مهر ۲۹

از تو جنگل صدای تبر می‌آمد. بوته‌های کیش پر از مارمولک بود؛و کناره ی آب، با جلبک‌ها و لاک پشت‌های خفته، دیدنی!
مرد با چهره آفتاب سوخته، کلاه حصیری لبه دار، دست از کارِ پرچین برداشت؛ و بی تفاوت، مرا تا کناره ی ایوان، که برای رویت کارت مالاریا - که به دیوار نصب بود- و اعلام بازدید ماهانه ام می‌رفتم، زیر نگاه خود گرفت:
آنها یک قرص نان را، به صد‌ها بسته قرص پیشگیری، که آن هم به ازای تهیه لام خون، از سرانگشتان بی خون شان گرفته می‌شد؛ ترجیح می‌دادند.
زیر سنگینی آن نگاه، گفتم:
” عجب آفتابی…”
مرد گفت:”آفتاب مرده تعریف نداره!”
و یک تشر به دخترکش که به کناری ایستاده بود، زد:
“وایستادی نگاهم می‌کنی؟”
دخترک گفت: ” چیکار کنم. ”
و پشت درخت توت، با رگ برگ‌های بهم بافته ی رز، قایم شد.
مرد گفت:” چرا نمیری علفت رو ببری. مأمور دولت که زیاد می‌بینی.آب می‌ره، برق می‌آد. برق می‌ره، اجرا می‌آد!”
و تو چشمهایم زل زد:
” بعدش هم یک ژاندارم، کت بسته تحویل پاسگاه می‌دهدت! ”
گفتم:” پاسگاه دیگه واسه چی؟”
مرد گفت: ” خیال می‌کردم من فقط بی خبر از دنیا م!”
و به دختر گفت:” هنوز که نرفتی… ”
گفتم: ” نه خب، میره.”
مرد گفت: ” یه نگاهی به گاو بکن، پشت خونه بسته مش؛ ول نباشه واسه ما درد سر درست کنه. می‌بینی که همه جا قرقه!”
دختر گفت: “نه. ” و رفت.
نازکی اش به شاخه ی درخت می‌رفت؛ سبزی اش به دامنه.
گفتم: ” خیلی میزان به نظر نمی‌رسه.”
مرد گفت:” مریضه.”
” جدی؟ ”
” داشت می‌مرد. رو دست بردمش شهر. در خونه ی یارو. ”
” یارو؟ ”
چیزی نگفت.انگار هرکس می‌توانست باشد؛ جز نزولخواره ای که هفت پارچه آبادی رادر سندی منگوله دار زیر بالشک خود داشت!
“یه لنگه پا موندم؛مهمونی داشت؛ تمام چراغ‌های خونه روشن.آقازاده ش از خارج برگشته بود؛ بالاخره اومد. گفتم:” دستم به دامنت!” “پرسید: ” چی شده؟ “گفتم:. ” نذار بمیره، درستش کن!”
نگاهی توی صورت بچه کرد؛ با حرص خندید:”این که چیزیش نیس؛ آت و آشغال خورد؛ رو دل کرده. نمی‌میره. خوب می‌شه. برگرد ده.”
گفتم:” فکر کن بچه خودته. ”
گفت:” بچه خودم هم که بود، ولش می‌کردم به امون خدا! باورت نمی‌شه؟ ” گفتم: “حالا دیگه چرا. چون از زبان خودت شنیدم!”
گفت: ” خب پس! معطل چی هستی. مرد که نباس از بیل وحشت کنه. خیال کن هیچی ش نیس! برگرد ده، بیلت رو بزن!”
مرد مژه هم نمی‌زد. سینه اش پر از هوا بود. آه کشید:
” اگه… بیل همراه م بود! ”
پرسیدم: ” چیکار می‌کردی؟ ”
مرد چیزی نگفت. منهم. از تو جنگل، هنوز صدای تبر می‌آمد!
بهار ۱۳۴۴

Print This Post Print This Post

مهر ۲۹

ناشتایی

پدر بود که می گفت. ما هیچ نمی گفتیم. فقط زیر چشم می دیدیمش؛ که عصبی و مهربان بود؛ نان بیات می خورد ؛ و به مادر می گفت:
“ چای رو شیرینش نکن.”
مادر می گفت: “ آخه خب چرا ، بذار یه قاشق شکر توش بریزم.”و می ریخت ؛و او نمی خورد ؛ می گفت:
“ حالا نمی خواد برای من دل سوزی کنی!گفتم که شیرینش نکن، نمی خورم! بهتره بریزی واسه بچه ها…”
و مادر می گفت:“ می ریزم. واسه اونام می ریزم. پس چیکار می کنم …”و می ریخت و به پدر می گفت:
“ تو هیچ کارت به آدمیزاد نمی مونه! آدم خوب نیس ناشتا بمونه . نون تازه که هست ؛ خب بخور دیگه . ما زیادمونه !”
و پدر می گفت : “ باشه می خورم … ”
و هیچ نمی خورد!

