تیر ۲۹

یادداشتی از محمود طیاری، پیرامون نمایش «گوسفند دوخان»

چوپانی در میان تپه‌های علفی، از پی برّه ی گمشده‌ی خود است؛ «میرزا» در سایه روشن صبح، بر او نهیب می‌زند. نام خود می‌گوید و نشانِ او می‌پرسد.
هیمنه‌ی‌ میرزا و صولت و آوازه‌ی نام او، چوپان را آشفته خاطر می‌کند. او بیمِ جان خود دارد. اما میرزا می‌گوید: « هر که را بر نان و آب تو طمع نباشد، جانت از او در امان خواهد بود!»
و برّه را که یافته است به چوپان می‌دهد و با او به چاشت می‌نشیند.
چوپان خوفِ قشون شاهی را دارد و از همدمی با میرزا پرهیز می‌کند.
او زنی در خانه دارد «نی نواز» و بی‌نیاز، و چون در نی بدمد، چوپان، دزدان را با آن رد می‌گیرد. چوپان که آوازه‌ی میرزا را در دل کوه نیز شنیده، دمسازی‌اش را با تفنگ، ناساز دانسته؛ و راز آن می‌جوید.
میرزا می‌گوید: «گرگان چون به گله زنند، تو چه می‌کنی؟»
چوپان: « آنها را می‌کشم!»
میرزا: « سرکردگان شاهی، همان گرگان شبانگاهی‌اند؛ علوفه خوار مردم اند؛ اما تیغ برگلوی‌شان می‌گذارند!»
آن دو، میرزا و چوپان، در کار درکِ یکدیگر- اند که صدای نی‌ی زنِ چوپان شنیده می‌شود، که حاکی از کمک طلبی اوست: چون دزدان به خانه‌ی چوپان- که آن سوی تپه، پایین نیزارها است، شبیخون زده، هرچه برجای بوده، به غارت برده- اند؛ اما صدای باد، بخشی از صدای نی را با خود می‌برد و مانع آن می‌شود که چوپان خطر را احساس کند. او تنها یک بار از میرزا می‌پرسد:« آیا تو چیزی نمی شنوی؟» که میرزا با گوشی سپرده به باد، می‌گوید: « من جز بع بعِ گوسفندانی چند، چیزی نمی‌شنوم!» و دوباره به گفتگو می‌نشینند و اوضاع سیاسی آن زمان، اشغالِ دو سوی ایران، روس‌ها در شمال، انگلیسی‌ها در جنوب – و منطقه ی مرکزی خنثی و بی‌طرف – در چند دیالوگ بازتاب می‌یابد.
میرزا که عازم کوه است، و دل نگران سرنوشت و گردش‌ زمانه ی خویش و ناخویش، با نگاهی به توده‌های ابر پراکنده، شترانی در آسمان می‌بیند که با بار پنبه به هرطرف می روند؛ که معنای کنایی‌ی آن را چوپان، با دیالوگِ « زمستان سختی در پیش است.» باز می کند؛ و با یاد برّه‌های گمشده‌ی میرزا، دمی در نی، می دمد!
این همان آهنگی است با حس و ریتم و درد  و درکِ مشترک، که لحظاتی پیش، شنیده می‌شده؛ که آن دو را تذکاری بر آن نبوده؛ و معادل مفهومی آن، این است:
« دزدانا بامونا / دزدان آمده اند
درّانا ، خورّانا / درنده و خرناس کنان
سبیلانا تیزانا / سبیل ها تیز
چشمانا هیزانا / چشم ها هیز
زاکانا ترسانا / بچه ها را ترسانده اند
زهله انا ترکانا / زهره هاشان را ترکانده اند
میرزا ، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!
-
خندانا / خندان
رقصانا / رقصان
دستانا چوبانا / توی دست هاشان چوب
پاهانا کوبانا / پاکوبان
شیرانا دوشانا/ شیر ها را دوشیده
ماستانا خوردانا / ماست ها را خورده
گلهّ انا بردانا / گلّه ها را برده اند!
میرزا، آی میرزا، آی میرزا، آی میرزا
دِ بیا، دِ بیا، دِ بیا!(۱)
در لحظات پایانی نمایش، پسرکی روستایی، سرآسیمه و ترس خورده، از راه می‌رسد و خبر فاجعه را می‌دهد:
« عموجان، اوی عمو جان! دزد زده به خانه تان، به داد زن عموجان برس… خانه خراب شدیم همه مان، چپاول کردن مان.هیچ برجای نمانده ، اوی عمو جان!»
که میرزا با تفنگ، برق آسا به پشت نیزار‌ها می‌زند و صدای چند تیر پیاپی شنیده می‌شود: و این ، یعنی اعلام حضور جنگلی میرزا!
——-
واما:

Click to continue reading “یادداشتی بر اجرای نمایش گوسفند دوخان”

Print This Post Print This Post

تیر ۰۹
روی جلد کتاب کودکان خروس بال طلا؛ نوشته محمود طیاری

روی جلد کتاب کودکان خروس بال طلا؛ نوشته‌ی محمود طیاری

نایاب
—–

پشت جلدِ خروس بال طلا، که به قلم زنده‌یاد  نادر ابراهیمی به سال ۶۹ تحریر، به ‌اهتمام شرکت همگام با کودکان و نوجوانان، به تیراژ ۱۵۰۰۰ نسخه، منتشر ، در همان سال نایاب شد.

