خرداد ۱۳

نگاه آسمانی

نعل و
رکاب و
زین

-    ماهِ مسین…

چشمِ درشتِ اسبِ نجیبِ
شب است
این!

تابستان ۷۴

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۰۴

تعمیرگاه عشق

وقتی با زنم
به تعمیرگاهِ عشق رفته بودیم
شمع و پلاتین‌مان‌را عوض کنیم
یک اتومبیل را
چند تا آقا،
آورده بودند صاف کاری کنند…
-
آن یک مرسدس بود،
نام دختر کمپانی بنز آلمان را
بر خود داشت:
چراغ بادامی،
با جلوبندیِ خورده شده!
-
سردفتر ما را روی چال بُرد،
آچار‌ انداخت؛
تا یک مُهره‌ی بیست ساله را باز کند!

مهره‌ی ‌مار داشت زنم،
یا به گردنش خرمُهره بود؛
این راز همچنان سر به مُهر مانده‌است!
-
در‌ آن‌ ساعاتِ اول‌ِ صبح ،
درآمدِ یک‌ماه ‌ِمن و‌ حقوقِ مطبخی‌ی زنم
به ‌توی ‌لگنچه افتاد!
-
روغنِ ‌سیاهِ ‌طلاق جاری‌ شد
و زمانِِ ‌ریلی
آغاز…
-
لگنِ پیشاب‌ِ سردفتر،
نعلین، ورنی‌ی‌ ِپاشنه بلند ِمرسده
کنارِ‌کتانی‌ی ِزنم،
بر درگاه بود!


۷ شهریور ۷۲

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۹

توقف ممنوع!

یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل
با پنجاه متر برِ اختصاصی، که قسمتی از آن
در جنگِ با پیاده رو ، به غنیمت درآمده است!
-
چند شاخه گل ُرز ،
میخک صورتی، و گلایل سفید
با نیمتاجِی از روبان سرخ ، در زرورق
-
مرسدس زیبا
تاج عروس و تور سپید برسر
چهار بیوک در اسکورتِ کامل آن، به کنار!
-
آی آدمک،
پاهایت را بدزد
تو با کمربندِ عفتّ
از پلکانِ سرمایه بالا نتوانی رفت!
-
تابلوی نئون سراسری، در بازی نور
رنگ به رنگ و چشمک زن
شیشه‌های دودیِ میرال، با پاشنه‌ی نقره و-
بازوی واسطه‌ی گردان!
-
مارپیچِ  پله‌های سنگی
با کشاله‌ی مرمر، تا چلچراغ جادو
گلدانِ غولْ سنگی و گل‌های حاره‌ای
تا بالکن.
-
تلویزیون رنگی
گاو صندوق
تلفن.
-
آی آدمک
نگاهت را بدزد
تو با هزار داماد،
در حجله بدهکار عروس خواهی شد!
-
چند میز شیشه‌ای دودی
با مبلِ پوست مار
سرویس قهوه خوری، نقره
جا سوئیچی، طلا!
-
«شیراز…
-روی خط!
گوشی …
-اصفهان!
شایع ست، نه. بنزین …چی ، گران؟»
-
آی آدمک
گوش‌هایت را بدزد
تو در جنگِ سلیندر‌ها
بازنده‌ی نهایی خواهی بود!
-
مرسدس زیبا، تور سیاه عزا، بر سر
زیر چراغ های چشمک زن
در وسط
چهار بیوک در اسکورت کامل با آن
به کنار!
-
آی آدمک
دست هایت را بدزد
با تازه‌های روزنامه
شیشه‌ی اتومبیل قراضه‌ات را چرا پاک می‌کنی؟
-
بی بند و بست، قیمت شکست:
بنز و ب. ام . و و ، گالانت و ، آ . ئو . دی
خورده تو سرش، تا حد آ . یو . دی!
-
آدمک ،
با هشدار من،
روزنامه می‌خواند.
پلیس با برگ جریمه از راه می‌رسد!
-
آدمک،
در سرگیجه‌ای تند
تابلوی توقف ممنوع را
که مثل یک قارچ کنار ماشینش روییده، می‌بیند!
خرداد ۶۶

mahmoud.tayari

Print This Post Print This Post

فروردین ۰۱

اگر ُپلی
به میان دل‌ها زده نشده
دختر، دربنفشه زار چه می کند


- پسر،
در کارْ زار، چه؟


جبهه‌ی عشق ،
باز است و یک سرباز
تفنگش را به دلش فروخته…


- گلِ بنفشه خریده؟!

