فروردین ۲۶



با Ellie
در واشینگتن دسی

با یک دهانِ ایرانی
و دندان‌های کلید شده از ترس
چگونه می‌شود حرف زد!


و اما با گرل فرندِ(۱) آسیایی‌مان، حکایت‌ها داریم. او با یک ماشین فورد، و یک مسیریابِ الکترونیک G.P.S یکهْ‌تازِ خیابان‌ها و میادین سبز، در واشینگتن دسی است. درهر رفت و برگشت از سیلور اسپرینگ‌‌‌‌ ، به مرکز پان امریکن سیتی  ، بار‌ها حس ِگمشدگی به هر دوی ما دست می‌داد. اما از آنجا که او، یکه به زن که نه، پارتی زنِ ِ(!)  این میدان است، سر و گردن و شانه‌ای به نشانه‌ی بی‌هراسی‌ی دو مهاجرنشین، دراین میدان ِمین گذاری شده‌ی هویت  گم شده‌ی آدمی، رقصانده و می‌گذرد.

گاهی در هزارچم ِاین راه‌های مارپیچ ِهندسی‌ی هم سطح و گاه متقاطع، در شانه و کناره راه‌ها، با ذکر یک   only ، که به گوش‌های حلزونی من، در یک معادل صوتی، عالی می‌نشیند؛ که لحظه‌ای نجات دهنده و راهْ یاب است و تصوری باطل وغیرِ مفرّیاب! اما که سرابی بیش نیست و ما بی نوری در چشم، همچنان دخیل بر پیام آور گمشدگان، G.P.S مفرغی بسته‌ایم!
بگذریم که کلاف سخن را
غلاف باید…
و حرفی از پُختِ هم زمانی‌ی یک میتینگِ شلوغ سراسری، با ته چین ِاعتراض  مردم ِسیاه و سفید، با تم ِنان و بیمه‌ی بی‌کاری، در سیّ اُمین روز ماه اکتبر۲۰۱۰ در مطبخ واشینگتن دسی نشاید زد!
کار که در بزرگ راه، با نئون‌های کاشته شده، و عبورِ سرگیجه آور، به پچ پچ رسید، او گفت : –  اوه، Excuse me چرا حرف نمی‌زنی؟ با صدایی بر‌آمده از ته‌ی چاهِ غربت، گفتم :
–  اوه، My God!، با یک دهان ایرانی،
و دندان‌های کلید شده از ترس،
چگونه می‌شود حرف زد!
Ellie با لهجه‌ای باخته و نیمه ایرانی گفت:
اما این G.P.S  به کمک ماهواره، ما را به هرکجا که بخواهیم می‌رساند.
انگار حق با او بود:
هفته هالووین بود و ما در وحشتی از پیش مهندسی شده، به یک نایت کلاب رسیدیم و ترس مایع را، در مجامعت  با خوش رقصی‌های اُشترانه، به دور از وطن، پلک زدیم! – :
“نمایش را شروع کن. وقتی این لعنتی را در باشگاه می شنوی، صدای موزیک را بلند  کن
وقتی ما به باشگاه می آییم، همه چشم ها به ما است . نگاه کن به پسر ها  در باشگاه، دارند ما را تماشا می کنند.
هر کسی در باشگاه ست،همه چشم ها به طرف ما است .من می خواهم جیغ و فریاد بزنم.
هرچه در درون قلبم دارم بیرون بریزم .ما می گوییم : اووووه .اووووه .اووووه.
ما در حال پایکوبی با جیغ و فریاد هستیم. اووووه …بله
با جیغ و فریاد .
ای کاش ، این شب برای همیشه ادامه داشت. چون قبلن غمگین بودم ، اما حالا بهترم.
همین طور پیش می رود وقتی من و تو با هم جشن می گیریم”

