آبان ۱۶

مطالعات خیس

———————-

نقش ها:

دکتر

دفتر دار

مستخدم

بیمار

پدر

پسربچه

———————-

صحنه

حیاط کوچک سنگفرش یک درمانگاه با دو صندلی فلزی نزدیک به هم. اتاق درمان با پنجره ای رو به حیاط، پله و تراس و یکی دو اتاق دیگر. ]دفتر – انتظار[

زمان

بعدازظهر یک روز تابستان. دفتردار جوان روی یکی از صندلی‌ها نشسته، در حالی که روی زمین خم شده، با خط کشی در دست، مورچه ها را تعقیب می کند. گاه تخمه ای می شکند و مغزش را در مسیر مورچه ای می گذارد. زمانی راه بر مورچه ای می بندد. پشت سر او، دکتر و بیمار از کادر پنجره ی اتاق درمان دیده می شوند. او ظاهرا به صدای دکتر، ابزار پزشکی و بیمار بی اعتناست.

دکتر: راست بنشین آقا، راست. سرت رو بگیر بالا. دهنت رو باز کن. آهان، باز، باز. ]با فریاد[ باز کن آقا.

بیمار انگار که خمیازه بکشد، دهانش را کاملا باز می کند.

دکتر: چه کاره ای؟

بیمار: کار هیچ نیست آقا.

دکتر: حزف نزن!

بیمار: چشم آقا.

دکتر مدتی با یکی از دندان های بیمار رو می رود. بیمار آخ و اوخ زیادی دارد.

دکتر: چرا یه دست دندون عملی نمی گذاری؟ تف کن!

بیمار: ]تف می کند[ عملگی هم نیست بکنم آقا.

دکتر: حزف نزن. راست بنشین، راست. سرت رو بگیر بالا. دهنت رو باز کن. آهان، باز، باز. ]با فریاد[ باز کن آقا.

دکتر انبر را پرت می کند. با قیافه ی یک ورزشکار عصبی، در حالی که روپوش سفید کوتاهی به تن دارد، از اتاق خارج شده، روی تراس ظاهر می شود. دفتردار به مورچه ای که در تفش دست و پا می زند، خیره شده است. دکتر دست هایش را به کمرش زده، بسیار عصبی به نظر می رسد.

دکتر: تو این بعد از ظهری، باد زد برامون چی آورد. دهن که نیست، چاه فاضلابه!

دفتردار سربلند می کند. می خواهد چیزی بگوید، اما دکتر به اتاقش برگشته است.

دکتر: ]با ابزاری که در دستش است[ باز کن آقا.

بیمار: ]وحشت زده[ آقای دکتر، رحم کن.

دکتر: دست مو برا چی گرفتی؟ ول کن آقا، عجب وضعیه ها. ول نمی کنی. پاشو، پاشو ،معطلم نکن.

بیمار: چه کنم، دست خودم نیست.

دکتر: بیضه هاتو که نمی کشم. دو ساعته دارم باهات ور می رم.

دفتردار: ]توجه اش جلب شده[ اون فکر می کنه اگه بیضه هاشو می کشیدی آسون تر بود. ]می خندد[

دکتر: ]عصبی[ چی؟

دفتردار: ]خودش را جمع می کند[ هیچی.

دکتر: ]به بیمار[ باز کن آقا.

بیمار: وای یواش. آقای دکتر یواش. یه خرده یواش تر …

دکتر: حرف نزن، راست بنشین. سر بالا. دهن باز باز.

صدای آخ و واخ بیمار شنیده می شود. او مچ دست دکتر را محکم گرفته، دست و پا می زند.

دکتر: دست مو ول کن. گفتم ول کن. ]با فریاد[ آهای یوسفی، گه سگ!

صدای پا – مستخدم سراسیمه می دود.

مستخدم: بله قربان.

دکتر: کجایی دو ساعته صدات می زنم عوضی! خوابیدی؟

مستخدم: ]با لهجه ی دهاتی[ همین جام قربان، نخیر.

دکتر: این آقا رو بنداز بیرون.

مستخدم: آقا بفرما، بفرما ببینم. بفرما … آهان … یا الله زود باش. زود، زود.

بیمار: نه آقای دکتر. این دفعه رو ببخش. غلط کردم. پول ندارم برم بیرون. این دندون آخرش منو می کشه. رحم کن.

دکتر: پس بشین تکونم نخور.

Click to continue reading “مطالعات خیس”

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

نیمه های یک شب سرد و بی مشتری

———————

نقش ها:

زن

پاسبان

مرد مست

مسافر جوان

———————-

صحنه

پیاده روی یک خیابان معمولی. چند دکان با درهای آهنی. بین دکان ها، نبش یک کوچه با آجرهای سرخ.

