مهر ۰۵

پانوشت سفر امریکا

۲۳Sep2014 موضوع: ره آورد گیل

قائمانِ به دوپا

محمود طیاری

این روز‌ها بدون استثناء، با Ellie و ماشینِ “فورد هایبِرد”ش ‌‌به گیم می‌رویم. گیم باشگاه بسیار بزرگی است با دستگاه‌های ورزشی بی‌شمار، که در آن، ‌قائمانِ به دو پا، به تاخت، تأسی بر چهارپایان گیرند! اما هرچه می‌روند، به جایی نمی‌رسند و در‌جایند، که تسمه‌کشیِ ارابه‌ی مردْ سوار ‌به شیوه ِبنْ ‌هور، بی کلاهِ گلادیاتوری، از عجایب آن است و به رؤیت‌مان رسید. این از رسوم مقبولِ دخترانی است که قصد پیه‌سوزیِ شکم و فربه‌سازی عضلاتِ ران و بازو دارند‌!-

دو استخر شنای بزرگ زمستانی، با آب سرد و ولرم؛ یک استخر شنای تابستانی، با سکوی پرش و شیرجه، دو جایگاه بلندِ غریق نجات و یک بوفه؛ دو سونای جوشان و آبشاری که از شکافِ دیوار در یک خط فشار، آب به روی سر و شانه‌ی ما می‌ریزد. سونای خشکی‌ که یک کوره آدم سوزی است، که دسته کلیدش به کمر فرشته آزادی است و هیزم خیس آن مائیم!

دو سالن بزرگ آموزشِ حرکات مؤزون و بَدَوی، که تنانگی در‌ آن به چیزی گرفته نمی‌شود؛ و به کار آب کردن چربی، و تناسب بدن است و آماده‌سازِ قشونی، که پروسه‌ی رقص و جنونِ جمعی‌ ‌را، در بازی ‌هفت رنگِ نور و سایه، در کنسرت‌های چندین هزار نفره‌ی آخرالزمانی، به تماشا وا می‌گذارد!

و اما، بر این باورم در این مرحله از سفر، فرصت پرداختن به هیچ جور تراوشاتِ قلمی و تأملاتِ تخم غاز شکنی، جز رفتن به باشگاه و صرف یک شامِ پان امریکنیِ خلاء پُر کن، برایم میسر نباشد. چون زمانی که Ellie، در خانه یا در موقعیتِ off هست، باید آماده بیرون رفتن با او باشم؛ تا به خیلِ” قائمانِ به دو پا” در باشگاهِ “سونات آبی”‌اش  بپیوندیم. اما قبل از آمدنم به قاره سفید، ویارِ پرداختن به کارهای خودم را در این دیار داشتم.

حالا ببینم چه می‌شود و جز لنِگ لاکْ‌‌ پشت دریایی به نیش، و بستنِ دُمِ خرچنگ کوبایی به ریش، کلنگِ کشف کدام مائده‌ی سفره خانه‌ای را، در این نیم کره‌ی خاکی، باید به زمین بزنیم!

Feb 18 – ۲۰۱۲

Print This Post Print This Post

شهریور ۱۲

با‌تسلیتی‌عمیق‌به‌یارانِ‌به‌سوگ نشسته‌در‌‌‌فقدان‌افرای‌همیشه جوان‌بهزاد‌موسایی. محمود طیاری ۱۳۹۳٫۶٫۲۳

یادداشت

محمود طیاری

یادمان همیشه ی او!

دوستی استوار، که نام “بهزاد موسایی” را در مرتبتی با خود دارد؛ چند سالی است در مساحتی بالنده، به کار ادب و پژوهش است و از عِلیین! چترش در اقصا نقاط ، کار بر طاووسان تنگ آورده؛ انگشت به لانه‌ی زنبوران می کند؛ شاید از برای ذائقه‌ی شیفته‌گانِ حیطه‌ی ادب و هنر، عسل فراهم آورد؛ که جز خلق آثارِ نه الساعه نیست!

به همین نظر، با پیام های پسین، ُطره از قلم موئین ما چیده، از پی ِپاسخ است!