Maryland.America-2010 اکتبر   محمودطیاری ————————
Silver  spring :
شهری در مسیر و نزدیک  واشینگتن دسی، به معنای بهار نقره‌ای
Monument: یک بنای بلند تاریخی شکل مداد درWshington DC که در نگاهی شوخ ، پان امریکن سیتی، مرکز دارالمناره وصف شده!
پارتی زن: که در همان نگاه شوخ ،زنِ پارتی یا به کنایه ، پارتیزان نیز از آن مستفاد می‌شود !
Only- :
شانه‌ی کناری راه ، که تغییر مسیر جز در یک جهت، گردش به چپ یا  راست، در آن ممکن نیست.
Halloween:
هفته‌ی وحشتِ شیرین به تعبیری ازمن، که با کنده کاری روی بدنه‌ی کدو تنبل، و سیاه نمایی، تابوی ترس را با شکلات در ذائقه‌ی کودکان می‌شکنند؛ چیزی مثل چهارشنبه سوری ما، که با  پرش از روی آتش، زردی می‌دهند و سرخی می‌گیرند؛ و جای نکبت را با دولت عوض می‌کنند!
نایت کلاب: یک کلوپ شبانه‌ی جیغ بنفشی، درعبور تو در توی ِ نور و موزیک و سایه و حرکات غیرموزون،‌با تنانگی‌یِ حضور مخدرّات و علائم ذکور!
(۱)    اقتضاء می کرد جای المیرا دخترم ، در راهبُردی تماتیک ، گرل فرندی در بلندای دیوار حاشا ، با نام الی بنشانم!

Print This Post Print This Post

\\ tags:

