خرداد ۰۷

Print This Post Print This Post

فروردین ۱۸

پانوشت سفر امریکا

children


یک روز وقتی آنجلا می‌خندید ، و شوخ و شنگ به نظر می‌رسید؛ از او پرسیدم: “علت این‌که در شکم من زیاد موندی و زودتر‌ در‌نیامده‌ای چی‌بود؟” او گفت:‌”‌‌چون موهاش کوتاه بوده ، دوست نداشت با موهای‌کوتاه به دنیا بیاد ، از او عکس بگیرند‌؛ فکر کرده آنقدر صبر کنه تا موهاش بلند بشه ؛ ولی نشد. وقتی دکتر آمپول فشار زد ، او مجبور شد با موی کوتاه به دنیا بیاد!” گفتم:‌”‌یعنی ‌ترسیدی؟”‌‌گفت:‌‌”خیلی ‌‌مامان”‌‌گفتم:‌‌”‌نباید ‌‌‌میترسیدی.‌‌ شانس آوردی که موهات از ترس نریخت.‌” گفت: “واسه خودم که نه ، فکر کردم اگه نیام ، یک آمپول دیگه ام ممکنه بهت بزنن ؛ یک جوری دردت بگیره که بمیری ؛ بعد نتونی با بابام عروسی کنی!”‌گفتم:”‌ مگه‌چندبار عروسی می‌کنن‌؟”‌آنجلا خندید‌، گفت:  “یک بارش رو می دونم ، مامان .” گفتم : “همون یک بارش هم غلط زیادی بود…!” و چشمک زدم . از شوخی ام خندید. پرید تو حرفم و گفت: ” می‌دونم مامان. اینجا رسم نیست بابا مامان ها، تا قبل از به دنیا آمدنِ دست‌‌کم یکی از نوه‌هاشون، با هم عروسی‌کنن!” یک‌کم جا‌خوردم؛ پرسیدم:” تو از کجا می‌دونی‌؟” گفت: ” حرف خودته مامان ‌، همیشه از بابام می‌پرسی پس کی ما باهم عروسی می‌کنیم . بابا قلقلکم می‌ده، می‌بوسدم ، می‌گه حالا تا نوه دار شدن مون خیلی راه هست!” گفتم :” وای از دست تو. همه چیز رو می‌خوای بدونی. ما نمی‌خوایم جلوی تو چیزی از جدایی‌گفته باشیم‌!” آنجلا چشمکی زد و گفت: ” منظورت طلاق نیست؛ مامان؟!”

ژانت

۲۲فوریه ۲۰۱۴

Print This Post Print This Post

بهمن ۳۰


یار حبشی 
———
اشاره  :
این فرمِ نمایشی، وامدارِ‌” محمد کسمایی” شاعر نهضتِ جنگل است، که قریب به هشتاد سال پیش، تابلو یِ”‌ نمایشِ تخته زنده ” به زبان گیلکی ( با استفاده از یک نوازنده ی ویولون و یک خواننده ) در پشتِ صحنه و یک تخته دکورِ ( دو در دو ) ی نقاشی، از یک فروشنده بلال ، که سوراخی به ابعادِ کله وی در آن تعبیه شده بود، از او در رشت، کار و اجرا شده است .
تابلو موزیکال” یارِ حبشی”، موضوع پژوهشیِ جالبی، به لحاظِ پروسه‌ی زبان و تطبیقِ ساختار و دیدگاه‌‌هایِ دو نویسنده، در شرایطِ اقلیمی و جغرافیاییِ انسانی‌ی مشترک، در آینده خواهد بود.

—–
تابلو موزیکال:


یارِ حبشی

گلِ گندم آی ،
بلال …
شیرِ بی اِشکم و یال و ُدم
بلال
با همه زلفِ دوتا و-
خط و خال
میره آخر تو جوال

مانده حسرت به دلِ پاچ باقلا
پایِ سفال …
شاخ و بالش کو –
که تکیه بزنه :
جایِ بلال !

من به شب پایی و –
حال
مانده در مزرعه بی حال ، پیِ خوک و-
شغال
روز از نو ،‌
به بیگاریِ نان :
می کنم سازِ دلم کوک ، به آوازِ ملال :

اگه داری تو یکی پولِ سیاه
من قِلِفتی بکنم پوست
از این تازه بلال
تنگٍ نافش بزنی
آب زلال !

