهان می‌گردانی؛ و نیز با آن چه در شاخ اسرافیلی‌ات می‌دمی، مردگانی را بر پا می‌داری که روزگاری لاف مروّت می‌زدند، و حالیا با دلی خالی از انس، خواب زنده بودن شان را در بی‌نوایی، با نوای تو می‌بینند!

سعید عزیز

خون سفید جنگل را در شاخه‌ی تری که می‌شکنند، می‌شود دید. همان ‌شاخه‌ای که در سیاهی جنگل – و در مدیوم نگاه َاََبَرلورکایی شاملوی بزرگ – به سوی نور فریاد می‌کشد.

صدایی که تو می‌آفرینی، نه غلغله ی آب، به گوارایی چشمه ساران، در دشت‌ها و علفزاران کرهْ اسب چریده، که بی‌صدایی‌ی گلوهای بُریده، در دشت های بی بلا، خونابهْ چکان قتلگاه‌ها، خارستان‌ها و انارستان ها، از آشویتس تا کربلا است و چنان است که معنا در کلام تو، نه در هر خط، که نقطه به نقطه، نمایش گلبولی‌ی حیات انسان آزاد می‌تواند باشد:

در اپرایی که تو از تجانس و ترکیب موسیقی و شعر و تئاتر- سه گانه‌ی معاصر- به اجرا می‌توانی گذاشت، نبوغ تو، بی واهمه به کار من می‌آید،

بی کاش و افسوس، که این زمان دیگر هر کار شدنی است: که در جایی آورده ام :

« همه‌ی زندگی ما ، از کاش شروع می‌شه و به افسوس ختم!»

آن زمان شاید پدر‌ نی‌نواز گرامی‌ات نیز، در گهواره‌ای خسبیده بود که توبه رعنایی در آن غنوده ای و امروز آن را پیشآپیش، به موزه‌ی صدای ناب و موسیقی فلوت و فلات ایران، به افتخار واگذاشته ای.

حال اگر ریش سفید مرا به گرو می‌گیری، این دو اثر شبه اپرایی‌ام – «جامه دران» و «خونابه‌ی انار»- را، که قامتی افرایی به بلندای شب مهجور یلدایی‌مان ، با خورشیدی پنهان در بطن خود دارد؛ نه در چوقای شبانی، که این بار در استوره پردازی خود، کمان نه به پشت، که پیشِ رو- گیر، و خورشید سپیده دمان را، که جامه در شعر می‌درد؛ دف نواز شو، و در دشتی برف زده، با انارستانی سرخ، به آواز اهورایی بخوانش، آن چنان که خون هیچ زنده‌ی به ظاهر ُمرده ای، دامن تو فرزند خوانده ی نازنین ام را نگیرد !؟

محمودطیاری

مریلند- امریکا

خونابه‌ی انار

بامِ جنگل،
سپید و مٍه‌آلود
راهْ سنگین و برف :
بار و بار

چرخ ریسک
ُدم‌چکان در باد
چرخبالِ کلاغ :
قار و قار

شاخه‌ها
در غلاف برف، سفید
برسپیدار،
فوجِ ُسهره و سار

مرغکان را
آب و دانه، کجا؟
نیست در آشیانه ؛ جز:
خس و خار

مرده ،
تن ساقه سبز، مارمولکی
اِشکم آماسیده
پای بوته‌ی خار

جنگل
از پای مانده، در برفآب
بوی باروت؛ هر کجا:
که شکار…

تاج خاری به سر
انار ُسترگ
با گلوی بریده می‌خندد؛
باژگونه:
پای چوبه‌ی دار!
پاییز
۷۴

جامه‌دران

چهار‌کس می‌برندش
پای‌دیواری
با ِکِتف و رویِ بسته
چه سالاری…

مرگ در ‌مقابل ایستاده
جوخه آماده
خورشید دف زنان، با سپیداری
جامه‌دران، آری!

چهار زخمه‌ی‌همگون ،
چهار‌‌ چشمه‌ی ‌ُپر‌خون
چهار‌گل می‌روید، در‌گلدان
سالی پس از زندان…
– آنک سپیده دمان، باری …
پاییز ۷۴

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۳۰

پانوشت سفر امریک

همای عزیز، به رغم اعتقاد و باور ادبی و هنری ات، به آنچه از این دست، از من ات به چشم آمده ، نه به باج و خراج، که لولی‌وش و بازی‌گوش، از کنار آن گذشتی! دیر زمانی   خود را از ما پنهان داشتی، دریغا… آوازم را از مخاطبانت پنهان مدار !-:                              می‌خواهم ‌نگاه خلاّقت را ، معطوفِ به دو غزل ریزبافتی کنم، که در گستره ی صدای تو، واخوردگی‌های انسان ‌معاصر را، با بُغضی شکسته در گلو، در چالش با عشق ِ به حراج گذاشته شده، در جامعه پندارگریز ما، پژواک ‌می‌‌‌دهد.                                                                                                           

گرفتی یار، ببر‌!

مرا به پای تمنا، به راهِ یار ببر
دلی نشد که ببازم، سری به دار ببر
حریم عشق نشاید به پای یار شکست
مرا زیارتِ خاموش آن دیار ببر
دو شمع مُرده بیفروز در سیاهی ِچشم
به نیش کژدمِ آن زلفِ تابدار ببر
هزار فتنه‌ی خاموش، مانده در چشمت
به چشم روشنی‌ی مردِ کارزار ببر
نه خوش، که می‌گذرد بی تو، در میانه‌ی راه
مرا کنار بنه، باری، خود آن شکار ببر
پیام دل شکنت، وای، خوابِ چشمم بُرد
مرا به وعده‌ی آن باده‌ی خمار ببر
تو دل چه می‌شکنی، یک نگاه به آینه کن
هر آنچه مانده، تو از من به یادگار ببر
چنان که خُرده فروشی می‌کنی درعشق
گمان مبر، که کلان می‌بری، قرار، ببر
شبی که چادر مهتاب بود و گریه‌ی ابر،
چه بی‌حجاب گذشتی، گرفتی یار، ببر!

محمود طیاری
مریلند- امریکا – اول ژانویه ۲۰۱۱

ُهمای عزیز

اگر تمام ظرفیت این غزلْ شعر را می‌گرفتی، به خصوص لحظه‌ی پایانی اش را، که از ردیفِ ببر، شهودی وغافلگیرانه، به دو معنا استفاده می‌شود: معنای دوم آن، درآغوش گرفتن است و معنای اول آن با خود بردن؛ صدای شکستن آن بُغض را،که یک جور حسّ ِازدست دادگی است، در گلوی خودت می‌شنیدی!

کلماتی چون مردِ کارزار و شکار، که هر دو در یک بیان تراژیک، ازجاماندگی انسان آزاده، و جایگاه رقیب می‌گوید؛ بی آن که هشدار تلویحی به او را، با چالشی که در پیش دارد، و مغلوبِ یار به غنیمت گرفته شده از او است، نادیده بگیرد.

تو دل چه می‌شکنی،

یک نگاه به آینه کن

هر آنچه مانده ، تو از من به یادگار ببر!

معشوق در آینه، جز خود که نمی بیند، و این خود تمام آن چیزی است ، که عاشق دارد و از خود وا می‌نهد! -:

عشق،

مسافر تنهایی است

با قلبی در چمدان

و چهار پله پایین تر از آنجا که من ایستاده ام

آی…!

زغال نگاهت در سینه‌ام می‌سوزد

و خط آتش سیگارم مرا از تو، به تاریکی می برد

بیرون افتاده‌ام ازتو

نیم‌سوخته، اما

با دهانه‌ی خاموش، هنوز دود می‌کنم!

خب این تفألی بود، از شعری به شعری؛ بی آن که فال‌گوش ایستاده باشی، به گوش که بگیری، کافی است؛ اگرچه… با صدای پای پاییز، آوازه‌ی این شعر‌ها، تو را به جستجوی زمان از دست رفته، وا خواهد داشت!-

خواب روی تو می‌دیدم

به وقتِ گریستن

در بیداری

آهو تیری در پهلو داشت

چشمت حرفی با من در تنگه ی ابرو

آری…!

حاشا دور

کاشا نزدیک

آزمندانه بال می زنم

با دو لب

یا نیمی از آن!

پرسیمرغی در هوا

چرخ می‌خورد

و من به دهانِ درّه می‌افتم!

با درود و بدرود-

پدرخوانده!

Print This Post Print This Post

فروردین ۳۱

پانوشت سفر آمریکا

بندِ ناف

نمی‌دانم امروز چراEllie زنگ نزد؛‌ اوقاتم تلخ شد و به دلایل جانبی ِزیاد، روز‌ سنگینی را بی‌عطر صدایش، پشت‌سر گذاشته‌ام.

اهمیتِ در کنار‌ او بودن ، مثل شکستن حسِّ غربت برای هر‌دو‌مان، انگار خیالی بیش نبوده و من همیشه، با تصوراتِ ذاتی خودم ، دارم بیستون را خرج عشقی می‌کنم که ُشهرتش به قدرِ ناخنی به  فرهاد نمی‌‌رسد!

وقتی خودم را جای Ellie می‌گذارم، این که خیالِ رفتن‌ام را به او بگویم، به نظر سنگین می‌رسد. اما خیلی هم مطمئن نیستم . شاید او هم از‌ خیلی پیش، خودش را برای شنیدن این حرف – یعنی بازگشتم به ‌ته چاهِ غربتی دیگر،- آماده کرده است!

بعد ازچند باری مریض شدن، از بی حسی ی سرانگشت‌های دست چپ، تا چیزی شبیه سرفه‌های مرد «خنزر پنزری» و تا این یکی دو‌ روز آخر که در یک ناسازگاری ِغذایی ، بخش زیادی از آب بدن، و همه ی اشتهایم را از دست داده ام، امروز به حالتِ ماهی ی روی آب مانده ای درآمده ام که با عوض کردن ِآب آکواریومش، شاید آب ُشش‌هایش به کار بیافتد، و از فلس‌هایش برای دوباره شناورشدن- به ته ی آب‌های زندگی – کمک بگیرد. !

. در این سفر، – تازگی‌های جهانی‌اش به کنار، که پیش بینی می‌شد ۹ ماه طول و هزاران لحظه‌ی کشف نشده در بطن آن باشد ؛ به جنینی سه ماهه بدل شده ام، که برای پسْ افتادنم به ماندابی دیگر، منتظر تکان‌های بعدی هستم؛ و جز حس تاوان، و شرمندگی‌یپیش رو،- که پروازی طولانی‌ را، به مدتی کوتاه تر از آن چه در اندیشه‌ی دیداری‌ام بود،برایم رقم زد ؛ – بندناف دیگری به گردنم نیست!-:

آنچه به چشم می‌آید، تنهایی‌ی ژرف آدم‌هاست. در اینجا، از کریسف کلمب، جز چند پراخوت جنگی، و کلاغ‌های سفیدِ دور پرواز، نشسته بر ِشبْهِ ایوان مدائن، که چشم به دهان کنگره‌ای با دندان‌های ریخته یا آویخته به روکش طلا، دارند؛ و فرشته ای پای در سیمانْ ، بی بندِ تنبان، چیز دیگری به چشم نمی‌خورد! آن دیگرْ آدم‌ها پنج روز هفته‌ را در سکوتی مرگ زا، به کار و، بارِ شکم می‌برند!

چونان حرفی از یک واژه سرخ، در جدولی با خانه‌های کور و کلماتی متقاطع ، که در گذر و اتصالِ به هم، به مفهومی تنها و مجرد ؛ و در جمع بست، ُمرّکبِ  نامریی است که بال ِکلاغانِ ُنکْ مدادی‌ی آتشخوار را به اصول استراتژیک و مفاهیم جدل برانگیز و دموکراسی ی صلحْ پرهیز، سیاه می‌کنند!

و اما…

کلاف راه‌ها به هم بافته ، هزارپایی با چشم‌های قرمز، که تصویر و برگه ی خلاف ماشینت را، برق آسا و بی وقفه ، به درِ خانه ی سوت و کور، – که تنها به‌ سوسوی چشم دو بچه‌ی سیاه و بی سرپرست روشن است،- ‌می‌رساند!

دستِ رباطی پنهان، مفاهیم بیگانگی را، با درشت نمایی‌ی پلیس‌، و سبز نمایی چراغ قرمز، بزرگنمایی راه‌ها و کور‌نمایی‌ی چشم الکترونیک ، فروشگاه‌های سانترال و ساختمان‌های‌ ُاختاپوسی و مواد مصرفی‌ی اقیانوسی، انبار عظیم کنسرو‌ ها ، کوسه و نهنگ و خرچنگ و زنجیره مک دونالد، با تفاله‌ی گوشت و ُسس خردل ، بی‌ادویه و پیاز، پوشاک از پشم تا کتان، حریر و زربفت و آخرین ابزار و پدیده‌های تکنولوژیک و فرآورده های نانو، با تقطیع برنامه‌های رسانه ای، در منشور رنگ و نور و ترکیبی ازماکت و ژاکت و ستاره و مانکن، با عبور ذهنی از تو در این جدول کامل می‌کند.

نام تو می‌تواند، حرف اول واژه ای باشد، که معنای جمله‌ای در جدول، به تعریف آن درآمده: وَعْدِه – ای از کاندیدای سیاه برنده ی انتخابات، بی فرجام مانده؛ و مرگ ارزان را برای عام در پی دارد!- و بیم از بیماری و بیکاری را در فقدانِ بیمه درمانی ، بین دو خانه سیاه، در حالت افقی ، تقطیع می کند!-

واشینگتن دی .سی – یکم آوریل‌ ۱۹۱۱

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۳

پانوشت سفر آمریکا

————–

عروج زمینی

امروز را هم، بعد از بازدید ازشهر تاریخی و با شکوه انا پُلیس، مرکز ایالت مریلندِ آمریکا؛ در گذار و گذر از یک شهر بندری،[‌بالتیمور ] و نظاره‌ی آب و بُرج و کشتی و چند رستوران و قشونی آدم با شهرتی به جهان‌خواره‌گی در کرده! اما اِشکم آشکارا به‌ پشت چسبیده [ انبوه اِشکمْ آماسیده‌گان به جای خود‌] پشت سر گذاشتیم، در حالی که تمام ذهن و حواسم معطوف به مردم کم رشد و تغذیه‌ی خودمان بود، و نه امروز، که هماره.

صبح امروز ، مثل لحظه‌ی طلوع، پیام کوتاهی در یک Chat، از” Ellie ” با آن صورتک لبخند در اینترنت دیدیم؛ و بعد off بود و شد، در یک تعبیر شاعرانه، باید تکه ابری جلوی این خورشید صبحگاهی‌مان را گرفته باشد…!