آبان ۰۷

یک جیپ دولتی در‌ کوه‌های الموت

می‌آمدیم بی‌آنچنان نگاهی، به تپه‌ها و خانه‌های گلی؛ بی‌تفقدی به آنها که توی جاده مانده بودند و دستی بلند می‌کردند. چرا که خود بر خرابه می‌نشستیم؛ و از کوره را می‌گذشتیم:
جیپ، بی لاستیکِ ‌زاپاس و آینه بود؛ گرد و خاک هوا می‌کرد و ما را محورِ کوه می‌گرداند.
آنچه پیش رو داشتیم، انگار آخرِ دنیا بود. دهِ کوچک کم خانواری، با یکی دو معدنِ گچ و آهک، و زاغه نشین‌هایی، که چرک ُمردگی و غبار ِراه را، انگار به سر و روی خود داشتند.
پیرزنانی با دستانی چروکیده، به کارِ پشم ریسی و دوک، و دخترکانی شیردوش، ‌با یکی دو بُزِ سیاه؛ که مایه‌ی آن، قاطی ِسرفه‌های خشک‌ و‌ سرخ‌شان می‌شد؛ و باد‌های شنی، شناور در بوی ِپِهن؛‌به پهنای زخم و مگس و تراخم!
آن که پشت فرمان جیپ بود؛  در پُست معاونت فنی درمان بود؛ به اقتضای شغل، گاه دلی به دریا می‌زد؛ در بازدید از منطقه‌ی آلوده ؛‌ به کار ‌کشف ِبیماری‌های واگیر‌دار، با ما سر به بیابان می‌گذاشت!
با درکی‌از حرفه و‌ مرام‌و ‌نگاه‌من پرسید-:
“از من دلخور نیستی که؟”
“برای چی ؟”
“این که، تو کوه‌های الموت می‌گردونمت. کارت تو بیابونه و به آب و اصلاحت نمی‌رسی.”
گفتم:”اما جفت‌مون رو، به یک درشکه بسته‌ان. تفاوت‌مون در مواجب بیشتری‌یه که شما‌ می‌گیری. آن هم لابد در ازای کار بیشتر…”
معاونت‌ فنی گفت:” بارِ بیشتر می‌گفتی، بهتر بود!”
وبه جاده که پیچ می‌خورد، چشم دوخت. آن پایین دره‌ی عمیق و ترسناکی بود.
” پس با ما، روی یک خال هستی…”
گفتم : “امانه روی یک خال گوشتی! بعدشم صورتم رو مثل شما سه تیغه نمی‌کنم!”
گفت :”اینی که تو داری سبیل نیست ، دسته بیله!”
و خندید!
گفتم:‌” یک چیز رو، هنوز نتونستم فراموش کنم. ”
” یادمه، نه. به‌ام نگو!”
“ازشما چیزی کسر نمی‌شه. اما من، کمی سبک تر می‌شم. اولین روزِ انتصابت بود. صفر و اتوکشیده و یقه‌آهاری؛ با یک جیپ لندرور می‌آمدی؛که مثل ما بزنی به صحرا؛ به  پایگاه درمانی‌مون.بازرسی یا بُزگیری فرق نمی‌کرد. من تو مسیر بودم. دست بلند کردم؛ نیش ترمزی زدی؛ مکثی واما نایستادی‌؛‌رد شدی!”
” سرکشی می‌اومدم خب، می‌اومدم ببینم محل کارتون هستین، یانه. چه جوری می‌تونستم سوارت کنم. خاصه خرجی می‌شد خب. نورچشمی که نبودی!”
“اما تو چشم که می‌اومدم! اگه هدف بهره برداری از کاره؛ هیچ فاصله‌ای بین کار و کارفرما، نباید باشه. تو اسم کاری‌رو که می‌کنی، کنترل می‌ذاری؛ اما بازده‌ی کار، می‌آد پایین. من آن روز دیرم شده بود. اگه با خودت می‌آوردی‌ام ، چیزهای بهتری از شما، تو ذهنم حک می‌شد.”
“اگه چیزی تو حافظه‌ات مونده، و خیال پاک کردنش رو نداری؛ بهتره بنویسی‌اش!”
گفتم؛ و ناگهان هم:
“اگه لازم بشه، از ناخنات می‌نویسم.”
در نگاهی سرد و کنجکاو، گفت:
“از چی؟”
“از ناخن‌هات! نه این که به من پنجول کشیدی؛ این که…”