منم و این همه سال
نه عیال و –
نه ریال…
یار ،  اما بی خیال
پاشورا می کنه ، با آب نمک و –
خاکه زغال !

‘گلِ جالیزه ،
بلال
آتشش تیزه ،  بلال
بابا آدم  ،
عجب افتاد توی چال

مثل زائو ، ( رویِ خشت )
َهله ‘هوله خورد
دِپورت شد از بهشت
روی پاسش ملکِ نقاله ، درجا زده :
ُمهرِ ابطال !

نوبرانه ،
تازه سال…
توی جالیزِ من افتاده یکی ُمرده شغال
خورده از پخته و کال
کلم و گوجه و کاهو و بلال
هرچه بنشانده ام ،‌ از تازه نهال…

سگِ زردم
به سرش خورده یکی –
تکه سفال
پایِ پرچینِ مبال
نه یکی پارس ، تو گویی کر و لال !

من و شب پایی و –
این باغ و کُْتام
چشم دارم به یکی ماهِ هلال
روی کولم ،
باقلا سبز و بلال:

باغ، بی روی تو –
ارزانیِ زاغ
زاغ، با سایه ی چشمانِ تو – کی ،
بال به بال ؟
پایِ بیوقتیِ انجیرِ سیاه
من و –
این بختِ سفید ؟
عطرِ لیموی و لبِ جوی و پریشانیِ بید ؟
وعده ی ما ، به مثال
کی دهد دست :
وصال ؟

شبی با تو به خیال
راه بر کنجِ لب و چال و سیاهدانه یِ خال
من و آبِ نمک و پوستِ بلال
تو به خوابی موزیکال
سر درآورده ای ، از توی جوال !

بابا گندم آی بلال
تو رو به کاکلِ آن سبز قبا –
دامنْ شال
دستک و منبر و آن پایِ منار
” حبشی یار” بیاور ،‌ به کنار :
روی بنما به حلال !

عجبا ،‌
آتشِ عشق
سوخت ما را ، پر و بال …
دیگه دلتنگی بسه !
بس کنم ، این نک و نال…
– اشکِ چشمت ،
بنازم
مرحبا به این زغال !
بهار ۷۸ تهران


Print This Post Print This Post

بهمن ۱۱

آفرینشِ ازلی و آینده‌ی منتظر
بُرشی کوتاه و تراژیک از زندگی خسرو گلسرخی
محمود طیاری

