بهمن ۲۴

خواب‌های سفید

گنجشکانِ بوسه‌های تو
عطربارِ ِبزاقِ کدام –
دهان‌اند ؟

دانه‌چینِ
کدام دام ؟
آتش بیار معرکه‌یِ کدام عشقِ دیر هنگام؟

آن که بر دامنه‌ات خفته ،
خواب‌های سفید
می‌بیند؛

بالشی از پرِ قو به زیر سر،
و بهمنی،
پیش رو دارد !

مهر هشتاد و یک

Print This Post Print This Post

بهمن ۰۱

هفت َپر ِکاه
مانده‌ به ‌غروب
نام تو را به چلچله می‌گویم

سقفِ نگاهم
آشیانه‌ی ‌خیسِ ِجوجکانِ هنوز به دنیا نیامده
می‌شود!

تنها
بهار می‌شکند
اندوهِ کوهی‌ی مرا

سیلاب‌های بهاری
عشقِ مرا با شکوفه‌ی بادام
می‌شویند .

چلچله
نام تو را به منقار دارد
و با لبانِ من، به سویِ ‌مغرب، بال می‌زند!
آذر ۷۴

Print This Post Print This Post

دی ۲۸

صدای‌شاعر :
در برگریزانِ صحنه
[به همراهیِ یک گیتار، که از پیش، صدای آن ‌گرفته شده :]


چهار‌چلچله،
به‌منقار‌می‌برند باغِ شعرِ‌ مرا
تا نیمکره‌ی‌آفتابی‌ی آن‌سیه‌چشمان

آنها برمی‌گردند
با ترکه‌ی‌علفی‌ی‌نگاهِ تو
به آشیان

تنهایی،
آواز‌می‌خواند
با زخمی‌بی‌دهان…

سیلابی ‌،
بی چشم تر، در شعری بی زبان
مرا بخوان !

بخوان
در پروازی کور
به آواز دور چلچله گان…

——                         ۱۳۷۴

بخش پایانیِ نمایش “وقتی سایه ها  شعر می شوند!”

Print This Post Print This Post

دی ۲۷

دلِ پاییزی‌ام را آفتابی
اگر از جنسِ‌ آتش،
یا که آبی!

من این ‌سرگشتگی‌ها از ‌تو دارم
تو در ‌‌ُخمخانه‌ی ‌شعرم ،
شرابی …

تو،‌ نی!
من ‌نایِ ‌آتش ‌بانگِ‌ کوهی
نمی آیی‌به چشمم، مثل خوابی!
تابستان
۷۴

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۱۵

نارنجستان

زیر بارانی از شکوفه، میان یک نارنجستان
شهرزاد ، زیبا و مجسم آرمیده
درختان نارنج بر او چتر بگشوده
عطر کلام سحرآمیزش
هفت باغ جان ملکزاد را
آکنده است:
” بچه چوپون جون ، چه دیدی؟
– دیدم صنمی خفته ، گل به بالینش ریخته
زار زار می گریست ، از دست یار بی وفا”
شهرزاد،
این قصه ناتمام بگذاشت
و چون بیمار بود، در بستر بیافتاد
ملکزاد چهل روز بر بالین او بود
و خواب چون سگی ولگرد، به گرد چشمان او پرسه همی زد
و چون حکیمان دانا نبودند ، دفتر ایام چندان ورق نخورد ، که شهرزاد بِمُرد
ملکزاد ،
غلام مرگ را با شمشیر دشنام گردن زد
و سوار بر یالِ باد
تا آتش فشان سینه شهرزاد ، که بی شباهت به یک نارنجستان نبود ، تاخت:
– ابرسیاه ! تو ندیدی؟
نه ، نه.
– گمگشته ای به راه ، ندیدی؟
نه ، نه .
– سرگشته ای چو ماه ندیدی؟
نه ، نه .
– چوپان گله ها ! خاتون قلعه ها ، سیمرغ قله ها، ندیدی؟
نه ، نه.
– ای تک درخت بید ، تنها و ناامید
آن یار بی پناه ، آهوی بی گناه ، ندیدی ؟
نه ، نه!
– ای آب ، ای باد ، ای آتش ؟
آب ، روان .
باد ، دوان .
تا آتش می خواست چیزی بگوید
آب و باد بر آن می افتادند
آتش زبانه ای می کشید و
خاموش می شد!
– دیو سیاه ، تو ندیدی؟
نه ، نه.
ای روسیاه ، تو ندیدی؟
نه ، نه.

بهمن ۱۳۶۵

Print This Post Print This Post

آذر ۱۴

زیر دو سنگ سپد

کدام ‌باغ
لیموهایش ‌دست‌چین ‌و سنگی ‌است ؟
– تنِ ‌تو!

کدام انارستان
برشاخسارانش، سلاطین شعله‌ورند ؟
– دهانِ ‌تو !

کدام‌ خارستان می‌سوزد؟
– دل ِ‌من !

– عشق‌ِمن،
مدفنش ‌کجاست ؟
– زیرِ دو سنگِ سفید، در آرامگاهِ سرخ !

مرداد۷۴

Print This Post Print This Post

آبان ۲۸

سپیدار

سبز برخاستن، درخت شدن، شکوفه آوردن
به پیوند و قلمه
ُرستن

بالا مرتبه بودن
تبرخوردن
شکستن…

نه ُسهره و نه سپیدار
زاغی به باغ و-
کلاغی به قار  قار…!

پاییز ۷۴

Print This Post Print This Post