گفت:”تو شوخی می‌کنی!”
گفتم:”نه. من باگذشته‌ات آشنام!”
گفت: “نیستی، نیستی! تو چه می‌شناسی‌ام. وانگهی، گذشته‌ای تو کار نیست!”
گفتم:”‌با صدات‌ هم آشنام.‌هنوز تو‌گوش مه. اونجا، تو مردم. تو می‌گفتی.‌از میله‌ها می‌گفتی. از بچه های در بند. با دست‌هات می‌گفتی!”
برای یک لحظه، با ترس، دستهایش را پس زد.
“دست‌هات رو از من ندزد. این‌ها، یک وقت تو هوا می‌رقصید. سایبان چشمت بود. گذشته تو و آینده‌ی ما، تو همین دست‌هاست!”
دستپاچه گفت:”من نمی‌دونم تو از چی حرف می‌زنی. گذشته کدومه، آینده کدومه؟ نکنه این‌هایی رو که می‌گی ، می‌خوای بنویسی؟ اگه این‌طوره، بهتره که هیچ وقت ننویسی!”
جیپ آهسته می‌رفت؛ رود می‌پیچید و باد با برگ‌های زیتون، نجوای دلپذیری داشت.
گفتم:”نوشتنت مهم نیس. ساختنت مهمه! تو نیمه راه موندی. یکی باید کمکت کنه؛کمکت کنه که بایستی؛ و تو این همه مردمی که پاهاشونو هوا کرده‌ن؛ دست‌هات رو، هوا کنی!”
سر به زیر، با شرم و نجوا گفت:
“متأسفم. من تو این هواها نیستم. من سرم تو لاک خودمه؛ از حالا گفته باشم؛ تو نخ ِهیچی هم نیستم. تو هم بهتره، کار دست خودت ندی!”
گفتم:”من فقط به گذشته ات رنگ می‌دم!”
“فایده‌اش چیه؟”
“درت کینه می‌مونه. آینده مون شکل می گیره. تو سوای کینه‌ات، با همه‌ی گذشته‌ات، هیچی نیستی!”
رنگ پریده و نا‌آرام گفت:
“دست از سرم بردار. من حافظه ام رو از دست دادم ؛ می‌فهمی،  قانع مثل همه به باریکه آبی و  بخور و نمیر…”
گفتم:”از پول و پله ش هم بگو ، معاونتی و…”
“باشه؛ دلت خنک شد؟ معاونتی هست و یک تاج شاهی. باهاش پز می‌دم!”
گفتم:”باج شاهی ، شاید ! اما تو زخم خورده و مریضی!”
گفت:”منم همین رو می‌گم. تو نباس به‌ام بند کنی. یا ازم بنویسی. من حالم خوش نیست. من اذیت شده‌م. زیاد نمی‌تونم بحث کنم. دکتر می‌رم. تو که باس بفهمی!”
گفتم: ” تو رو بفهمم از تاریخم عقب می افتم.”
برافروخته و سرآسیمه با صدای بلند گفت:
“جغرافیا‌ت رو بچسب ، تاریخ پیشکشت!”
گفتم: “خب، می‌فهمم.”
“پس چی. با من چی‌کار داری؟ چی‌کارم می‌کنی؟”
در بزنگاه، سرد و ناغافل گفتم:
“من هیچ کاری نمی‌کنم؛ مگه ناخن‌هاتو بگیرم لاک کنم!”
گفت:”من ناخن‌هام رو…” و بُرید.
تندی گفتم:”تو،تو ناخن‌هات چی؟ناخن‌هات رو چی‌کار کردی؟!”
“هی..هی.. هیچ…هی- چی!”
گفتم:”نه، بگو! چی‌‌کار کردی؟”
گفت:”من، ناخن‌هام‌ رو…اونا، اونا ناخن‌هام رو…ک ک ، ک …شیدن!”
و سفید به رنگ گچ، تو خودش شکست؛ و ریخت:
” اوه، سرم. چقدر درد می‌کنه. ما خیلی بودیم. اونجا، جلو فلکه‌؛ می‌گفتیم و بی مهابا شعار می‌دادیم. اولش یک کامیون… بعدش کلاه فلزی‌ها. بعدش گرفتن‌مون؛ اوه نه.  سرم، وای,نه! نه، نه، نه…!”
بعدش‌توقف ِجیپ‌‌ بود؛ در آن گردنه‌ی‌خاکی؛ سینه‌ای‌فراخ؛ دهانی نیمه‌باز؛‌تفی‌خون‌آلود؛‌و‌ فریادی‌‌که‌‌از‌ما می‌رفت!
محمود‌طیاری-   رشت /آبان ۱۳۴۵