به نقل از کتاب” قهرمان تا نویسنده”/  نشر افراز – بهار ۸۸
آشنایی ‌با «خسرو» به سال‌های آغازینِ دهه‌ی چهل برمی‌گردد. خسرو تا آن زمان که در‌ زادگاهش بود، چهره‌ای حاشیه‌ای و دست چندم بود. به تفنن شعر می‌سرود، سُستی ‌در وزن و اشتباه در قافیه داشت. اما اوکه بختی بلند و سرنوشتی قُقنوسی داشت؛ راهِ قله در پیش گرفت و از آن پس، سیمرغی بود که تنها در دورها بال می‌زد: به تهران کوچیده بود. نمی‌دانم با کیان حشر و نشر داشت، اما به راستی از او و ‎آوازه‌اش در عجب بودم و چه بی باور! -:که چگونه خُردک آدمی که در شعر، لنگ می‌زد و دلتنگی از برای کوچه داشت، چنین دشخوار در عمل و تئوری، بینشی زمانه‌ستیز و اندیشه‌ای پیل‌ورز دارد؟ این مهم آسان نیامد مگر با حضورِ زمانه‌سازِ وی در جُنگ‌ها و ماهنامه‌ها و سفری که به قصدِ دیدار و گفتگو با من به زادگاهش- رشت- داشت:
آنچه از او می‌شنیدم و می‌دیدم: تحول و تهور بود. نگاهی ارج‌گذار و باورمدار نسبت به پیرامون خود، به‌ویژه آثار مردمی و «طرح‌های روستایی» من داشت. به‌راستی تا آن زمان، چیزی را که او آن همه بهایش می‌داد، که مردمی و آرمانی بود، تا به آن پایه، نه در خود و نه در کسی دیگر دیده بودم.
نمی‌دانم کدامین ماه از پاییزِ سال چهل و هشت بود که او با اتکا به وجهه‌ی مقبولِ خود، از طرفِ آیندگانِ ادبی، به جهت گفتگو به خانه من آمد. شبی را تا صبح به کارِ گِل و شکارِ دل نشستیم!
آن شب نازکایِ نگاهِ دیگری هم بود، که در سربالاییِ گفتگوی‌مان، جای «کمک دنده» می‌نشست! -: سراپا حُسن، با طبعی شوخ، که بعدها از شیوخ شد: با سری تا پایِ دار و نه بر بالای آن! که را می‌گویم؟ نویسنده‌ی «بعد از آن سال‌ها»: حسن حسام.
خسرو، متنِ گفتگوی‌مان را به تهران بُرد و پیاده کرد. آیندگان خواست دستی در آن ببرد؛ اما خسرو که ضامنِ چاقویِ زبان من بود، پس زد. متن مدتی نزد او ماند، تا آن بی‌قراری در دیدار، که آخرین نیز بود! بی که خود بدانیم: اگر شرح آن می‌آورم، از آن روست که خسرو، وجهه‌ای همه‌زمانی و همه‌مکانی دارد. گفتنش عُرضه می‌خواهد، اما نگفتنش خباثتی است آشکار و اُف بر این گونه راهیانِ سال و خیال، که درکارِ شکارِ «زیبایی» و «لحظه»اند؛ اما نه در پیِ کارِ مومیاییِ آن! باری آنچه به دردِ من نیاید، معلوم نیست به کارِ جامعه‌شناسان و تاریخ سازان، که زمانِ اسطوره‌ای را بدنه‌سازی می‌کنند، نیز نیاید: پروسه‌ی درک، شناخت و تسلیم ناپذیری، زنجیره‌ی افتخاراتِ ملی برگردن خسرو است. اما آنچه چهره‌ی او را زیباتر می‌کند، رویاهایِ از پیش تیرباران شده در کالبدِ کودک – زن، و خانه‌ی بی ابزارِ اوست :در تهران، نبشِ نادری، دیداری با او داشتم، به قصدِ پی‌جویی و باز پس‌گیریِ متنِ گفتگو:
«آه خدای من! این چهره‌ی استخوانیِ سفید، با این جمجمه و گونه‌های برجسته و پشت لبِ پُر و سیاه، از آن خسرو است؟» به ذهنم رسید چه شباهتی به «جک بلانس: هنرپیشه سینما» پیدا کرده!
ونمی دانستم بعد‌ها، شأنِ خسرو، او را به اسطوره‌ای بدل ساخته و نامش با عطرِ «گل سرخ» خواهد آمیخت. به این بهانه که متن گفتگو در خانه‌اش است، از من خواست ناهاری در خانه بخوریم. دست و پایی زدم و نشد. او متن را در گرو داشت، پذیرفتم. پیاده به طرف میدان جمهوری می‌رفتیم و حرف می‌زدیم. از متن راضی بود و می‌گفت مانع از آن شد دست تویش ببرند و این به قیمتِ درگیر شدن و باز پس‌گیریِ متن، در مرحله حروف چینی تمام شده بود. می‌گفت متن را برای آن‌ها و به هزینه‌شان در سفرِ به رشت گرفته، اگرچه چند ماه است جز چک‌های وعده‌دار، جای حقوق و کارمزد، چیزی از آنها نگرفته است!
خسرو هیجان زده و مایوس بود و با چهار انگشتِ دست چپ، سبیل چخماقی‌اش را تاب می‌داد و با دستِ دیگر، هوا را می‌شکافت و به سازمانی چنین، که زیر پوسته و لعابِ فرهنگ تحمیلی، از نیروی کارِ ارزان، به شیوه‌ی نصبِ آینه‌های مقعر، سرِ پیچِ کلمات، در جاده‌های خط کشی شده، بهره می‌گرفت، معترض بود! به خانه رسیدیم.