یک چراغ به دهانه ی کوچه نصب شده: دور نمای چند ساختمان و آگهی های برقی. از نیمه شب، گذشته است. هوا سوز دارد و خرت و پرت هایی مثل قوطی کبریتی له شده، چند ته سیگار، کمی پوست پرتغال و تخمه، که گوشه و کنار ریخته شده است. در تمام مدت بازی، صدای آبی که پنهانی در جوی می رود و گر گر تنور حمام داخل کوچه و بوق ماشین، به تناوب شنیده می شود.

سن اول

زن جلو می آید. سرش پایین است. سیگار نیم سوخته ای در دستش است. از جلوی کوچه می گذرد. می ایستد و به پشت سرش، انتهای پیاده رو نگاه می کند. بعد می آید جلو سن، به درخت کنار جوی تکیه می دهد و به سیگارش پک می زند. همه چیز در سکوت. صدای پای یک مرد، به طور مرتب و بعد هیکل پاسبان از دور ، از مقابل، در حالی که با دقت خم و راست می شود و قفل دکان ها را یک به یک تا جلو کوچه وارسی می کند. بعد به طور آشکار دگمه های شوارش را باز می کند، می پیچد داخل کوچه، چند سرفه و بیرون می آید. دگمه هایش را می بندد و متوجه زن می شود.

پاسبان: ]از همان جا[ پریشب رو می گم ها. می دونی، دیگه چیزی نمونده بود اوضاعم بی ریخت شه. فکرشو بکن، اگه یه کم دیر می جنبیدم، کله پام می کرده ن. ]تف   می کند[ چند سال جون بکن، شب ها بیدار باش، تو سرما و برف و بارون وایستا و کشیک بده، از یه صدا، از یه سایه، برگی که می افته، جغدی که می پره، آبی که غل غل می کنه، از صدای پای یه عابر، یه مست، یه دیوونه، بترس و دلت رو توی مشت بگیر؛ یه ذره آبرو، یه کوفتی عزت برا خودت دست و پا کن؛ اون وقت سه تا تن لش، سه تا دزد بی همه چیز، بیان و با یه شبیخون، همه ش رو دود کنن هوا و لخت و پتی بنشونندت تو هلفدونی. هوم! ]جلو می آید[ خدا بهم رحم کرد. اگه نه …

زن: حالا بازداشت بودی!

پاسبان: اونش هیچ. آبروم پیش همکارام می رفت. سابقه م خراب می شد … ]سیگاری در می آورد. زن آتش سیگارش را به او می دهد[ ولی خب خدایی بود سر بزنگاه رسیدم و این یه سو امیدم نگذاشتم پت پتی کنه و خاموش شه ]صدای پای چند عابر. پاسبان چند قدم جلو می رود. دقیقا به انتهای پیاده رو نگاه می کند و بر می گردد. هر دو پکی به سیگارشان می زنند[ولی چه سرده ها! آدم خشکش می زنه تو این سرما.

زن: ]به آسمان نگاه می کند[ هوم، حالا کجاش رو دیدی. چله ی سیاش مونده! باد، بوران، برف …

پاسبان: تو امشب یه چیزت می شه. همچین یه خرده پکری. این طور نیست؟ پریشب معقول شوری داشتی. خبری شده؟

زن: ]بی حوصله[ چه خبری.

Click to continue reading “نیمه های یک شب سرد و بی مشتری”

Print This Post Print This Post

آبان ۱۶

پس گل من کو؟

———————-

نقش ها:

پروین [زن] عزادار سیاه پوش

کیومرث [شوهر] با پیراهن سیاه و ریشی چند روزه

حامد [دایی] با کت چرمی، پیراهن سیاه، کتاب، مجله و دوربین

خانم جونی [مادر بزرگ]

آرش [پسر] هفت ساله – که از پیش در تصادف مرده

الهام [دختر] دوازده ساله

چند کوچولو با شاخه های گل [همشاگردی ها]

———————-

صحنه

خانه ای ویلایی کنار دریای تنکابن. یک راهرو کوتاه با در ورودی ]در عقب[ و هال با دو ستون گچی و طاقی های شکیل – در جلو – که اتاق خواب ها را از پذیرایی و ناهارخوری جدا می کند. خانه مهندسی ساز است با در و پنجره های آهنی سفید. قسمت بالای آن هلالی و مشبک است. از پشت شیشه های رنگی شاخ و برگ درختان با بار نارنج پیداست. زن کنار پنجره ی گوشه چپ انتهای صحنه – پشت به ما – در پذیرایی است. او با شاخه ای از درخت نجوا دارد.

صدای گرفته ی یک مرد : پروین . ]زن همچنان نجوا دارد[ پروین.

پروین : ]در نگاهی به پشت سر[ ها.

صدای مرد : بیا.

پروین : چیزی می خواهی؟

صدای مرد : نه کجایی؟

پروین : کنار پنجره.

صدای مرد : بازه انگار. چه سوزی می آد، ببندش.

پروین : چای می خوای؟

صدای مرد : ]عطسه می کند[ سرمامون نده، چای پیشکشت.