تصویری از متن کتاب


در باره‌ی نویسنده

محمود طیاری، یکی از سرشناس‌ترین و دوست داشتنی‌ترین چهره‌های ادبی معاصر شمال ایران است.
آثار محمود طیاری، بدون هیچ تردیدی، ضمن ایرانی بودن، سرشار است از عطرشمال، و رنگامیزی‌های شمال، و نیز غم‌ها و شادی‌های مردم خوب شمال.

شاید ما که پرورش یافته‌ی شمال میهن هستیم، این عطر و رنگ آمیزی غریب را با این شدت احساس می‌کنیم، و مردم سایر نقاط ایران، مانند ما، گرفتار تصویر‌های ساده و زیبای شمالی طیاری نشوند، اما به هر حال، گمان نمی ‌برم که از میان ِایران گشتگان و آشنایان با شمال، کسی بتواند اصالت آثار طیاری را انکار کند.

سازمان همگام با کودکان و نوجوانان، سربلند است که یکی از آثار زیبا، ساده، مهربان و آهنگین محمود طیاری را برای کودکان منتشر می‌کند.

Print This Post Print This Post

خرداد ۱۳

نگاه آسمانی

نعل و
رکاب و
زین

-    ماهِ مسین…

چشمِ درشتِ اسبِ نجیبِ
شب است
این!

تابستان ۷۴

Print This Post Print This Post

خرداد ۱۱


محمود طیاری

نخلِ بلندِ نامِ : م.ا. به آذین

دوستی استوار، که نام “بهزاد موسایی” را در مرتبتی با خود دارد؛ چند سالی است در مساحتی بالنده، به کار ادب و پژوهش است و از عِلیین! چترش در اقصا ءنقاط ، کار بر طاووسان تنگ آورده؛ انگشت به لانه‌ی زنبوران می کند؛ شاید از برای ذائقه‌ی شیفته‌گانِ حیطه‌ی ادب و هنر، عسل فراهم آورد؛ که جز خلق آثارِ نه الساعه نیست!
به همین نظر، با پیام های پسین، ُطره از قلم موئین ما چیده، از پی ِپاسخ است!
این بار وارسته مردی را نشانه رفته ؛ که حمد و حیات بیش ازپیش بر او باد، حضرت” محمود اعتماد زاده ” دانای کل در روایت و زبانِ ترجمه به آبِ ” دن آرام” شسته” ؛ م.ا.به آذین است!
بهزاد از من خواست ، در این باره چیزی اگر دارم رو کنم؛ می خواستم بگویم چیزی که ندارم” رو” است!
اما او به شیوه ی موسی ، با افکندن عصایش بر زمین؛ از من انتظار معجزه داشت!

Click to continue reading “یادمان م.الف. به آذین”

Print This Post Print This Post

خرداد ۱۱

سجاد صاحبان زند

نگاهی به کتاب رمان سینما، نوشته محمود طیاری

نشر قطره/۱۳۸۳
« رمان سینما» را می‌توان از دو جهت مورد بررسی قرار داد. اول آن روایتی است که کتاب را در بر می‌گیرد و دوم زبان و نثر ویژه آن است. البته بررسی هرکدام از این مقوله‌ها، قطعا به ارزیابی واحدی از کتاب می‌ انجامد و آنها را نمی‌توان چندان از هم مجزا دانست؛ زبان به روایت منجر می‌شود و روایت به زبان.
این کتاب را می‌توان روایتی نوستالژیک دانست. میانه مردی، در قالب دانای کل، گذشته خود را می‌نگارد.او روایت خود را از لحظه ی تولد می‌نویسد و از‌همین جاست که می‌توان دانای کل بودن او را دریافت. به‌طور قطع هیچ کس لحظه تولد خود را به یاد ندارد. هیچ کس نمی‌داند که پیش ازتولدش، قابله به اطرافیانش و مادرش چه گفته است. این اطلاعات را فقط می‌توان از دیگران دریافت. راوی اما به کسی اشاره نمی‌کند.به هر رو او فراتر از زمان و مکان حرکت می‌کند و به این ترتیب، چندان عمل بی توجیهی انجام نمی‌دهد. راوی دانای کل، حتی می‌تواند پیش از تولد خود را نیز روایت کند.
به این ترتیب راوی از لحظه تولد، شروع به روایت می‌کند.اما پایان داستان، مرگ راوی نیست، که اتفاق خود « رمان سینما ست».« زنم پوزحندی زد و گفت:” داشتن سه تا مهسا، بهتر از داشتن یک قلب نیست؟» و قیچی باغبانی را جای آن سه نشاند. در بازپسین دم، فقط توانستم بگویم: کاش می‌دانستم تو کدامینی؟ و رمان سینما از دستم افتاد». و در نتیجه روایت تمام نمی‌شود و شروع آن خود می‌تواند ابتدای کتاب باشد.

