فروردین ۲۶

چکمه‌های بلندِ سرخِ ستاره کوب

برای کار در سینما و بازی در صحنه

محمود طیاری

این پرده،که بالاش بلند است هنوز
با دلبرکانش، نه به چند است هنوز
دستی که تو را پای به دامادی برد
هشدار عجوزه‌ای لوند است هنوز!

محمود طیاری
——————–
شخصیت‌های اصلی و فرعی:
سعید / حدود پانزده سال
مادر سعید
زن صاحبخانه
کفش دوز جوان
مادر کفش دوز
چند مامور کلانتری
مرد آبلیموساز
زن تکیده‌اش
واکسی
جگرکی
تاجر با کت و شلوار سفید
آجان
قهوه‌چی
چند مشتری که با آجان تصنیف گل پری جان را دم می‌گیرند
دژبان‌ها
افسر نگهبان
سرهنگ
تیمسار
مرد زن پوش در جشن حکومتی ۲۸ مرداد

زمان: عملیات سی دو. بازگشت شاه

———————–
طرح صحنه:( اول ) – در بیست و هفت صحنه
تیتراژ

در یک ُدورِ تند و پرداختِ فانتزی(۱) سعید در گریز از دست مادر، با پرت‌کردن بسته‌ی روزنامه، به چابکی یک گربه‌ و به تندی، روی پنجه‌های دست و پا، از درخت انجیر بالا می‌رود! خورشید در حال غروب از لای شاخ و برگ درخت انجیر، انعکاسی نارنجی در شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقِ زن صاحبخانه دارد؛ شعاعی از آن به شیشه‌ی اتاق پایین که کفش‌دوز جوان، با مادر پیرش در آن می‌نشیند؛ می‌افتد.مرد جوان، چکمه‌های بلندِ سرخِ ستاره‌کوبی دارد و در گوشه‌ای از هره، به کار واکس آن بوده و نگاهی نیز به کتابِ جلد سفیدِ نیمه باز خود دارد؛ و از چایی که پیرزن برایش آورده، و به اتاقش رفته، می‌خورد. سعید از لای شاخ برگ‌ها، با اِشراف به او و زن صاحب‌خانه، که او نیز تو نخِ کفش‌دوز جوان، و به کار بزکِ خود، در تالار سراسری با گلدان‌های شمعدانی‌است؛ نگاه تعقیب‌گرانه و شیطنت‌آمیزی دارد. زن، در شیطنتی آشکار، لوله‌ی ماتیک‌اش را با نخ قند به پائین، به توی بساطِ کفش‌دوزِ جوان ُسر می‌دهد.او نیز غافلگیرانه، اما با پوزخند می‌گیردش؛ و ضربدری با آن به ته‌ی چکمه‌ی سرخ ستاره کوبش می‌زند. زن با خشم لوله‌ی ماتیک را بالا می‌کشد و در خنده‌ی بلندِ سعید، سطل آب را از کنار شمعدانی‌ها برداشته و به روی او، میان شاخ و برگ درخت می‌پاشد!
—————————————
(۱)——– تهیه کلیپ یا برنامه‌ای صوتی- تصویری، از صحنه‌های یک تا هفت این نمایش، به مدیران اجرایی نمایش حاضر پیشنهاد می‌شود.