Print This Post Print This Post

آبان ۰۶

اتوبوسی در کار نیست؛ خانه‌ی فلزی ظرف زمان است!
—————————
در نشستی اگر‌چه کوتاه، به اعتباری حرف از «خانه فلزی» رفت؛ و اشارتِ آن مقام فریدون، حضرت تنکابنی بر این کتاب.
من صداقت می‌دیدم در کلام آن آشنا و می‌گفتم : «نشست و گذشت: بهتر از آن است که نمی‌نشیند و می‌گذرد!»-:
انتقاد از عدم توضیح « نل و زواله»؟گفتم:« وارد بود؛ از دستم در رفت.»
«خانه‌ام داشت می‌شکست؟»
«از همان حرف‌هاست!»
«تمرین؟»#
«دلش می‌خواست اینطور بداند.»
«وزارت؟»#
گفتم:« معنی‌اش در تمرین است!»
گفت:« آقای تنکابنی داستان‌های دفتر دوم خانه فلزی را فلسفه بافی روشنفکرانه نام می‌دهند.»
گفتم: «با اجازه …» و پیِ کاری رفتم. وقتی برمی‌گشتم خانه فلزی دستم بود.
گفتم : «نمونه می‌آوریم.»
ورق زدیم، خانه فلری آمد؛ و به آنالیزِ آن نشستیم:
[مرد شماره‌یک، به مرد شماره دو نگاه کرد و زن شماره پنح، پاهایش را در اختیار مرد شماره شش گذاشت .مرد بی‌شماره سنگینیِ ۲۷ شماره روی دوشش بود. ]
«خب؟»
« در اینجا با چند حرکت کوتاه، زمینه برای معرفی پنج شخصیت داستان آماده شده.»
«درست، اما ردیفْ بندی آدم‌ها قضیه را بغرنج می‌کند.»
گفتم :« تا محیط کشف نشود، بله. اما نشانه‌هایی هست که تصویر روشنی از محیط بدهد. مثل این [ مرد بی‌شماره چراغ زد و به عرقی فکر می‌کرد که قرار بود تو راه بزند.] و [ آخه همه مون رو گردنه بودیم. یه ور کوه ، یه ور دره . پایین شب ، کلوخ، سایه…] و :
[ اگه بمونه ، خوبه.
– برا چی ؟
–    دست به آب]
و: – نمی مونه . نگاه کن!
و این:[ یک لحظه روشنی بود و انبوه شماره‌ها ، و سنگینی پلک ها، و سایه های جنبنده بر شیشه ها و دیواره های چوبی و فلزی…]
که ریتم تندی دارد و منطبق و هم‌زمان است با گذشتن اتوبوسی از مقابل چراغ‌های یک آبادی ، در مثل. اتوبوسی با چند ردیف صندلی و آدم و به قولی« ته‌تی‌ها»- آنها که آن ته نشسته اند،بی هیچ‌گونه امتیاز؛ و بی شماره‌ای پا به گاز ، با احساس مسئولیتی در قبال بیست و هفت شماره. از مرد شماره‌یک بگیر تا آن ته یی ها. که دقیق است و مطمئن؛ و چراغ می‌زند و به عرقی فکر می‌کند که قرار است تو راه بزند: گونه ای دلخوشی و بهانه‌ای برای حرکت. و : که نمی‌زند و می‌رود تا به محلی برسد که هم زن باشد و هم عرق: گونه‌ای تسلی و تسکین و پناه جویی و شستشوی چشم از خواب، و رفتن و نماتدن؛ و ادامه:

Click to continue reading “اتوبوسی در کار نیست؛ خانه فلزی ظرف زمان است!”

Print This Post Print This Post

مهر ۱۷

یک جیپ دولتی در کوه‌های الموت

می‌آمدیم بی‌آنچنان نگاهی، به تپه‌ها و خانه‌های گلی، بی‌تفقدی به آنها که توی جاده مانده بودند و دستی بلند می‌کردند؛. چرا که خود بر‌خرابه می‌نشستیم و از کوره را می‌گذشتیم:
جیپ، بی‌زاپاس و آینه بود، گرد و خاک هوا می‌کرد  و ما را محورِ کوه می‌گرداند. آنچه پیشِ رو داشتیم، انگار آخرِ دنیا بود. دهِ کوچکِ کم خانواری، با یکی دو معدن گچ وآهک، وزاغه نشین‌هایی که چرک‌ُمردگی و غبار ِآن را، انگار به سر و روی خود داشتند.
پیرزنانی با دستان چروکیده، به کارِ پشم‌ریسی و دوک، و دخترکانی شیردوش، ‌با یکی دو بُزِ سیاه، که مایه‌ی آن قاطی ِسرفه‌های خشک‌شان می‌شد؛ و باد‌های شنی، شناور در بوی پِهِن، و زخم و مگس و تراخم بود!
آن که پشت فرمان جیپ بود، در پُست معاونت فنی بود؛ به اقتضای شغل، گاه دلی به دریا می‌زد؛ در بازدید از منطقه‌ی آلوده، و‌ کشف ِبیماری واگیر‌دار، با ما سر به بیابان می‌گذاشت!-:
“از من دلخور نیستی‌که؟”
“برای چی؟”
“این که، تو کوه‌های الموت می‌گردونمت. کارت تو بیابونه و به آب و اصلاحت نمی‌رسی!”
گفتم:”اما جفت‌مون‌رو، به یک درشکه بسته‌ان. تفاوت‌مون در مواجب بیشتری‌یه که تو می‌گیری. آن هم لابد در ازای کار بیشتر..”
معاون‌ گفت:” بارِ بیشتر می‌گفتی، بهتر بود!”
به جاده که پیچ می‌خورد، چشم دوخت. آن پایین دره‌ی عمیق و ترسناکی بود.

