مهر ۲۴

در باره ی کتاب
قهرمان تا نویسنده، اثر محمود طیاری

محمود طیاری پس از انتشار تازه‌ترین اثر خود در بهار۸۸  که نشر افراز عهده‌دار چاپ و نشر آن بود، به بازگشایی محتواییِ این کتاب، که در پنج دفتر تدوین و تألیف شده، پرداخت؛ و گوشه‌هایی از نظرگاه‌های خود را با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در میان گذاشت.
طیاری در توضیح ویژگی کتاب «قهرمان تا نویسنده» گفت:
برای آنهایی که چیزهایی درباره‌ی ادبیات دهه‌ی چهل تاکنون، اعم از شعر و داستان، نقد و نظر و نمایش، می‌خواهند بدانند؛ و خیال آشنا شدن با دیدگاه‌ غالب و جمع، و نیز درک و برداشت مستقل یک نویسنده – در این زمینه‌ها را دارند، کتاب «قهرمان تا نویسنده»، نه یک مخزن اسرار، اما شاید صندوقچه‌ی راز‌هایی سر به مُهر، در شیوه‌ی پردازش و خلق آثار و پرسه‌ی دیرپای نویسنده درجهان بی مرزِ واقعیت و خیال، و نمایشگر دوره‌ی تکوین و شکل بندی‌های زبان و شکار لحظه و معانیِ‌ بیان است.
قهرمان تا نویسنده، اثری نیمه پژوهشی – تئوریک؛ به فشرده‌گیِ یک دوره‌ی ادبی- است و قابلیت طرح در مقاطع آموزش آکادمیکِ ادب و هنر را دارد.
این کتاب در پنج دفتر و ۳۲۸ صفحه، دارای فهرست اعلام نیز هست، به عبارتی نام بسیاری از چهره‌های بالنده‌ی ادب و هنر معاصر به ویژه دهه‌ی چهل تا کنون، در این کتاب فهرست شده است و جایگاهِ بخشی از مترجمان و منتقدان نیز در این کتاب، به احترام نام‌شان لحاظ شده است.
طیاری در پاسخ به چگونگی مطالب مندرج و فهرستِ بخشی از دفتر‌های پنج گانه، به شرح تفصیلی این دفتر‌ها پرداخت.
دفتر یکم : شامل ده گفت‌وشنود‌، و بازپرداخت به یک چهره است..
«آفرینشِ ازلی و آینده‌ی منتظر»: بُرشی کوتاه و تراژیک از زندگی یک چهره ادبی[خسرو گلسرخی ] است که بعدها سیاسی، اما ماندگار شد!