نمی دانم چه کس در خانه بود، اما چیزهایی به نظرم نو می‌رسید. مبلمان، میز، کتابخانه و تخت چوبیِ نوزادی که در راه بود، با سایبان و نرده و تورِ سفید – پشه‌بند؟
خسرو با غرور همه چیز را نشانم داد. همه‌ی آن چه را که می‌شد به آن، آمادگی برای تولدِ یک نوزاد گفت: «دامون؟» حالا که نگاه می‌کنم، چه تعبیر والایی، -با توجه به کاراکترِ خسرو- می‌شود به اشیاء و انسان داد: خسرو با پایگاهِ مردمی‌اش در «آفرینشِ ازلی»، تخت و سیسمونیِ نوزاد، نشانه و الگویی از تابش و تکثر و نطفه بندیِ امید و رویا در «آینده‌ی منتظر»، تورِ سایبان نیز، نمادی از عناصرِ متشکلِ خنثی‌ساز، در دفعِ عواملِ مخرب و مهلک، که در نگاهی تاریخی و در غلو آمیز‌ترین وجه، به هیأت «آنوفل» در می‌آید و خونخواری نشانه‌ی آن است! و این همه در زایشی و فرسایشی دیگر، آیا استتارِ ترس از آینده و نوعی فرار به جلو نیست که انسان در چالشی قدر ستیزانه با خود دارد؟
«عاطفه» – بانوی خسرو- رسید و پس از چیدمانِ ناهار روی میز، میان چند ردیف قفسه کتاب، که اغلب نو به نظر می‌رسید، نشستیم. با اولین لقمه‌گیریِ غذا در زدند. خسرو دستش نیمه راهِ دهان ماند و رنگش به سفیدیِ گچ ریخت. عاطفه دستپاچه اما با تردید، به طرفِ در رفت. خسرو با اشاره دست، از عاطفه خواست که در جای خود بماند و خود نیز گیج و مات نگاهش کرد.
تابستان بود یا زمستان، بماند! چهار فصلِ روستایی بر ما گذشت! باد تازیانه می‌زد و کولاکِ روی پیشانیِ خسرو می‌شکست. خسرو انگار برای مدتی در آتشِ عربی می‌سوخت و از نسیمِ بهار خبری نبود! با نگاه پرسیدم: «خبری شده؟» با نگاه گفت: «بعد می‌گویم» آن دو ایستاده و بی تکلیف، به هم نگاه می‌کردند. دوباره در زدند. این بار با سماجت بیشتری. خسرو آهسته گفت: «اگه یاروئه، بگو من نیستم. رفتم شمال!» و لبخند زد. انگار کمی به خودش آمده بود. چون اشاره به من داشت و گفت: «اگر چه، شمال خودش آمده اینجا،‌ پیشِ روی من نشسته!» عاطفه به طرف در رفت و خسرو در گوشه‌ای مضطرب ایستاد .وقتی عاطفه برگشت، خسرو هنوز نفس در سینه‌اش حبس بود! صدای پایی که دور می‌شد، پچ پچِ عاطفه را به همراه داشت: «سرمایه‌دارِ اژدها، گدایِ عوضی! چوب و چکال را به مون انداخت، طاقتِ دو تا قسطِ عقب افتاده‌اش رو نداره!» خسرو سنگین نشست و عاطفه با اشتهای کور شده، به آشپزخانه رفت و برای خودش و ما، آب خنک آورد.
خسرو گفت: «ناهارت‌رو بخور!» و بعد از جیبش دو سه برگ چک وعده‌دار و احکامی تایپ شده که نام آیندگان بر بی بهاییِ آن می‌افزود، در آورد و نشانم داد، گفت: «فکر نمی‌کردم بی محل باشه، وعده‌اش گذشته. نگاه کن. به اعتبارِ همین چک‌ها رفتم برای بچه، تخت و برای خودمون یکی دو قفسه‌ی کتاب و مبل راحتی برداشتم. یارو هفته‌ای دو سه بار حال مونو می‌گیره، عمله اکره شو می‌فرسته چرک و خون مون رو بگیره! دیگه نمی‌دونم چیکار کنم. از عاطفه خجالت می‌کشم. مُشت را که نباید فقط به دیوار کوبید!» گفتم: «خسرو جان، دیگه چیزی نگو!»
گفت: «باشه، پس ناهارت‌رو بخور‌» به وقتِ چای، متنِ گفتگو را خواندیم. برای اِدیت و تنظیم و پیاده کردنِ آن، چه زحمتی کشیده بود. برای چاپ آن، پیشنهادِ حذف یا استتارِ نام خود را داد:
«‌می‌دونی چیه محمود‌جان؟ اینها اگه ببینن متن مصاحبه‌شون با امضای من، سر از یه جای دیگه درآورده، دعوامون می‌شه، کار بالا می‌گیره. همین‌جوری‌اش هم به قدرکافی با‌هاشون سر شاخ هستم. جای اسم من یه تیره بذار. سئوال رو هرکی می‌تونه بپرسه، جواب مهمه!» گفتم: «این سئوال‌ها به قیمتِ بیدارخوابی‌ات تمام شده!» چیزی نگفت، فقط آه کشید.
بعد‌ها زمان نشان داد: اهمیتِ سئوالِ به موقع، کمتر از ارزشِ پاسخی نیست، که بی‌موقع داده می‌شود! خسرو، چاپ این گفتگو را، هرگز با نامِ خود، ندید!
ششم شهریور۱۳۷۴