این بار وارسته مردی را نشانه رفته ؛ که حمد و حیات بیش ازپیش بر او باد، حضرت” محمود اعتماد زاده ” دانای کل در روایت و زبانِ ترجمه به آبِ ” دن آرام” شسته” ؛ م.ا.به آذین است!

بهزاد از من خواست ، در این باره چیزی اگر دارم رو کنم؛ می خواستم بگویم چیزی که ندارم” رو” است!

اما او به شیوه ی موسی ، با افکندن عصایش بر زمین؛ از من انتظار معجزه داشت!

گفتم چیزی از دارالایام، از ایشان ته خورجین‌مان است؛ که بی مالکیت واگذار می کنیم؛ و آن دست خطی است که سفارش اداری من، به غیر برده و شأنِ خود، بی قصد و منظور، به والایی در آن باز تابانده:

در دارالمرز گیلان، ُخردک آدمی بودم ، به کشت زار و روستا اندر، روح و زبان ، محشور با جلگه نشینان ، روزانه به چند فرسخ پای پیاده ، از میانه ی جنگل و کوه، به زاغه ی روستانشینان رفتمی؛ و احوال شان- ذیل اوصاف تب و نوبه ، به ضرب ُقرص و طرزِ سوزن- که همان تزریق است؛ بگرفتمی . تا آنجا چنان که استاد، به مدیر منطقه بنوشت- به سستی پا و تکیدگی صورت نائل شدمی؛ و دل به این خوش داشتمی که از دنیای زخم و مگس و تراخم ؛ به جهان زن پوشان مرد ُکش ، از طرح های روستایی خود ؛ سازه های نو، به اندازه ی بی قامتان کیلویی نویس امروز، درانداختمی!-:

“به چشم هایم آب می زدم ، خنک بشوم/ گاودزد پایین محله مان را دیدم/ به یک امنیه /

اُسو تعارف می کرد / ماتم ُبرد!”

و به‌آذین، این” زاویه دید ” را ، در تراکم تاریکی آن زمان ، گرفته بود.

آن دست خط، جز از طریق پشت پاکت ، عنوان نداشت؛ و گوبا باید به فرهیخته آدمی ، با رخت افزار مدیریت، سپرده می شد؛ تا بر من از سایه سنگین سخت افزارِ کار بکاهد!

آن دست خط ، هیچ وقت تسلیم گیرنده ی آن نشد. شاید من به نوعی با مشکلم کنار آمده بودم ؛ یا شأنِِ هیچ کدام از ما برنتافت، کلمه را که خدا آفرید؛ به کارگزارش تسلیم کنیم!

اما سی و چهار پنج سال ، دست خط حضرتش، سر به ُمهر پیشم بماند ؛ تا “بهزاد موسایی” به دنیا بیاید و به کارِ کشفِ شأن و منزلت آدمی چون” م.ا.به آذین” ، راوی و دانای کل” دختر‌رعیت”باشد.

بی نگاهِ انسانی و ژرف نگر ِمترجم ژان کریستف و جان شیفته، و بی” پنجاه” رفته بر آثار من ،آن دست خط، شأن چندانی نمی توانست داشته باشد. چنان که بی قامتِ افرایی ِ”بهزاد موسایی” نیز، دست ما از نخل بلند ِنام “م.ا.به آذین” بار ِیادمان ، نمی گیرد.

پس، ُمردگانند لام تا کام حرف نزده گان از پویاییِ و منزلت آدمی، زبان به دهان گرفته گانند، آن بی مقداران؛ لالانند

تهران ۲۱ بهمن ۱۳۸۰

Print This Post Print This Post

مهر ۱۰

یادداشت

و اما-

عده ای با ریسه‌ی کلمات، حصیر شعر می‌بافند. جمعی شعبده بازانه واژگان شعری جعل می‌کنند. عده ای دکلمه به شیوه‌ی معمول، جمعی به عربده کشی مشغول! کمتر کسی می‌داند شعر در کوتاه‌ترین مسیر حرکت می‌کند: در فاصله‌ی شکستن ‌ِصدای رعد: آذرخشی که می‌زند و کوکبی‌های کنار‌حوض می ریزد!