در گفتگوی اول: «قهرمان تا نویسنده» آمده: «در معماریِ یک اثر، رازهایی است که اگر کشف شود، راه‌های انتقال موضوع آسان می‌شود. »
در گفتگوی دوم: «رقصِ پا، با زبان»: ضرورت استفاده از زبان بومی و مادری، در انتقال حس و تجربه، با یک بیان تصویری، تأکید می‌شود.
درگفتگوی سوم: «آذرخشی که می زند.»: علاوه بر توضیح ویژگی‌های کار در خلق آثار، از سه چهره‌ی ادب معاصر، اکبر رادی، بهرام بیضایی وغلامحسین ساعدی، یاد و ویژگی ‌آثارشان کُد گذاری ‌‌می‌شود.
درگفتگوی چهارم: «چلچراغ شعر شاملو، باکریستال‌های نام فروغ»، – که یک جور حافظه تکانی از دهه‌ی چهل است- جایگاه شعر و ادب آن روزگار، در آن بازتابانده شده.
«راه رفتن مور، روی گوی بلور»:- گفتگوی پنجم از ده گفتگو است، که در آن از زبان ورزی‌های متن ادبی در پرداخت شعر و داستان و نمایش‌نامه و رمان و تنوع آثار، حرف زده می شود و در بیانِِ تمرکز روی «تم» گفته شده: به‌گزینیِ واژه‌ها، به «راه رفتنِ مور، روی گوی ‌بلور» می‌ماند: «کلمه از هرطرف که برود به خودش می‌رسد. چون جنسِ‌زبان راوی کریستال است: نه‌کرباس!»
دفتر دوم : ده متن در آن آورده شده، و در بخشی از آن به آسیب‌شناسی تئاتر، و باقی آن، به اجرا‌ها و متون نمایشی پرداخت شده. مثلا در متنی با عنوان (اگر چه از نهنگْ ماهیِ نمایش، اسکلتی بیش نمی‌ماند) به لحاظ قیمه‌قیمه کردن متون نمایشی، و بهره‌برداری‌های مناسبتی کارگزاران، تاکید بر این‌ داشته، که :«گوشتش را سفره‌اندازان تئاتر، پیش از ما می‌برند!» و این درباره‌ی اکبر رادی و بخشی از آثارش مصداق بیشتری دارد!
دفتر سوم: «خلاقیت، با عیارِ بالا…» یادداشتی بر: سه بخش از رمان «اهلِ غرق» اثر به یادماندنیِ «منیرو روانی‌پور»
«قُله‌ای سپید و تابان، در آسمانه‌ی آبیِ کلمات»: درباره کلیدرِ دولت آبادی.
«جایگاه مخاطب لژ مخصوص نیست!» نگاه به مجموعه داستان‌های‌کوتاه مجید دانش‌آراسته، قصه‌نویس شمالی.
دفتر چهارم: «نشانه شناسی و تأویلِ شعر » و تبیین جایگاه آن؛ و شأن‌‌بخشی به آثار بومیِ شیون فومنی و محمد بشرا، و زنده یاد بیژن نجدی نویسنده‌ی «یوزپلنگانی ‌که با من دویده‌اند» است.
دفتر پنجم : « شب برفی زمستان -۴۲‌»، یادمانِ فروغ فرخزاد. فروغ پس از بازی در نمایشی از لوئیچی پیراندللو، به کارگردانی خانم پری صابری، بیرون از محل نمایش، که محدوده‌ی انجمن فرهنگی ایران و امریکا بوده، در برف زمین می‌خورد، برف پوک است و او می‌خندد، اما بار دیگر که در تصادفی اسیر پنجه‌ی مرگ می‌شود، برف پوک نیست!
«مردانی تندیس– سوار» در شأن و شناخت شعر و نام شاملو و تشییع پیکر او، از فاصله‌ی واپسین دیدار تا مراسم تشییع پیلواره تنی در آفتابِ نیمروز…
«یادمان همیشه‌ی به.آذین»، و دست‌خطی از او، که راوی را به کار نیامد، اما سال‌ها بعد دست مایه‌ی افتخارِ پرداختنِ بهزاد موسایی، به زندگی مترجم ژان کریستف شد!
«یادمانِ احمد محمود»، و پیامی از او، با حضوری غایب، به خاطر نمایش‌نامه خوانی‌ «عروس زره پوش» که در خانه هنرمندان، خوانده شد.
«در آبیِ آسمان یوش»، یادمانِ سیروس طاهباز و جایگاه ویژه او در آوازه‌ی نیما، فروغ و امید. – که در بخش یادمان ها و سوگمان‌ها فهرست شده است.–
لازم به یادآوری است: مجموعه آثار محمود طیاری بیش از ۲۷ عنوان کتب تألیفی در زمینه شعر و داستان و نمایش‌نامه و رمان و گونه‌های ادبیات کودک و نوجوان است و «گل‌های بابا آدم» آخرین اثر نمایشی محمود طیاری، در سومین مرحله‌ی انتخاب متون برتر ادبیات نمایشی سال ۱۳۸۷، بخش کودک و نوجوان در جشن انجمن نمایش نامه نویسان ایران، در خانه هنرمندان، برگزیده و تقدیر شد.
——————–
نشر مطالب مندرج در سایت pezeshkanomoomigilan.ir با ذکر نشانی سایت آزاد است.
– احتمال چاپ این متن در نشریه “گیلان امروز” نیز بوده است.