———- متن مصاحبه را در کتاب “قهرمان تا نویسنده” می توانید ببینید. یا در بخش “نگاه سوم” این سایت.

Print This Post Print This Post

آذر ۲۴

پرده چهارم –

خانه گلبسر:
مازیار که با یک چاقوی ضامندار، در حال کندن یک قلب تیرخورده ، روی پوست درخت چنار است.
گلبسر زیر پای او ، کنار چوب بست حصیر بافی مادرش نشسته ، کاپشن نازک مازیار را، با همان طرح ناخدا و سکان ، ‌روی شانه‌ی ‌خود دارد و پاکتی را با دهان باد می‌کند.
مازیار           مادرت دیر کرده.
گلبسر          منو که دست تو نسپرده، می‌خوای بری ، برو!
مازیار           تنها قرار نیس جایی برم.
گلبسر          من هم با تو بیا نیستم!
مازیار           داری سربالا حرف می‌زنی…
گلبسر          آدم که تو سرازیری بیفته ، همینه دیگه.
مازیار          این جور که تو تند کردی، مواظب باش چپه نکنی !
گلبسر         تو فیلت یاد هندوستان کرده!
مازیار          مثل تو بازار گرمی که نمی کنم.
گلبسر         حرفت رو آشکار بزن. بهتره هرچی توی دل ته  بریزی بیرون.
مازیار         توی بازار روز برای کی داشتی چراغ می زدی، قمیش می اومدی؟
گلبسر        باز هم شروع کردی؟ بی معنی حرف نزن!
مازیار         چادر روی سرت بند نبود. خوب خودت رو باد و هوا می‌دادی!
گلبسر        تو هم که بد جولان ندادی . نفس کش می‌طلبیدی!
مازیار        (  نرم و منعطف ) خب ، کوتاه بیا . اگه گفتی چی کار دارم می‌کنم. چی دارم برات
یادگاری می‌نویسم؟
گلبسر      از کجا بدونم . هنوز که ننوشتی . روی کلمه اولش موندی!
مازیار       اینی که من توش موندم یک قلبه!
گلبسر       قلبه ، قلوه که نیست. چاقو رو از روش بردار!
مازیار        یه قلب که …
گلبسر       ( سرک می‌کشد) به تیر غیب گرفتار شده ، می‌بینم!
مازیار        تو مثل این که با ما کنار بیا نیستی!
گلبسر       تو یک اسب آبی می‌خو ای ، اون هم تو خشکی پیدا نمی‌شه!
مازیار        دل به دریا می‌زنیم و پیداش می‌کنیم !
دختر کاپشن را به شاخه‌ای می‌آویزد. مازیار تا جلوی بلته
رفته؛ نگاهی و برمی‌گردد.
– مادرت دیر کرده ها…
گلبسر             لابد ماشین گیرش نیومده ، می‌آدش.
مازیار           حالا لازم بود تنها بره آستانه؟
گلبسر         نذری داشت خب. هر شب جمعه می‌ره . از وقتی برادرم تو سپیدرود غرق شد؛ همیشه
می‌ره .
مازیار         طفلک حیف شد. دل همه مون سوخت. آب تنی رفته بود؟
گلبسر        پایین محل، پشت سد تور پهن کرده بوده ن ؛ دنبال صید ماهی بود.
مازیار          تو دنبال چی هستی ؟
گلبسر        ( آه می‌کشد و به تخت سینه ی او می زند) تو !
مازیار         یعنی باور کنم ؟
گلبسر        به خودت نگیر. دنبال چیزی نیستم.
مازیار       می‌دونم. خیلی وقته که تورت رو جمع کردی. یه ماهی گرفته بودی، تورت سوراخ بود ؛در
رفت!
گلبسر       چه فراوونه ماهی اسبیله !
مازیار        اگه من اسبیله ام ، تو چی هستی؟ قزل آلا ؟ ( گله آمیز ) خوب امتحانت رو پس دادی!
گلبسر       هفت ساله که درجا می زنم ، بسم نیست؟ اگه خوردن برف و سکنجبین تو بازار روز
گناهه ، بگو. دختر های دیگه چه جورن ؟ مثل چی ان ، مار ماهی ؟
هر دو  می‌خندند
مازیار     کاری به دختر های دیگه ندارم. تو هم مثل هر چی می خوای باش. ( مکث ) فقط می دونم