Click to continue reading “معرفی کتاب رمان سینما”

Print This Post Print This Post

اردیبهشت ۰۴

تعمیرگاه عشق

وقتی با زنم
به تعمیرگاهِ عشق رفته بودیم
شمع و پلاتین‌مان‌را عوض کنیم
یک اتومبیل را
چند تا آقا،
آورده بودند صاف کاری کنند…
-
آن یک مرسدس بود،
نام دختر کمپانی بنز آلمان را
بر خود داشت:
چراغ بادامی،
با جلوبندیِ خورده شده!
-
سردفتر ما را روی چال بُرد،
آچار‌ انداخت؛
تا یک مُهره‌ی بیست ساله را باز کند!

مهره‌ی ‌مار داشت زنم،
یا به گردنش خرمُهره بود؛
این راز همچنان سر به مُهر مانده‌است!
-
در‌ آن‌ ساعاتِ اول‌ِ صبح ،
درآمدِ یک‌ماه ‌ِمن و‌ حقوقِ مطبخی‌ی زنم
به ‌توی ‌لگنچه افتاد!
-
روغنِ ‌سیاهِ ‌طلاق جاری‌ شد
و زمانِِ ‌ریلی
آغاز…
-
لگنِ پیشاب‌ِ سردفتر،
نعلین، ورنی‌ی‌ ِپاشنه بلند ِمرسده
کنارِ‌کتانی‌ی ِزنم،
بر درگاه بود!


۷ شهریور ۷۲

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۹

توقف ممنوع!

یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل
با پنجاه متر برِ اختصاصی، که قسمتی از آن
در جنگِ با پیاده رو ، به غنیمت درآمده است!
-
چند شاخه گل ُرز ،
میخک صورتی، و گلایل سفید
با نیمتاجِی از روبان سرخ ، در زرورق
-
مرسدس زیبا
تاج عروس و تور سپید برسر
چهار بیوک در اسکورتِ کامل آن، به کنار!
-
آی آدمک،
پاهایت را بدزد
تو با کمربندِ عفتّ
از پلکانِ سرمایه بالا نتوانی رفت!
-
تابلوی نئون سراسری، در بازی نور
رنگ به رنگ و چشمک زن
شیشه‌های دودیِ میرال، با پاشنه‌ی نقره و-
بازوی واسطه‌ی گردان!
-
مارپیچِ  پله‌های سنگی
با کشاله‌ی مرمر، تا چلچراغ جادو
گلدانِ غولْ سنگی و گل‌های حاره‌ای
تا بالکن.
-
تلویزیون رنگی
گاو صندوق
تلفن.
-
آی آدمک
نگاهت را بدزد
تو با هزار داماد،
در حجله بدهکار عروس خواهی شد!
-
چند میز شیشه‌ای دودی
با مبلِ پوست مار
سرویس قهوه خوری، نقره
جا سوئیچی، طلا!
-
«شیراز…
-روی خط!
گوشی …
-اصفهان!
شایع ست، نه. بنزین …چی ، گران؟»
-
آی آدمک
گوش‌هایت را بدزد
تو در جنگِ سلیندر‌ها
بازنده‌ی نهایی خواهی بود!
-
مرسدس زیبا، تور سیاه عزا، بر سر
زیر چراغ های چشمک زن
در وسط
چهار بیوک در اسکورت کامل با آن
به کنار!
-
آی آدمک
دست هایت را بدزد
با تازه‌های روزنامه
شیشه‌ی اتومبیل قراضه‌ات را چرا پاک می‌کنی؟
-
بی بند و بست، قیمت شکست:
بنز و ب. ام . و و ، گالانت و ، آ . ئو . دی
خورده تو سرش، تا حد آ . یو . دی!
-
آدمک ،
با هشدار من،
روزنامه می‌خواند.
پلیس با برگ جریمه از راه می‌رسد!
-
آدمک،
در سرگیجه‌ای تند
تابلوی توقف ممنوع را
که مثل یک قارچ کنار ماشینش روییده، می‌بیند!
خرداد ۶۶

mahmoud.tayari

Print This Post Print This Post

WordPress Loves AJAX