Print This Post Print This Post

فروردین ۱۸

پانوشت سفر امریکا

children


یک روز وقتی آنجلا می‌خندید ، و شوخ و شنگ به نظر می‌رسید؛ از او پرسیدم: “علت این‌که در شکم من زیاد موندی و زودتر‌ در‌نیامده‌ای چی‌بود؟” او گفت:‌”‌‌چون موهاش کوتاه بوده ، دوست نداشت با موهای‌کوتاه به دنیا بیاد ، از او عکس بگیرند‌؛ فکر کرده آنقدر صبر کنه تا موهاش بلند بشه ؛ ولی نشد. وقتی دکتر آمپول فشار زد ، او مجبور شد با موی کوتاه به دنیا بیاد!” گفتم:‌”‌یعنی ‌ترسیدی؟”‌‌گفت:‌‌”خیلی ‌‌مامان”‌‌گفتم:‌‌”‌نباید ‌‌‌میترسیدی.‌‌ شانس آوردی که موهات از ترس نریخت.‌” گفت: “واسه خودم که نه ، فکر کردم اگه نیام ، یک آمپول دیگه ام ممکنه بهت بزنن ؛ یک جوری دردت بگیره که بمیری ؛ بعد نتونی با بابام عروسی کنی!”‌گفتم:”‌ مگه‌چندبار عروسی می‌کنن‌؟”‌آنجلا خندید‌، گفت:  “یک بارش رو می دونم ، مامان .” گفتم : “همون یک بارش هم غلط زیادی بود…!” و چشمک زدم . از شوخی ام خندید. پرید تو حرفم و گفت: ” می‌دونم مامان. اینجا رسم نیست بابا مامان ها، تا قبل از به دنیا آمدنِ دست‌‌کم یکی از نوه‌هاشون، با هم عروسی‌کنن!” یک‌کم جا‌خوردم؛ پرسیدم:” تو از کجا می‌دونی‌؟” گفت: ” حرف خودته مامان ‌، همیشه از بابام می‌پرسی پس کی ما باهم عروسی می‌کنیم . بابا قلقلکم می‌ده، می‌بوسدم ، می‌گه حالا تا نوه دار شدن مون خیلی راه هست!” گفتم :” وای از دست تو. همه چیز رو می‌خوای بدونی. ما نمی‌خوایم جلوی تو چیزی از جدایی‌گفته باشیم‌!” آنجلا چشمکی زد و گفت: ” منظورت طلاق نیست؛ مامان؟!”

ژانت

۲۲فوریه ۲۰۱۴

Print This Post Print This Post

فروردین ۱۰

پانوشت سفر امریکا

اکسیرِ شأن همتایاب تو

سعید  عزیزم
پیام گرم و پر شأن تو را دیدم.همان وقت، در سایت یکی از رادیوها، بخش معرفی هنرمندان ایران ، معرفی کاملی از شما ، با فهرست برنامه‌های اجرایی در ایالات مختلف ، با یکی دو  موزیک ویدئو از شما،   احساسات  غرور آمیز‌م  را برانگیخت و بعد رؤیت نشانی جدید سایت دو زبانه‌ی خودت، با آن طراحیِ مهندسی‌شده‌ی زیبا، به‌ تحسینم واداشت؛ ‌که نشانه اوج و عروجت نیز هست.
و‌اما، از‌آنجا ‌که‌پایان هفته‌ی‌بعد،‌‌به ایران می‌روم، شماره تماس‌ام  همان است که می‌دانی.
وبعد‌این‌که ، لابد شعر کوچه‌ی فریدون مشیری را با اجرا‌های متفاوت به خاطر داری می‌خواهم‌ نگاه خلاّقت را ، معطوف به دو غزل ریزبافت از خودم  کنم، که گره‌های عاطفی آن، در گستره ی صدای تو، واخوردگی‌های انسان معاصر را ، با بُغضی شکسته در گلو، در چالش با عشق ِ‌به حراج گذاشته شده، ‌در جامعه پندارگریز ما،  پژواک می‌دهد.
سعید عزیز، به رغم اعتقاد و باورِ ادبی و هنری ات، به آنچه از این‌دست، از من‌ات به‌چشم آمده ، نه ‌به باج و‌ حراج‌، که لولی‌وش و بازی‌گوش،‌از‌کنار‌آن‌گذشتی! دیر ‌زمانی‌‌خود را از ‌ما پنهان داشتی،دریغا…  آوازم را از مخاطبانت پنهان مدار-:

گرفتی یار، ببر!
مرا به پای تمنا، به راهِ  یار ببر
دلی نشد که ببازم، سری به دار ببر
حریم عشق نشاید به پای یار شکست
مرا زیارتِ خاموش آن دیار ببر
دو شمع مُرده بیفروز در سیاهی ِچشم
به چشمْ روشنی  مردِ کار زار ، ببر
هزار فتنه‌ی خاموش، مانده در چشمت
به نیشِ کژدم آن زلفِ تابدار ببر
نه خوش، که می‌گذرد بی‌تو در میانه‌ی راه
مرا کنار بنه‌ باری ،  خود آن غبار ببر
پیام دل شکنت وای، خوابِ چشمم بُرد
مرا به وعده‌ی آن باده‌ی خمار ببر
تو دل چه می‌شکنی، یک نگه به آینه کن
هر آنچه مانده،  تو از من، به یادگار ببر
چنان که خُرده فروشی می‌کنی در عشق
گمان مبر که کلان بُرده ای ، قرار ببر
شبی که چادر مهتاب بود و گریه‌ی ابر،
چه بی‌حجاب گذشتی، گرفتی یار ، ببر…
مریلند- امریکا
یکم ژانویه ۲۰۱۱

در این غزل که تو گفتی‌، هزار عشوه بپاست!

محمود‌جان‌. اینکه شعر‌ نبود، کاری بس زیبا بود.‌‌همون خط‌ آغازش منو دیوانه‌کرد‌.‌‌ تنها عاشقی‌ که دانه‌ دانه موهاش‌، در راه عشق ، سپید شده‌باشه؛ می‌تونه اینجوری در شعر، سبقتی ازلی از شاعران پارسی گوی بگیره: “هزار فتنه ی خاموش مانده در چشمت”، ‌غافلی که هزار فتنه خاموش‌، خفته در زبان تو است:
“در این غزل که تو گفتی‌، هزار عشوه بپاست.
به پای یار بمان و ، خود این قمار ببر!”
با این غزل دل منو بردی‌ استاد مهربان. من این اثر بدیع رو، در ماه اردیبهشت‌ در اروپا‌ خواهم خواند ، بهتون قول می‌دم که همه مست بشن. اگه اجرای بعضی‌ از سروده‌ها تون به تعویق افتاده، در ارتباط با سوژه‌ کنسرت‌هاست‌. من به زودی به ایران برمی‌گردم و شما رو خواهم دید . به امید دیدار. بدرود.
– Parvaz Homay
January   ۲۲ , ۲۰۱

Comment Is:

در راه زبان شما می‌شود شهید شد.

استادِ عزیزم. ‌پدرِ عزیزم‌. و ‌یا شاید بهتره بگم معشوقا محمود‌جان. گاهى زبان شما مانند یک خمپاره عمل مى‌کنه حتى ترکش هاش هم قلب ادم رو با خودش مى بره واى به حال روزى که خود خمپاره به هدف بخوره و از انجایى که شما ‌شکارچی قلب‌‌ شناسنامه‌ى‌ یک شاعر باشد و این غزل‌ناب هم از همان غزل‌هاست. اگر چه در آسمان کارنامه‌ى شما صدها شعر‌ناب چونان ستاره مى‌درخشد.
من تا به امروز شعر هاى زیادى از شما در ایران و اروپا و امریکا خوانده ام . مانند ( بزن اى دل. بزن ‌ای دل، چه زیبا می‌زنی ای دل‌! )‌ ( از یار تا دیار ) ‌( سردار ) ‌( غزل‌،غزل، همه از سینه، تا گلو دارم )  پس این غزل‌ناب رو هم به زودى و در اردیبهشت ماه، در ایران خواهم خواند.
خیلى دوستتون دارم و افتخارم اینه که کوچه پس کوچه‌هاى زبان را از زبان شما آموختم
سعید فرزند خوانده، یا بهتر بگم فرزندِ خواننده ى شما
Homay_mastan


Print This Post Print This Post

بهمن ۳۰


یار حبشی 
———
اشاره  :
این فرمِ نمایشی، وامدارِ‌” محمد کسمایی” شاعر نهضتِ جنگل است، که قریب به هشتاد سال پیش، تابلو یِ”‌ نمایشِ تخته زنده ” به زبان گیلکی ( با استفاده از یک نوازنده ی ویولون و یک خواننده ) در پشتِ صحنه و یک تخته دکورِ ( دو در دو ) ی نقاشی، از یک فروشنده بلال ، که سوراخی به ابعادِ کله وی در آن تعبیه شده بود، از او در رشت، کار و اجرا شده است .
تابلو موزیکال” یارِ حبشی”، موضوع پژوهشیِ جالبی، به لحاظِ پروسه‌ی زبان و تطبیقِ ساختار و دیدگاه‌‌هایِ دو نویسنده، در شرایطِ اقلیمی و جغرافیاییِ انسانی‌ی مشترک، در آینده خواهد بود.