این که چه دیدیم، در بخشی از پهنای جهان،- در سرمای بی دمای بیرون؛ و التهابِ شگفتی‌آور استوره‌ی بیداری انسانِ‌ درون، خیال توصیفش را ندارم، تنها یک نکته را که مبدأ این شگفتی است، بر خود آشکار دیدم؛ و آن یک مرکز‌ فروش ‌عظیم کتاب بود، که در دورنه‌ی خود، دو بُرج آجری غول آسا را، با دریایی از چیدمانِ موضوعی‌ی‌ کتاب، و القای نماد ‌گونه‌‌ی رجعت به دوران مغول، بازتاب می‌داد و یادآور شرمساری ناباوران ِبه ادب و هنر و فرهنگ بشری، در زمان معاصر بود؛ و شلاقی بر ُگرده‌ی ما، که در گذار از گردنه‌ی زمان، جز زنگوله‌ای به گردن و علوفه‌ای به دهان، باری به هیچ کجا نبرده‌ایم و جشن بزرگ تاریخی‌‌مان، کتاب سوزان بود و شکم درانی و بس.

آن دو برج عظیم، به گونه‌ای معماری شده، که ما در گذر از زمان، همه‌ی ارواح طیبه‌، عالمان جان و جهان، خالقان پهنه‌ی هستی و چهره‌ی غبار زدوده‌ی سلاطین هفت هنر و عارفان غار زیْ بی روشنای شمع در هزار توی تاریخ را ، چونان قدیسانی نامرئی در بلندایی شگفت، به نشانه‌ی عروج دوباره‌ی انسان، در عصر فضا، بی تملک و ملکیت تاریخی و انحصار سرزمینی، در آن می‌بینیم

پس، این مردم ‌که در هر کجای این معبد، پت و پهن شده و ناخنکی به کتاب می‌زنند کیانند؟ عروج زمینی دارند؛ ما به غفلت از کنارشان، خوابزده می‌گذریم.

حرف آخر، آنچه من در گشت و گذار بی سفرنامه‌ای‌ام دیده‌ام، در این نقطه ی عالم ، هیج هنجاری قائم به غیر، جز به خود نیست، و اولویت‌ها در هر چه، حرف اول را در پدیداری ی فرهنگ خود می‌زنند. هم طرازی در زیر ساخت‌های اجتماعی- که باور فرهنگی مردم بر آن استوار است، پدیده‌ای است عالم و آشکار، و هیچ پروژه‌ای، از راه سازی تا ساختمان، تا مراکز تحصیل و بهداشت، علوم تجربی و نظری، و تربیتی و هنر و ورزش، کجکی و باسمه به راه خود نمی‌رود؛ و دوران آزمون و خطا، با بهره‌وری از آب و آهن و و فولاد و سیمان، انگار به سر رسیده است؛ و ما همچنان به گاو آهن و بیل، در حال کندن‌ایم زود، “هم اینجا، هم آنجا‌، هرجا که بود”!

البته که منظورم اصلن جان کندن، و هنر بی‌بدیل دوران را ، پیش پای هنر بَدَل، مخلوع کردن، نیست!

محمود طیاری

Print This Post Print This Post

دی ۰۳

غزل پائیزی

دلم هوای تو دارد؛ نیایی‌ام، چه‌کنم
گرفته راه گلویم، هوایی‌ام، چه‌کنم
به پای یار ننشستم؛ خون دل؟ هرگز!
اگرچه سر به بیابان؛ کجایی‌ام‌، چه‌کنم.
بهار پایِ گل آمد؛ دلم به پای تو ریخت
خیال آمدنت هست؟ پاگشایی‌ام چه‌کنم .
دهانِ غنچه کنون باز مانده از حیرت
مگر که زود رسد، دیرپایی‌ام چه‌کنم؟
مرا به جانب او، رخنه می‌دهد این دل
پُر ‌است کاسه صبرم، گدایی‌ام چه‌کنم.
دو چشم بر در و آشوب بر دل تنگم
به یادم آیی و چندان نپایی‌ام چه‌کنم.
برو به خلوتش و، پرده دار حُجب‌ش باش!
سپیده پرده دَرَد، روسیاهی‌ام چه‌کنم؟
دهانِ تنگ نگیرد عطر بوسه، به چند…
هزار و یک شب اگر بود شاهی‌ام، چه‌کنم؟
محمود طیاری
پائیز ۱۳۸۶

Print This Post Print This Post

آبان ۲۸

مدال قرمز

بهار
با شانه‌های زخمی
به پیشوازِ تابستان می‌آید

روی سینه
مدال‌هایی از آلوچه‌ی قرمز
دارد !

عمر من
در کجای آن ایستاده
بی‌گریز از شاخ ُبنِِ پاییز؟

قله‌های آبی
شانه‌های‌شان خاکی است
وآتشِ دل‌شان را، تنها آه‌هایِ زمستانی فرو می‌نشاند!
آبان ۷۴

Print This Post Print This Post

آبان ۲۸

پیرامون نمایش «گوسفند دوخان»

چوپانی در میان تپه‌های علفی، از پی برّه ی گمشده‌ی خود است؛ «میرزا» در سایه روشن صبح، بر او نهیب می‌زند. نام خود می‌گوید و نشانِ او می‌پرسد.
هیمنه‌ی‌ میرزا و صولت و آوازه‌ی نام او، چوپان را آشفته خاطر می‌کند. او بیمِ جان خود دارد. اما میرزا می‌گوید: « هر که را بر نان و آب تو طمع نباشد، جانت از او در امان خواهد بود!»
و برّه را که یافته است به چوپان می‌دهد و با او به چاشت می‌نشیند.
چوپان خوفِ قشون شاهی را دارد و از همدمی با میرزا پرهیز می‌کند.
او زنی در خانه دارد «نی نواز» و بی‌نیاز، و چون در نی بدمد، چوپان، دزدان را با آن رد می‌گیرد. چوپان که آوازه‌ی میرزا را در دل کوه نیز شنیده، دمسازی‌اش را با تفنگ، ناساز دانسته؛ و راز آن می‌جوید.
میرزا می‌گوید: «گرگان چون به گله زنند، تو چه می‌کنی؟»
چوپان: « آنها را می‌کشم!»
میرزا: « سرکردگان شاهی، همان گرگان شبانگاهی‌اند؛ علوفه خوار مردم اند؛ اما تیغ برگلوی‌شان می‌گذارند!»
آن دو، میرزا و چوپان، در کار درکِ یکدیگر- اند که صدای نی‌ی زنِ چوپان شنیده می‌شود، که حاکی از کمک طلبی اوست: چون دزدان به خانه‌ی چوپان- که آن سوی تپه، پایین نیزارها است، شبیخون زده، هرچه برجای بوده، به غارت برده- اند؛ اما صدای باد، بخشی از صدای نی را با خود می‌برد و مانع آن می‌شود که چوپان خطر را احساس کند. او تنها یک بار از میرزا می‌پرسد:« آیا تو چیزی نمی شنوی؟» که میرزا با گوشی سپرده به باد، می‌گوید: « من جز بع بعِ گوسفندانی چند، چیزی نمی‌شنوم!» و دوباره به گفتگو می‌نشینند و اوضاع سیاسی آن زمان، اشغالِ دو سوی ایران، روس‌ها در شمال، انگلیسی‌ها در جنوب – و منطقه ی مرکزی خنثی و بی‌طرف – در چند دیالوگ بازتاب می‌یابد.
میرزا که عازم کوه است، و دل نگران سرنوشت و گردش‌ زمانه ی خویش و ناخویش، با نگاهی به توده‌های ابر پراکنده، شترانی در آسمان می‌بیند که با بار پنبه به هرطرف می روند؛ که معنای کنایی‌ی آن را چوپان، با دیالوگِ « زمستان سختی در پیش است.» باز می کند؛ و با یاد برّه‌های گمشده‌ی میرزا، دمی در نی، می دمد!
این همان آهنگی است با حس و ریتم و درد  و درکِ مشترک، که لحظاتی پیش، شنیده می‌شده؛ که آن دو را تذکاری بر آن نبوده؛ و معادل مفهومی آن، این است:
« دزدانا بامونا / دزدان آمده اند
درّانا ، خورّانا / درنده و خرناس کنان
سبیلانا تیزانا / سبیل ها تیز
چشمانا هیزانا / چشم ها هیز
زاکانا ترسانا / بچه ها را ترسانده اند
زهله انا ترکانا / زهره هاشان را ترکانده اند
میرزا ، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!

خندانا / خندان
رقصانا / رقصان
دستانا چوبانا / توی دست هاشان چوب
پاهانا کوبانا / پاکوبان
شیرانا دوشانا/ شیر ها را دوشیده
ماستانا خوردانا / ماست ها را خورده
گلهّ انا بردانا / گلّه ها را برده اند!
میرزا، آی میرزا، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!(۱)
در لحظات پایانی نمایش، پسرکی روستایی، سرآسیمه و ترس خورده، از راه می‌رسد و خبر فاجعه را می‌دهد:
« عموجان، اوی عمو جان! دزد زده به خانه تان، به داد زن عموجان برس… خانه خراب شدیم همه مان، چپاول کردن مان.هیچ برجای نمانده ، اوی عمو جان!»
که میرزا با تفنگ، برق آسا به پشت نیزار‌ها می‌زند و صدای چند تیر پیاپی شنیده می‌شود: و این ، یعنی اعلام حضور جنگلی میرزا!
——-
واما:
۱)    در دستور صحنه، این آهنگ به شیوه ی هم سرایی و کُر آمده، که صاحب نام موسیقی اصیل گیلان ، فریدون پوررضا، آن را تنظیم و رهبری کرده است.

گوسفند دوخان: به معنی « جمع خوانی و فراخان گوسفندان» که نیزنام آهنگی است فولکلوریک، و بخشی از آن را استادان موسیقی ایران- از جمله استاد ابوالحسن خان صبا – اجرا کرده اند.

گوسفند دوخان، نزدیک به روایت « محمود ، آی محمود (۲)  » است، که شاعر و یار جنگلی میرزا، حسین کسمایی ، شعر آن را سروده، مایه اصلی و ابیاتی چند از آن ، در متن نمایش تک پرده  «گوسفند دوخان»، و در روایت تالش‌ها هم حکایتی با خود دارد، که بخشی از آن، در این نمایش ، و آواز نیِ – زن ِچوپان آمده است!

«گوسفند دوخان»، اپیزود اول از دو نمایش من است، که آن بخش دیگر، « درخت غار» نام دارد، و اجرای آن ، پهلوانی دیگر، با پوستی در گذر از به دباغ خانه، می‌طلبد!
۲- این روایت را فقط چند بار ، در ۶ یا ۷ سالگی ، از زبان مادر،
به گوش دارم!  و در ترجیع بند شعر، جز نام خود ، اسمی از میرزا نشنیده ام!
محمود طیاری
رشت  – آذر ۱۳۷۲

نوشته شده توسط admin
Edit

یک نظر برای “یادداشتی بر اجرای نمایش گوسفند دوخان”

۱٫ علیرضا گفت:
تیر ۳۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۱ ق.ظ ویرایش

چه جای حاشا؛ متونی این چنین است که به اعتبار یک اسطوره می افزاید؛ جاودانش می کند و نام‌‌اش را به قد و قامتِ بارگاه‌ش؛ بلند می‌گیرد.
اگر چه اجرای بی گرد و خاک نمایش «گوسفند دوخان» را بیش از یک دهه ‌ی پیش؛ روی صحنه‌ای متبرکْ به خاکه‌ی بارانِ رشت،‌ دیده، اما؛ خوانش این متن، که ایماژ و صور خیال را تا پشتِ پلک‌ می‌کشاند، سبب شد؛ با لبی خشک و دهانی بسته؛ در انتظار فـَلـَق نشسته؛ چشمی تر کنم.
در پوست کشی صورتک که نه ماسماسک تئاتر ملی از “یافت آباد” و “دباغ خانه‌ی تئاتر معاصر” که بگذریم؛ جز چرم مصنوعی وارداتی یافت نمی شود و بس! لاجرم:
با معطل ماندن متون نمایشی میهنی، از چاپ تا اجرا، معلوم است؛ از این همه بادی که به شیپور و کُرنا دمیده می شود؛ فقط گرز رستم است که روی کاغذ بودجه؛ خمیده می شود!

Print This Post Print This Post

آبان ۲۸

حروف سنگی

دخترکانِِ روزنامه،
با شهر،
فاصله دارند یک خیابان…

میانه‌‌شان بهم ‌خورده است
با خوانندگانِِ تهِ شب
و آجان!

با  نصبِ چراغ‌هایِ قرمز
بر سرٍ چهارراه‌ها
آنها آه می کشند، با حروف سنگی، در بیابان!
بهار ۷۳

Print This Post Print This Post

آبان ۲۸

شکار …

خوابِ روی‌‌ تو می‌دیدم
به وقتِ گریستن
در بیداری

آهو ،
تیری‌ در‌پهلو داشت؟
چشمت ،
حرفی‌با‌ من در تنگه‌ی‌ ابرو ؟
– آری …!

حاشا دور ،
کاشا نزدیک!
آزمندانه بال می‌زنم :
– با دو لب، یا نیمی‌ از آن…

پرِ سیمرغی
در ‌هوا چرخ ‌می‌خورد :
و من به دهان دره  ‌می‌افتم !
آبان ۷۰

Print This Post Print This Post

آبان ۲۸

نگاه آسمانی

نعل و
رکاب و
زین

– ماهِ مسین…

چشمِ درشتِ اسبِ نجیبِ
شب است
این!

تابستان ۷۴

نوشته شده توسط admin

یک نظر برای “نگاه آسمانی”

۱٫ علیرضا گفت:
خرداد ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۹:۳۰ ق.ظ

تابش لورکایی این شعر؛ هر “سپده ی آهاری”یی را مچاله می کند!
چهار نعل با تسمه ی کشیده ی زبان؛ تا کجای شعر رکاب به ماه و؛ مِه می زنید؟
اسبِ سیاه زمان به تاخت و
شبِ شوم سرنوشت به باخت (؟)؛
حاشا “این” اسب نمی تواند؛ بی سوار باشد!

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

پیامبر

———————-

نقش ها:

مرد یک چشم

شبح سیاه

شبح سفید

———————-

صحنه

سردابه ای با چند پله و دری بزرگ در بالا. مرد یک چشم، پایین پله ها در حصار خود، خاموش و منزوی، سرگرم تنیدن تار به دور خود است. سفید آن بالا، زنجیری دستش است که به مچ دستی که مرد با آن می تند، بسته شده است. زنجیر دیگری، به مچ پای مرد، در دست سیاه است. سفید ناآرام، سیاه خمشگین و مرد مضطرب است.

صدا :

و آن گاه، زمین دهان باز کرد

آب ها را بلعید

و باران ها را بلعید

پس گیاهان از روبیدن بازماندند

و مرغابیان بر صخره ها خشکیدند

خاموشی نضج گرفت

و سه شبانه روز از آسمان تف بارید!