١٣۴۶

Print This Post Print This Post

مهر ۲۹


آنها تو گاراژ بودند؛ و گاراژ تو سایه بود. دختر گفت:“این جوری که نمی شه؛ ما که نمی تونیم اونقدر صبر کنیم تا هوا تفتش بشکنه ؛ بعد راه بیفتیم.” مرد گفت: “ اگه خیال مون اینه بریم خونه ی آبجی بزرگه م، دست کم باس دو ساعت صبر کنیم. ما که نمی تونیم خوابِ بعد از ناهارش رو ببریم.” دختر گفت: “ ما می ریم هیچ طوری هم نمی شه.” پسر گفت: “ خیال می کنی!” مرد گفت:“ اون یه خورده حالی بحالی یه. ما نمی تونیم تو گرما بکشیمش دم در.” دخترگفت: “ ما یه مهمونِ دو شبه ایم.ما از یه عالمه راه می آییم. اون یه ذره هم نمی تونه کج خلقی کنه .” مرد گفت : “ اون تو چشم هاش پرده نیس!” پسر گفت : “ تو که باس بشناسیش! ”
بعدش، داشت سکوت می شد؛ که دخترگفت:“ خب می ریم خونه عمه کوچکه مون…” پسر گفت:“چی؟” مرد گفت: “ ما نمی تونیم. ما هیچ وقت نمی تونیم این کار رو بکنیم.” دختر گفت : “ برا چی؟” پسرگفت:“ اون شوورش خونه س!” مرد چیزی نگفت. دختر گفت: “ بهتر بود نمی اومدیم.” پسر گفت: “ آره.” و طرف تلمبه رفت ، تا گلویی تر کند.
بعدش صدای تلمبه بود ؛ و بوق سمجِ ماشینی که آن گوشه ی تعمیرگاه بود؛ و شفق هوا، روی اسفالت ترک خورده ی خیابان؛ و صدای آب یخی …

Print This Post Print This Post

مهر ۲۹


دختر نشسته بود آنجا در شبِ کافه، بی حرف و نگاه . و گنگ بود ؛ و در تعارف قهوه گفت:“نه ”
پسر گفت : “ پس چی ؟ ”
دختر گفت : “ هیچی ”
پسر گفت : “ همیشه که هیچی !”
دختر گفت : “ خب چیکار کنم ”
پسر گفت : “ کاری که من می کنم ”
دختر گفت : “ تو هیچ کاری نمی کنی جز این که چیزی دستت بگیری بشینی یک گوشه بخوونی و گاهی هم به یکی قهوه تعارف کنی ! مسئله اینه … ”
پسر گفت : “ مسئله ای نیس که حل نشه . می خوای پیشنهادی بهت کنم ؟ ”
دختر گفت : “ لابد به اولین پسری که برخوردم … اینو می خوای بگی ، درسته ؟ ”
پسر گفت : “ خب بله . فقط مواظب باش کتابی ، چیزی دستش نباشه ! ”
دختر نگاه به شهر برد . شب در چشمش می شکست ؛ و چراغ های “ بیسترو”(۱) روشن بود:
گفت : “ فقط سعی می کنم تو نباشی. ”
در به هم خورد ؛ و بعدش چیزی بهم !

۱۳۴۶
(۱) جایی شبیه کافی شاپ امروز، اما با آبجو،
و گیلاس های پایه بلند

Print This Post Print This Post

مهر ۲۹

آن در وقتی با آن همه طول باز شد؛ من به خودم گفتم : “ مهمان ناخوانده ”
و دیدم نگاهش یخ زد. گفت : “ خب حالا ، بیا تو ! ”
گفتم : “ نه ، برمی گردم. ”
گفت : “ چه برزخ …”
من چیزی نگفتم .
گفت: “ میل خودته… ”
و می رفت در را ببندد ؛ که یکی با صدای آب ها ، گفت :“ کی می تونه باشه ، عزیزم ؟ ”
آن مرد گفت : “ هیچکی …”
و از من پرسید :
“ نمی خوای باهاش آشنا بشی ؟ ”
گفتم : “ درست وقتی که ما با هم بیگانه شدیم ! ”
گفت : “ تقصیر خودته . تو منو دربست می خواستی ؛ حال آن که یکی هم بود که می خواست ماه عسل شو با من بگذرونه ! ”
گفتم:“ تو خودت رو اجاره دادی؛و من مثل درختِ برف زده ای، باید خودم رو تو تاریکی بتکونم . ”
آن در، مثل پرِ کلاغی بهم خورد؛و من به یک کوچه ی پر از شب پیچیدم!

۱۳۴۶

Print This Post Print This Post