پروین : تو که سرما خوردی.

پروین شاخه را رها می کند. پنجره را می بندد. با نوک دماغش روی شیشه خط       می کشد. موجی بلند صدای دریا را به داخل صحنه می ریزد.

صدای مرد : پروین.

زن در مویه ای آرام سر و شانه اش را تاب می دهد.

صدای مرد : پروین.

پروین : چیه جانم، چیه عزیزم. ]بر می گردد[ کلافه م کردی. یه سرماخوردگی و این همه دنگ و فنگ. گفتم که چای می خوای بهت بدم. شیر می خوای برات گرم کنم. روضه می خوای برات بخوونم.

صدای مرد : نه نه. هر کاری می خوای بکن، ولی روضه نخوون.

پروین : اگه کاری نداری راحتم بگذار. باشه؟

صدای مرد : باشه باشه. ]زن از پذیرایی به ناهارخوری می آید و به طرف پنجره ی گوشه چپ صحنه می رود. مرد از اتاقی که در خط دوم صحنه مجاور کریدور است، بیرون می آید[ راحت باش کاریت ندارم. فقط …

Click to continue reading “پس گل من کو؟”

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۶

نمایشنامه‌ اپرای پیاز، ۸۶ ص، نشر افراز، نوشته محمود طیاری

(برنده جایزه‌ی اول نخستین دوره‌ی انتخاب متون برتر ادبیات نمایشی ایران)

نمایشنامه مستر موش، ۹۶ ص، نشر افراز، نوشته محمود طیاری

Print This Post Print This Post

بهمن ۲۳

دو برش از جاده آرامگاه / فیلمنامه :
( کار برای صحنه یا بازی در سینما )

۲۴
زندان ، صبح .
آگل در کارِ بازی با یک قایق کاغذی روی یک
ظرف پر آب.

زندانی یک : دیگه مرخص شدی ، تمومش کن!
زندانی دو : فرستادن دنبالت … ُجل و پلاست رو جمع کن، برو.
زندانی یک : انگار جا خوش کرده.
زندانی دو : شانس تو ، هی! آگل با شمام.
آگل با انگشت قایقش را باژگون می‌کند.
همان وقت:
یک مأمور در آستانه در.
مأمور: رئیس زندان می خواد ببیندت. پاشو همراه م بیا.
آگل نگاهی بی‌تفاوت به دو هم‌بند، و بعد
به مأمور می‌کند، بلند می‌شود.
زندانی یک : انگار دستی هم می‌خواد. آزاد شدی مرد، برو!
زندانی دو : اولِ گرفتاری شه ، زکی!
آگل برای آن دو، دست تکان می‌دهد.
با مأمور می رود.

Click to continue reading “جاده آرامگاه”

Print This Post Print This Post

آذر ۲۵

طرح صحنه یکم-:
نور از بالا، روی میزگرد شیشه‌ای، با پنج پایه چوبی، از جنس بامبو، که در نقطه مماس، چند ‌شاخه می‌شود: با سه ‌شاخه گل تزئینی روی میز، و چهار صندلی با کفیِ گرد، و‌ روکش مبلی از همان جنس، که بدنه آن نیز منحنی است:

بازی:
بکتاش، چیزی در لیوان پایه‌دار سر می‌کشد، و بلند می‌شود. نور، او را تا میز تلفن باگوشی سیار، می‌برد.
‌شماره می‌گیرد:

– الو…
حالا ما فقط صدای او را داریم. آن سوی خطِ سیم، نوری مشابه از بالا، پسربچه را، که گوشی را برداشته؛ می‌گیرد.
پسر بچه:- الو، بفرمایید.
در‌ یک خط مستقیم نور، با دایره‌ روشن، مرد و پسربچه، در مکالمه‌اند:
:- بفرمایید.
بکتاش:- اگه آقای، چیه ‌این… اسمش، دکتر… هست، می‌خوام باهاش صحبت کنم.
پسربچه:- اگه ممکنه… فرمایش‌تونو بفرمایید.
بکتاش:- فرمایشم برای ‌شما سنگینه!
پسربچه:-‌یعنی چی که سنگینه…
بکتاش:-‌یعنی ‌این که‌ شما موتورت نمی‌کشه! برای ‌شنیدن حرف‌های من، بابات هم…
مکث می‌کند.
پسربچه:- بابام هم چی؟
بکتاش:- به سن قانونی نرسیده!
پسربچه:- چی؟
دکتر:- موشی، کی‌یه؟
پسربچه:- نمی‌دونم بابا.‌ یه آقاهه‌ست، می‌گه ‌شما به سن قانونی نرسیدین!
دکتر:- بذار تلفن ‌رو ‌روی بلندگو، ببینم چی می‌گه.

Click to continue reading “مستر موش / در سه پرده / صحنه اول از پرده اول”

Print This Post Print This Post