Click to continue reading “یک جیپ دولتی در کوه‌های الموت”

Print This Post Print This Post

مهر ۰۳

مارِ ِبیابونش، نیش!

مه‌سا در حالی از آنجا به‌ در آمد، که برای تو بردن‌اش، روسری از سرش کشیده بودند، تا گناه‌اش را سنگین‌تر از آن چه هست نشان بدهند، و چه امری معروف تر از آن، که نماز عصر را، قبل از ظهر، به اقامه ایستاده بود!
ارجاع پرونده از بعضی کجا و احاله‌ی آن به آگاهی، این امکان را برایم فراهم کرده بود، راهِ  پیش پایِ مه‌سا را برای بازگشتی آرام به خانه باز کنم، اما حریف ترسی که تا ُبنِ جانش رخنه داشت، نمی‌شدم. مثل کلاغ به دور و برش نگاه می‌کرد و با هر صدا  از جا می‌پرید.  انگار بچه‌ها را هم از یاد برده بود .
هنوز هوله‌ی حمام، خیسیِ تن او را داشت، مثل یک گربه، با صدای موتور سیکلتی که توی کوچه پیچیده بود، به زیر تخت رفت، و من خشکم زد :
“ ببین، دیوونه! رفتی اونجا چی‌کار؟”
“ هیس، هیس س س س!”
“ یعنی چه، خل که نشدی!”
“ هیس، اومدن ببرنِ م. تو رو خدا حرف نزن،  باشه ؟ من زن خوبی‌ام . با  نماز و با خدام. اون تو که بودم، تموم نماز‌قضا هام رو خوندم. الانه هم حموم کردم نماز مغرب رو بخوونم.”
“الانه که ظهره، دیوونه! ”
“ خب، باشه. مرسی که گفتی، نماز ظهر رو  می‌خوونم! تو که بهشون نمی‌گی کجام؟”
“باشه خب، اما کسی دنبالت نیست.  دیوونه‌بازی درنیار، بیا از زیرِ تخت بیرون!”
“می‌آم، می‌آم . یه ذره صبر کن. بذار این موتوری‌یه بره! ”

Click to continue reading “مارِ بیابونش، نیش!”

