درباره نویسنده

محمود طیاری نوزدهم اسفند ۱۳۱۷ در رشت زاده شد . اولین ‌مجموعه داستان‌های ‌کوتاه وی “خانه فلزی”-  پانزده داستان، ‌ دو  نمایشِ تک‌پرده و‌ یک طرح- در پاییز ۱۳۴۱ منتشر شد. ۳ سال بعد، “طرح‌ها و کلاغ‌ها” – مجموعه‌ی طرح‌های روستایی- ‌خاصه‌‌ی آفرینشگری ‌او، ۱۳۴۶ مجموعه‌ی داستان “کاکا” و  در۱۳۵۰ دو  کتاب “صدای‌شیر” و نمایشنامه‌ی ‌”گلبانگ” را روانه بازار نشر کرد.
‌محمود طیاری در دوره اول فعالیت هنری خود، نویسنده‌ای مطرح و دارای ویژگی و آثار قابل بحث بود.
طیاری از آن پس، قریب به ده سال خاموش، و پس از آن، به دوره دوم فعالیت‌ ادبی خود رسید. او با نوشتن تریلوژی نمایش “تا زیرِ میز فرمانده ” در خرداد ۱۳۵۷، و نمایشنامه “مارخانگی” در پاییز ۱۳۵۸-  (که ۱۱سال بعد، مجلس اول را به‌ آن افزوده)؛ و از سه به چهار مجلس، با نام “مار نقره” تغییر وضعیت‌ یافت و‌ چند داستان‌نو مانند: “کلت” و “باد با ما نیست”، دوباره، به خاموشی‌ به‌گزینِِ خود رسید؛ با استثنائاتی در سال‌های ۵۴ و ۶۳ که نمایشنامه تک پرده‌ “مطالعاتِ خیس” و “خروس بال طلا” را برای کودکان نوشت.
محمود طیاری، پس از طیِ‌ یک دوره، که فاصله سال‌های ۵۹ تا ۶۵‌ را در‌بر می‌گرفت؛ از هرچه رنگ تعلق پذیرد؛ آزاد، با بازنشستگیِ زود‌رس و مفارقت‌ دیر هنگام؛ به شعر و نمایشنامه پرداخت. “نارنجستان مجموعه شعرهای این دوره، در برگیرنده‌ی تأثراتِ درونی اوست:
“عقربه‌های ساعتم
کوتاه‌تر از پاهای ‌یک مورچه بود
روز چون تابوتی سیاه، بر من می‌گذشت و عصر، آفتاب را مثل ‌یک نارنج تـُرش
تنها روی پوست دستم می‌توانستم داشته باشم./”
(توصیف زمانِ اداری، در شعر “آفتاب پیر”، ۱۳۶۵)
انتشار “صندلیِ چرخ دار” (چند طرح برای کار در سینما و بازی در صحنه‌)، “تا زیر میز فرمانده” و “خروس بال طلا” از جمله آثار وی تا سال ۷۲ است‌‌. مجموعه شعر “همیشه برفی”، مجموعه دوازده نمایشنامه تک پرده: “پس گل من کو”  نمایشنامه “شیروانی در باد”، “آن سال برفی”، “رمان سینما”، تریلوژی “عروس زره پوش”، “مار نقره”، “چل گیس خاتون” مجموعه داستان‌های گیلکی: “تی دستا مرا فادن”، مجموعه شعرهای نو به زبان ‌گیلکی: “ئی موشته سرخِ آلوچه”، کتاب “قهرمان تا نویسنده” ( مجموعه نقد، نظر، گفتگو)، “خیس بانو” (قصه برای کودکان)، “آفتاب و مورچه” (شعر برای کودکان) و نیز دو نمایشنامه‌ی اپرای پیاز و مستر‌موش، از جمله آثار چاپ شده و در دست چاپ این نویسنده شمالی، تا سال ۱۳۸۴است.
محمود طیاری در توضیح ویژگیِ بیان خود، تعبیر “رقص پا با زبان” را آورده و در دوره سوم فعالیت ادبی خود ‌‌- که فرم‌های ابداعی و پیشنهادی زیادی را با بارِ عاطفی بالا و معماری نو عرضه می‌کند- همان فرضیه، تئوری و نظریه ‌حتمی‌ مطرح در‌یکی از مصاحبه‌های سال‌۴۸ خود را دارد؛ که گفته است:
“در فرم، در زبان، در معماری ‌یک اثر، رازهایی است، که اگر کشف شود؛ راه‌های انتقال موضوع آسان می‌شود.”
در انگیزه‌یابی‌ یا شناختِ عوامل مؤثر، در شکل‌گیریِ منش و آثار وی، باید گفت:
ابتدا کتب پلیسی و پاورقیِ روزنامه‌ها، و سپس اشعار ایرج میرزا و میرزاده عشقی و عارف قزوینی، و بعدها داستان‌های صادق هدایت و صادق چوبک، به طور جنبی در قوت بخشی‌ جهاتِ دید و زبان او مؤثر می‌شود.
اما اعتقاد نویسنده بر این است که: ظرفیتِ زبان عام و کوچه؛ و پرسه‌ی‌ نویسنده در متنِ تحول جامعه؛ و چالش وی در مرحله تأمین مادی؛ و احراز هویت- که جایگاه آن در خانه سست و نامؤزون بود- در شکل گیری و مایه‌بندی ‌زبان؛ و تیز شدن شاخک‌های نویسنده؛ مؤثر بوده است. به طوری که نویسنده در خلق آثار، درحال ابداع؛ و تغذیه از حس و درکِ‌ خود بوده؛ و در بیان و‌ کشفِ حالات درونی و برونی،  نو آوری داشته است.
