آبان ۲۸

پیرامون نمایش «گوسفند دوخان»

چوپانی در میان تپه‌های علفی، از پی برّه ی گمشده‌ی خود است؛ «میرزا» در سایه روشن صبح، بر او نهیب می‌زند. نام خود می‌گوید و نشانِ او می‌پرسد.
هیمنه‌ی‌ میرزا و صولت و آوازه‌ی نام او، چوپان را آشفته خاطر می‌کند. او بیمِ جان خود دارد. اما میرزا می‌گوید: « هر که را بر نان و آب تو طمع نباشد، جانت از او در امان خواهد بود!»
و برّه را که یافته است به چوپان می‌دهد و با او به چاشت می‌نشیند.
چوپان خوفِ قشون شاهی را دارد و از همدمی با میرزا پرهیز می‌کند.
او زنی در خانه دارد «نی نواز» و بی‌نیاز، و چون در نی بدمد، چوپان، دزدان را با آن رد می‌گیرد. چوپان که آوازه‌ی میرزا را در دل کوه نیز شنیده، دمسازی‌اش را با تفنگ، ناساز دانسته؛ و راز آن می‌جوید.
میرزا می‌گوید: «گرگان چون به گله زنند، تو چه می‌کنی؟»
چوپان: « آنها را می‌کشم!»
میرزا: « سرکردگان شاهی، همان گرگان شبانگاهی‌اند؛ علوفه خوار مردم اند؛ اما تیغ برگلوی‌شان می‌گذارند!»
آن دو، میرزا و چوپان، در کار درکِ یکدیگر- اند که صدای نی‌ی زنِ چوپان شنیده می‌شود، که حاکی از کمک طلبی اوست: چون دزدان به خانه‌ی چوپان- که آن سوی تپه، پایین نیزارها است، شبیخون زده، هرچه برجای بوده، به غارت برده- اند؛ اما صدای باد، بخشی از صدای نی را با خود می‌برد و مانع آن می‌شود که چوپان خطر را احساس کند. او تنها یک بار از میرزا می‌پرسد:« آیا تو چیزی نمی شنوی؟» که میرزا با گوشی سپرده به باد، می‌گوید: « من جز بع بعِ گوسفندانی چند، چیزی نمی‌شنوم!» و دوباره به گفتگو می‌نشینند و اوضاع سیاسی آن زمان، اشغالِ دو سوی ایران، روس‌ها در شمال، انگلیسی‌ها در جنوب – و منطقه ی مرکزی خنثی و بی‌طرف – در چند دیالوگ بازتاب می‌یابد.
میرزا که عازم کوه است، و دل نگران سرنوشت و گردش‌ زمانه ی خویش و ناخویش، با نگاهی به توده‌های ابر پراکنده، شترانی در آسمان می‌بیند که با بار پنبه به هرطرف می روند؛ که معنای کنایی‌ی آن را چوپان، با دیالوگِ « زمستان سختی در پیش است.» باز می کند؛ و با یاد برّه‌های گمشده‌ی میرزا، دمی در نی، می دمد!
این همان آهنگی است با حس و ریتم و درد  و درکِ مشترک، که لحظاتی پیش، شنیده می‌شده؛ که آن دو را تذکاری بر آن نبوده؛ و معادل مفهومی آن، این است:
« دزدانا بامونا / دزدان آمده اند
درّانا ، خورّانا / درنده و خرناس کنان
سبیلانا تیزانا / سبیل ها تیز
چشمانا هیزانا / چشم ها هیز
زاکانا ترسانا / بچه ها را ترسانده اند
زهله انا ترکانا / زهره هاشان را ترکانده اند
میرزا ، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!