Print This Post Print This Post

شهریور ۳۰

کودک و نوجوان

اشکِ مُرواری

یک
یکی بود، یکی نبود. لبِ جو، تنگِ غروب، آفتاب می‌رفت، هوا تار می‌شد، ماه توی آسمان، آشکار می‌شد.
پرنده‌ها دسته دسته، بال‌زنان و خسته – از پیِ آب و دانه – می‌آمدند به آشیانه.
نازی‌کوچولو اما، باباش پیدا نبود. نه اینجا، نه آنجا، هیچ‌جا نبود.
خانه چهار‌ دیوار، با شکوفه‌های سیب وگلهای شیپوریِ انار، ُپر از خار و سیم بود. گل‌های ُرز توی باغچه، عطرْپاشِ نسیم بود.
آبِ‌حوض چین برمی‌داشت، صاف می‌شد. برگی از درخت می‌افتاد، ماهیِ قرمز، می‌آمد روی آب،  ُنک می‌زد، شکلِ  قاف (‌ق) می‌شد!
دو
نازی با پیراهنی با پاچینِ بنفشه‌زار، که تکه‌ای از آن، دستمالْ‌ گردنِ یک سرباز‌ عروسکیِ چترباز بود؛ کنارِ ماه در قابِ پنجره می‌نشست، و مادر برای هردوشان قصه می‌گفت :
”ای ماه نقره‌ای
تو که‌ای، چه‌ای؟
گاهی سوارِ بر– ابر، گاهی توی مِه‌ای…
اگر قایقی، کرجی‌بانت‌کو؟ پاروهای‌نقره و بادبانت کو؟
اگر عروسِ آسمانی، پس چرا تنهایی؟
با پولک‌های نقره‌ای، شب‌ها در می‌آیی…
با من بگو ای ماه، چه کار و پیشه داری؟
راهزنِ دل‌هایی، پیداست…
خرده‌شیشه داری!
نازی لبخندی زد و به صدای شیشه‌ایِ ماه، که از میان شاخه‌های صنوبر، آرام می‌گذشت، با دهانِ شکلاتی،‌ فالگوش ایستاد:
« مامان جونم،
بازهم داری؟ »
مادر گفت :
«چه اطوارها، مسواک بزن، تا بیداری!»
نازی گفت : «الانه مامان، چشم.»
و سرباز عروسکی‌اش را، برای چند لحظه با مادر، تنها گذاشت.
بابا، با چشمهای سرباز عروسکی، به مادر نگاه می‌کرد!
سه
نازی با نگاهی به ماه و آینه، مسواکی زد و از روشویی برگشت، دنباله‌ی نگاه مادر را، تا گلِ پنج پرِ گیره‌ی آهنیِ پرده، کنار عکسِ بابا، در لباس خلبانی گرفت .
انگار چشمهای مادر، به این گلِ آهنی،‌ داشت آب می‌داد!
نازی گفت :
«مامان، وقتی مسواک می‌زدم،‌ ماه توی روشویی بود. چه جوری می‌شه ماه، هم اینجاست، هم توی روشویی؟»
مادر خندید و گفت :
«شاید مثل تو رفت مسواک زد و برگشت!»
نازی پرسید: «مگه ماه هم مسواک می‌زنه؟»
مادر خندید و گفت :
«خیالت چی؟ اگه اون مسواک نمی‌زد که،‌ ماه  نمی‌شد!»

Click to continue reading “اشک مُرواری”

Print This Post Print This Post

مرداد ۲۳


خوفِ راه

آنک

کسی در پناه داس می آمد:

-ایست!

و راه های دریایی محاکمه می شد…

در‌این فاصله که آنها، میان راه در‌ صدای پرنده، ‌تمشکی بچینند؛ دختر‌ با یک کلاه آبی، مثل یک قایقِ کوچک بادبانی، آمد کنار پل و‌ نگاه به آب داد؛
تابستان بود:
“همه‌ش سه‌تا؟”
“چی؟”
“ماهی…”
آب چین برداشت؛ و دختر تندی گفت:”بکش.”
پسر گفت :”آه. ”
و چوب ما‌هی‌گیری را کشید. هیچ نبود؛ ‌خندید:
“حالا بیاین شما “…
دختر‌گفت:” نه، مرسی.”
“روز‌خوبی یه، نه؟”
“برای ماهی‌گیری، خب بله “.
“شمام که توکارِ‌ پرسه و شکارین؛ بدتون نمی‌آد یکی رو تور کنین ! ”
“هاه ، هاه…از کجا می دونین آقا !

“دونستن‌ش آسونه. کافیه برگی از دفتر خاطرات تون، رو سبزه های یک پارک، ورق بخوره!  ”
دختر‌گفت:”چه بامزه کنایه می‌زنین. اگه حرف تون حسابی نیس، عوضش لحن تون کتابی‌یه! می تونم تعجب کنم؟”

Click to continue reading “خوفِ راه”

Print This Post Print This Post