Print This Post Print This Post

فروردین ۱۰

پانوشت سفر امریکا

اکسیرِ شأن همتایاب تو

سعید  عزیزم
پیام گرم و پر شأن تو را دیدم.همان وقت، در سایت یکی از رادیوها، بخش معرفی هنرمندان ایران ، معرفی کاملی از شما ، با فهرست برنامه‌های اجرایی در ایالات مختلف ، با یکی دو  موزیک ویدئو از شما،   احساسات  غرور آمیز‌م  را برانگیخت و بعد رؤیت نشانی جدید سایت دو زبانه‌ی خودت، با آن طراحیِ مهندسی‌شده‌ی زیبا، به‌ تحسینم واداشت؛ ‌که نشانه اوج و عروجت نیز هست.
و‌اما، از‌آنجا ‌که‌پایان هفته‌ی‌بعد،‌‌به ایران می‌روم، شماره تماس‌ام  همان است که می‌دانی.
وبعد‌این‌که ، لابد شعر کوچه‌ی فریدون مشیری را با اجرا‌های متفاوت به خاطر داری می‌خواهم‌ نگاه خلاّقت را ، معطوف به دو غزل ریزبافت از خودم  کنم، که گره‌های عاطفی آن، در گستره ی صدای تو، واخوردگی‌های انسان معاصر را ، با بُغضی شکسته در گلو، در چالش با عشق ِ‌به حراج گذاشته شده، ‌در جامعه پندارگریز ما،  پژواک می‌دهد.
سعید عزیز، به رغم اعتقاد و باورِ ادبی و هنری ات، به آنچه از این‌دست، از من‌ات به‌چشم آمده ، نه ‌به باج و‌ حراج‌، که لولی‌وش و بازی‌گوش،‌از‌کنار‌آن‌گذشتی! دیر ‌زمانی‌‌خود را از ‌ما پنهان داشتی،دریغا…  آوازم را از مخاطبانت پنهان مدار-:

گرفتی یار، ببر!
مرا به پای تمنا، به راهِ  یار ببر
دلی نشد که ببازم، سری به دار ببر
حریم عشق نشاید به پای یار شکست
مرا زیارتِ خاموش آن دیار ببر
دو شمع مُرده بیفروز در سیاهی ِچشم
به چشمْ روشنی  مردِ کار زار ، ببر
هزار فتنه‌ی خاموش، مانده در چشمت
به نیشِ کژدم آن زلفِ تابدار ببر
نه خوش، که می‌گذرد بی‌تو در میانه‌ی راه
مرا کنار بنه‌ باری ،  خود آن غبار ببر
پیام دل شکنت وای، خوابِ چشمم بُرد
مرا به وعده‌ی آن باده‌ی خمار ببر
تو دل چه می‌شکنی، یک نگه به آینه کن
هر آنچه مانده،  تو از من، به یادگار ببر
چنان که خُرده فروشی می‌کنی در عشق
گمان مبر که کلان بُرده ای ، قرار ببر
شبی که چادر مهتاب بود و گریه‌ی ابر،
چه بی‌حجاب گذشتی، گرفتی یار ، ببر…
مریلند- امریکا
یکم ژانویه ۲۰۱۱

در این غزل که تو گفتی‌، هزار عشوه بپاست!

محمود‌جان‌. اینکه شعر‌ نبود، کاری بس زیبا بود.‌‌همون خط‌ آغازش منو دیوانه‌کرد‌.‌‌ تنها عاشقی‌ که دانه‌ دانه موهاش‌، در راه عشق ، سپید شده‌باشه؛ می‌تونه اینجوری در شعر، سبقتی ازلی از شاعران پارسی گوی بگیره: “هزار فتنه ی خاموش مانده در چشمت”، ‌غافلی که هزار فتنه خاموش‌، خفته در زبان تو است:
“در این غزل که تو گفتی‌، هزار عشوه بپاست.
به پای یار بمان و ، خود این قمار ببر!”
با این غزل دل منو بردی‌ استاد مهربان. من این اثر بدیع رو، در ماه اردیبهشت‌ در اروپا‌ خواهم خواند ، بهتون قول می‌دم که همه مست بشن. اگه اجرای بعضی‌ از سروده‌ها تون به تعویق افتاده، در ارتباط با سوژه‌ کنسرت‌هاست‌. من به زودی به ایران برمی‌گردم و شما رو خواهم دید . به امید دیدار. بدرود.
– Parvaz Homay
January   ۲۲ , ۲۰۱

Comment Is:

در راه زبان شما می‌شود شهید شد.

استادِ عزیزم. ‌پدرِ عزیزم‌. و ‌یا شاید بهتره بگم معشوقا محمود‌جان. گاهى زبان شما مانند یک خمپاره عمل مى‌کنه حتى ترکش هاش هم قلب ادم رو با خودش مى بره واى به حال روزى که خود خمپاره به هدف بخوره و از انجایى که شما ‌شکارچی قلب‌‌ شناسنامه‌ى‌ یک شاعر باشد و این غزل‌ناب هم از همان غزل‌هاست. اگر چه در آسمان کارنامه‌ى شما صدها شعر‌ناب چونان ستاره مى‌درخشد.
من تا به امروز شعر هاى زیادى از شما در ایران و اروپا و امریکا خوانده ام . مانند ( بزن اى دل. بزن ‌ای دل، چه زیبا می‌زنی ای دل‌! )‌ ( از یار تا دیار ) ‌( سردار ) ‌( غزل‌،غزل، همه از سینه، تا گلو دارم )  پس این غزل‌ناب رو هم به زودى و در اردیبهشت ماه، در ایران خواهم خواند.
خیلى دوستتون دارم و افتخارم اینه که کوچه پس کوچه‌هاى زبان را از زبان شما آموختم
سعید فرزند خوانده، یا بهتر بگم فرزندِ خواننده ى شما
Homay_mastan