خندانا / خندان
رقصانا / رقصان
دستانا چوبانا / توی دست هاشان چوب
پاهانا کوبانا / پاکوبان
شیرانا دوشانا/ شیر ها را دوشیده
ماستانا خوردانا / ماست ها را خورده
گلهّ انا بردانا / گلّه ها را برده اند!
میرزا، آی میرزا، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!(۱)
در لحظات پایانی نمایش، پسرکی روستایی، سرآسیمه و ترس خورده، از راه می‌رسد و خبر فاجعه را می‌دهد:
« عموجان، اوی عمو جان! دزد زده به خانه تان، به داد زن عموجان برس… خانه خراب شدیم همه مان، چپاول کردن مان.هیچ برجای نمانده ، اوی عمو جان!»
که میرزا با تفنگ، برق آسا به پشت نیزار‌ها می‌زند و صدای چند تیر پیاپی شنیده می‌شود: و این ، یعنی اعلام حضور جنگلی میرزا!
——-
واما:
۱)    در دستور صحنه، این آهنگ به شیوه ی هم سرایی و کُر آمده، که صاحب نام موسیقی اصیل گیلان ، فریدون پوررضا، آن را تنظیم و رهبری کرده است.

گوسفند دوخان: به معنی « جمع خوانی و فراخان گوسفندان» که نیزنام آهنگی است فولکلوریک، و بخشی از آن را استادان موسیقی ایران- از جمله استاد ابوالحسن خان صبا – اجرا کرده اند.

گوسفند دوخان، نزدیک به روایت « محمود ، آی محمود (۲)  » است، که شاعر و یار جنگلی میرزا، حسین کسمایی ، شعر آن را سروده، مایه اصلی و ابیاتی چند از آن ، در متن نمایش تک پرده  «گوسفند دوخان»، و در روایت تالش‌ها هم حکایتی با خود دارد، که بخشی از آن، در این نمایش ، و آواز نیِ – زن ِچوپان آمده است!

«گوسفند دوخان»، اپیزود اول از دو نمایش من است، که آن بخش دیگر، « درخت غار» نام دارد، و اجرای آن ، پهلوانی دیگر، با پوستی در گذر از به دباغ خانه، می‌طلبد!
۲- این روایت را فقط چند بار ، در ۶ یا ۷ سالگی ، از زبان مادر،
به گوش دارم!  و در ترجیع بند شعر، جز نام خود ، اسمی از میرزا نشنیده ام!
محمود طیاری
رشت  – آذر ۱۳۷۲

نوشته شده توسط admin
Edit

یک نظر برای “یادداشتی بر اجرای نمایش گوسفند دوخان”

۱٫ علیرضا گفت:
تیر ۳۱م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۱ ق.ظ ویرایش

چه جای حاشا؛ متونی این چنین است که به اعتبار یک اسطوره می افزاید؛ جاودانش می کند و نام‌‌اش را به قد و قامتِ بارگاه‌ش؛ بلند می‌گیرد.
اگر چه اجرای بی گرد و خاک نمایش «گوسفند دوخان» را بیش از یک دهه ‌ی پیش؛ روی صحنه‌ای متبرکْ به خاکه‌ی بارانِ رشت،‌ دیده، اما؛ خوانش این متن، که ایماژ و صور خیال را تا پشتِ پلک‌ می‌کشاند، سبب شد؛ با لبی خشک و دهانی بسته؛ در انتظار فـَلـَق نشسته؛ چشمی تر کنم.
در پوست کشی صورتک که نه ماسماسک تئاتر ملی از “یافت آباد” و “دباغ خانه‌ی تئاتر معاصر” که بگذریم؛ جز چرم مصنوعی وارداتی یافت نمی شود و بس! لاجرم:
با معطل ماندن متون نمایشی میهنی، از چاپ تا اجرا، معلوم است؛ از این همه بادی که به شیپور و کُرنا دمیده می شود؛ فقط گرز رستم است که روی کاغذ بودجه؛ خمیده می شود!