پس قوم هیچ به دشت ها ریختند

و له له زنان به نماز ایستادند

و مذبوحانه به نیایش پرداختند

آن بالا سفید زنجیر را می کشد. دست مرد در هوا می ماند؛ بر می گردد و برزخ نگاه می کند. سفید سرش را به زیر می گیرد. مرد دستش را می کشد. تندتند می تند. سفید مدتی به مرد خیره می شود.

سفید : ]بلند و ناگهانی[ نه.

می نشیند و آرام گریه می کند.

: نه، نه، نه.

سیاه خفته بر می خزد. با نگاهی تند، چشم می چرخاند و عصبی یک پله به زیر می آید. مرد همچنان که تار می تند، نیم نگاهی به وی می کند.

سفید : ]با خود[ زشتی … زشتی … زشتی …

چشم انداز من این جا همه زشت

همه دیوار بلند

همه خاموش و سیاه

]بر می خیزد و با مشت اشاره ای تحقیرآمیز به سیاه می کند[ سیاه!

سیاه : ]در تقابل با او . خشمگین و با مشت های گره کرده[ سیاه، هاها … سیاه.

سفید : ]یک پله به زیر می آید[ سیاه لعنتی!

سیاه : ]یک پله به بالا می رود[ لعنتی ها ها … ولی نه مثل تو رو سیاه!

این حالت تا نقطه تلاقی ادامه دارد. آن گاه یک لحظه آن دو به مچ هم می آویزند. مرد دیگر نمی تند، اما سخت می گرید. آن ها به هم می پیچند.

سفید : سیاه لعنتی!

سیاه : سفید لعنتی!

مرد، بی نگاه می گرید. جنگ نرم. سفید مچاله می شود. سیاه بر می گردد می نشیند. مرد ساکت می تند. سفید زانو می زند. آرام زنجیر را می کشد. دست مرد در هوا می ماند.

سفید : آی، آهای، می شنوی؟ من هنوز زنده م. هنوز می تونم نفس بکشم. به شرط این که مجبور نشم این هوای کهنه رو، تو ریه هام فرو ببرم. آهای، یه تکونی بخور. نگذار همه چی تموم بشه. دریا هم که باشی، تنها شاه ماهیت منم. تو حیفت بیاد منو با این فلس‌های نقره ای شب تاب و این تاج ستاره نشون دریایی، این جا پهلو خودت نگهداری. آهای، زندگی بیرون مثل دریاست. زیبایی های وحشی و دست نخورده رو فقط تو عمشق می شه جست. تو با یه غوطه هیچی نمی تونی ازش در بیاری. باید بری زیر. باید تا اعماقش فرو بری. آهای، منو با خودت ببر اون جا. ]اشاره به بیرون در بزرگ[ راه دوری نیست. یه تکون، فقط یه تکون ملایم، می تونه تموم عقده هاتو از دلت واکنه. فاصله ی بین من و تو رو هیچ کنه. تو رو تهییج کنه. ماها رو به اون طرف دیوار ببره و زندگی رو، عشق رو، رویا رو، دوباره بهمون برگردونه.

یک صدا : ]موزیک متن[

زمین سرشار از بوی شگوفه

هوا صاف

و بام خانه ها خیس

ز باران شب پیش

کبوترهای وحشی بر لب جوی ]طنین چرخ های یک درشکه[ درشکه!

تئاتر مه، خیابون ستاره!

این تکه را می توان با تصاویر صوتی ارائه داد. سفید در فاصله اجرای این قسمت با استفاده از حالت شیفتگی که مرد به خودش گرفته، یک پله بالا می رود و به آرامی زنجیر مرد را می کشد. مرد، نا به خود، از حصار نیمه کاره و باز خود بیرون می آید.

سیاه : ]به خودش می آید[ آهای.

مرد به متابعت از سفید یک پله بالا می رود.

سیاه : ]زنجیر مرد را می کشد[ نه!

سفید : ]زنجیر مرد را می کشد[ نه!

مرد یک پایش جلو و پای دیگرش به عقب است. اما دست هایش به جلو و نگاهش به پشت، به سیاه. ملتمسانه. حرکتی نیست.

سیاه : ]آرام[آی، آهای. می شنوی؟  می گم تو هیچ وقت نمی تونی از این در خارج شی. هوای این جا برا زندگی تو خیلی مناسبه. کهنه ست، ولی عاریه نیست. ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

درخت غار

———————-

نقش ها:

میرزا

پسر بچه ی روستایی

قزاق

چوپان

———————-

صحنه

صبح گاه؛ جنگل. میرزا با گیسوان جنگلی، پاتاوه و تفنگ، زیر درختی با تنه ی غار خفته است. درخت، بقعه و نذری است و ریشه در باور و سنت و حالتی نمادین دارد. پسر بچه ی روستایی گوش به آواز پرندگان جنگلی، با بار هیمه و داسی در دست، از میان درختان می گذرد. شیهه ی اسبی شنیده می شود. میرزا نیم خیز می شود. سراسیمه به شکاف میان درخت نگاه می کند و با پوزخندی، آرام می شود. پسر بچه او را می بیند و پشت درختی قایم می شود. او با دست جلوی دهانش را گرفته تا از ترس و حیرت فریاد نکشد، چون میرزا را شناخته است. میرزا خمیازه می کشد و بر می خیزد.

میرزا: آی مردک! بیداری؟

صدا: آب، آب. یه چکه آب.

میرزا: ]خمیازه می کشد[ عجب خوابی … ]به خودش می آید[ چیزی می خواستی؟ آی مردک، آی آدمکش!

صدا: آب آب … ]ناله ای شنیده می شود[ من آدمکش نیستم. آب.

میرزا: ]قمقمه را به داخل درخت غار می برد[ بگیر. ]دست های قزاق با دست بندی از طناب آن را می گیرد و به دهان می برد[ خواب بعد از نماز صبح عجب می چسبد. ]به قزاق[ توانستی چشم بر هم بگذاری؟ ]می خندد[ جایت راحت هست؟ آهای قزاق شاهی، با توام!

قزاق: ]قمقمه را پس می دهد[ قربان لب تشنه ات یا ابی عبدالله.

میرزا: ]با غضب نگاهش می کند[ می دانی آخرین نفری را که کشتی، نام اش عبدالله است؟

قزاق: من کسی را نکشتم. به اسم ات قسم میرزا؛ به همان نماز صبحی که خواندی.

میرزا: تو چه؟ تو هم خواندی؟

قزاق: من نمی دانم نشسته باید بخوانم یا شکسته؟

میرزا: ]بهت زده – با لبخند[ نشسته را می دانم، اما شکسته برای چه؟

قزاق: ]جدی[ خب من از دیارم دورم، مثل یک مسافر.

میرزا: ]با پوزخند[ مسافر آن دنیا. آه، حق با تو است!

قزاق: جایم ناراحت است. دست و پایم نیز بسته است. چهار ساعت است که این تو انداختی‌ام. عین لبوی تنوری کنجله شده ام. دست وپایم خواب رفته است.

میرزا در حال بستن پاتاوه ی خود است. پسر بچه ی روستایی مدتی است کولباره به زمین گذاشته، بهت زده، ترسیده و کنجکاو سرک می کشد و نگاه می کند.

قزاق: با این دست و پای کنجله شده معلوم نیست چطور باید راه بروم. گیرم که آزادم کنی.

میرزا: آزادت کنم؟ برای چه آزادت کنم؟ با چه دلی؟ با چه رغبت و بهانه ای؟

قزاق: یک چیز را می دانم . تو رأفت ات زیاد است، مرا نمی کشی.

میرزا: ]عصبی[ نمی کشم؟ تو را نمی کشم؟ پوست ات را می کنم. شکم ات را از کاه پر می کنم.

تفنگش را بر می دارد.

قزاق: ]ترسیده[ این درخت نذری است. مرا پناه داده. تو مرا نمی کشی.

میرزا: خودم انداختم ات آن تو، برای این که فرار نکنی.

قزاق: آن وقت من یک قزاق بودم!

میرزا: یک آدمکش، این را بگو. ]می خندد[ خب، حالا چه هستی؟

قزاق: هر چه هستم، آدمکش نیستم. همان طور که تو نیستی.

میرزا: تو شنیده ای میرزا دل رحم است، اما رحیم نیست!

قزاق: کریم که هست.

میرزا: کریم شیره ای را که نمی گویی!

قزاق: نمی شناسم اش.

میرزا: یکی از همان دلقک های درباری بود. مثل وثوق الدوله که سرش را کرده زیر برف استبداد و پای وطن دوستی اش هواست. انگلستان برایش بشکن می زند، پشت هم اندازی اش را برای ما می کند و پر و پاچه ی سیاسی اش را از توی شلوار کوتاه صدارت به ما نشان می دهد. زیر جامه می گفتم بهتر بود. چون این گونه آدم ها را دربار، زود به زود عوض می کند!

قزاق: مرا چه به دربار.

میرزا: فرمانده قشون شما یک روس است. ژنرال باراتوف را می گویم. دائم وضعیت شما را به پترزبورگ مورس می زند! این را می دانستی؟ مملکت در اشغال این آشغال‌هاست!

قزاق: هر چه آت و آشغال در خانه دارم، همه را خیال دارم دور بریزم. از جمله یک سماور روسی را!

میرزا: خیلی حاضر جوابی. بچه ی کجایی؟

قزاق: لشت نشاء.

میرزا: ]مدتی نگاهش می کند[ لشت نشاء که آزادیخواه زیاد دارد.

قزاق: من هم ازادیخواه هستم.

میرزا: آه، نه. تو فقط آزادی خودت را می خواهی، آن هم از این جا. ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

اپیزود اول

گوسفنددوخان*

———————-

نقش ها:

میرزا

پسر بچه ی روستایی

اشباح مهاجم (دزدان)

چوپان

———————-

صحنه

صبح گاه؛ کوهپایه ی جنگلی. صدای زنگوله ی رمه های پراکنده. صدای بره ای تک افتاده، دور و غریب. چوپان به دنبال بره ی گمشده، به هر جا سرک می کشد.

چوپان: کجایی حیوان، بیا ااا. ]به شیوه معمول چویاپانان[ حیوان زبان بسته کجایی، بیاااا. آی حیوان خداااا. ]صدای بره خاموش و شبح میرزا با تفنگ و پاتاوه، از پشت تخته سنگی دیده می شود[ هوس قند و آینه کرده ای، می دانم. اما اگر گم بشوی و گذارت به شهر بیفتد، مرا به حنا بندانت راه نیست!

میرزا: های ! ]او با تفنگ، راه بر چوپان بسته است. چوپان ترس خورده می ایستد[ کیستی؟ بمان!

چوپان: از پی بره ی گمشده ام می ایم. چوپانی بی نوا در این جایم. اما تو که ای؟ این میانه در کوه و کمند! آشنا، یا بیگانه ای قداره بند؟

میرزا: اگر زهره ی آن داری بدانی و به آنی آن را نترکانی، با تو بگویم. من میرزایم.

چوپان: م … م … میرزا؟ ]در حال فرار [ سرم بر باد، خانه ام آباد! سر در پی بره گذاشتم، ندانستم به جان خطر می کنم.

میرزا: بمان، کارت ندارم.

به پشت تپه ای رفته و با بره ای در آغوش، آفتابی می شود.

میرزا: می بینم ترسیده ای. ماتم چه داری؟

چوپان: ماتم جان خود!

میرزا: هر که را بر نان و آب تو طمع نباشد، جانت از او در امان است. مرا باز شناختی؟

چوپان: می توانم بنشینم؟ زانوانم از قوت افتاده است.

میرزا: بنشین و اگر چاشت نخورده ای، میهمان من شو.

بره را به طرف او می گیرد.

– بگیر، این هم بره ی گمشده ات.

چوپان با اختیار نزدیک می شود، بره را می گیرد، می نشیند و ریسمان برگردنش حلقه می زند.

چوپان: بره را که آزاد کرده ای؛ اما نمی دانم عاقبت من چه خواهد شد؟

میرزا: عاقبت تو در عافیت من است. دانی که هستم؟ باز شناختی ام؟

چوپان: آری، باز شناختم ات. بیم آن دارم حرفی با تو بزنم.

میرزا: ]دلجویانه[ چاشت با تو نخواهم نخورد، مگر آن چه را از من پنهان داشته ای، آشکار کنی. حرف دلت را بزن چوپان!

چوپان: شیر گوسفندانم بر تو حلال. تو بر شاهان شوریده ای. زنده ات ارزانی هر که بادا، مرده ات نیز بر من گران است!

میرزا: ]کول باره و تفنگ به کناری می نهد[ دمی بنشینیم. آتشی بیفروز تا پیاله ای چای کنیم.

چوپان: اگر دمی با تو بنشینم، دمار از روزگارم بر آید. ماه بی چادر شب با تو به سر نمی کند! سرکردگان و غلامان همه جا آفتابی اند. پوستی انباشته از کاه، گوسفندانی بر چاه! این است سرنوشت چوپان بی پناه. راه خود گیر و برو تا کسی تباه نشود.

با چرخش چوب دستی اش، طعم علف را به دهان بره تلخ می کند!

میرزا: ]بره را در آغوش می گیرد[ به کجا بروم؟ آیا تو خود این بره را این جا می گذاری جایی بروی؟ گرگان شبانگاهی را چه می کنی؟

چوپان: آن ها را می کشم.

میرزا: من نیز آنان را.

چوپان: کدامان ؟

میرزا: غلامان.

چوپان: از برای چه؟ ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

داس

———————-

نقش ها:

مشدی

زن

ارشد

کوچک خان

———————-

صحنه

چشم انداز: یک خانه ی گالی پوشی در روستای خاموش شمال. تالار کنام. شب. چراغ نفتی روشن است. در ضلع شرقی صحنه پله ای است و به چشم نمی خورد؛ با یک در کوچک ورودی. روبرو نمای بیرونی یک اتاق و مقادیری ریزه کاری. همین قدر شمال در صدای سگ و اسب و رعد و یحتمل باران. بو . بو و رنگ. این مهم است. در سقف می شود کار گذاشت؛ تارهای تنیده ی عنکوبت و هر چه که ناشناس است: دود گرفتگی، ریسه های سیر و پیاز، بابا گندم، کلش و تخم جو. فضای صحنه می تواند کمی هم خرافی باشد: با نقش ها و خطوطی در هم و آجری، طلسم مانند به دیوار. نرده‌ای ایوان با چند ضربدر چوبی. ردیف شمعدانی ها در سطل و کوزه و پیت روغن و گلدان. اتاق در سوگ ایوان است و دو بر دارد. زن، تنها نشسته است. مشدی از پله ها بالا می آید.