و چه به طول می‌انجامد آنجا که من چیزی می‌خواهم بگویم. باز قصد به آن چه گفته‌ام، نبود.
بگذار دیر تُرا بخوانند؛ تُرا که نام، بهار است و آیین‌ات عطرِ گل سرخ… که تا زمان دیگر، نامِ هیچ  سبزْ‌نگارِ شوخ چشمی نیست:
چهار چلچله
به منقار می‌برند
باغ شعر مرا، تا نیم  ُکره‌ی آفتابی‌ی آن سیهْ چشمان
آنها برمی گردند، با ترکه‌ی علفی‌‌ی نگاهِ تو
به آشیان.
تنهایی آواز می‌خواند، با زخمی بی دهان
تو می‌نوازی مرا
در بهاری سیاه با مژگان
بگذار از بهار نزدیک تری بگویم. از چهار پَرِ کاهْ مانده به غروب. بگذار سقفِ نگاهم، آشیانه‌ی خیس ِجوجکان ِهنوز به دنیا نیامده، باشد.
صدای پای بهار، بی‌وقفه در گوش می‌نشیند؛ به زبان سبزِ علف ، در تکه ابری بر بام روستا، که باردارِ آفتاب است. در خمیازه‌ی درخت، با هزاران شاخ و برگ. در آوای جنگل و بوی هیمه و کاه گل و ِپهِِن،  که فرش ِ زیر پای درخت آلوچه قرمز است و داس ُنک آویز بر تنه‌ی چنار، حضور به‌‌هنگام ِمردان گیل و تالش و گالش و… را در حریم خانه، نوید می‌دهد:
نیمتاجی می شوم
ازگل زرد و برگ سبز کدو
در آستانه ی زفافِ روستایی تو
پیراهن ململی می‌شوم، که تو دوست داری بپوشی
پپچ پچه‌ای هم از آن دست، عاشقانه و ممنوع، که شاخساران بر آن رشک می‌برند.
و چه پر معنا است، در بهاری که آمدنش را، هزاران شکوفه، از پیش به جشن و چراغان نشسته‌اند:
عروسان ِ نارنج، آهسته می‌گریند
رگبار، در بوسه‌ای غافلگیرانه، با هزاران شکوفه…
به زیر چترِ درختِ نارنج می‌رود!
در بهاری دل آشنا و فندق شکن،  آنک رقص باله را، در بال‌های پروانه، بر چمن زار می‌بینیم:
بهار، خوابِ گنجشکی ست، با ارتفاع کم!

۲۹ اسفند ۱۳۸۸

Print This Post Print This Post

آبان ۳۰

بچه های پشت مسجد!