خیال انگیزتر از شعر، چیزی از ذهن انسان نگذشته: کوتاه، (به قول « اوجی»‌ :مثل آه!) شعله‌ای و پس آنگاه ‌خاموشی.

شعر، قالبِ درونی ‌شده‌ی شاعر است: صندوق اسراری است که با واژه‌های ‌کلیدی باز می‌شود.

شاعر، گاهان ما را به دلتنگی زمزمه می‌کند. آناتِ شعر او، با طنینی هشت‌گوش، یک آسمان معنا را، چون کاشی‌ها و گنبد مسجد شیخ لطف‌الله در سرمان می‌پیچاند و نیروی آن، ما را به هفت شهر عشق برده؛ و زیبایی را در خمِ یک کوچه‌ی‌ آن پدیدار می‌کند.

شعر مثل آب چشمه‌ی ییلاق، در نیم‌روز تابستان است. هرچه بنوشی عطشت بیشتر می‌شود. اما شعرِ بَدَل را فقط یک بار، آن هم به زحمت، همراه با ریقِ رحمت، در غیابِ شاعر می‌شود سرکشید! مثل روغن‌ِ چراغ، با گرفتن نُک دماغ! این جور شعر‌ها را خودتان بهتر از من می‌شناسید: کافی است مال خودتان نباشد!

ر.ج- پانوشت ِمجموعه شعر “کولی و ماه” در دست ِنشر

Print This Post Print This Post

مهر ۰۵

داستان

یکی بود، یکی نبود. لبِ جو، تنگِ غروب، آفتاب می‌رفت، هوا تار می‌شد، ماه توی آسمان، آشکار می‌شد. پرنده‌ها دسته دسته، بال‌زنان و – خسته از پیِ آب و دانه می‌آمدند به آشیانه. نازی‌کوچولو اما، باباش پیدا نبود. نه اینجا، نه آنجا، هیچ‌جا نبود.

خانه چهار‌ دیوار، با شکوفه‌های سیب وگلهای شیپوریِ انار، ُپر از خار و سیم بود. گل‌های ُرز توی باغچه، عطرْپاشِ نسیم بود. آبِ‌حوض چین برمی‌داشت، صاف می‌شد. برگی از درخت می‌افتاد، ماهیِ قرمز، می‌آمد روی آب، ُنک می‌زد، شکلِ قاف (‌ق) می‌شد!

نازی با پیراهنی با پاچینِ بنفشه‌زار، که تکه‌ای از آن، دستمالْ‌ گردنِ یک سرباز‌ عروسکیِ چترباز بود؛ کنارِ ماه در قابِ پنجره می‌نشست، و مادر برای هردوشان قصه می‌گفت :

”ای ماه نقره‌ای. تو که‌ای، چه‌ای؟ گاهی سوارِ بر ابر، گاهی توی مِه‌ای اگر قایقی، کرجی‌بانت‌کو؟ پاروهای‌نقره و بادبانت کو؟ اگر عروسِ آسمانی، پس چرا تنهایی؟ با پولک‌های نقره‌ای، شب‌ها در می‌آیی با من بگو ای ماه، چه کار و پیشه داری؟ راهزنِ دل‌هایی، پیداست خُرده‌شیشه داری!

نازی لبخندی زد و به صدای شیشه‌ایِ ماه، که از میان شاخه‌های صنوبر، آرام می‌گذشت، با دهانِ شکلاتی،‌ فالگوش ایستاد: « مامان جونم، بازهم داری؟ » مادر گفت : «چه اطوارها، مسواک بزن، تا بیداری!» نازی گفت : «الانه مامان، چشم.» و سرباز عروسکی‌اش را، برای چند لحظه با مادر، تنها گذاشت. بابا، با چشمهای سرباز عروسکی، به مادر نگاه می‌کرد!