زن: چه قدر دیر کردی.

مشدی: ]برزخ است[ ول کن تو هم!

زن: چی شده ؟

صدای ارشد: ]از پایین[ افتضاح!

زن: نه، حرف تون شد؟ زدیش؟ یا امام رضا، بچه م.

صدای کوچک خان: ]از پایین[ تو پسیخان کسی نیست که ندونه.

مشدی: سفره پهن کن، گشنه م. ]به پایین[ اسب ول نباشه.

صدای کوچک خان: بسته ام.

صدای ارشد:‌یه چیزی بریز جلوش.

صدار کوچک خان: برو بالا، می ریزم.

زن: تو زدیش؟

مشدی: دنده ش نرم! تا چشمش هم چار تا. می خواست با من درشتی نکنه.

زن: ]عصبی[ به فرض هم که بکنه؛ یعنی تو باید می زدیش؟

مشدی: پدرش هم که بود می زدم. سگ کی باشه. قابل نیست.

زن: قابل نیست که زدیش؟ دلت برا بچه ت نسوخت؟

مشهدی: بچه م؟

ارشد: ]بالا می آید[ گشنه مونه بابا. ]به اتاق می رود[ چیزی نیست پام کنم؟ خیس شدم.

زن: ]تو لبی – با خودش[ شبانه بیرونش نکنه خوبه. وای که دلم چقدر شور می زنه. دیدی چه خاکی به سرم شد؟ ]آه می کشد[ بچه م امشب توی غربت کتک می خوره.

مشدی: حرف مفت نزن! مگه من مرده م؟ نمرده م که. چوب تو هر چه بدترش می کنم. می تونه دیت بهش بزنه. هوم، تو منو نمی شناسی!

صدای کوچک خان: ]از پایین[ آبی چیزی نمی خواین؟ می خوام بیام بالا.

زن: می زنه و خیلی خوبم می زنه. ]تو لبی[ پریشب با دخترت این جا بود. دیدی درشتی می کنه، می زدیش. جلو زنش نمی خواستی، خب به من می گفتی یه جوری دختره رو دست به سرش می کردم، صداش می زدم پایین. می گفتم ببین چه خبره؟ این کیه بی تابی می کنه؟ این چیه زده به بجارمون؟ کیه که با فانوس از لا به لای درخت ها می گذره؟ اسب برا چی سم می کوبه؟ گاو برا چی ماغ می کشه؟ یه نگاه به مرغ ها بکن. چه می دونم، یه چیزی بهش می گفتم. ]مکث[ مهمونت بود، جهنم. می خواست بی ادبی نکنه. توی خونه می زدیش، خیلی هم به جا.

ارشد با پیژامه می آید می نشیند. مشدی تمام مدت نشسته با نگاهی رو به رو، مچاله روی زیلو. کوچک خان بالا می آید.

کوچک خان: گفتم پس شام خوردین.

داخل اتاق می رود.

مشدی: ای!

صدای کوچک خان: بله.

مشدی: توتون مو بده بپیچم. ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

سرپوش

———————-

نقش ها:

خسرو

خانم کیا

———————-

صحنه

اتاق پذیرایی با چند قاب از عکس های خانوادگی که به گوشه های مختلف دیوار نصب شده است. تلفن روی میز است و قاب شیشه ای دیگری بالای سر بخاری که تصویری از یک چهره نمکین و غمگین پسرانه دارد.

زمان

شب: پرده در تاریکی اتاق کنار می رود.

سن اول

خسرو. سکون و خلوت تلفن لحظه ای در نور به هم می خورد. اما نور در حرکت است: روی فرش، میز عسلی. سپس روی پاهای خسرو می خزد: پشت گردن، سر. بعد  در نقطه ی فرضی نگاه وی، روی یک عکس می افتد. حرکت آهسته و صدای خفیف ماشینی ذهنش را پر می کند. آن گاه سر و نگاه او کمی به راست منحرف می شود. نور در تعقیب اوست. یک قاب دیگر. صدای ماشین صریح تر و بیشتر می شود.

نقطه اوج

درآخرین انحراف سر و نگاه خسرو، و سنگینی نور روی قاب شیشه ای، انعکاس تصادم دو فلز، دو چرخ و دو ترمز، متعاقب هم است. خانم کیا تو می آید.

سن دوم

خسرو – خانم کیا

خانم کیا: ]کلید برق را می زند. اتاق روشن می شود[ خسرو، خسرو جان. هیچ خوشم نیومد. این کارت هیچ معنی نداره. درسته که یه کم معطلت گذاشتم، یه کم دیر اومدم؛ چون مجبور بودم به بچه ها شام بدم. ولی تو نبایستی سر پا می موندی، اونم تو تاریکی. ]مکث[ اصلا تو مثل بیگانه ها با ما رفتار می کنی و این بیگانگی هات منو یاد دعوایی می اندازه که همیشه ی خدا، با پسر خودم، دکتر نازنینم دارم. ]خسرو در سکوت به چیزی خیره شده است[ خب، بیا. بیا بشین. د چرا نمی شینی. هی ببینم، نکنه باز هم با پدر ت دعوات شده. باز هم همین طور هوایی سر گذاشتی اومدی این جا.

خسرو: نه، طوری نشده. چیزیم نیست.

می نشیند.

خانم کیا: نه، تو بایستی یه چیزیت شده باشه؛ یعنی  مامان یه دکتر ]با اشاره به قاب عکس[ این قدر می تونه کودن باشه، که نفهمه تو یه چیزیت هست؟ ]می آید و می نشیند[ راستی خسرو جان، تازگی ازش نامه ای، پیغومی، هیچی نداشتی؟ ]مکث و لبخند[ من، یکی داشتم.

خسرو: ]مضطرب[ اوه، کی . تازگی؟

خانم کیا: آه، بله. دیروز.

خسرو: عجیبه، خیلی عجیبه. دیروز؟

خانم کیا: ]مدتی مشکوک نگاهش می کند[ چه طور مگه؟

خسرو: ]با تظاهر به عادی بودن[ هیچ، هیچ. فقط به دوستی خودمون خنده م می گیره. به رفاقت مون. اوه، دو هفته چی … آره، دو هفته بیشتره که، برا من نامه ننوشته.

خانم کیا: ]با لبخند[ خب، نبایستی هم بنویسه. فقط شیطون می تونه با اون زبون سیاهش با تو حرف بزنه.

خسرو نگاهی سریع به قاب شیشه ای می اندازد و می لرزد.

خانم کیا: ]می بیندش – مضطرب[ آه، خدایا. چی شده؟

خسرو: ]دستپاچه[ هیچی. خب، نوشته چی؟ از مریم که …

خانم کیا: ]آسوده[ اوه، نه. دیگه نه. دیگه مدتیه که از اون، از مریم چیزی نمی نویسه. انگار نه انگار. خیال می کنه نه اون رو دیده، نه می شناسدش، نه یه بار ورش داشته برده بابلسر و نه تو لوتکه جلو رو من اونو بوسیده! به کلی همه چی یادش رفته. ولی تا بگی، تا بخوای، برات از جسد مرده، وقت تشریح، فشار و تجزیه خون می نویسه.

خسرو: خب نباید این کار رو بکنه. شما دیگه حالا طاقت تون کجاست که به این حرف ها گوش بدین.

خانم کیا: آی گفتی . به خدا از بس با نامه هاش منو ترسونده، از صدای زنگ پستچی ترس برم می داره. با این همه، همچین که از موعد نامه هاش می گذره، سراپا چشم می شم و خودمو می دوزم به در.

خسرو: اوه البته.

خانم کیا: ]به چشم های مرطوبش دست می کشد[ آه، خیلی اذیتت کردم. پاشم برم یه چیزی، چای میوه، بالاخره یه چیزی بیارم بخوری. ]پا می شود[ می دونم دکتر نیست، تو خیلی بهت بد می گذره. ]آه می کشد[ کاش آدم به هیچی خو نمی کرد.

بیرون می رود.

سن سوم

خسرو

خسرو: ]در خیال – با سر تایید می کند[ به هیچی. نه به خوبی و نه به بدی. نه به مادر، نه به پسر و نه به دوستی هاش. ]به قاب شیشه ای نگاه می کند[ کاش، کاش، کاش … همه زندگی ما از کاش شروع می شه، به افسوس ختم.]قاب شیشه ای را بر می دارد؛ به دور از خودش، توی دستهایش می گیرد و مدتی نگاهش می کند[ کاش نمی اومدم. افسوس که رفت. کاش می موندی. افسوس که رفتی. کاش امروز آفتاب بود. افسوس که شب شد. ] آهسته و ملتمس[ کاش یه اتوبوس می رسید. افسوس که جا نیست. افسوس که جا نیست. افسوس … که … جا … نیست. نیست. نیست. نیست! ]عکس را به سینه اش می فشرد[ دکتر … چه طور، چه طوری بهش بگم! این کار خیلی شهامت لازم داره. آه، دکتر … دکتر …

خانم کیا تو می آید و یک سینی قهوه دستش است.

سن چهارم

خسرو – خانم کیا

خسرو: ]مایوس و شکننده[ دکتر … ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

قیصر

———————-

نقش ها:

چیترا

المیرا

خاور

قیصر (مار)

———————-

صحنه

برکه؛ شمشادهای وحشی، صدای آب و شنای دخترها. زمین در احاطه ی گیاهان. جای جای تراشه ی هیزم، کنده ی درخت و راهی به دور، به خانه ی پیر خارکن.

چیترا: هی، اون جا رو.

المیرا: چی؟

چیترا: وقتی به پشت روی آب می خوابی.

المیرا: خب؟

چیترا: مثل دو نصفه ی نارگیل.

المیرا: پررو!

چیترا: مثل دو زنبق سفید.

آن ها می خندند. دختر سوم از راه می رسد و از لای شمشادها نگاه می کند.

خاور: ]عصبی[ مثل دو زنبق سفید که یه وزغ روش نشسته! تا چشم تون چهارتا نیاین این جا. گفتم این آب طلسمه. نمی شه به اون نزدیک شد، گرفتاری می آره.

چیترا: از همون گرفتاری ها که برای تو آورد؟

المیرا: می خوای زخم بزنی، چوبی چاقویی چیزی بردار! اتفاقی بود افتاد و تو می خوای ول کنی.

چیترا: آخر نه، خودش نمی خواد ول کنه. انگار من نمی دونم این چه دردشه؟

خاور: قدای سرم. این قدر تو آب بمون تا مثل همون زنبق که می گفتی از هم وا بشی.

چیترا: مثل تو که سیه بخت نمی شم!

المیرا: هی، چه خبرته؟

چیترا: هر چی نمی خوام حرف بزنم …

خاور: بهت حالی می کنم.

چیترا: به پدرت حالی کن که زیر دلت چی می جنبه!

المیرا: پس این پیراهن من کجاست؟

چیترا: لابد رو یکی از همین شاخه هاست.

خاور: به پدرم حالی می کنم تو چه جانوری شده اى! انگار که نمی دونم برای چی می آی این جا. تو شنیده ای مردی در جنگل آواز می خواند، ولی با صدای خودش نمی خواند. شاید می خواهی با اجنه حرف بزنی؟

چیترا: با اجنه هم که حرف بزنم، می دونم خودم رو چه طور حفظ کنم. تو رو باش که معلوم نیست از کدوم مارمولک آبستن شده ی!

خاور: مارمولک نیست، آدمه. می خوای عکسش رو نشونت بدم تا از حسادت بترکی؟

المیرا از پشت شمشادها می آید. در حال خشک کردن موهایش است.

المیرا: تو راست می گی. من اونو دیده م.

چیترا: ]با تمسخر[ ها ها … لابد بالاشم بلنده.

المیرا: اتفاقا همین طوره. یه قدی داره …

چیترا: به بلندی این چنار!

خاور بغض می کند.

المیرا: مارمولک این، تویی! خجالت نمی کشی خواهر؟

چیترا: راست می گه خودش رو نشون بده، نه عکسش رو.

خاور گریه می کند.

المیرا: ]عصبی[ حالا تو چرا می سوزی؟ این یه اتفاق بود که افتاد. از این آب لعنتی دل نمی کنی؟ ما که رفتیم.

می خواهند بروند.

چیترا: دنبال رخت هام می گردم.

المیرا: زودباش!

چیترا: هی، نرو. می ترسم.

المیرا: پس زودباش. ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

مطالعات خیس

———————-

نقش ها:

دکتر

دفتر دار

مستخدم

بیمار

پدر

پسربچه

———————-

صحنه

حیاط کوچک سنگفرش یک درمانگاه با دو صندلی فلزی نزدیک به هم. اتاق درمان با پنجره ای رو به حیاط، پله و تراس و یکی دو اتاق دیگر. ]دفتر – انتظار[

زمان

بعدازظهر یک روز تابستان. دفتردار جوان روی یکی از صندلی‌ها نشسته، در حالی که روی زمین خم شده، با خط کشی در دست، مورچه ها را تعقیب می کند. گاه تخمه ای می شکند و مغزش را در مسیر مورچه ای می گذارد. زمانی راه بر مورچه ای می بندد. پشت سر او، دکتر و بیمار از کادر پنجره ی اتاق درمان دیده می شوند. او ظاهرا به صدای دکتر، ابزار پزشکی و بیمار بی اعتناست.

دکتر: راست بنشین آقا، راست. سرت رو بگیر بالا. دهنت رو باز کن. آهان، باز، باز. ]با فریاد[ باز کن آقا.

بیمار انگار که خمیازه بکشد، دهانش را کاملا باز می کند.

دکتر: چه کاره ای؟

بیمار: کار هیچ نیست آقا.

دکتر: حزف نزن!

بیمار: چشم آقا.

دکتر مدتی با یکی از دندان های بیمار رو می رود. بیمار آخ و اوخ زیادی دارد.

دکتر: چرا یه دست دندون عملی نمی گذاری؟ تف کن!

بیمار: ]تف می کند[ عملگی هم نیست بکنم آقا.

دکتر: حزف نزن. راست بنشین، راست. سرت رو بگیر بالا. دهنت رو باز کن. آهان، باز، باز. ]با فریاد[ باز کن آقا.

دکتر انبر را پرت می کند. با قیافه ی یک ورزشکار عصبی، در حالی که روپوش سفید کوتاهی به تن دارد، از اتاق خارج شده، روی تراس ظاهر می شود. دفتردار به مورچه ای که در تفش دست و پا می زند، خیره شده است. دکتر دست هایش را به کمرش زده، بسیار عصبی به نظر می رسد.

دکتر: تو این بعد از ظهری، باد زد برامون چی آورد. دهن که نیست، چاه فاضلابه!

دفتردار سربلند می کند. می خواهد چیزی بگوید، اما دکتر به اتاقش برگشته است.

دکتر: ]با ابزاری که در دستش است[ باز کن آقا.