Print This Post Print This Post

بهمن ۰۱

پانوشت سفر امریکا

ناهار در پیاده رو
در سفر به ینگه دنیا، با دو بال آسمانی، از آبی ی خزر، به مِه صبحگاهی لندن، و بعد در پرسه ای طولانی ، بی که ریالی خرج پوند کنیم، یا گلوگاهی تر؛ و معده ی صابونی را به حرکات دودی، وعده ی یهودی دهیم؛ به دور دوم پرواز، پای بوس سنگ نمای آزادی، کمربند عفت را، در خفتّی آشکار و ملغمه ای از ترس و تعلیق، که این بار معنایی جز، باژگونی و آستان بوسی زمین نداشت؛ به خود بسته، و به قصد واشینگتن D.C، در هواپیما بنشستیم.
ناگفته پیداست، چند بار زدنی آوردند، زدیم؛ خوردنی آوردند، خوردیم؛ ۲ شیشه از تلخ آبه‌های شّر را در دور اول پرواز، و ۳ شیشه را در دور دوم آن، خالی کردیم. به همین  دلیل، زمانی از روزگار خجسته را ، بی فحشای چشم ، به خواب کهفی بوده ایم؛ و دوری راهِ  آسمانی‌مان، خودش را چندان نشان نداد.
حال تو را گویم این همه از کرامات شیخنا  باده ی ِارغوان بود و زمزمه ای به زیر لب و از این دست:
می ارغوان همه جا کشند
تو کجا کشی می ارغوان!
خب، انگار دعای آن بور سنگی ، پا در هوا و عورت نما ، بر بلندای برج فانوس، در تعریف دوباره ی عدالت، هفت عروس از برای هشت برادر را نیز در آستین داشتیم . چون امروز چندان به ما خوش گذشت که نگفتن‌اش بی شکرانه و از انصاف، به دور است.
ناهار را در خدمت سفید برفی قو سانان زیبا روی بی دامن، که چون کبکان، خرامان درخیابان‌ به آمد و شد بودند؛ در پیاده رو به صرف جوجه گریل شده، با مخلفاتش از جمله؛ ابریقی آب و انبانی جو، به عشرت گذراندیم؛ و عصر که به خانه برمی‌گشتیم، آنقدر تلو تلو می‌خوردیم که باکی از بازی  نخورده ‌مان از روزگار نبود!
خب این مختصر را از آن جهت بر شما بنوشتم تا ثنای خود به دعای شما گفته باشم! و اما کدام بیت، از رشحات و مخل ِبه تناسب مان، می‌توانست گویای حال و روز ِامروزمان به دور از بوی و موی تو و سرزمین زیارت ناشده ی ما باشد:
[ با آفتابی ریخته
بر‌گیسو،
دلم در سفری، به آن‌سو:
– پی‌ی اقامه‌ی ‌نمازِ‌شکسته‌ای ‌بود!]
محمود طیاری
مریلند  دسامبر ۱۹۱۱

Print This Post Print This Post

خرداد ۲۸

پانوشت سفر امریکا

نسیمی کز بُن آن کاکل آیه / مرا خوشتر زبوی سنبل آیه

چو شب گیرم خیالش را درآغوش / سحر از بسترم بوی گل آیه

همای عزیزم

خط قرمز این شعر، در امضای بابا طاهر است، البته آنجا ‌که، پای عریان امضایش را زیرش می‌شود دید؛ یا خواندش.

خط قرمز تو هم، آب چکان صدایی است، که تو در کوزه می‌کنی؛ خواب درهر چشم تری می‌شکنی؛ یار در خانه گذاشته‌ای و تشنه لبان را با خود به گرد جهان می‌گردانی؛ و نیز با آن چه در شاخ اسرافیلی‌ات می‌دمی، مردگانی را بر پا می‌داری که روزگاری لاف مروّت می‌زدند، و حالیا با دلی خالی از انس، خواب زنده بودن شان را در بی‌نوایی، با نوای تو می‌بینند!