سوگمانِ اکبر رادی

اکبر رادی” باورش نمی‌شد من‌هم بچه‌ی پشتِ‌”مسجد ملا علی محمد”‌م؛
انگار تمام این افتخار را برای خودش می‌خواست!
می گفت:” پس چرا ما، آن سال‌ها، توی بازی‌های‌مان، نمی‌دیدیمت؟
نه خربیست(۱) ، نه ماچلوس(۲)، نه هشتک(۳)
و نه لبِ گود!(۴)”
و نگاه پرسنده‌اش، مرا تا کنار ِبازی های نکرده‌ام می ُبرد:
تا پشت یک مدرسه‌ی شبانه روزی
تا لباس متحدالشکل ِشاهپوری
و کلاه کاسکت
تا خوابگاه، تا ناهار‌خوری، تا نمازخانه
تا صف طویل خاکستری
تا سال‌های سی و دو ، و رژه در بازار شام، با طبل و قره‌نی
تا گریه‌ی زن‌های روضه، به یاد دو طفلان مسلم
تا کلاس پنجم ابتدایی
و نه فقط بیشتر از طولِ یک سال تحصیلی…
-
شاید دنبال دری بود که هیچ وقت به روی آدختر، (۵)خدمه‌ی خانه‌شان، باز نشد
و آن یک کاسه آش نذری ،
که متبرک به سر پنجه ی حضرت فاطمه بود و بر خلاف میلش،
بر سفره‌ی بی دعای‌مان نیامد.
رحمت خدا بر مادران‌مان، که بهشت، زیر پای‌شان است
و آب چشم‌شان از پیش، بر آتش جهنم، خاموشیِ ابدی ارزانی داشته!
حال ما بر یک سفره نشسته‌ایم
و نعمت ِخدا را
باردار ِزبان‌مان کرده‌ایم!
-
بزرگا، اکبر!
من به پشتی‌ی آن مسجد، پیش از تو ، پا بر خشت نهاده ؛ بیگار ِ زندگی گفته‌ام
تو اما پیش از من ، تاج خار، بر سر
آستان ِیار بوسیده‌ای
مرا تدبیر از توست ،
اما تقصیر نه!
ما خود را بیدار داشته ایم، تا خفتگان،
با چشمان ما به تماشای ِنمایش خود بنشینند!
-
تو آفریده‌ای،
آن اذان را، صبح علی‌الطلوع ، از گلدسته‌ی گلویت
و سر برآورده‌ای، با سوسوی ستارگان
از هزاران “روزنه آبی” پیش از “افولِ” خود.
-
رادی جان، آن پنبه را از میان دو شاخه‌ی پشت عینکت بردار
و قرمزیِ دماغت را کمی بمال
یک بار نزدیک بود ترا، جای “سیزیف” بگیرم
با سنگ نبشته‌ای بر پشت!
بس که پشت میزت نشسته‌ای و نوشته‌ای
درست مثل خودم:
” آه ، این صورت پنبه کاری شده ،
مال کدام بخش، از نمایشنامه ات، بی سهم ِاجرا ست!؟”
-
سفره برای هردو‌مان پهن است
حسرتِ نشستن به روی زمین را داشتی
این هم پیژامه
من به احترام تو با شلوار می‌نشینم
بگذار خط اطوی شلوارم بشکند
فدای سرت!-:
” راستی ، این دو پدر خوانده ،
در بازیِ زبانی‌ی من و تو،
حالا دیگر مدتی است پدربزرگ شده‌اند.
آن که ترا به یاد نمی‌آورد
از پلِ فراموشی‌ی من می‌گذرد:

“رادی‌جان، نمیر!
مرکز هنرهای نمایشی بی پدر (۶) می‌شود!”

محمود طیاری

——
(۱)- خر بیست:- یک بازی است – چند نفر سوار یکی می‌شوند و تا بیست می‌شمارند. معمولآ”یکی می‌افتد و می‌سوزند!
(۲)- ماچلوس:- با کشیدن چند خط روی زمین و خانه سازی؛ یک پا - دو پا می پرند.
(۳)- هشتک:-( بازی قمار در قدیم) چاله‌ای می‌کنند و هشت گردو را هم زمان و با فاصله برای جاسازی در آن، نشانه می‌روند.
(۴) – لبْ ‌گود:( بازی قمار– قدیم) زمین را در حجمِ چند سکه گود می‌کنند و سکه ها را با فاصله …
(۵)- آ دختر، دخترِآقا : از خدمه ( به نقل از یادداشت‌ها ) در خانه‌ی پدری زنده یاد اکبر رادی.)
(۶)- رئیس مرکز هنرهای نمایشی:” اکبر رادی پدر ما بود، ُمرد‍!“مطبوعات.

Print This Post Print This Post

آبان ۰۹

پلیکان

شنْ‌بارِ آب
کف‌آلود
موجْ ‌کوبه‌ها را تاب می‌آورم
-
زیرِ پایم خالی می‌شود
نوبتِ دلم رسیده است!
-
بی قایق و پارو پهلو ‌می‌گیرم به درد
-
با این همه آب
بی تو
جایی برایم آبی نیست.

علیرضا طیاری

مهر ۸۸

Print This Post Print This Post

شهریور ۲۸

پلیکان

شن‌بارِ آب
کف‌آلود
موجْ ‌کوبه‌ها را تاب می‌آورم
-
زیرِ پایم خالی می‌شود
نوبتِ دلم رسیده است!
-
بی قایق و پارو پهلو ‌می‌گیرم به درد
-
با این همه آب
بی تو
جایی برایم آبی نیست.

Print This Post Print This Post