بیمار: ]وحشت زده[ آقای دکتر، رحم کن.

دکتر: دست مو برا چی گرفتی؟ ول کن آقا، عجب وضعیه ها. ول نمی کنی. پاشو، پاشو ،معطلم نکن.

بیمار: چه کنم، دست خودم نیست.

دکتر: بیضه هاتو که نمی کشم. دو ساعته دارم باهات ور می رم.

دفتردار: ]توجه اش جلب شده[ اون فکر می کنه اگه بیضه هاشو می کشیدی آسون تر بود. ]می خندد[

دکتر: ]عصبی[ چی؟

دفتردار: ]خودش را جمع می کند[ هیچی.

دکتر: ]به بیمار[ باز کن آقا.

بیمار: وای یواش. آقای دکتر یواش. یه خرده یواش تر …

دکتر: حرف نزن، راست بنشین. سر بالا. دهن باز باز.

صدای آخ و واخ بیمار شنیده می شود. او مچ دست دکتر را محکم گرفته، دست و پا می زند.

دکتر: دست مو ول کن. گفتم ول کن. ]با فریاد[ آهای یوسفی، گه سگ!

صدای پا – مستخدم سراسیمه می دود.

مستخدم: بله قربان.

دکتر: کجایی دو ساعته صدات می زنم عوضی! خوابیدی؟

مستخدم: ]با لهجه ی دهاتی[ همین جام قربان، نخیر.

دکتر: این آقا رو بنداز بیرون.

مستخدم: آقا بفرما، بفرما ببینم. بفرما … آهان … یا الله زود باش. زود، زود.

بیمار: نه آقای دکتر. این دفعه رو ببخش. غلط کردم. پول ندارم برم بیرون. این دندون آخرش منو می کشه. رحم کن.

دکتر: پس بشین تکونم نخور. ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

نیمه های یک شب سرد و بی مشتری

———————

نقش ها:

زن

پاسبان

مرد مست

مسافر جوان

———————-

صحنه

پیاده روی یک خیابان معمولی. چند دکان با درهای آهنی. بین دکان ها، نبش یک کوچه با آجرهای سرخ.

یک چراغ به دهانه ی کوچه نصب شده: دور نمای چند ساختمان و آگهی های برقی. از نیمه شب، گذشته است. هوا سوز دارد و خرت و پرت هایی مثل قوطی کبریتی له شده، چند ته سیگار، کمی پوست پرتغال و تخمه، که گوشه و کنار ریخته شده است. در تمام مدت بازی، صدای آبی که پنهانی در جوی می رود و گر گر تنور حمام داخل کوچه و بوق ماشین، به تناوب شنیده می شود.

سن اول

زن جلو می آید. سرش پایین است. سیگار نیم سوخته ای در دستش است. از جلوی کوچه می گذرد. می ایستد و به پشت سرش، انتهای پیاده رو نگاه می کند. بعد می آید جلو سن، به درخت کنار جوی تکیه می دهد و به سیگارش پک می زند. همه چیز در سکوت. صدای پای یک مرد، به طور مرتب و بعد هیکل پاسبان از دور ، از مقابل، در حالی که با دقت خم و راست می شود و قفل دکان ها را یک به یک تا جلو کوچه وارسی می کند. بعد به طور آشکار دگمه های شوارش را باز می کند، می پیچد داخل کوچه، چند سرفه و بیرون می آید. دگمه هایش را می بندد و متوجه زن می شود.

پاسبان: ]از همان جا[ پریشب رو می گم ها. می دونی، دیگه چیزی نمونده بود اوضاعم بی ریخت شه. فکرشو بکن، اگه یه کم دیر می جنبیدم، کله پام می کرده ن. ]تف   می کند[ چند سال جون بکن، شب ها بیدار باش، تو سرما و برف و بارون وایستا و کشیک بده، از یه صدا، از یه سایه، برگی که می افته، جغدی که می پره، آبی که غل غل می کنه، از صدای پای یه عابر، یه مست، یه دیوونه، بترس و دلت رو توی مشت بگیر؛ یه ذره آبرو، یه کوفتی عزت برا خودت دست و پا کن؛ اون وقت سه تا تن لش، سه تا دزد بی همه چیز، بیان و با یه شبیخون، همه ش رو دود کنن هوا و لخت و پتی بنشونندت تو هلفدونی. هوم! ]جلو می آید[ خدا بهم رحم کرد. اگه نه …

زن: حالا بازداشت بودی!

پاسبان: اونش هیچ. آبروم پیش همکارام می رفت. سابقه م خراب می شد … ]سیگاری در می آورد. زن آتش سیگارش را به او می دهد[ ولی خب خدایی بود سر بزنگاه رسیدم و این یه سو امیدم نگذاشتم پت پتی کنه و خاموش شه ]صدای پای چند عابر. پاسبان چند قدم جلو می رود. دقیقا به انتهای پیاده رو نگاه می کند و بر می گردد. هر دو پکی به سیگارشان می زنند[ولی چه سرده ها! آدم خشکش می زنه تو این سرما.

زن: ]به آسمان نگاه می کند[ هوم، حالا کجاش رو دیدی. چله ی سیاش مونده! باد، بوران، برف …

پاسبان: تو امشب یه چیزت می شه. همچین یه خرده پکری. این طور نیست؟ پریشب معقول شوری داشتی. خبری شده؟

زن: ]بی حوصله[ چه خبری.

ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

پس گل من کو؟

———————-

نقش ها:

پروین [زن] عزادار سیاه پوش

کیومرث [شوهر] با پیراهن سیاه و ریشی چند روزه

حامد [دایی] با کت چرمی، پیراهن سیاه، کتاب، مجله و دوربین

خانم جونی [مادر بزرگ]

آرش [پسر] هفت ساله – که از پیش در تصادف مرده

الهام [دختر] دوازده ساله

چند کوچولو با شاخه های گل [همشاگردی ها]

———————-

صحنه

خانه ای ویلایی کنار دریای تنکابن. یک راهرو کوتاه با در ورودی ]در عقب[ و هال با دو ستون گچی و طاقی های شکیل – در جلو – که اتاق خواب ها را از پذیرایی و ناهارخوری جدا می کند. خانه مهندسی ساز است با در و پنجره های آهنی سفید. قسمت بالای آن هلالی و مشبک است. از پشت شیشه های رنگی شاخ و برگ درختان با بار نارنج پیداست. زن کنار پنجره ی گوشه چپ انتهای صحنه – پشت به ما – در پذیرایی است. او با شاخه ای از درخت نجوا دارد.

صدای گرفته ی یک مرد : پروین . ]زن همچنان نجوا دارد[ پروین.

پروین : ]در نگاهی به پشت سر[ ها.

صدای مرد : بیا.

پروین : چیزی می خواهی؟

صدای مرد : نه کجایی؟

پروین : کنار پنجره.

صدای مرد : بازه انگار. چه سوزی می آد، ببندش.

پروین : چای می خوای؟

صدای مرد : ]عطسه می کند[ سرمامون نده، چای پیشکشت.

پروین : تو که سرما خوردی.

پروین شاخه را رها می کند. پنجره را می بندد. با نوک دماغش روی شیشه خط       می کشد. موجی بلند صدای دریا را به داخل صحنه می ریزد.

صدای مرد : پروین.

زن در مویه ای آرام سر و شانه اش را تاب می دهد.

صدای مرد : پروین.

پروین : چیه جانم، چیه عزیزم. ]بر می گردد[ کلافه م کردی. یه سرماخوردگی و این همه دنگ و فنگ. گفتم که چای می خوای بهت بدم. شیر می خوای برات گرم کنم. روضه می خوای برات بخوونم.

صدای مرد : نه نه. هر کاری می خوای بکن، ولی روضه نخوون.

پروین : اگه کاری نداری راحتم بگذار. باشه؟

صدای مرد : باشه باشه. ]زن از پذیرایی به ناهارخوری می آید و به طرف پنجره ی گوشه چپ صحنه می رود. مرد از اتاقی که در خط دوم صحنه مجاور کریدور است، بیرون می آید[ راحت باش کاریت ندارم. فقط … ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

تیر ۲۹

یادداشتی از محمود طیاری، پیرامون نمایش «گوسفند دوخان»

چوپانی در میان تپه‌های علفی، از پی برّه ی گمشده‌ی خود است؛ «میرزا» در سایه روشن صبح، بر او نهیب می‌زند. نام خود می‌گوید و نشانِ او می‌پرسد.
هیمنه‌ی‌ میرزا و صولت و آوازه‌ی نام او، چوپان را آشفته خاطر می‌کند. او بیمِ جان خود دارد. اما میرزا می‌گوید: « هر که را بر نان و آب تو طمع نباشد، جانت از او در امان خواهد بود!»
و برّه را که یافته است به چوپان می‌دهد و با او به چاشت می‌نشیند.
چوپان خوفِ قشون شاهی را دارد و از همدمی با میرزا پرهیز می‌کند.
او زنی در خانه دارد «نی نواز» و بی‌نیاز، و چون در نی بدمد، چوپان، دزدان را با آن رد می‌گیرد. چوپان که آوازه‌ی میرزا را در دل کوه نیز شنیده، دمسازی‌اش را با تفنگ، ناساز دانسته؛ و راز آن می‌جوید.
میرزا می‌گوید: «گرگان چون به گله زنند، تو چه می‌کنی؟»
چوپان: « آنها را می‌کشم!»
میرزا: « سرکردگان شاهی، همان گرگان شبانگاهی‌اند؛ علوفه خوار مردم اند؛ اما تیغ برگلوی‌شان می‌گذارند!»
آن دو، میرزا و چوپان، در کار درکِ یکدیگر- اند که صدای نی‌ی زنِ چوپان شنیده می‌شود، که حاکی از کمک طلبی اوست: چون دزدان به خانه‌ی چوپان- که آن سوی تپه، پایین نیزارها است، شبیخون زده، هرچه برجای بوده، به غارت برده- اند؛ اما صدای باد، بخشی از صدای نی را با خود می‌برد و مانع آن می‌شود که چوپان خطر را احساس کند. او تنها یک بار از میرزا می‌پرسد:« آیا تو چیزی نمی شنوی؟» که میرزا با گوشی سپرده به باد، می‌گوید: « من جز بع بعِ گوسفندانی چند، چیزی نمی‌شنوم!» و دوباره به گفتگو می‌نشینند و اوضاع سیاسی آن زمان، اشغالِ دو سوی ایران، روس‌ها در شمال، انگلیسی‌ها در جنوب – و منطقه ی مرکزی خنثی و بی‌طرف – در چند دیالوگ بازتاب می‌یابد.
میرزا که عازم کوه است، و دل نگران سرنوشت و گردش‌ زمانه ی خویش و ناخویش، با نگاهی به توده‌های ابر پراکنده، شترانی در آسمان می‌بیند که با بار پنبه به هرطرف می روند؛ که معنای کنایی‌ی آن را چوپان، با دیالوگِ « زمستان سختی در پیش است.» باز می کند؛ و با یاد برّه‌های گمشده‌ی میرزا، دمی در نی، می دمد!
این همان آهنگی است با حس و ریتم و درد  و درکِ مشترک، که لحظاتی پیش، شنیده می‌شده؛ که آن دو را تذکاری بر آن نبوده؛ و معادل مفهومی آن، این است:
« دزدانا بامونا / دزدان آمده اند
درّانا ، خورّانا / درنده و خرناس کنان
سبیلانا تیزانا / سبیل ها تیز
چشمانا هیزانا / چشم ها هیز
زاکانا ترسانا / بچه ها را ترسانده اند
زهله انا ترکانا / زهره هاشان را ترکانده اند
میرزا ، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!

خندانا / خندان
رقصانا / رقصان
دستانا چوبانا / توی دست هاشان چوب
پاهانا کوبانا / پاکوبان
شیرانا دوشانا/ شیر ها را دوشیده
ماستانا خوردانا / ماست ها را خورده
گلهّ انا بردانا / گلّه ها را برده اند!
میرزا، آی میرزا، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!(۱)
در لحظات پایانی نمایش، پسرکی روستایی، سرآسیمه و ترس خورده، از راه می‌رسد و خبر فاجعه را می‌دهد:
« عموجان، اوی عمو جان! دزد زده به خانه تان، به داد زن عموجان برس… خانه خراب شدیم همه مان، چپاول کردن مان.هیچ برجای نمانده ، اوی عمو جان!»
که میرزا با تفنگ، برق آسا به پشت نیزار‌ها می‌زند و صدای چند تیر پیاپی شنیده می‌شود: و این ، یعنی اعلام حضور جنگلی میرزا!
——-
واما:
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

تیر ۰۹
روی جلد کتاب کودکان خروس بال طلا؛ نوشته محمود طیاری

روی جلد کتاب کودکان خروس بال طلا؛ نوشته‌ی محمود طیاری

نایاب
—–

پشت جلدِ خروس بال طلا، که به قلم زنده‌یاد  نادر ابراهیمی به سال ۶۹ تحریر، به ‌اهتمام شرکت همگام با کودکان و نوجوانان، به تیراژ ۱۵۰۰۰ نسخه، منتشر ، در همان سال نایاب شد.

تصویری از متن کتاب


در باره‌ی نویسنده

محمود طیاری، یکی از سرشناس‌ترین و دوست داشتنی‌ترین چهره‌های ادبی معاصر شمال ایران است.
آثار محمود طیاری، بدون هیچ تردیدی، ضمن ایرانی بودن، سرشار است از عطرشمال، و رنگامیزی‌های شمال، و نیز غم‌ها و شادی‌های مردم خوب شمال.

شاید ما که پرورش یافته‌ی شمال میهن هستیم، این عطر و رنگ آمیزی غریب را با این شدت احساس می‌کنیم، و مردم سایر نقاط ایران، مانند ما، گرفتار تصویر‌های ساده و زیبای شمالی طیاری نشوند، اما به هر حال، گمان نمی ‌برم که از میان ِایران گشتگان و آشنایان با شمال، کسی بتواند اصالت آثار طیاری را انکار کند.

سازمان همگام با کودکان و نوجوانان، سربلند است که یکی از آثار زیبا، ساده، مهربان و آهنگین محمود طیاری را برای کودکان منتشر می‌کند.