سعید عزیز

خون سفید جنگل را در شاخه‌ی تری که می‌شکنند، می‌شود دید. همان ‌شاخه‌ای که در سیاهی جنگل – و در مدیوم نگاه َاََبَرلورکایی شاملوی بزرگ – به سوی نور فریاد می‌کشد.

صدایی که تو می‌آفرینی، نه غلغله ی آب، به گوارایی چشمه ساران، در دشت‌ها و علفزاران کرهْ اسب چریده، که بی‌صدایی‌ی گلوهای بُریده، در دشت های بی بلا، خونابهْ چکان قتلگاه‌ها، خارستان‌ها و انارستان ها، از آشویتس تا کربلا است و چنان است که معنا در کلام تو، نه در هر خط، که نقطه به نقطه، نمایش گلبولی‌ی حیات انسان آزاد می‌تواند باشد:

در اپرایی که تو از تجانس و ترکیب موسیقی و شعر و تئاتر- سه گانه‌ی معاصر- به اجرا می‌توانی گذاشت، نبوغ تو، بی واهمه به کار من می‌آید،

بی کاش و افسوس، که این زمان دیگر هر کار شدنی است: که در جایی آورده ام :

« همه‌ی زندگی ما ، از کاش شروع می‌شه و به افسوس ختم!»

آن زمان شاید پدر‌ نی‌نواز گرامی‌ات نیز، در گهواره‌ای خسبیده بود که توبه رعنایی در آن غنوده ای و امروز آن را پیشآپیش، به موزه‌ی صدای ناب و موسیقی فلوت و فلات ایران، به افتخار واگذاشته ای.

حال اگر ریش سفید مرا به گرو می‌گیری، این دو اثر شبه اپرایی‌ام – «جامه دران» و «خونابه‌ی انار»- را، که قامتی افرایی به بلندای شب مهجور یلدایی‌مان ، با خورشیدی پنهان در بطن خود دارد؛ نه در چوقای شبانی، که این بار در استوره پردازی خود، کمان نه به پشت، که پیشِ رو- گیر، و خورشید سپیده دمان را، که جامه در شعر می‌درد؛ دف نواز شو، و در دشتی برف زده، با انارستانی سرخ، به آواز اهورایی بخوانش، آن چنان که خون هیچ زنده‌ی به ظاهر ُمرده ای، دامن تو فرزند خوانده ی نازنین ام را نگیرد !؟

محمودطیاری

مریلند- امریکا

خونابه‌ی انار

بامِ جنگل،
سپید و مٍه‌آلود
راهْ سنگین و برف :
بار و بار

چرخ ریسک
ُدم‌چکان در باد
چرخبالِ کلاغ :
قار و قار

شاخه‌ها
در غلاف برف، سفید
برسپیدار،
فوجِ ُسهره و سار

مرغکان را
آب و دانه، کجا؟
نیست در آشیانه ؛ جز:
خس و خار

مرده ،
تن ساقه سبز، مارمولکی
اِشکم آماسیده
پای بوته‌ی خار

جنگل
از پای مانده، در برفآب
بوی باروت؛ هر کجا:
که شکار…

تاج خاری به سر
انار ُسترگ
با گلوی بریده می‌خندد؛
باژگونه:
پای چوبه‌ی دار!
پاییز
۷۴

جامه‌دران

چهار‌کس می‌برندش
پای‌دیواری
با ِکِتف و رویِ بسته
چه سالاری…

مرگ در ‌مقابل ایستاده
جوخه آماده
خورشید دف زنان، با سپیداری
جامه‌دران، آری!

چهار زخمه‌ی‌همگون ،
چهار‌‌ چشمه‌ی ‌ُپر‌خون
چهار‌گل می‌روید، در‌گلدان
سالی پس از زندان…
– آنک سپیده دمان، باری …
پاییز ۷۴

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۳۰

پانوشت سفر امریک

همای عزیز، به رغم اعتقاد و باور ادبی و هنری ات، به آنچه از این دست، از من ات به چشم آمده ، نه به باج و خراج، که لولی‌وش و بازی‌گوش، از کنار آن گذشتی! دیر زمانی   خود را از ما پنهان داشتی، دریغا… آوازم را از مخاطبانت پنهان مدار !-:                              می‌خواهم ‌نگاه خلاّقت را ، معطوفِ به دو غزل ریزبافتی کنم، که در گستره ی صدای تو، واخوردگی‌های انسان ‌معاصر را، با بُغضی شکسته در گلو، در چالش با عشق ِ به حراج گذاشته شده، در جامعه پندارگریز ما، پژواک ‌می‌‌‌دهد.                                                                                                           

گرفتی یار، ببر‌!