نو آوری‌های او، در زمینه داستان، با گردش زبانیِ کوتاه، در دهه چهل، جایگاه ویژه‌ای به او بخشیده است.
محمود طیاری کارِکوتاه نویسی را به گونه‌های تجربی‌ خاص، و در قالب ‌طرح‌های شهری و روستایی دنبال کرده است. طیاری در سه شاخه‌ی شعر ، داستان‌کوتاه و نمایشنامه‌نویسی، بیش از چهل سال تجربه و پشت کار و سابقه‌ی نشر ‌آثار دارد؛ و در هر سه زمینه، تا کنون جوایزی را نصیب خود کرده است:
در‌یک اقتراح ادبی، غزل سرایی در گیلان- ‌رشت، از نشریه سایبان، درسال ۱۳۳۶، در میان خیل شاعران، حائز رتبه و برنده جایزه سوم؛ و در مسابقه داستان‌نویسیِ‌ کشوری، دوره چهارم اطلاعات ‌جوانان، در سال ۱۳۳۸- که هیئت ژوری آن، رضا سید‌حسینی، احمد شاملو، ایرج قریب، احمد صدرحاج سید جوادی و …بوده-، جایزه سوم را از آن خود کرده است.
نمایشنامه “اپرای پیاز”، متن اول برنده‌ی مسابقه بزرگ ‌ادبیات نمایشی‌ ایران، ازجمله موفقیت تئاتری او در سال ۱۳۸۴ - پس از ‌یک دوره داوری تئاتر در‌ تهران، و دو  دوره در جشنواره‌های‌ تئاتراستانی- است.
در معرفی بیشتر، و در ادامه‌ی آن، از زبان این نویسنده شمالی می‌خوانیم:
همه چیز با شعر شروع شد: زبانِ نرم ایرج، زبان تصویری‌عشقی، و زبان ستیزه‌جوی‌عارف، بارِ معنایی‌ خود را به زبان من داد. تابلوی “اوایل گل سرخ است” و  “انتهای بهار” از میرزاده ‌عشقی، “زهره و منوچهر” از ایرج میرزا و بعدها سروده‌های “عارف” کارِ گردش ‌زبانیِ مرا آسان کرد؛ و برای همیشه “رقص پا با زبان‌”را به من آموخت.
ناگفته نمی‌گذارم: رمان‌های‌ کرایه‌ایِ پلیسی تاریخی، پاورقی‌هایی مثل “دلشادخاتون” ، “یادداشت‌های‌یک معلم” از محمد عاصمی، محرک و بر انگیزاننده‌ی من بود و شخصیت پی‌گیرِ مرا در ادبیات ساخت. اما، آن چه جنبه‌های ژورنالیستی را از من گرفت و شأنِ دوباره به من داد؛ داستان‌های چوبک، هدایت، بزرگ علوی و ابراهیم گلستان بود. چوبک با “خیمه شب بازی” و “انتری که لوطی‌اش مُرده‌ بود”، جنبه‌های‌ پنهان روح مرا به سطح خودآگاهی آورد. هدایت، نگاه انسانی به من داد.  بزرگ علوی در“گیله مرد” طعم اسطوره را در ذائقه‌ی ‌من نشاند و جغرافیای باران را تا زیر چشم‌هایم آورد!
طیاری به نگاهی دیگر، در تعریف شعر، آورده است: “خیال انگیزتر از شعر، چیزی از ذهن انسان نگذشته: کوتاه، (به قول اوجی: مثل آه!) شعله‌ای و پس آنگاه ‌خاموشی. شعر، قالبِ درونی ‌شده‌ی شاعر است: صندوق اسراری است که با واژه‌های ‌کلیدی باز می‌شود: کمتر کسی می‌داند، شعر درکوتاه‌ترین مسیر حرکت می‌کند. در فاصله‌ی شکستنِ صدای رعد: آذرخشی که می‌زند؛ و کوکبی‌های کنار ‌حوض می‌ریزد!”
محمود طیاری، در چالش با سرنوشت، و ترسیم خطِ آن، به میلِ دو فرزند دختر و پسر، در مسیر تحصیل عالی،-  ۱۳۷۶به تهران کوچید، و از بیست سال پیش، جز به کار ادب، بار از کسی نبرد!
“کولی و ماه”: مجموعه آخرین شعرها، و “مستر موش” تازه‌ترین نمایشنامه بلند، بعد از “اپرای پیاز” اوست؛ که تاریخ بهمن ۱۳۸۵ را پای خود دارد.
طیاری، شیوه‌ی ‌نوشتاری‌اش را، معادل “راه رفتنِ مور، روی گوی بلور!” گرفته؛ می‌گوید:
“کلمه، از هر طرف که برود، به خودش می‌رسد:
جنس زبان من کریستال است!”- :
“هوا سرد می‌شد، و سیاه‌تر؛ و باد بود، و بوهای وحشی؛ و کورسوی‌ کوره‌های‌ زغال؛ و آب‌‌های پیچنده، در قلب دره‌های‌ خاموش.”
و سنگ بنای این زبان را، با چنان توصیفی از در راه بودن، و نگاه از درونِ‌ اتوبوس، به جاده و طبیعت پیرامون، در داستان کوتاه “ خانه فلزی” به سال ۱۳۳۸ کار گذاشته است؛ تا پس ازآن، و سالیان بعد، جنبه‌های دراماتیک آن را نیز، بنمایاند:
“آسمان پر از ُکپه‌های ابر، هوا مرطوب، و در تدارک باران بود. پشتِ ابر، آفتاب به هیئتِ تاتاری، با‌یک گاری، و باری از تاریکی، بر فراز شهر می‌گذشت! (شیروانی در باد/ داستان کوتاه: ۱۳۶۹)


نظر بدهید