Print This Post Print This Post

خرداد ۱۱


محمود طیاری

نخلِ بلندِ نامِ : م.ا. به آذین

دوستی استوار، که نام “بهزاد موسایی” را در مرتبتی با خود دارد؛ چند سالی است در مساحتی بالنده، به کار ادب و پژوهش است و از عِلیین! چترش در اقصا ءنقاط ، کار بر طاووسان تنگ آورده؛ انگشت به لانه‌ی زنبوران می کند؛ شاید از برای ذائقه‌ی شیفته‌گانِ حیطه‌ی ادب و هنر، عسل فراهم آورد؛ که جز خلق آثارِ نه الساعه نیست!
به همین نظر، با پیام های پسین، ُطره از قلم موئین ما چیده، از پی ِپاسخ است!
این بار وارسته مردی را نشانه رفته ؛ که حمد و حیات بیش ازپیش بر او باد، حضرت” محمود اعتماد زاده ” دانای کل در روایت و زبانِ ترجمه به آبِ ” دن آرام” شسته” ؛ م.ا.به آذین است!
بهزاد از من خواست ، در این باره چیزی اگر دارم رو کنم؛ می خواستم بگویم چیزی که ندارم” رو” است!
اما او به شیوه ی موسی ، با افکندن عصایش بر زمین؛ از من انتظار معجزه داشت!
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

خرداد ۱۱

سجاد صاحبان زند

نگاهی به کتاب رمان سینما، نوشته محمود طیاری

نشر قطره/۱۳۸۳
« رمان سینما» را می‌توان از دو جهت مورد بررسی قرار داد. اول آن روایتی است که کتاب را در بر می‌گیرد و دوم زبان و نثر ویژه آن است. البته بررسی هرکدام از این مقوله‌ها، قطعا به ارزیابی واحدی از کتاب می‌ انجامد و آنها را نمی‌توان چندان از هم مجزا دانست؛ زبان به روایت منجر می‌شود و روایت به زبان.
این کتاب را می‌توان روایتی نوستالژیک دانست. میانه مردی، در قالب دانای کل، گذشته خود را می‌نگارد.او روایت خود را از لحظه ی تولد می‌نویسد و از‌همین جاست که می‌توان دانای کل بودن او را دریافت. به‌طور قطع هیچ کس لحظه تولد خود را به یاد ندارد. هیچ کس نمی‌داند که پیش ازتولدش، قابله به اطرافیانش و مادرش چه گفته است. این اطلاعات را فقط می‌توان از دیگران دریافت. راوی اما به کسی اشاره نمی‌کند.به هر رو او فراتر از زمان و مکان حرکت می‌کند و به این ترتیب، چندان عمل بی توجیهی انجام نمی‌دهد. راوی دانای کل، حتی می‌تواند پیش از تولد خود را نیز روایت کند.
به این ترتیب راوی از لحظه تولد، شروع به روایت می‌کند.اما پایان داستان، مرگ راوی نیست، که اتفاق خود « رمان سینما ست».« زنم پوزحندی زد و گفت:” داشتن سه تا مهسا، بهتر از داشتن یک قلب نیست؟» و قیچی باغبانی را جای آن سه نشاند. در بازپسین دم، فقط توانستم بگویم: کاش می‌دانستم تو کدامینی؟ و رمان سینما از دستم افتاد». و در نتیجه روایت تمام نمی‌شود و شروع آن خود می‌تواند ابتدای کتاب باشد.
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۹

توقف ممنوع!

یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل
با پنجاه متر برِ اختصاصی، که قسمتی از آن
در جنگِ با پیاده رو ، به غنیمت درآمده است!

چند شاخه گل ُرز ،
میخک صورتی، و گلایل سفید
با نیمتاجِی از روبان سرخ ، در زرورق

مرسدس زیبا
تاج عروس و تور سپید برسر
چهار بیوک در اسکورتِ کامل آن، به کنار!

آی آدمک،
پاهایت را بدزد
تو با کمربندِ عفتّ
از پلکانِ سرمایه بالا نتوانی رفت!

تابلوی نئون سراسری، در بازی نور
رنگ به رنگ و چشمک زن
شیشه‌های دودیِ میرال، با پاشنه‌ی نقره و-
بازوی واسطه‌ی گردان!

مارپیچِ  پله‌های سنگی
با کشاله‌ی مرمر، تا چلچراغ جادو
گلدانِ غولْ سنگی و گل‌های حاره‌ای
تا بالکن.

تلویزیون رنگی
گاو صندوق
تلفن.

آی آدمک
نگاهت را بدزد
تو با هزار داماد،
در حجله بدهکار عروس خواهی شد!

چند میز شیشه‌ای دودی
با مبلِ پوست مار
سرویس قهوه خوری، نقره
جا سوئیچی، طلا!

«شیراز…
-روی خط!
گوشی …
-اصفهان!
شایع ست، نه. بنزین …چی ، گران؟»

آی آدمک
گوش‌هایت را بدزد
تو در جنگِ سلیندر‌ها
بازنده‌ی نهایی خواهی بود!

مرسدس زیبا، تور سیاه عزا، بر سر
زیر چراغ های چشمک زن
در وسط
چهار بیوک در اسکورت کامل با آن
به کنار!

آی آدمک
دست هایت را بدزد
با تازه‌های روزنامه
شیشه‌ی اتومبیل قراضه‌ات را چرا پاک می‌کنی؟

بی بند و بست، قیمت شکست:
بنز و ب. ام . و و ، گالانت و ، آ . ئو . دی
خورده تو سرش، تا حد آ . یو . دی!

آدمک ،
با هشدار من،
روزنامه می‌خواند.
پلیس با برگ جریمه از راه می‌رسد!

آدمک،
در سرگیجه‌ای تند
تابلوی توقف ممنوع را
که مثل یک قارچ کنار ماشینش روییده، می‌بیند!
خرداد ۶۶

mahmoud.tayari

Print This Post Print This Post

فروردین ۰۱

اگر ُپلی
به میان دل‌ها زده نشده
دختر، دربنفشه زار چه می کند


– پسر،
در کارْ زار، چه؟


جبهه‌ی عشق ،
باز است و یک سرباز
تفنگش را به دلش فروخته…


– گلِ بنفشه خریده؟!

و چه به طول می‌انجامد آنجا که من چیزی می‌خواهم بگویم. باز قصد به آن چه گفته‌ام، نبود.
بگذار دیر تُرا بخوانند؛ تُرا که نام، بهار است و آیین‌ات عطرِ گل سرخ… که تا زمان دیگر، نامِ هیچ  سبزْ‌نگارِ شوخ چشمی نیست:
چهار چلچله
به منقار می‌برند
باغ شعر مرا، تا نیم  ُکره‌ی آفتابی‌ی آن سیهْ چشمان
آنها برمی گردند، با ترکه‌ی علفی‌‌ی نگاهِ تو
به آشیان.
تنهایی آواز می‌خواند، با زخمی بی دهان
تو می‌نوازی مرا
در بهاری سیاه با مژگان
بگذار از بهار نزدیک تری بگویم. از چهار پَرِ کاهْ مانده به غروب. بگذار سقفِ نگاهم، آشیانه‌ی خیس ِجوجکان ِهنوز به دنیا نیامده، باشد.
صدای پای بهار، بی‌وقفه در گوش می‌نشیند؛ به زبان سبزِ علف ، در تکه ابری بر بام روستا، که باردارِ آفتاب است. در خمیازه‌ی درخت، با هزاران شاخ و برگ. در آوای جنگل و بوی هیمه و کاه گل و ِپهِِن،  که فرش ِ زیر پای درخت آلوچه قرمز است و داس ُنک آویز بر تنه‌ی چنار، حضور به‌‌هنگام ِمردان گیل و تالش و گالش و… را در حریم خانه، نوید می‌دهد:
نیمتاجی می شوم
ازگل زرد و برگ سبز کدو
در آستانه ی زفافِ روستایی تو
پیراهن ململی می‌شوم، که تو دوست داری بپوشی
پپچ پچه‌ای هم از آن دست، عاشقانه و ممنوع، که شاخساران بر آن رشک می‌برند.
و چه پر معنا است، در بهاری که آمدنش را، هزاران شکوفه، از پیش به جشن و چراغان نشسته‌اند:
عروسان ِ نارنج، آهسته می‌گریند
رگبار، در بوسه‌ای غافلگیرانه، با هزاران شکوفه…
به زیر چترِ درختِ نارنج می‌رود!
در بهاری دل آشنا و فندق شکن،  آنک رقص باله را، در بال‌های پروانه، بر چمن زار می‌بینیم:
بهار، خوابِ گنجشکی ست، با ارتفاع کم!

۲۹ اسفند ۱۳۸۸

Print This Post Print This Post

بهمن ۱۲

پرویز حسینی

در طلب طلسم…

«چل گیس خاتون» نمایشنامه‌ای در هشت مجلس است و در حقیقت ادامه نمایشنامه « مارنقره» از محمود طیاری است و روایت همان «سردار- مار» است که روزها در جنگ با قیصر است و چون مار به هر کجا می‌خزد؛ درستیز با نامردمان ، به هر کوی و بیابان ، و آنگاه که پرده از رازش برداشته می‌شود و طلسمش می‌شکند ، هفت سال به سرزمین دیوان تبعید می‌شود . آنهم وقتی که پاشنه آشیل او به دست «چل گیس خاتون» ضربه می‌خورد، هر چند که خاتون خود باید تاوان هفت سال جدایی ‌را نیز بدهد. به نوعی تاوان «معرفت» و «رازدانی»، پس در طلب طلسم و جستجو باید بهایی سنگین پرداخت.در این نمایش ، بازهم «پیرخارکن» را داریم و سه دختر او زرینه مو[همان چل گیس خاتون] که پاکیزه خو است و به ازدواج با سردار- مار، تن می‌دهد و «سیمینه تن» که پرخاشجو است و «فتانه» که شیطان و موذی می‌نماید و فراموش نکنیم که پیرخارکن خود سالها «مارکش » بوده است!اکنون که جز خارکنی، کاری نمی‌تواند و به وصلت دخترش با مار [که شکل نمادین دارد] تن می دهد تا او بانوی قصر فیروزه بشود. بدیهی است که نقطه اوج تراژدی در همین نکته است. چرخش تقدیر،دختر مارکُش را به وصال ماری می‌رساند که البته بدون حکمت نیست.، و « گشودن راز، بی شباهت به پوست کندن پیاز نیست، هر لایه‌ی آن، اشکی تازه می‌آورد!» ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

دی ۲۶

پرویز حسینی

«عروس‌زره‌پوش»‌نمایشنامه‌ای‌است‌‌ در‌‌هفت‌مجلس‌که‌همراه‌‌ با دو ‌نمایشنامه دیگر «چل‌گیس‌خاتون» و « مارنقره» تریلوژی تراژیکی را تشکیل می‌دهند و چون پیش از این در خصوص دو متن دیگر مطالبی گفته‌ایم در اینجا تنها به متن نمایش «عروس زره پوش» می‌پردازیم.

اگر«مارنقره»آغاز این‌تریلوژی باشدو«چل‌گیس‌خاتون»بدنه‌ی‌آن،«عروس‌زره‌پوش» نقطه اوج این تراژدی سه‌گانه‌است.‌از روایت‌رازدانی‌و‌آگاهی‌به طلب طلسم پیش‌می‌رود که به شکل نمادین در شخصیت عروس زره پوش (همان المیرا و زرینه مو) کارگزاری شده است. این طلب هفت سال طول می‌کشد و در وادی آخر به مدد انکشتری فیروزه(و غلام) به قصر فیروزه‌ی سردار فیروز (مار ) می‌رسد و در سرزمین دیوان، هویت گمشده او را به وی بازمی‌گرداند و از خواب گران بیدارش می‌کند تا با هم سفری پر خطر به سوی آینده بتازند. که این همه جز به یاری غلام سامان نمی‌گیرد چرا که همچون بز عزازیل،(scapeGoat.)، بلا‌گردان و قربانی رنج و ستیز آنها است. و در حقیقت عروس زره پوش و در پرتو آن سردار، هر دو شأن از غلام می‌گیرند و غلام چون منشوری از نور بر آنها تابیده است تا به حافظه‌ی تاریخی خودشان رجعت و بازگشت به خویشتن بکنند، به خویشتن اثیری خود، و جهان لکاته‌ها را درهم بپیچند. و درست همین جا به نقطه مرکزی نمایش می‌رسیم که به نوعی نقطه مرکزی رمان «بوف کور» هدایت هم هست. بوف کور نمایشیِ طیاری منزلت خود را از بوف کور هدایت وام می‌گیرد و در واقع در جهان رؤیا گونه و خواب‌های شخصیت‌های بوف کور شریک می‌شود. خواب مشترکی که ریشه آن در درد مشترک است.

در زخم‌هایی که در تنهایی و انزوا روح آدمی را می‌خورند و می‌تراشند و این دردها را عموما نمی‌توان به هرکسی گفت…چرا که افشای راز طلسم را می‌شکند و شکستن طلسم، آدمی را به خودیابی دردناکی می‌رساند که از دیدگاه روانشناختی شدت و ضعف آن بستگی دارد به میزان ظرفیت و پتانسیل وجود هر ابژه با توجه به روند تاریخی و کارکردی ماهیتی ان.برای مثال در نمایش «عروس زره پوش» از آنجا که قهرمانان خود در خوابند (هرچند شاید به‌گفته «سردار» خوابِ بیداری‌شان را می‌بینند)، هنگام باز شدن طلسم سردار و دختر(المیرا- زرینه موی) دو واکنش متفاوت از خود نشان می‌دهند. دختر از آنجا که به روایت خودش، همیشه با «چشمان باز» خفته بوده است هنگام بازگشایی طلسم این توانایی را دارد که آگاهانه خود را و حافظه جمعی – تاریخی‌اش را مرور کند اما سردار ‌که به واقع جاه و منصبِ دیوانی او را از «من» واقعی‌اش دور کرده و سالیان بسیار به خوابی عمیق – حتی در بیداری- فروبرده است، از «خود» حقیقی اش نشانی نداشته و این دختر (المیرا) است که وجدان بیدار او می‌شود و همچون همزادی آینه وار خودش را بر او می‌تاباند تا سردار به شناختی از خود و روزگارش دست یابد:

سردار: پس تو مرا بیش تر از خودم به خاطر داری و می‌شناسی!

دختر: سر به داری با شمشیر میعاد و دل به هوای یار داری.

سردار : از تبارم بگو.

دختر : بی تباری!

سردار : ( جا می‌خورد) چه؟

دختر: دیوزادی صاحب دیوان، با دفتر و دستکی چند، اما ایوان معرفتش بلند.

سردار: چه معرفتی که غلام بر خدمت دیوان واگذاشته‌ام.