—–
تابلو موزیکال:


یارِ حبشی

گلِ گندم آی ،
بلال …
شیرِ بی اِشکم و یال و ُدم
بلال
با همه زلفِ دوتا و-
خط و خال
میره آخر تو جوال

مانده حسرت به دلِ پاچ باقلا
پایِ سفال …
شاخ و بالش کو –
که تکیه بزنه :
جایِ بلال !

من به شب پایی و –
حال
مانده در مزرعه بی حال ، پیِ خوک و-
شغال
روز از نو ،‌
به بیگاریِ نان :
می کنم سازِ دلم کوک ، به آوازِ ملال :

اگه داری تو یکی پولِ سیاه
من قِلِفتی بکنم پوست
از این تازه بلال
تنگٍ نافش بزنی
آب زلال !

منم و این همه سال
نه عیال و –
نه ریال…
یار ،  اما بی خیال
پاشورا می کنه ، با آب نمک و –
خاکه زغال !

‘گلِ جالیزه ،
بلال
آتشش تیزه ،  بلال
بابا آدم  ،
عجب افتاد توی چال

مثل زائو ، ( رویِ خشت )
َهله ‘هوله خورد
دِپورت شد از بهشت
روی پاسش ملکِ نقاله ، درجا زده :
ُمهرِ ابطال !

نوبرانه ،
تازه سال…
توی جالیزِ من افتاده یکی ُمرده شغال
خورده از پخته و کال
کلم و گوجه و کاهو و بلال
هرچه بنشانده ام ،‌ از تازه نهال…

سگِ زردم
به سرش خورده یکی –
تکه سفال
پایِ پرچینِ مبال
نه یکی پارس ، تو گویی کر و لال !

من و شب پایی و –
این باغ و کُْتام
چشم دارم به یکی ماهِ هلال
روی کولم ،
باقلا سبز و بلال:

باغ، بی روی تو –
ارزانیِ زاغ
زاغ، با سایه ی چشمانِ تو – کی ،
بال به بال ؟
پایِ بیوقتیِ انجیرِ سیاه
من و –
این بختِ سفید ؟
عطرِ لیموی و لبِ جوی و پریشانیِ بید ؟
وعده ی ما ، به مثال
کی دهد دست :
وصال ؟

شبی با تو به خیال
راه بر کنجِ لب و چال و سیاهدانه یِ خال
من و آبِ نمک و پوستِ بلال
تو به خوابی موزیکال
سر درآورده ای ، از توی جوال !

بابا گندم آی بلال
تو رو به کاکلِ آن سبز قبا –
دامنْ شال
دستک و منبر و آن پایِ منار
” حبشی یار” بیاور ،‌ به کنار :
روی بنما به حلال !

عجبا ،‌
آتشِ عشق
سوخت ما را ، پر و بال …
دیگه دلتنگی بسه !
بس کنم ، این نک و نال…
– اشکِ چشمت ،
بنازم
مرحبا به این زغال !
بهار ۷۸ تهران


Print This Post Print This Post

بهمن ۲۴

خواب‌های سفید

گنجشکانِ بوسه‌های تو
عطربارِ ِبزاقِ کدام –
دهان‌اند ؟

دانه‌چینِ
کدام دام ؟
آتش بیار معرکه‌یِ کدام عشقِ دیر هنگام؟

آن که بر دامنه‌ات خفته ،
خواب‌های سفید
می‌بیند؛

بالشی از پرِ قو به زیر سر،
و بهمنی،
پیش رو دارد !