نازی با نگاهی به ماه و آینه، مسواکی زد و از روشویی برگشت، دنباله‌ی نگاه مادر را، تا گلِ پنج پرِ گیره‌ی آهنیِ پرده، کنار عکسِ بابا، در لباس خلبانی گرفت . انگار چشمهای مادر، به این گلِ آهنی،‌ داشت آب می‌داد! نازی گفت : «مامان، وقتی مسواک می‌زدم،‌ ماه توی روشویی بود. چه جوری می‌شه ماه، هم اینجاست، هم توی روشویی؟» مادر خندید و گفت : «شاید مثل تو رفت مسواک زد و برگشت!» نازی پرسید: «مگه ماه هم مسواک می‌زنه؟» مادر خندید و گفت : «خیالت چی؟ اگه اون مسواک نمی‌زد که،‌ ماه نمی‌شد!»

ابر و باران به کنار، که گاه می‌آمد و می‌گرفت، زلفِ درخت‌ها را می‌ُشست، هرچه گیاه بود. می‌رُست؛ آب راه می‌افتاد، جویبار می‌شد، غنچه، دهان باز می‌کرد و گُل و خار می‌شد! خورشید و زمین بود، تا بود، چنین بود: لبِ جو، تنگِ غروب، آفتاب می‌رفت، هوا تار می‌شد، ماه توی آسمان آشکار می‌شد.

نازی زیرِ پتویی با طرحِ پلنگ صورتی، و ماه هنوز در قابِ پنجره بود؛ که مادر با نگاهی مژهْ برگشته، مثل یک بادبادک دنباله‌دار، بین ماه و سرباز عروسکی، دنباله‌ی قصه را گرفت: [« ای ماه نقره‌ای. تو که‌ای، چه‌ای؟ تو که می‌دمی به نیزار، می‌رقصی کولی‌وار نه چیزیم زیاد، نه چیزیم کم… بگو چه‌کنم، با این غم؟» ماه، چند ستاره‌ی دنباله‌دار، به طرف ابری که خودش را شکلِ اژدها درآورده بود، انداخت، گفت: « بخند، بخند… آی کوچولو، غمت به چند؟ » « نازی گفت : غمم به صد‌تا کله‌قند! » « یه کله‌قند؟» « ُنچ، ُنچ، ُنچ !» «دو کله‌قند؟» « ُنچ، ُنچ، ُنچ!» «یه سینه‌ریزِ مُرواری پیشم داری بگو، بخند… غمت به چند؟» «نازی گفت : « غمم به صد‌تا کله‌قند!» ماه گفت:«نانت بدم، آبت بدم. آفتاب و – مهتابت بدم؟ عسل بهار! کله‌ی قندت به‌چکار؟»]

مادر لحظه‌ای ساکت ماند. چون نگاه نازی به تکهْ ابری بود که مثل یک گربه، پنجول کشیده بود و، با تیله‌ی ماه در آبِ حوض، بازی می‌کرد. [«نازی‌ به ماه گفت : « نان مال تو، آب مال تو. آفتاب و مهتاب، مال تو… عسل بهار، سیب و انار تمام گل‌ها، مال. تو سایه‌ی بابا، مال من!»] مادر دستش طرفِ چشمش رفت. نازی کوچولو، برای لحظه‌ای، خواب را با پلکهایش جارو کرد؛ و ناباورانه پرسید : ” مامان جونم، گریه داری ؟” مادر گفت : « وای، تو را به اشکِ ُمرواری بخواب اگر که بیداری!»

همین وقت بادی وزید؛ و آب حوض چین برداشت؛ و گربه دزده که خودش را شکلِ ماه درآورده بود، و ماهی قرمزِکوچولویی به دهان داشت، پاورچین پاورچین، از کنار پاشویه‌ی حوض گذشت . چند ستاره، دنباله‌ی دامنِ ماه را گرفتند. ماه، مثل عروس تنها، وسطِ باغچه ی ملیله‌دوزیِ آسمان نشست و خورشید‌خانم با روبند سیاه و چادرِ ابر، از پشت دو‌تا کوهِ کله‌قندیِ سفید، شروع کرد به سابْ دادن تکه‌هایی از آن، روی سرِ ماه‌!