Print This Post Print This Post

تیر ۲۹

یادداشتی از محمود طیاری، پیرامون نمایش «گوسفند دوخان»

چوپانی در میان تپه‌های علفی، از پی برّه ی گمشده‌ی خود است؛ «میرزا» در سایه روشن صبح، بر او نهیب می‌زند. نام خود می‌گوید و نشانِ او می‌پرسد.
هیمنه‌ی‌ میرزا و صولت و آوازه‌ی نام او، چوپان را آشفته خاطر می‌کند. او بیمِ جان خود دارد. اما میرزا می‌گوید: « هر که را بر نان و آب تو طمع نباشد، جانت از او در امان خواهد بود!»
و برّه را که یافته است به چوپان می‌دهد و با او به چاشت می‌نشیند.
چوپان خوفِ قشون شاهی را دارد و از همدمی با میرزا پرهیز می‌کند.
او زنی در خانه دارد «نی نواز» و بی‌نیاز، و چون در نی بدمد، چوپان، دزدان را با آن رد می‌گیرد. چوپان که آوازه‌ی میرزا را در دل کوه نیز شنیده، دمسازی‌اش را با تفنگ، ناساز دانسته؛ و راز آن می‌جوید.
میرزا می‌گوید: «گرگان چون به گله زنند، تو چه می‌کنی؟»
چوپان: « آنها را می‌کشم!»
میرزا: « سرکردگان شاهی، همان گرگان شبانگاهی‌اند؛ علوفه خوار مردم اند؛ اما تیغ برگلوی‌شان می‌گذارند!»
آن دو، میرزا و چوپان، در کار درکِ یکدیگر- اند که صدای نی‌ی زنِ چوپان شنیده می‌شود، که حاکی از کمک طلبی اوست: چون دزدان به خانه‌ی چوپان- که آن سوی تپه، پایین نیزارها است، شبیخون زده، هرچه برجای بوده، به غارت برده- اند؛ اما صدای باد، بخشی از صدای نی را با خود می‌برد و مانع آن می‌شود که چوپان خطر را احساس کند. او تنها یک بار از میرزا می‌پرسد:« آیا تو چیزی نمی شنوی؟» که میرزا با گوشی سپرده به باد، می‌گوید: « من جز بع بعِ گوسفندانی چند، چیزی نمی‌شنوم!» و دوباره به گفتگو می‌نشینند و اوضاع سیاسی آن زمان، اشغالِ دو سوی ایران، روس‌ها در شمال، انگلیسی‌ها در جنوب – و منطقه ی مرکزی خنثی و بی‌طرف – در چند دیالوگ بازتاب می‌یابد.
میرزا که عازم کوه است، و دل نگران سرنوشت و گردش‌ زمانه ی خویش و ناخویش، با نگاهی به توده‌های ابر پراکنده، شترانی در آسمان می‌بیند که با بار پنبه به هرطرف می روند؛ که معنای کنایی‌ی آن را چوپان، با دیالوگِ « زمستان سختی در پیش است.» باز می کند؛ و با یاد برّه‌های گمشده‌ی میرزا، دمی در نی، می دمد!
این همان آهنگی است با حس و ریتم و درد  و درکِ مشترک، که لحظاتی پیش، شنیده می‌شده؛ که آن دو را تذکاری بر آن نبوده؛ و معادل مفهومی آن، این است:
« دزدانا بامونا / دزدان آمده اند
درّانا ، خورّانا / درنده و خرناس کنان
سبیلانا تیزانا / سبیل ها تیز
چشمانا هیزانا / چشم ها هیز
زاکانا ترسانا / بچه ها را ترسانده اند
زهله انا ترکانا / زهره هاشان را ترکانده اند
میرزا ، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!

خندانا / خندان
رقصانا / رقصان
دستانا چوبانا / توی دست هاشان چوب
پاهانا کوبانا / پاکوبان
شیرانا دوشانا/ شیر ها را دوشیده
ماستانا خوردانا / ماست ها را خورده
گلهّ انا بردانا / گلّه ها را برده اند!
میرزا، آی میرزا، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!(۱)
در لحظات پایانی نمایش، پسرکی روستایی، سرآسیمه و ترس خورده، از راه می‌رسد و خبر فاجعه را می‌دهد:
« عموجان، اوی عمو جان! دزد زده به خانه تان، به داد زن عموجان برس… خانه خراب شدیم همه مان، چپاول کردن مان.هیچ برجای نمانده ، اوی عمو جان!»
که میرزا با تفنگ، برق آسا به پشت نیزار‌ها می‌زند و صدای چند تیر پیاپی شنیده می‌شود: و این ، یعنی اعلام حضور جنگلی میرزا!
——-
واما:

Click to continue reading “یادداشتی بر اجرای نمایش گوسفند دوخان”

Print This Post Print This Post

خرداد ۱۱


محمود طیاری

نخلِ بلندِ نامِ : م.ا. به آذین

دوستی استوار، که نام “بهزاد موسایی” را در مرتبتی با خود دارد؛ چند سالی است در مساحتی بالنده، به کار ادب و پژوهش است و از عِلیین! چترش در اقصا ءنقاط ، کار بر طاووسان تنگ آورده؛ انگشت به لانه‌ی زنبوران می کند؛ شاید از برای ذائقه‌ی شیفته‌گانِ حیطه‌ی ادب و هنر، عسل فراهم آورد؛ که جز خلق آثارِ نه الساعه نیست!
به همین نظر، با پیام های پسین، ُطره از قلم موئین ما چیده، از پی ِپاسخ است!
این بار وارسته مردی را نشانه رفته ؛ که حمد و حیات بیش ازپیش بر او باد، حضرت” محمود اعتماد زاده ” دانای کل در روایت و زبانِ ترجمه به آبِ ” دن آرام” شسته” ؛ م.ا.به آذین است!
بهزاد از من خواست ، در این باره چیزی اگر دارم رو کنم؛ می خواستم بگویم چیزی که ندارم” رو” است!
اما او به شیوه ی موسی ، با افکندن عصایش بر زمین؛ از من انتظار معجزه داشت!

Click to continue reading “یادمان م.الف. به آذین”

Print This Post Print This Post

مرداد ۰۲

یادش با ما و، او در کنار باد.

حرف از شاملو است، شأن و شناخت او در هرچه. حضور‌ او به نظرم زلزله‌ای با تکانه‌های‌ شدید، در ادبیات ‌نویِ ‌ایران، به لحاظ شاخصیتِ ”زبان“ و جایگاه ِ”کلمه“بود.
او همه‌ی مرز‌ها را به هم زد و هنر ما را در هفت شکل متحول کرد. قفل زبان ما را با کلیدِ ترجمه‌هایش باز کرد:
لورکا زیباست اما با مته‌ی‌ الماسِِ نگاه شاملو. ”پابرهنه‌ها“ اجتماعی و ”دنِ آرام“ مردمی است،ا ما در پروسه‌ی دید و درکِ دیالکتیکِ شاملو. طغیان عاطفه را در موجِ شعر و زبان محاوره‌ای شاملو‌، با وامی از زبان‌ کوچه، بهتر می‌شود دید.

او چراغش در این‌ خانه می‌سوزد. در خانه‌ی زبان ما. چرب و چابک و پُر فروغ:
”پس مُتبرک باد
نام تو
و ما همچنان دوره می‌کنیم
شب را و
روز را و
هنوز را …!“
شاملو آفرینشگری ‌خلاق بود، با درک و احساسی‌ عمیق و کیمیا، همیشه عاشق و جوان و پویا، در شکارِ لحظه و جذبِ راز و زبانِ طبیعت، روحی مکنده داشت.
شاملو زبانش را به هرچه می‌زد، شعر می‌شد؛ به شعر می‌زد، ناب می‌شد:
”برو ماه، ماه، ماه!
سپیدیِ‌ آهاری‌ام را،
مچاله می‌کنی!“

و باز:
”بر آب غرناطه، اما …
تنها آه است، که
پارو می‌کشد!“
(لورکا به روایت شاملو)

و چه بی‌نیاز، که جایی را خیال‌ نداشت فقط برای‌ خودش بگیرد.
برای همین، اسمش کنار ”منوچهر شفیانی“ هم در می‌آید. زنده یاد ”بیژن‌کلکی“ هم در جوانی.
و توی‌ شب‌های‌ شعرِ‌‌ خوشه، که عطرِِ شعرِ خشم را، با آوازِ ‌دروگران درآمیخت؛ و شاعران را منزلتِ آن‌ است!
یادش با ما و او در کنار باد.

مردانی تندیس -سوار (قهرمان تا نویسنده:بهار ۸۸)

Print This Post Print This Post

خرداد ۱۵

محمود طیاری با حضوری شوق‌آمیز در دانشگاه پیام نور رشت:

نور هرکجا که بشکند،
گوشه‌ی دیگری روشن می‌شود!