مرا به پای تمنا، به راهِ یار ببر
دلی نشد که ببازم، سری به دار ببر
حریم عشق نشاید به پای یار شکست
مرا زیارتِ خاموش آن دیار ببر
دو شمع مُرده بیفروز در سیاهی ِچشم
به نیش کژدمِ آن زلفِ تابدار ببر
هزار فتنه‌ی خاموش، مانده در چشمت
به چشم روشنی‌ی مردِ کارزار ببر
نه خوش، که می‌گذرد بی تو، در میانه‌ی راه
مرا کنار بنه، باری، خود آن شکار ببر
پیام دل شکنت، وای، خوابِ چشمم بُرد
مرا به وعده‌ی آن باده‌ی خمار ببر
تو دل چه می‌شکنی، یک نگاه به آینه کن
هر آنچه مانده، تو از من به یادگار ببر
چنان که خُرده فروشی می‌کنی درعشق
گمان مبر، که کلان می‌بری، قرار، ببر
شبی که چادر مهتاب بود و گریه‌ی ابر،
چه بی‌حجاب گذشتی، گرفتی یار، ببر!

محمود طیاری
مریلند- امریکا – اول ژانویه ۲۰۱۱

ُهمای عزیز

اگر تمام ظرفیت این غزلْ شعر را می‌گرفتی، به خصوص لحظه‌ی پایانی اش را، که از ردیفِ ببر، شهودی وغافلگیرانه، به دو معنا استفاده می‌شود: معنای دوم آن، درآغوش گرفتن است و معنای اول آن با خود بردن؛ صدای شکستن آن بُغض را،که یک جور حسّ ِازدست دادگی است، در گلوی خودت می‌شنیدی!

کلماتی چون مردِ کارزار و شکار، که هر دو در یک بیان تراژیک، ازجاماندگی انسان آزاده، و جایگاه رقیب می‌گوید؛ بی آن که هشدار تلویحی به او را، با چالشی که در پیش دارد، و مغلوبِ یار به غنیمت گرفته شده از او است، نادیده بگیرد.

تو دل چه می‌شکنی،

یک نگاه به آینه کن

هر آنچه مانده ، تو از من به یادگار ببر!

معشوق در آینه، جز خود که نمی بیند، و این خود تمام آن چیزی است ، که عاشق دارد و از خود وا می‌نهد! -:

عشق،

مسافر تنهایی است

با قلبی در چمدان

و چهار پله پایین تر از آنجا که من ایستاده ام

آی…!

زغال نگاهت در سینه‌ام می‌سوزد

و خط آتش سیگارم مرا از تو، به تاریکی می برد

بیرون افتاده‌ام ازتو

نیم‌سوخته، اما

با دهانه‌ی خاموش، هنوز دود می‌کنم!

خب این تفألی بود، از شعری به شعری؛ بی آن که فال‌گوش ایستاده باشی، به گوش که بگیری، کافی است؛ اگرچه… با صدای پای پاییز، آوازه‌ی این شعر‌ها، تو را به جستجوی زمان از دست رفته، وا خواهد داشت!-

خواب روی تو می‌دیدم

به وقتِ گریستن

در بیداری

آهو تیری در پهلو داشت

چشمت حرفی با من در تنگه ی ابرو

آری…!

حاشا دور

کاشا نزدیک

آزمندانه بال می زنم

با دو لب

یا نیمی از آن!

پرسیمرغی در هوا

چرخ می‌خورد

و من به دهانِ درّه می‌افتم!

با درود و بدرود-

پدرخوانده!

Print This Post Print This Post

فروردین ۳۱

پانوشت سفر آمریکا

بندِ ناف

نمی‌دانم امروز چراEllie زنگ نزد؛‌ اوقاتم تلخ شد و به دلایل جانبی ِزیاد، روز‌ سنگینی را بی‌عطر صدایش، پشت‌سر گذاشته‌ام.

اهمیتِ در کنار‌ او بودن ، مثل شکستن حسِّ غربت برای هر‌دو‌مان، انگار خیالی بیش نبوده و من همیشه، با تصوراتِ ذاتی خودم ، دارم بیستون را خرج عشقی می‌کنم که ُشهرتش به قدرِ ناخنی به  فرهاد نمی‌‌رسد!