«عروس زره پوش. صص ۳۳ -۳۲»

فراموش نکنیم که در این میان غلام و غلامان نقشی اساسی در افشای طلسم و پیش تاختن بسوی آینده دارند.آنها در نمایش سه گانه نقش آینه داری “fore shadwing” دارند. غلام جوان ( در نمایش مار نقره هم در این راستا عمل می‌کند) و چیترا در همان جا که برگردانِ المیرا است هم با همین ُکد قابل بررسی است. با این تفاوت پرتو افشانی غلامان به حالت فرارونده “transcendeltal” حرکت می‌کند اما مکاشفه‌ی سردار با دختر به شکل تجلی ناگهانی “Epiphanip” صورت می‌گیرد. ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

دی ۲۵

الهام نامی

نگاهی به نمایشنامه «مستر موش»

«مونولوگ مقام منیع، مردک کله مازو رو، می‌برم آخر‌نمایش. نترس! اگه مخاطب منه، موتورش می‌کشه پیام رو، آخر بازی هم که شده، بگیره. خب سفارش دیگه‌ای نداری؟ راستی آن جمله « دنیای کوتوله‌ها، شأن خالقان آثار ماندگار و‌هوشمند و، برنمی‌تابه» رو حذفش می‌کنم. « تقسیم غنائم کوچک در سفره خانه تئاتر، سابقه نحوستی داره» رو هم همینطور! واسه چی می خوام برش دارم ؟ای بابا، قضییه موش و گربه عبید زاکانی رو تداعی می‌کنه! آقا اینقدراستاد به ناف‌مون نبند؛ حرفت رو بزن! چیزی نداری بگی؟ خب به وقتش زنگ بزن. گفتم که هروقت دلت خواست تماس بگیر.»

این ها جملاتی‌اند از نمایشنامه «بکتاش» اثر محمود طیاری،هنگامی که شخصیت نویسنده با ناشر‌آثارش مشغول گفتگوی تلفنی است.این نویسنده که همان «بکتاش»شخصیت اصلی نمایشنامه « مستر‌موش » به قلم محمود طیاری است، به نوعی بازتاب دهنده اندیشه جست و‌جو گر نمایشنامه نویس است. « بکتاش» داستان موجز و در عین حال عمیقی را در قالب ساختاری مختص طیاری، با همان فضای مملو از درک بصری، تنش‌های غیر‌سطحی و بازی‌های زبانی در دیالوگ نویسی دنبال می کند.

«بکتاش» شخصیت اصلی این نمایشنامه و همسر سایقش اکرم، صاحب دو فرزند به نام‌های الی و بهزاد هستند. الی به همراه همسر و فرزندش و در‌خارج از کشور زندگی می‌کنند. و بهزاد و همسرش نیز ساکن شمالند. اکرم پس از متارکه ازدواج کرده است و اکنون تصمیم دارد با فراهم کردن شرایط ازدواج برای بکتاش، او را از تنهایی نجات دهد. به همین دلیل همراه با خانواده دختری که برای ازدواج با بکتاش در نظر گرفته، راهی شمال می شوند. بکتاش که سفارش بازنویسی نمایشنامه‌ای را پذیرفته است ، در حین آمد و شد مهمانان و اتفاقاتی که جریان دارد، برای سرنوشت شخصیت‌های نمایشنامه‌اش با توجه به زندگی اطرافیان، تصمیم می‌گیرد.

طیاری با دقت و حوصله کم نظیری از ذهن سیال و افسار گسیخته خود به متنی با شالوده‌ای منسجم می رسد. شخصیت‌ها به موقع و در انتخاب‌ها و گفت و شنود خود و دیگران پرداخته می‌شوند. اما آنچه طی خواندن متن، بیشتر از همه مخاطب را با هر کلمه ، جمله و عبارت خود همراه می سازد، قدرت نویسنده در به کارگیری زبان متناسب با شناسنامه هر شخصیت و تفکیک کردن دنیای ویژه آدم‌ها ست. در لا به لای این درون مایه‌های اجتماعی می‌توان به دغدغه اختلاف طبقاتی بین آدم‌هایی که جامعه اطراف بکتاش را به عنوان یک نویسنده تشکیل می‌دهد ، توجه کرد.
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۳۰

بچه های پشت مسجد!

سوگمانِ اکبر رادی

اکبر رادی” باورش نمی‌شد من‌هم بچه‌ی پشتِ‌”مسجد ملا علی محمد”‌م؛
انگار تمام این افتخار را برای خودش می‌خواست!
می گفت:” پس چرا ما، آن سال‌ها، توی بازی‌های‌مان، نمی‌دیدیمت؟
نه خربیست(۱) ، نه ماچلوس(۲)، نه هشتک(۳)
و نه لبِ گود!(۴)”
و نگاه پرسنده‌اش، مرا تا کنار ِبازی های نکرده‌ام می ُبرد:
تا پشت یک مدرسه‌ی شبانه روزی
تا لباس متحدالشکل ِشاهپوری
و کلاه کاسکت
تا خوابگاه، تا ناهار‌خوری، تا نمازخانه
تا صف طویل خاکستری
تا سال‌های سی و دو ، و رژه در بازار شام، با طبل و قره‌نی
تا گریه‌ی زن‌های روضه، به یاد دو طفلان مسلم
تا کلاس پنجم ابتدایی
و نه فقط بیشتر از طولِ یک سال تحصیلی…

شاید دنبال دری بود که هیچ وقت به روی آدختر، (۵)خدمه‌ی خانه‌شان، باز نشد
و آن یک کاسه آش نذری ،
که متبرک به سر پنجه ی حضرت فاطمه بود و بر خلاف میلش،
بر سفره‌ی بی دعای‌مان نیامد.
رحمت خدا بر مادران‌مان، که بهشت، زیر پای‌شان است
و آب چشم‌شان از پیش، بر آتش جهنم، خاموشیِ ابدی ارزانی داشته!
حال ما بر یک سفره نشسته‌ایم
و نعمت ِخدا را
باردار ِزبان‌مان کرده‌ایم!

بزرگا، اکبر!
من به پشتی‌ی آن مسجد، پیش از تو ، پا بر خشت نهاده ؛ بیگار ِ زندگی گفته‌ام
تو اما پیش از من ، تاج خار، بر سر
آستان ِیار بوسیده‌ای
مرا تدبیر از توست ،
اما تقصیر نه!
ما خود را بیدار داشته ایم، تا خفتگان،
با چشمان ما به تماشای ِنمایش خود بنشینند!

تو آفریده‌ای،
آن اذان را، صبح علی‌الطلوع ، از گلدسته‌ی گلویت
و سر برآورده‌ای، با سوسوی ستارگان
از هزاران “روزنه آبی” پیش از “افولِ” خود.

رادی جان، آن پنبه را از میان دو شاخه‌ی پشت عینکت بردار
و قرمزیِ دماغت را کمی بمال
یک بار نزدیک بود ترا، جای “سیزیف” بگیرم
با سنگ نبشته‌ای بر پشت!
بس که پشت میزت نشسته‌ای و نوشته‌ای
درست مثل خودم:
” آه ، این صورت پنبه کاری شده ،
مال کدام بخش، از نمایشنامه ات، بی سهم ِاجرا ست!؟”

سفره برای هردو‌مان پهن است
حسرتِ نشستن به روی زمین را داشتی
این هم پیژامه
من به احترام تو با شلوار می‌نشینم
بگذار خط اطوی شلوارم بشکند
فدای سرت!-:
” راستی ، این دو پدر خوانده ،
در بازیِ زبانی‌ی من و تو،
حالا دیگر مدتی است پدربزرگ شده‌اند.
آن که ترا به یاد نمی‌آورد
از پلِ فراموشی‌ی من می‌گذرد:

“رادی‌جان، نمیر!
مرکز هنرهای نمایشی بی پدر (۶) می‌شود!”

محمود طیاری

——
(۱)- خر بیست:- یک بازی است – چند نفر سوار یکی می‌شوند و تا بیست می‌شمارند. معمولآ”یکی می‌افتد و می‌سوزند!
(۲)- ماچلوس:- با کشیدن چند خط روی زمین و خانه سازی؛ یک پا – دو پا می پرند.
(۳)- هشتک:-( بازی قمار در قدیم) چاله‌ای می‌کنند و هشت گردو را هم زمان و با فاصله برای جاسازی در آن، نشانه می‌روند.
(۴) – لبْ ‌گود:( بازی قمار– قدیم) زمین را در حجمِ چند سکه گود می‌کنند و سکه ها را با فاصله …
(۵)- آ دختر، دخترِآقا : از خدمه ( به نقل از یادداشت‌ها ) در خانه‌ی پدری زنده یاد اکبر رادی.)
(۶)- رئیس مرکز هنرهای نمایشی:” اکبر رادی پدر ما بود، ُمرد‍!“مطبوعات.

Print This Post Print This Post

آبان ۱۰

تکرار تلخ تملکی تاریخی

نگاهی به:
داستان کوتاه تاریخ آجری کنگره نوشته‌ی محمود طیاری

علیرضا طیاری

نویسنده به ضرب قلم، در اولین لحظات قصه، با ترسیم و ترکیب فضایی خاص به لحاظِ موقعیت مکانی و بیان متمایز و گزینش زاویه دید سینمایی، در ایجادِ تعلیق و تمرکز وجایگاه در ذهن مخاطب موفق است. گویا چشمانی تیز بین و مشکوک در تاریکی، حرکتی براندازانه را نظاره گر است؛ ماشین چاپ دستی، کاغذهای شبیه به تراکت سیاسی، دست های لاغر و تکیده، کارگاه مخوف و مرموز و چند شخصیت بدون توضیح، از عناصر طراحی داستان در ابتدا هستند، که در چرخشی سریع با جایگزینی و تصحیح موقعیت؛ نویسنده به واقعیت گریز می زند و نگاهش را با پوزخندی به سیاست می آمیزد. این نگاه خطانما، زمینه ساز و آبستن پیام های مهم در روند داستان است. ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

آبان ۰۹

پلیکان

شنْ‌بارِ آب
کف‌آلود
موجْ ‌کوبه‌ها را تاب می‌آورم

زیرِ پایم خالی می‌شود
نوبتِ دلم رسیده است!

بی قایق و پارو پهلو ‌می‌گیرم به درد

با این همه آب
بی تو
جایی برایم آبی نیست.

علیرضا طیاری

مهر ۸۸

Print This Post Print This Post

آبان ۰۶

اتوبوسی در کار نیست؛ خانه‌ی فلزی ظرف زمان است!
—————————
در نشستی اگر‌چه کوتاه، به اعتباری حرف از «خانه فلزی» رفت؛ و اشارتِ آن مقام فریدون، حضرت تنکابنی بر این کتاب.
من صداقت می‌دیدم در کلام آن آشنا و می‌گفتم : «نشست و گذشت: بهتر از آن است که نمی‌نشیند و می‌گذرد!»-:
انتقاد از عدم توضیح « نل و زواله»؟گفتم:« وارد بود؛ از دستم در رفت.»
«خانه‌ام داشت می‌شکست؟»
«از همان حرف‌هاست!»
«تمرین؟»#
«دلش می‌خواست اینطور بداند.»
«وزارت؟»#
گفتم:« معنی‌اش در تمرین است!»
گفت:« آقای تنکابنی داستان‌های دفتر دوم خانه فلزی را فلسفه بافی روشنفکرانه نام می‌دهند.»
گفتم: «با اجازه …» و پیِ کاری رفتم. وقتی برمی‌گشتم خانه فلزی دستم بود.
گفتم : «نمونه می‌آوریم.»
ورق زدیم، خانه فلری آمد؛ و به آنالیزِ آن نشستیم:
[مرد شماره‌یک، به مرد شماره دو نگاه کرد و زن شماره پنح، پاهایش را در اختیار مرد شماره شش گذاشت .مرد بی‌شماره سنگینیِ ۲۷ شماره روی دوشش بود. ]
«خب؟»
« در اینجا با چند حرکت کوتاه، زمینه برای معرفی پنج شخصیت داستان آماده شده.»
«درست، اما ردیفْ بندی آدم‌ها قضیه را بغرنج می‌کند.»
گفتم :« تا محیط کشف نشود، بله. اما نشانه‌هایی هست که تصویر روشنی از محیط بدهد. مثل این [ مرد بی‌شماره چراغ زد و به عرقی فکر می‌کرد که قرار بود تو راه بزند.] و [ آخه همه مون رو گردنه بودیم. یه ور کوه ، یه ور دره . پایین شب ، کلوخ، سایه…] و :
[ اگه بمونه ، خوبه.
– برا چی ؟
–    دست به آب]
و: – نمی مونه . نگاه کن!
و این:[ یک لحظه روشنی بود و انبوه شماره‌ها ، و سنگینی پلک ها، و سایه های جنبنده بر شیشه ها و دیواره های چوبی و فلزی…]
که ریتم تندی دارد و منطبق و هم‌زمان است با گذشتن اتوبوسی از مقابل چراغ‌های یک آبادی ، در مثل. اتوبوسی با چند ردیف صندلی و آدم و به قولی« ته‌تی‌ها»- آنها که آن ته نشسته اند،بی هیچ‌گونه امتیاز؛ و بی شماره‌ای پا به گاز ، با احساس مسئولیتی در قبال بیست و هفت شماره. از مرد شماره‌یک بگیر تا آن ته یی ها. که دقیق است و مطمئن؛ و چراغ می‌زند و به عرقی فکر می‌کند که قرار است تو راه بزند: گونه ای دلخوشی و بهانه‌ای برای حرکت. و : که نمی‌زند و می‌رود تا به محلی برسد که هم زن باشد و هم عرق: گونه‌ای تسلی و تسکین و پناه جویی و شستشوی چشم از خواب، و رفتن و نماتدن؛ و ادامه: ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

مهر ۱۷

یک جیپ دولتی در کوه‌های الموت

می‌آمدیم بی‌آنچنان نگاهی، به تپه‌ها و خانه‌های گلی، بی‌تفقدی به آنها که توی جاده مانده بودند و دستی بلند می‌کردند؛. چرا که خود بر‌خرابه می‌نشستیم و از کوره را می‌گذشتیم:
جیپ، بی‌زاپاس و آینه بود، گرد و خاک هوا می‌کرد  و ما را محورِ کوه می‌گرداند. آنچه پیشِ رو داشتیم، انگار آخرِ دنیا بود. دهِ کوچکِ کم خانواری، با یکی دو معدن گچ وآهک، وزاغه نشین‌هایی که چرک‌ُمردگی و غبار ِآن را، انگار به سر و روی خود داشتند.
پیرزنانی با دستان چروکیده، به کارِ پشم‌ریسی و دوک، و دخترکانی شیردوش، ‌با یکی دو بُزِ سیاه، که مایه‌ی آن قاطی ِسرفه‌های خشک‌شان می‌شد؛ و باد‌های شنی، شناور در بوی پِهِن، و زخم و مگس و تراخم بود!
آن که پشت فرمان جیپ بود، در پُست معاونت فنی بود؛ به اقتضای شغل، گاه دلی به دریا می‌زد؛ در بازدید از منطقه‌ی آلوده، و‌ کشف ِبیماری واگیر‌دار، با ما سر به بیابان می‌گذاشت!-:
“از من دلخور نیستی‌که؟”
“برای چی؟”
“این که، تو کوه‌های الموت می‌گردونمت. کارت تو بیابونه و به آب و اصلاحت نمی‌رسی!”
گفتم:”اما جفت‌مون‌رو، به یک درشکه بسته‌ان. تفاوت‌مون در مواجب بیشتری‌یه که تو می‌گیری. آن هم لابد در ازای کار بیشتر..”
معاون‌ گفت:” بارِ بیشتر می‌گفتی، بهتر بود!”
به جاده که پیچ می‌خورد، چشم دوخت. آن پایین دره‌ی عمیق و ترسناکی بود.
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

مهر ۰۳

مارِ ِبیابونش، نیش!