دختر مثل …
گلبسر        مثل همین چناره ، وقتی کنارت بود ، یادگاری روش می کنی!
مازیار         نه ؛ مثل …
گلبسر        مثل این پاکته  که بادش می‌کنی و می‌ترکونی!
مازیار         نمی ذاری بگم که. مثل … مثل  یه کفتره.
گلبسر        کفتر، هاها… کفتره! کفتر… خب دیگه چی؟
مازیار         باید گرفت ش ، و گرنه می پره !
گلبسر        (برای لحظه ای جدی می‌شود ) از خودت می‌گی؟
مازیار         نه ، یادم داده‌ن !
گلبسر        باشه خب ، کفتره! حالا خیال داری بگیری‌اش؟
مازیار         ( با خنده ) من آب باز م ، نه کفتر باز!
گلبسر       (  جدی و سرد ) پس این طور…
مازیار        دروغ که نمی‌گم. تو یه کفتری ، مگه نه؟
گلبسر        بله ، این طوره . من یه کفترم . منتهی کفتری که بغ بغو نداره!
پاکت را می ترکاند.
– تو هم برو آبادان ببینم کجا رو می‌گیری!
مازیار     ُترش کردی؟
گلبسر     چرا تُرش کنم ، شوهر می‌کنم !
مازیار       شوهر می‌کنی ؟ به کی ؟ ( در بازی با چاقو) دل و روده ت رو می ریزم!
گلبسر        (شکلک درمی‌آورد.) نه بابا…!
مازیار         ( شکننده ، اما مغرور ) قول یک وانت رو به اش دادن بیندازه زیر پاش . بابت عَلَم
دزدی ش
گلبسر         دزدی علم بهتر از دزدی ناموس است!
مازیار به فکر می رود. دختر هم .
مازیار        به زور هم که شده تو رو باخودم می برم.
گلبسر       مال دزدی نیس که برداری با خودت ببری. صاحب داره!
مازیار        نیا خب. چیکار کنم . برم خودم رو غرق کنم؟
گلبسر       نه ، من خودم رو غرق می‌کنم!
مازیار      ( درمانده ) خب تو بگو چی کار کنم؟
گلبسر      کفتر بازی که می‌تونی بکنی . مُچ که می‌تونی بپیچونی . ضامن چاقوت رو که می‌تونی
بکشی . بیچاره مادرم دلش به این خوشه وقتی مُرد ، آستانه اشرفیه خاکش کنم . آن
وقت این آقا می‌گه دخترش پاشه بیاد آبادان‌،‌چه می‌دونم بوشهر ،‌کوسه‌‌ها بخورندش‌!
مازیار        ( برای مدتی بلند می خندد.) کوسه ، هاه هاه… کوسه . تو خودت کوسه ای که. بد تر از
کوسه. اصلن جات تو رودخونه ست!
گلبسر       خدا از دهنت بشنفه!
آرام می‌گرید.
مازیار      به هر حال به این پسره ،  ناصر رو نده!
چاقو را می بندد و توی جیب می گذارد.
گلبسر        اگه بعله رو داده باشم ، چی ؟
مازیار        شریک جرمش لابد می‌خوای بشی، نه شریک زندگی‌ش !
می خواهد برود .
اگه پیغامی چیزی براش فرستادی ، پس بگیر. واسه خودت می‌گم. دیگه هم
آبغوره نگیر!
مادر            ( بلته را باز می‌کند ، تو می‌آید. ) الهی بمیرم. چه خوب شد نرفتین. براتون نون برنجی
آوردم.
.                                                       چادرش را از کمر باز کرده ، به شاخه ای از درخت
می آویزد  و به دختر خیره می‌شود.
–  گریه کردی ؟
گلبسر         ( ناگهان و با تظاهر به خنده ای دروغین ) نه مادر ، گریه برای چی ، بی‌کارم مگه ؟
مادرش را بغل می کند و می‌بوسد
مادر           ( ناباور و با خُلق تنگ ) یه نک پا رفته بودم خانه ی اسداله . چه دل پری داشت این
خانم گل . بیچاره اسداله  دستش تنگه ، نزول کمرش رو شکسته . تا اینجا از دست
ارباب پُره ! خانم گل دل نگرانش بود. (به مازیار ) اهل خانه چطورن ؟
پایان پرده چهارم – نمایش چاقو ضامن آهوست!