تمام شب، خاکه قندِ مهتاب، می‌ریخت روی دشت و دمن و کوه و صحرا. نازی و سرباز عروسکی و پلنگ صورتی، تنگِ بغلِ هم، در خواب بودند . مادر آهسته می‌خواند : ” آبی در آبی، خوابیده کوچولو، با صورتِ مهتابی ، توی قایق ماه، بی سایبان . بی پارو و بادبان .

نازی سرش را گذاشته بود روی بالش .سرباز عروسکی کنارش. توی قصه، صدای پا می‌آمد؛ شاید بابا می‌آمد!

رشت – بهمن ۱۳۷۰

Print This Post Print This Post

شهریور ۱۹

دُم بُریده

———-

برف بود
باد بود
یک ناکجا آباد بود .

شب بود
آتیش بود
هوا گرگ و میش بود

آب بود
زمین بود
علف به دهان آقا بُزی شیرین بود

یله می شد  یک گوشه
ریش گروی آقا موشه
آفتاب می زد ، می سوختش
لباش رو به هم می دوختش
می گفتی بیا تو سایه
می گفت سایه خودش می آیه!
می خورد ُلُف ُلُف ُلُف
می افتاد به خور و پُف
نه کار به کار موشه
گربه ،کلاغ ، یک گوشه

صابون لب پاشویه
ماهی تو آبیِ حوض
حصار بود.
پرچین بود .

هر جا پچ پچی بود
کلاغه ….
خبرچین بود!

آجیل بود .
پسته بود.
عروس کبله قاسم
پای اجاق نشسته بود:
رخت ها چرکْ مُرده
گربه ماهی رو خورده
کلاغه صابون رو برده
آقا موشه
فندُق می خورد
گوشه‌ی‌ صندوق می خورد
خروسه رفت آب بخوره
افتاد و منقارش شکست
می خواست قوقولی قو کنه
دنیا رو زیر و رو کنه
گربه سیاه پرید روش
کلّه شو کند عین موش
کلّه ی خروس
از تو دهان گربه
گفت به کلاغ:
« آهای دُم بُریده!
خبر ببر ، جار بزن
حرف منو بر سر هر دار بزن!”
فروردین ۱۳۷۵
————–
پانوشت :
برای نگاه کردن ،لازم نیست دستت را سایبان ابرو کنی؛
همه ی ستاره ها در زمین اند! محمود طیاری

Print This Post Print This Post

شهریور ۱۸

شعر

باغ،

بی روی تو ، ارزانی زاغ

زاغ با سایه چشمانِ تو کی بال به بال؟

پای انجیر سیاه،

من و این بخت سفید؟

عطر لیموی و لب جوی و پریشانی بید…

وعده ی ما به مثال

کی دهد دست وصال…

گوشه ای از تابلوی”یار حبشی”

واما…

M. Tayari

Print This Post Print This Post

تیر ۰۵

ناهار در پیاده‌ رو

در سفر به ینگه دنیا، با دو بال آسمانی، از آبی ی خزر، به مِه صبحگاهی لندن، و بعد در پرسه ای طولانی ، بی که ریالی خرج پوند کنیم، یا گلوگاهی تر و معده ی صابونی را به حرکات دودی، وعده ی یهودی دهیم؛ به دور دوم پرواز، پای بوسِ سنگ نمای آزادی، کمربند عفت را، در خفتّی آشکار و ملغمه ای از ترس و تعلیق، که این بار معنایی جز باژگونی و آستان بوسی زمین نداشت، به خود بسته؛ به قصد واشینگتن دی.سی، در هواپیما بنشستیم!

ناگفته پیداست، چند بار زدنی آوردند، زدیم؛ خوردنی آوردند، خوردیم؛ دو شیشه نارنجی از تلخ آبه‌های شّر را در دور اول پرواز، و سه شیشه از زردآبه‌های مَلَس را در دور دوم آن، خالی کردیم. به همین دلیل، زمانی از روزگار خجسته را ، بی فحشای چشم ، به خواب کهفی بوده‌ایم؛ و دوری ‌راهِ ‌آسمانی‌مان، خودش ‌را ‌چندان‌ نشان ‌نداد.