در باره‌ی مجید دانش‌آراسته و بخشی از آثارش

من به کسانی که مجید دانش‌آراسته را درک می‌کنند، درود می‌فرستم.او چونان من، با بیش از پنجاه سال به کارِ نوشتن، در عین پیرسالی، بُرنا و توانا است؛ و مثل روح «آکاکی آکاکویچ»، قهرمان «شنلِ» گوگول، داستان‌سرای شهیر روس، به جای برداشتن شنل از دوشِ اشراف و ژنرال‌ها، در خیابان‌های سردِ شب، در شهر سن پترزبورگ، پرسه در خیابان‌های شهر ِمه‌گرفته‌مان، رشتِ نجیب و زیبا، می‌زند؛تا طعمه‌ای مردمی از نیرویِ کار، یا بی‌نوا را، از دهانِ گرگ گرفته، در معبر تاریخِ قسی و نانوشته‌مان،زندگی ابدی به آن ببخشد.

Click to continue reading “حضوری شوق‌آمیز در دانشگاه پیام نور”

Print This Post Print This Post

اسفند ۲۳

﷼﷼درمجموعه اخیر کاکا، طیاری چند اثر خیلی خوب دارد و نشان می دهد که او با همه جوانی از خیلی از نام آوران ( بند و بست چی) تهران موفق تر است و حالا چه باک که در جریده های ماهانه و هفته نامه و سه ماهنامه اسمش را چون دیگر جوانان با بسم الله می‌برند و رم کردن و نگفتنی.شاملو /مجله خوشه ۱۳۴۶
﷼﷼محمود طیاری، تنها آدمی است که به مسئله خانواده ساده و حسابی رسیده است. خانواده امروز، در شهرستان. گرفتاری ها، غم و غصه ها و جدایی با نسل ها. بالزاک بازی و فاکنر بازی و فلسفه زوال و این حرفها نه.اختلاف ساده و محسوس پدر و فرزند.ریشه کینه ها و اختلاف ها.در قصه”از هیچ شروع شد” قدرت او را در بیان ساده و قوی و تحلیل و پیش بردن حادثه و پایان دشوار می بینید.م.آزاد/آرش شماره ۷ زمستان ۱۳۴۲
﷼﷼پیش از هر چیز باید گفت که طرح نویسی در نثر فارسی کاری است به کلی تازه و سابقه یی دیرینه ندارد. و آنچه در این کتاب آمده کوششی است برای توفیق در این راه.محمود طیاری بدرون زندگی مردم گیلان رخنه کرده و چیزهاییرا که چشمهای مسافران زود گذر شاید هرگز نمی تواند مشاهده کند، دیده و بادقت و تیزبینی در قالبی ساده و موجز بیان کرده است.- ه .پارسا – پیام نوین.شماره  ۸ شهریور و مهر

۱۳۴۲

Click to continue reading “محمود طیاری در بازتاب چند نگاه”

Print This Post Print This Post

آذر ۰۴

ایلجار :

مجموعه شعر : محمد بشرا

“محمد بشرا ” را ‌سی و چهار – پنج سالی است می شناسم . ‘طرفه آدمی است “درویش” به همین نام و مرام! و شعر محلی، تحفه‌ی حس ِِغریب اوست : برگ سبزی در پوششِ ِِگیاه و زمین .”ُدلفکی ” است در پرده‌ای از مه و ابر و برف. علفچری‌زیبا و سبز قبا با ُکره اسبانی سرخ و گله گوسفندانی و مرغانی در زمین و هوا و دریا . نیِ چوپانی در کوه ، با خرقه و چوقا و سینه درآتش. سپید رودی غلطان ، سیاه رودی پیچان ، در دره های‌خاموش‌شمال !
او الوغِ شعر ِگیلکی است. در سال‌های نشرِ ویژه نامه های“بازار ادبی”، قلعه‌ی شعرِگیلکان‌را به توپ بست!

Click to continue reading “بین شاخ های دو ورزا-۱”

Print This Post Print This Post