مهر هشتاد و یک

Print This Post Print This Post

بهمن ۱۱

آفرینشِ ازلی و آینده‌ی منتظر
بُرشی کوتاه و تراژیک از زندگی خسرو گلسرخی
محمود طیاری

به نقل از کتاب” قهرمان تا نویسنده”/  نشر افراز – بهار ۸۸
آشنایی ‌با «خسرو» به سال‌های آغازینِ دهه‌ی چهل برمی‌گردد. خسرو تا آن زمان که در‌ زادگاهش بود، چهره‌ای حاشیه‌ای و دست چندم بود. به تفنن شعر می‌سرود، سُستی ‌در وزن و اشتباه در قافیه داشت. اما اوکه بختی بلند و سرنوشتی قُقنوسی داشت؛ راهِ قله در پیش گرفت و از آن پس، سیمرغی بود که تنها در دورها بال می‌زد: به تهران کوچیده بود. نمی‌دانم با کیان حشر و نشر داشت، اما به راستی از او و ‎آوازه‌اش در عجب بودم و چه بی باور! -:که چگونه خُردک آدمی که در شعر، لنگ می‌زد و دلتنگی از برای کوچه داشت، چنین دشخوار در عمل و تئوری، بینشی زمانه‌ستیز و اندیشه‌ای پیل‌ورز دارد؟ این مهم آسان نیامد مگر با حضورِ زمانه‌سازِ وی در جُنگ‌ها و ماهنامه‌ها و سفری که به قصدِ دیدار و گفتگو با من به زادگاهش- رشت- داشت:
آنچه از او می‌شنیدم و می‌دیدم: تحول و تهور بود. نگاهی ارج‌گذار و باورمدار نسبت به پیرامون خود، به‌ویژه آثار مردمی و «طرح‌های روستایی» من داشت. به‌راستی تا آن زمان، چیزی را که او آن همه بهایش می‌داد، که مردمی و آرمانی بود، تا به آن پایه، نه در خود و نه در کسی دیگر دیده بودم.
نمی‌دانم کدامین ماه از پاییزِ سال چهل و هشت بود که او با اتکا به وجهه‌ی مقبولِ خود، از طرفِ آیندگانِ ادبی، به جهت گفتگو به خانه من آمد. شبی را تا صبح به کارِ گِل و شکارِ دل نشستیم!
آن شب نازکایِ نگاهِ دیگری هم بود، که در سربالاییِ گفتگوی‌مان، جای «کمک دنده» می‌نشست! -: سراپا حُسن، با طبعی شوخ، که بعدها از شیوخ شد: با سری تا پایِ دار و نه بر بالای آن! که را می‌گویم؟ نویسنده‌ی «بعد از آن سال‌ها»: حسن حسام.
خسرو، متنِ گفتگوی‌مان را به تهران بُرد و پیاده کرد. آیندگان خواست دستی در آن ببرد؛ اما خسرو که ضامنِ چاقویِ زبان من بود، پس زد. متن مدتی نزد او ماند، تا آن بی‌قراری در دیدار، که آخرین نیز بود! بی که خود بدانیم: اگر شرح آن می‌آورم، از آن روست که خسرو، وجهه‌ای همه‌زمانی و همه‌مکانی دارد. گفتنش عُرضه می‌خواهد، اما نگفتنش خباثتی است آشکار و اُف بر این گونه راهیانِ سال و خیال، که درکارِ شکارِ «زیبایی» و «لحظه»اند؛ اما نه در پیِ کارِ مومیاییِ آن! باری آنچه به دردِ من نیاید، معلوم نیست به کارِ جامعه‌شناسان و تاریخ سازان، که زمانِ اسطوره‌ای را بدنه‌سازی می‌کنند، نیز نیاید: پروسه‌ی درک، شناخت و تسلیم ناپذیری، زنجیره‌ی افتخاراتِ ملی برگردن خسرو است. اما آنچه چهره‌ی او را زیباتر می‌کند، رویاهایِ از پیش تیرباران شده در کالبدِ کودک – زن، و خانه‌ی بی ابزارِ اوست :در تهران، نبشِ نادری، دیداری با او داشتم، به قصدِ پی‌جویی و باز پس‌گیریِ متنِ گفتگو:
«آه خدای من! این چهره‌ی استخوانیِ سفید، با این جمجمه و گونه‌های برجسته و پشت لبِ پُر و سیاه، از آن خسرو است؟» به ذهنم رسید چه شباهتی به «جک بلانس: هنرپیشه سینما» پیدا کرده!
ونمی دانستم بعد‌ها، شأنِ خسرو، او را به اسطوره‌ای بدل ساخته و نامش با عطرِ «گل سرخ» خواهد آمیخت. به این بهانه که متن گفتگو در خانه‌اش است، از من خواست ناهاری در خانه بخوریم. دست و پایی زدم و نشد. او متن را در گرو داشت، پذیرفتم. پیاده به طرف میدان جمهوری می‌رفتیم و حرف می‌زدیم. از متن راضی بود و می‌گفت مانع از آن شد دست تویش ببرند و این به قیمتِ درگیر شدن و باز پس‌گیریِ متن، در مرحله حروف چینی تمام شده بود. می‌گفت متن را برای آن‌ها و به هزینه‌شان در سفرِ به رشت گرفته، اگرچه چند ماه است جز چک‌های وعده‌دار، جای حقوق و کارمزد، چیزی از آنها نگرفته است!
خسرو هیجان زده و مایوس بود و با چهار انگشتِ دست چپ، سبیل چخماقی‌اش را تاب می‌داد و با دستِ دیگر، هوا را می‌شکافت و به سازمانی چنین، که زیر پوسته و لعابِ فرهنگ تحمیلی، از نیروی کارِ ارزان، به شیوه‌ی نصبِ آینه‌های مقعر، سرِ پیچِ کلمات، در جاده‌های خط کشی شده، بهره می‌گرفت، معترض بود! به خانه رسیدیم.
نمی دانم چه کس در خانه بود، اما چیزهایی به نظرم نو می‌رسید. مبلمان، میز، کتابخانه و تخت چوبیِ نوزادی که در راه بود، با سایبان و نرده و تورِ سفید – پشه‌بند؟
خسرو با غرور همه چیز را نشانم داد. همه‌ی آن چه را که می‌شد به آن، آمادگی برای تولدِ یک نوزاد گفت: «دامون؟» حالا که نگاه می‌کنم، چه تعبیر والایی، -با توجه به کاراکترِ خسرو- می‌شود به اشیاء و انسان داد: خسرو با پایگاهِ مردمی‌اش در «آفرینشِ ازلی»، تخت و سیسمونیِ نوزاد، نشانه و الگویی از تابش و تکثر و نطفه بندیِ امید و رویا در «آینده‌ی منتظر»، تورِ سایبان نیز، نمادی از عناصرِ متشکلِ خنثی‌ساز، در دفعِ عواملِ مخرب و مهلک، که در نگاهی تاریخی و در غلو آمیز‌ترین وجه، به هیأت «آنوفل» در می‌آید و خونخواری نشانه‌ی آن است! و این همه در زایشی و فرسایشی دیگر، آیا استتارِ ترس از آینده و نوعی فرار به جلو نیست که انسان در چالشی قدر ستیزانه با خود دارد؟
«عاطفه» – بانوی خسرو- رسید و پس از چیدمانِ ناهار روی میز، میان چند ردیف قفسه کتاب، که اغلب نو به نظر می‌رسید، نشستیم. با اولین لقمه‌گیریِ غذا در زدند. خسرو دستش نیمه راهِ دهان ماند و رنگش به سفیدیِ گچ ریخت. عاطفه دستپاچه اما با تردید، به طرفِ در رفت. خسرو با اشاره دست، از عاطفه خواست که در جای خود بماند و خود نیز گیج و مات نگاهش کرد.