مه‌سا در حالی از آنجا به‌ در آمد، که برای تو بردن‌اش، روسری از سرش کشیده بودند، تا گناه‌اش را سنگین‌تر از آن چه هست نشان بدهند، و چه امری معروف تر از آن، که نماز عصر را، قبل از ظهر، به اقامه ایستاده بود!
ارجاع پرونده از بعضی کجا و احاله‌ی آن به آگاهی، این امکان را برایم فراهم کرده بود، راهِ  پیش پایِ مه‌سا را برای بازگشتی آرام به خانه باز کنم، اما حریف ترسی که تا ُبنِ جانش رخنه داشت، نمی‌شدم. مثل کلاغ به دور و برش نگاه می‌کرد و با هر صدا  از جا می‌پرید.  انگار بچه‌ها را هم از یاد برده بود .
هنوز هوله‌ی حمام، خیسیِ تن او را داشت، مثل یک گربه، با صدای موتور سیکلتی که توی کوچه پیچیده بود، به زیر تخت رفت، و من خشکم زد :
“ ببین، دیوونه! رفتی اونجا چی‌کار؟”
“ هیس، هیس س س س!”
“ یعنی چه، خل که نشدی!”
“ هیس، اومدن ببرنِ م. تو رو خدا حرف نزن،  باشه ؟ من زن خوبی‌ام . با  نماز و با خدام. اون تو که بودم، تموم نماز‌قضا هام رو خوندم. الانه هم حموم کردم نماز مغرب رو بخوونم.”
“الانه که ظهره، دیوونه! ”
“ خب، باشه. مرسی که گفتی، نماز ظهر رو  می‌خوونم! تو که بهشون نمی‌گی کجام؟”
“باشه خب، اما کسی دنبالت نیست.  دیوونه‌بازی درنیار، بیا از زیرِ تخت بیرون!”
“می‌آم، می‌آم . یه ذره صبر کن. بذار این موتوری‌یه بره! ”
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

مهر ۰۲

نقدِ
پرویز حسینی
به «
رمان سینما»ی محمود طیاری
رویا پرستی‌ آرمانی؛ زیستن‌ در اکنون‌ ابدی

رمان، زندگی است. زندگی همچون فیلمی است که در تاریکخانه‌ی ذهن آدمی پیوسته باز خوانی می شود ؛با بازبینیِ پلان به پلان تصویرهای از یاد رفته،هرلحظه زندگانی دکوپاژ تازه‌ای به خود می بیند و برداشت های تازه و کوتاه از سکانس های طولانی و غبارگرفته، فیلمنامه‌ی نانوشته ای را موجب می‌شود برگرفته از رمانی که سرانجامی آشکار ندارد و بیننده نمی‌داند در پایان به اندوه می‌رسد یا به لبخند!
راوی رمان،حدیث نفس می‌کند.معشوقه های خیالی در تار عنکبوت ذهن او درهم می تنند و زن راوی که نام معشوقه ها را، راوی بر او نهاده  و “ مهسا ” صدایش می‌کند، سرآخر در رؤیا به دست راوی از میان می رود، بیانگر تمی نهفته در هزارتوی رمان است. یعنی در لایه‌های زیرین ژرف ساخت رمان، پی می بریم که راوی شخصیتی ضد زن       misogynistدارد. علی رغم این که مادرِ راوی  با خاطرنشان کردن “ دو پیچ فرِ موی فرق ” سر او، معتقد است فرزندش دو بار ازدواج می کند. با درهم تنیدگیِ رؤیای چهار زن در لابیرنت زندگی و ذهن راوی، ما در می یابیم که در واقع “زن گریز” است، و این پارادوکسِ حضور چهار زن به موازات تنهاییِ گلادیاتوروار راوی، ما را به مفهوم ‎پاراگراف آغازین بخش یکم و سطرهای پایانی بخش سی و دوم  با طنین صدای زن راوی، می رساند که میان “ دو شیر ترس و اندوه ”، راوی باید “ تاج تنهایبی ” را برداشته و همچو تاج خار مسیح بر سر بگذارد.
“ رمان سینما ” با آنکه حدیث نفس است اما “ فردی ” عمل نمی‌کند و ما پا به پای راوی به کوچه های تاریخ و رخداد های اجتماعی – سیاسی، سرک می کشیم، با بازخوانی خاطرات “‌آق سالار ” آجودان رضاخان در دوره مشروطیت، و تماشای تصویرهای “سبزه میدان” تا “ صیقلان ” در دوره “جنگلی” ها،و تجاوز قزاقان روسی به خان و مان مردم شمال در زمان اشغال، وحتی به وسیله کاربرد زبان در طول رمان که با پرش های آن،به ویژگیهای دوره های متفاوت اجتمایی، پی می بریم وحتی به طور فرعی وغیرمستقیم با یادآوری حالات ظاهری و رفتاری راوی و شباهت آنها با شخصیتهای فیلمهای سینمایی که  درچند دهه پیش، دغدغه های راوی بوده اند و به طور گذرا با ذکر نام آن فیلمها، راوی، حالات روحی خودش و اطرافیانش را باز می‌نمایاند،  فیلمهای “ توت فرنگی های وحشی ”، “ اتوبوسی به نام هوس”، “ شکوه علفزار”، “ به راه خرابات در چوب تاک ”، “‌کنتس پابرهنه ”  و اشاره ضمنی به گلادیاتور های “ اسپار تاکوس ” و “ بن هور ” و سقوط امپراتوری رم ” و …که اگر این فیلمهارا دیده باشیم (که نگارنده تقریبا همه را دیده است) بخوبی می توان رد پای شخصیتها و رخدادهای آنها را در آدم های“رمان سینما ” بازیافت ؛ و شاید گزینش نام رمان  بی ارتباط با این نکته نباشد که طیاری،  به شیطنت و زیرکی، آن را لو نمی‌دهد.
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

شهریور ۳۰

کودک و نوجوان

اشکِ مُرواری

یک
یکی بود، یکی نبود. لبِ جو، تنگِ غروب، آفتاب می‌رفت، هوا تار می‌شد، ماه توی آسمان، آشکار می‌شد.
پرنده‌ها دسته دسته، بال‌زنان و خسته – از پیِ آب و دانه – می‌آمدند به آشیانه.
نازی‌کوچولو اما، باباش پیدا نبود. نه اینجا، نه آنجا، هیچ‌جا نبود.
خانه چهار‌ دیوار، با شکوفه‌های سیب وگلهای شیپوریِ انار، ُپر از خار و سیم بود. گل‌های ُرز توی باغچه، عطرْپاشِ نسیم بود.
آبِ‌حوض چین برمی‌داشت، صاف می‌شد. برگی از درخت می‌افتاد، ماهیِ قرمز، می‌آمد روی آب،  ُنک می‌زد، شکلِ  قاف (‌ق) می‌شد!
دو
نازی با پیراهنی با پاچینِ بنفشه‌زار، که تکه‌ای از آن، دستمالْ‌ گردنِ یک سرباز‌ عروسکیِ چترباز بود؛ کنارِ ماه در قابِ پنجره می‌نشست، و مادر برای هردوشان قصه می‌گفت :
”ای ماه نقره‌ای
تو که‌ای، چه‌ای؟
گاهی سوارِ بر– ابر، گاهی توی مِه‌ای…
اگر قایقی، کرجی‌بانت‌کو؟ پاروهای‌نقره و بادبانت کو؟
اگر عروسِ آسمانی، پس چرا تنهایی؟
با پولک‌های نقره‌ای، شب‌ها در می‌آیی…
با من بگو ای ماه، چه کار و پیشه داری؟
راهزنِ دل‌هایی، پیداست…
خرده‌شیشه داری!
نازی لبخندی زد و به صدای شیشه‌ایِ ماه، که از میان شاخه‌های صنوبر، آرام می‌گذشت، با دهانِ شکلاتی،‌ فالگوش ایستاد:
« مامان جونم،
بازهم داری؟ »
مادر گفت :
«چه اطوارها، مسواک بزن، تا بیداری!»
نازی گفت : «الانه مامان، چشم.»
و سرباز عروسکی‌اش را، برای چند لحظه با مادر، تنها گذاشت.
بابا، با چشمهای سرباز عروسکی، به مادر نگاه می‌کرد!
سه
نازی با نگاهی به ماه و آینه، مسواکی زد و از روشویی برگشت، دنباله‌ی نگاه مادر را، تا گلِ پنج پرِ گیره‌ی آهنیِ پرده، کنار عکسِ بابا، در لباس خلبانی گرفت .
انگار چشمهای مادر، به این گلِ آهنی،‌ داشت آب می‌داد!
نازی گفت :
«مامان، وقتی مسواک می‌زدم،‌ ماه توی روشویی بود. چه جوری می‌شه ماه، هم اینجاست، هم توی روشویی؟»
مادر خندید و گفت :
«شاید مثل تو رفت مسواک زد و برگشت!»
نازی پرسید: «مگه ماه هم مسواک می‌زنه؟»
مادر خندید و گفت :
«خیالت چی؟ اگه اون مسواک نمی‌زد که،‌ ماه  نمی‌شد!»
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

شهریور ۲۸

پلیکان

شن‌بارِ آب
کف‌آلود
موجْ ‌کوبه‌ها را تاب می‌آورم

زیرِ پایم خالی می‌شود
نوبتِ دلم رسیده است!

بی قایق و پارو پهلو ‌می‌گیرم به درد

با این همه آب
بی تو
جایی برایم آبی نیست.

Print This Post Print This Post

شهریور ۲۴

درباره‌ی کتاب «قهرمان تا نویسنده»

نوشته‌ی محمود طیاری

کتاب قهرمان تا نویسنده، تازه‌ترین اثر محمود طیاری

کتاب قهرمان تا نویسنده، تازه‌ترین اثر محمود طیاری


محمود طیاری پس
از انتشار تازه‌ترین اثر خود در بهار۸۸  که نشر افراز عهده‌دار چاپ و نشر آن بود، به بازگشایی محتواییِ این کتاب، که در پنج دفتر تدوین و تألیف شده، پرداخت؛ و گوشه‌هایی از نظرگاه‌های خود را با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در میان گذاشت.
طیاری در توضیح ویژگی کتاب «قهرمان تا نویسنده» گفت:
برای آنهایی که چیزهایی درباره‌ی ادبیات دهه‌ی چهل تاکنون، اعم از شعر و داستان، نقد و نظر و نمایش، می‌خواهند بدانند؛ و خیال آشنا شدن با دیدگاه‌ غالب و جمع، و نیز درک و برداشت مستقل یک نویسنده – در این زمینه‌ها را دارند، کتاب «قهرمان تا نویسنده»، نه یک مخزن اسرار، اما شاید صندوقچه‌ی راز‌هایی سر به مُهر، در شیوه‌ی پردازش و خلق آثار و پرسه‌ی دیرپای نویسنده درجهان بی مرزِ واقعیت و خیال، و نمایشگر دوره‌ی تکوین و شکل بندی‌های زبان و شکار لحظه و معانیِ‌ بیان است.
قهرمان تا نویسنده، اثری نیمه پژوهشی – تئوریک؛ به فشرده‌گیِ یک دوره‌ی ادبی- است و قابلیت طرح در مقاطع آموزش آکادمیکِ ادب و هنر را دارد.
این کتاب در پنج دفتر و ۳۲۸ صفحه، دارای فهرست اعلام نیز هست، به عبارتی نام بسیاری از چهره‌های بالنده‌ی ادب و هنر معاصر به ویژه دهه‌ی چهل تا کنون، در این کتاب فهرست شده است و جایگاهِ بخشی از مترجمان و منتقدان نیز در این کتاب، به احترام نام‌شان لحاظ شده است.
طیاری در پاسخ به چگونگی مطالب مندرج و فهرستِ بخشی از دفتر‌های پنج گانه، به شرح تفصیلی این دفتر‌ها پرداخت.
دفتر یکم : شامل ده گفت‌وشنود‌، و بازپرداخت به یک چهره است.


«آفرینشِ ازلی و آینده‌ی منتظر»: بُرشی کوتاه و تراژیک از زندگی یک چهره ادبی[خسرو گلسرخی ] است که بعدها سیاسی، اما ماندگار شد!
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post

شهریور ۱۸


محمود طیاری
ریشه و سیر قصه‌ی امروز در گیلان(۱)
با یادِ : م . ا . به آذین
خیلی اتفاقی تو سالهای ۳۶- ۱۳۳۵ برخوردی دست داد با مجید دانش‌آراسته و حرفی رفت در زمینه‌ی قصه، که حضرتش می‌نوشت و من‌هم … گپی و خدا حافظ!

بعدش تنهایی بود و یکی دو سالی کار ( به معنای نوشتن ) و در این فاصله، با محمد عاصمی سردبیر (امید ایران) آشنایی‌مان شد : یعنی مناسباتِ چاپی و این حرفها ( یاد باد و ادایِ دینی سیر! )
در آن زمان مومنی به نام «حسین فرزام صفت»  بود که روشن بود و می‌نوشت و هوای رفاقت داشت – که دست داد و از رفیقی گفت که داستان می‌نوشت. ُپرس و جو شدیم،کاشف به عمل آمد که همان مجید دانش‌آراسته است !

( هم زمان یک نهضت چند نفره‌ی گیلک در تهران: اکبررادی‏، معروف در داستان، سیروس طاهباز: در نقد و نظر، .محمد رضا زمانی: در فلسفه و حسین زنده رودی : در نقاشی بود که احمد آذرهوشنگ را با کتاب اخیرش «محراب» و ابراهیم رهبر را با قصه و نمایشی تک پرده (باغ ) و مقاماتش در ماهنامه‌های این زمان (۴۲-۴۷)  باید بر آن افزود؛ که در آشنایی با اکبر رادی تصویرپردازِ خطه‌ی (باران )- که قصه ای است از او به همین نام- این دو چشم‌انداز در هم ادغام شد. و دیگر عزیزی به نام محمد حسن جهری.
.ما ( من و مجید و جهری ) می‌نوشتیم، حسین فرزام صفت،  نگاه می‌کرد. یعنی گپ و نظر و این حرفها.. بعد خودش هم افتاد تو خط ، که جدل بود ، یک الف هم آمد روش، شد جدال!
ادامه مطلب

Print This Post Print This Post