حال تو را گویم این همه از موقوفات ابریقنا رگْ یاب سرخ بود ؛ که ثنای ذکریای رازی با لب و دندان سنایی می‌گفت و در تهْ نگاهی شیرین ، ما را ، به سینه ی کهکشان شیری، در کرشمه ی مهمانداران، با یونیفورم بهارانه شان می بُرد!

خب، انگار دعای آن بورِ سنگی ، پا در هوا و حوری نما ، بر بلندای ُبرج فانوس، در تعریف دوباره ی عدالت، هفت عروس از برای هشت برادر، را نیز در آستین داشتیم . چون امروز چندان به ما خوش گذشت که نگفتن‌اش بی شکرانه و از انصاف، به دوراست.

واما-

این همه در قبال آنچه از بلایا در پیش داشتیم و خود نمی دانستیم، لالایی مادرانه ای بود. پس نزدیک به ۱۰ ساعتی یا بیشتر از آن ، از بی بالانِ پرواز تا واشینگتن دسی بودیم؛ و به محض خاکی شدن در گمرک و رسیدن‌ به قدمگاه “اُو بی ما”!، به بخش بازرسی بدنی و اشتراکات شهروندی و کالبد شکافی بارِ همراه، تحت الحفظ منتقل؛ و سئوال پیچِِ تاخیر حضور و متهم به بی‌مبالاتی به‌ مؤکدات‌کارت‌سیز،‌تا‌مقطع‌زرد‌کردن‌آن‌شدیم!-

پس به چالش و مُجرمیت درون ، رحل اقامت از شش ماه به دو ماه افکنده بی تاوان نمانده؛ ازاله ی کارت، دورنمای سفر بعدی مان، به خاطر نزدیکیِ زمان به نقطه بازگشت مان گردید! -:

پس بازجوی سفید، با نگاهی به کارنامه سیاه مان گفت: ” شما یک شهروند در اینجا بوده، اجازه کار ، درس ، پیوند زناشویی ، دعوت از بسته-گان، اما نه به بدمستی در اینجا را داشت.

سابقه اقامت شما این را نشان نمی دهد. همیشه دیر آمده، یکی دو ماه مانده؛ زود رفت! ” That is wrong” از این ‌پس  هیچ عذر و بهانه‌ ای پذیرفتنی نیست ! no!no ” بعد دو دایره جدا از هم روی کاغذ کشید، در یکی نوشت iran , ودیگری USA و با دو فلش منحنی، رفت و برگشت و مدت اقامتم‌ را در آن مشخص کرد.

در چنبره ی تذکاری او، و گرفتار به لُکنت زبان ، آخرین اشاره اش مقراض دو انگشت ، در حال بریدنِ کارت سبزم بود.

ترس برم داشت. دخترم در انتظار بود. با محموله بار و اوقاتی تلخ و بی سوغات ، که آوردنش ممنوع بود و حریم تحریم شان را اگر نمی شکست، لابد به ویروس HIP یا به نکبتی دیگر آلوده بود؛ سر به زیر، به منتظرانِ بی نفس پیوستیم و با نوه های شیرین خواب آلوده ی سر به دامان مادر افکنده مان ، از بزرگ راه های شیریِ هشت بانده ی منور ، و سوسوی بُرج های مدور ، راهی خانه ی پیش از آخرت شدیم!

روز بعد ناهار را در خدمت سفید برفی، قو سانان زیبا روی بی دامن، که چون کبکان، خرامان درخیابان‌ به آمد و شد بودند؛ در پیاده رو به صرف جوجه گریل شده، با مخلفاتش از جمله؛ ابریقی آب و انبانی جو، به کثرت گذراندیم؛ و عصر که به خانه برمی‌گشتیم، آنقدر ولو شده بودیم که باکی از بازی ی نخورده ‌مان از روزگار نبود‍!

محمود طیاری – مریلند دسامبر ۱۹۱۱

Print This Post Print This Post