Print This Post Print This Post

\\ tags: ,

آبان ۱۱

پانوشت سفر امریکا

کمی خودت را خرجِ حروف الفبا کن!

سلام، مردِ گرما‌زده بی‌خواب!‌نگهدارنده کولر روشن تا صبح،  با نگاهی ملول به گوشه‌ی جیب، به لحاظِ ُافت ارزش پول ؛ غافل از آن که خدا روزی رسان است – که معنای روزْ آمدِ آن ، سیاهی شبش در نا امیدی  به سپیدی می‌زند؛ و نیز نه کالامند‌؛ یا پردازنده وجوه نقد، که خزانه اش تا عرش در فرش آبی است و گنجینه‌ی نقره‌اش‌، مهتاب و سیمبرانش  ستارگانند ، با هیاکلی در تراشِ به  الماس و بی معجر، روی فرش قرمز – نه به فسق ، که تا فجرْ هنگام به فجور ! – پس او را ، لابالیانی چون ما ، در یک نگاه هالیوودی هیولای جهان ش دانند، که مایه صلحش فطیر است و به آتش پَهباد، پُختِ نانش خمیر ! مرتبه اش اعلاء ست و اما‌، کربلایش معلّا نیست‌! هیچ نرینه ای را بی‌مادینه نمی‌گذارد، و ادای دین ش را به ما نیز، واگذار به غیر کرده است!‌ و آن حبیب است و از حبوبات نیست ؛ آراسته به زیب و زیور، پری است و از پریان نیست . شهرت در بلندای خود دارد. خواهرخوانده‌تر از او،  کس با تو به یک جوال نرود ! و اما آن که قصد قربتش را داریم ، کس را فارغ از شکم و به زیر آن نمی گذارد؛ حتی خری را دربیابان؛ اگر چه فراغت کار را؛ به حین عمل، با ترکاندن آسمان غُرنبه ای، زهره در دل یابویش آب ، و به جفتکی بیضه در کلاهک دجّالی‌اش می‌شکند که آورده اند:-۰فارغ از هرچه، به‌ زیر فلک مینایی، نشده آخر، دلت آرام بگیرد، جایی ! و اما، حوصله چیز بدی نیست، مثل ما، کمی خودت را خرجِ حروف الفبا کن،‌عزیزم!

مریلند ۲۰۱۰

Print This Post Print This Post

آبان ۰۲

دُم بُریده

———-

برف بود
باد بود
یک ناکجا آباد بود .

شب بود
آتیش بود
هوا گرگ و میش بود

آب بود
زمین بود
علف به دهان آقا بُزی شیرین بود

یله می شد  یک گوشه
ریش گروی آقا موشه
آفتاب می زد ، می سوختش
لباش رو به هم می دوختش
می گفتی بیا تو سایه
می گفت سایه خودش می آیه!
می خورد ُلُف ُلُف ُلُف
می افتاد به خور و پُف
نه کار به کار موشه
گربه ،کلاغ ، یک گوشه

صابون لب پاشویه
ماهی تو آبیِ حوض
حصار بود.
پرچین بود .

هر جا پچ پچی بود
کلاغه ….
خبرچین بود!

آجیل بود .
پسته بود.
عروس کبله قاسم
پای اجاق نشسته بود:
رخت ها چرکْ مُرده
گربه ماهی رو خورده
کلاغه صابون رو برده
آقا موشه
فندُق می خورد
گوشه‌ی‌ صندوق می خورد
خروسه رفت آب بخوره
افتاد و منقارش شکست
می خواست قوقولی قو کنه
دنیا رو زیر و رو کنه
گربه سیاه پرید روش
کلّه شو کند عین موش
کلّه ی خروس
از تو دهان گربه
گفت به کلاغ:
« آهای دُم بُریده!
خبر ببر ، جار بزن
حرف منو بر سر هر دار بزن!”
فروردین ۱۳۷۵
————–
پانوشت :
برای نگاه کردن ،لازم نیست دستت را سایبان ابرو کنی؛
همه ی ستاره ها در زمین اند! محمود طیاری

Print This Post

Print This Post Print This Post