تابستان بود یا زمستان، بماند! چهار فصلِ روستایی بر ما گذشت! باد تازیانه می‌زد و کولاکِ روی پیشانیِ خسرو می‌شکست. خسرو انگار برای مدتی در آتشِ عربی می‌سوخت و از نسیمِ بهار خبری نبود! با نگاه پرسیدم: «خبری شده؟» با نگاه گفت: «بعد می‌گویم» آن دو ایستاده و بی تکلیف، به هم نگاه می‌کردند. دوباره در زدند. این بار با سماجت بیشتری. خسرو آهسته گفت: «اگه یاروئه، بگو من نیستم. رفتم شمال!» و لبخند زد. انگار کمی به خودش آمده بود. چون اشاره به من داشت و گفت: «اگر چه، شمال خودش آمده اینجا،‌ پیشِ روی من نشسته!» عاطفه به طرف در رفت و خسرو در گوشه‌ای مضطرب ایستاد .وقتی عاطفه برگشت، خسرو هنوز نفس در سینه‌اش حبس بود! صدای پایی که دور می‌شد، پچ پچِ عاطفه را به همراه داشت: «سرمایه‌دارِ اژدها، گدایِ عوضی! چوب و چکال را به مون انداخت، طاقتِ دو تا قسطِ عقب افتاده‌اش رو نداره!» خسرو سنگین نشست و عاطفه با اشتهای کور شده، به آشپزخانه رفت و برای خودش و ما، آب خنک آورد.
خسرو گفت: «ناهارت‌رو بخور!» و بعد از جیبش دو سه برگ چک وعده‌دار و احکامی تایپ شده که نام آیندگان بر بی بهاییِ آن می‌افزود، در آورد و نشانم داد، گفت: «فکر نمی‌کردم بی محل باشه، وعده‌اش گذشته. نگاه کن. به اعتبارِ همین چک‌ها رفتم برای بچه، تخت و برای خودمون یکی دو قفسه‌ی کتاب و مبل راحتی برداشتم. یارو هفته‌ای دو سه بار حال مونو می‌گیره، عمله اکره شو می‌فرسته چرک و خون مون رو بگیره! دیگه نمی‌دونم چیکار کنم. از عاطفه خجالت می‌کشم. مُشت را که نباید فقط به دیوار کوبید!» گفتم: «خسرو جان، دیگه چیزی نگو!»
گفت: «باشه، پس ناهارت‌رو بخور‌» به وقتِ چای، متنِ گفتگو را خواندیم. برای اِدیت و تنظیم و پیاده کردنِ آن، چه زحمتی کشیده بود. برای چاپ آن، پیشنهادِ حذف یا استتارِ نام خود را داد:
«‌می‌دونی چیه محمود‌جان؟ اینها اگه ببینن متن مصاحبه‌شون با امضای من، سر از یه جای دیگه درآورده، دعوامون می‌شه، کار بالا می‌گیره. همین‌جوری‌اش هم به قدرکافی با‌هاشون سر شاخ هستم. جای اسم من یه تیره بذار. سئوال رو هرکی می‌تونه بپرسه، جواب مهمه!» گفتم: «این سئوال‌ها به قیمتِ بیدارخوابی‌ات تمام شده!» چیزی نگفت، فقط آه کشید.
بعد‌ها زمان نشان داد: اهمیتِ سئوالِ به موقع، کمتر از ارزشِ پاسخی نیست، که بی‌موقع داده می‌شود! خسرو، چاپ این گفتگو را، هرگز با نامِ خود، ندید!
ششم شهریور۱۳۷۴

———- متن مصاحبه را در کتاب “قهرمان تا نویسنده” می توانید ببینید. یا در بخش “نگاه سوم” این سایت.

Print This Post Print This Post

بهمن ۰۱

هفت َپر ِکاه
مانده‌ به ‌غروب
نام تو را به چلچله می‌گویم

سقفِ نگاهم
آشیانه‌ی ‌خیسِ ِجوجکانِ هنوز به دنیا نیامده
می‌شود!

تنها
بهار می‌شکند
اندوهِ کوهی‌ی مرا

سیلاب‌های بهاری
عشقِ مرا با شکوفه‌ی بادام
می‌شویند .

چلچله
نام تو را به منقار دارد
و با لبانِ من، به سویِ ‌مغرب، بال می‌زند!
آذر ۷۴

Print This Post Print This Post

WordPress Loves AJAX