وقتی خودم را جای Ellie می‌گذارم، این که خیالِ رفتن‌ام را به او بگویم، به نظر سنگین می‌رسد. اما خیلی هم مطمئن نیستم . شاید او هم از‌ خیلی پیش، خودش را برای شنیدن این حرف – یعنی بازگشتم به ‌ته چاهِ غربتی دیگر،- آماده کرده است!

بعد ازچند باری مریض شدن، از بی حسی ی سرانگشت‌های دست چپ، تا چیزی شبیه سرفه‌های مرد «خنزر پنزری» و تا این یکی دو‌ روز آخر که در یک ناسازگاری ِغذایی ، بخش زیادی از آب بدن، و همه ی اشتهایم را از دست داده ام، امروز به حالتِ ماهی ی روی آب مانده ای درآمده ام که با عوض کردن ِآب آکواریومش، شاید آب ُشش‌هایش به کار بیافتد، و از فلس‌هایش برای دوباره شناورشدن- به ته ی آب‌های زندگی – کمک بگیرد. !

. در این سفر، – تازگی‌های جهانی‌اش به کنار، که پیش بینی می‌شد ۹ ماه طول و هزاران لحظه‌ی کشف نشده در بطن آن باشد ؛ به جنینی سه ماهه بدل شده ام، که برای پسْ افتادنم به ماندابی دیگر، منتظر تکان‌های بعدی هستم؛ و جز حس تاوان، و شرمندگی‌یپیش رو،- که پروازی طولانی‌ را، به مدتی کوتاه تر از آن چه در اندیشه‌ی دیداری‌ام بود،برایم رقم زد ؛ – بندناف دیگری به گردنم نیست!-:

آنچه به چشم می‌آید، تنهایی‌ی ژرف آدم‌هاست. در اینجا، از کریسف کلمب، جز چند پراخوت جنگی، و کلاغ‌های سفیدِ دور پرواز، نشسته بر ِشبْهِ ایوان مدائن، که چشم به دهان کنگره‌ای با دندان‌های ریخته یا آویخته به روکش طلا، دارند؛ و فرشته ای پای در سیمانْ ، بی بندِ تنبان، چیز دیگری به چشم نمی‌خورد! آن دیگرْ آدم‌ها پنج روز هفته‌ را در سکوتی مرگ زا، به کار و، بارِ شکم می‌برند!

چونان حرفی از یک واژه سرخ، در جدولی با خانه‌های کور و کلماتی متقاطع ، که در گذر و اتصالِ به هم، به مفهومی تنها و مجرد ؛ و در جمع بست، ُمرّکبِ  نامریی است که بال ِکلاغانِ ُنکْ مدادی‌ی آتشخوار را به اصول استراتژیک و مفاهیم جدل برانگیز و دموکراسی ی صلحْ پرهیز، سیاه می‌کنند!

و اما…

کلاف راه‌ها به هم بافته ، هزارپایی با چشم‌های قرمز، که تصویر و برگه ی خلاف ماشینت را، برق آسا و بی وقفه ، به درِ خانه ی سوت و کور، – که تنها به‌ سوسوی چشم دو بچه‌ی سیاه و بی سرپرست روشن است،- ‌می‌رساند!

دستِ رباطی پنهان، مفاهیم بیگانگی را، با درشت نمایی‌ی پلیس‌، و سبز نمایی چراغ قرمز، بزرگنمایی راه‌ها و کور‌نمایی‌ی چشم الکترونیک ، فروشگاه‌های سانترال و ساختمان‌های‌ ُاختاپوسی و مواد مصرفی‌ی اقیانوسی، انبار عظیم کنسرو‌ ها ، کوسه و نهنگ و خرچنگ و زنجیره مک دونالد، با تفاله‌ی گوشت و ُسس خردل ، بی‌ادویه و پیاز، پوشاک از پشم تا کتان، حریر و زربفت و آخرین ابزار و پدیده‌های تکنولوژیک و فرآورده های نانو، با تقطیع برنامه‌های رسانه ای، در منشور رنگ و نور و ترکیبی ازماکت و ژاکت و ستاره و مانکن، با عبور ذهنی از تو در این جدول کامل می‌کند.

نام تو می‌تواند، حرف اول واژه ای باشد، که معنای جمله‌ای در جدول، به تعریف آن درآمده: وَعْدِه – ای از کاندیدای سیاه برنده ی انتخابات، بی فرجام مانده؛ و مرگ ارزان را برای عام در پی دارد!- و بیم از بیماری و بیکاری را در فقدانِ بیمه درمانی ، بین دو خانه سیاه، در حالت افقی ، تقطیع می کند!-

واشینگتن دی .سی – یکم آوریل‌ ۱۹۱۱

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۳

پانوشت سفر آمریکا

————–

عروج زمینی

امروز را هم، بعد از بازدید ازشهر تاریخی و با شکوه انا پُلیس، مرکز ایالت مریلندِ آمریکا؛ در گذار و گذر از یک شهر بندری،[‌بالتیمور ] و نظاره‌ی آب و بُرج و کشتی و چند رستوران و قشونی آدم با شهرتی به جهان‌خواره‌گی در کرده! اما اِشکم آشکارا به‌ پشت چسبیده [ انبوه اِشکمْ آماسیده‌گان به جای خود‌] پشت سر گذاشتیم، در حالی که تمام ذهن و حواسم معطوف به مردم کم رشد و تغذیه‌ی خودمان بود، و نه امروز، که هماره.

صبح امروز ، مثل لحظه‌ی طلوع، پیام کوتاهی در یک Chat، از” Ellie ” با آن صورتک لبخند در اینترنت دیدیم؛ و بعد off بود و شد، در یک تعبیر شاعرانه، باید تکه ابری جلوی این خورشید صبحگاهی‌مان را گرفته باشد…!

این که چه دیدیم، در بخشی از پهنای جهان،- در سرمای بی دمای بیرون؛ و التهابِ شگفتی‌آور استوره‌ی بیداری انسانِ‌ درون، خیال توصیفش را ندارم، تنها یک نکته را که مبدأ این شگفتی است، بر خود آشکار دیدم؛ و آن یک مرکز‌ فروش ‌عظیم کتاب بود، که در دورنه‌ی خود، دو بُرج آجری غول آسا را، با دریایی از چیدمانِ موضوعی‌ی‌ کتاب، و القای نماد ‌گونه‌‌ی رجعت به دوران مغول، بازتاب می‌داد و یادآور شرمساری ناباوران ِبه ادب و هنر و فرهنگ بشری، در زمان معاصر بود؛ و شلاقی بر ُگرده‌ی ما، که در گذار از گردنه‌ی زمان، جز زنگوله‌ای به گردن و علوفه‌ای به دهان، باری به هیچ کجا نبرده‌ایم و جشن بزرگ تاریخی‌‌مان، کتاب سوزان بود و شکم درانی و بس.

آن دو برج عظیم، به گونه‌ای معماری شده، که ما در گذر از زمان، همه‌ی ارواح طیبه‌، عالمان جان و جهان، خالقان پهنه‌ی هستی و چهره‌ی غبار زدوده‌ی سلاطین هفت هنر و عارفان غار زیْ بی روشنای شمع در هزار توی تاریخ را ، چونان قدیسانی نامرئی در بلندایی شگفت، به نشانه‌ی عروج دوباره‌ی انسان، در عصر فضا، بی تملک و ملکیت تاریخی و انحصار سرزمینی، در آن می‌بینیم

پس، این مردم ‌که در هر کجای این معبد، پت و پهن شده و ناخنکی به کتاب می‌زنند کیانند؟ عروج زمینی دارند؛ ما به غفلت از کنارشان، خوابزده می‌گذریم.

حرف آخر، آنچه من در گشت و گذار بی سفرنامه‌ای‌ام دیده‌ام، در این نقطه ی عالم ، هیج هنجاری قائم به غیر، جز به خود نیست، و اولویت‌ها در هر چه، حرف اول را در پدیداری ی فرهنگ خود می‌زنند. هم طرازی در زیر ساخت‌های اجتماعی- که باور فرهنگی مردم بر آن استوار است، پدیده‌ای است عالم و آشکار، و هیچ پروژه‌ای، از راه سازی تا ساختمان، تا مراکز تحصیل و بهداشت، علوم تجربی و نظری، و تربیتی و هنر و ورزش، کجکی و باسمه به راه خود نمی‌رود؛ و دوران آزمون و خطا، با بهره‌وری از آب و آهن و و فولاد و سیمان، انگار به سر رسیده است؛ و ما همچنان به گاو آهن و بیل، در حال کندن‌ایم زود، “هم اینجا، هم آنجا‌، هرجا که بود”!

البته که منظورم اصلن جان کندن، و هنر بی‌بدیل دوران را ، پیش پای هنر بَدَل، مخلوع کردن، نیست!

محمود طیاری

Print This Post Print This Post