فروردین ۲۹

ما نیز…!

شب با پیاله ،
در تکان دستی می رفت
تا آن سیاه چاله ، با آن ستاره ولگرد ، مستی می رفت.
-
نا خفته می غنود، ناگفته می سرود :
محتاج یک پیاله ایم ، نه دیدار. تا کی رسیم به می …
آن سر به پای دوست، که بیدار…!
-
ما سر به پای او، او در هوای می …
تا کی ببینمت ای دوست ؟
او گفت : تا به کی …
-
از بندیان، هر که به سویی .
به کور سویی ،
ما نیز…!

تابستان ۱۳۷۲

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۶

در باره‌ی نویسنده
محمود طیاری، یکی از سرشناس‌ترین و دوست داشتنی‌ترین چهره‌های ادبی معاصر شمال ایران است.
آثار محمود طیاری بدون هیچ تردیدی، ضمن ایرانی بودن، سرشار است از عطرشمال، و رنگامیزی‌های شمال، و نیز غم‌ها و شادی‌های مردم خوب شمال.
شاید ما که پرورش یافته‌ی شمال میهن هستیم، این عطر و رنگ آمیزی غریب را با این شدت احساس می‌کنیم، و مردم سایر نقاط  ایران، مانند ما، گرفتار تصویر‌های ساده و زیبای شمالی طیاری نشوند، اما به هر حال، گمان نمی ‌برم که از میان ِایران گشتگان و آشنایان با شمال، کسی بتواند اصالت آثار طیاری را انکار کند.
سازمان همگام با کودکان و نوجوانان، سربلند است که یکی از آثار زیبا، ساده، مهربان و آهنگین محمود طیاری را برای کودکان منتشر می‌کند. نادر ابراهیمی

Print This Post Print This Post

فروردین ۲۱

نقل ، انتقال ، اقتباس ، اجرا ،چاپ ، هر گونه بهره برداری صوتی - تصویری ، ممنوع و موکول به اجازه ی کتبی نویسنده است.

محمود طیاری

سایه‌ی بابا مال من

یکی بود، یکی نبود.  لبِ جو، تنگِ غروب، آفتاب می‌رفت ، هوا تار می‌شد، ماه توی آسمان ، آشکار می‌شد.پرنده‌ها دسته دسته، از پیِ آب و دانه، بال زنان و خسته، می‌آمدند به آشیانه.
نازی ‌کوچولو اما، باباش پیدا نبود. نه اینجا، نه آنجا، هیچ جا نبود.
چند وقتی بود نه خودش چیزی می پرسید ؛ نه مامان چیزی می گفت . چون این یک راز بود .
خانه چهار‌ دیوار، با شکوفه‌های سیب وگلهای شیپوریِ انار، پر از بُته خار و سیم بود. گل‌های رُز توی باغچه، عطرْپاشِ نسیم بود.
آبِ‌حوض چین برمی‌داشت، صاف می‌شد. برگی از درخت می‌افتاد، ماهیِ قرمز، می‌آمد روی آب،  نُک می‌زد، شکلِ  قاف (‌ق) می‌شد!
نازی با پیراهنی با پاچینِ بنفشه‌زار، که تکه‌ای از آن، دستمالْ‌ گردنِ یک سرباز عروسکیِ چترباز بود؛ کنارِ ماه در قابِ پنجره می‌نشست و مادر برای هردوشان قصه می‌گفت :
“ ای ماه نقره‌ای . تو که‌ای، چه‌ای؟
گاهی سوارِ بر– ابر، گاهی توی مِه‌ای…
اگر قایقی، کرجی‌بانت ‌کو؟ پاروهای ‌نقره و بادبانت کو؟
اگر عروسِ آسمانی، پس چرا تنهایی؟
با پولک‌های نقره‌ای، شب‌ها در می‌آیی…
با من بگو ای ماه، چه کار و پیشه داری؟
راهزنِ دل هایی، پیداست… خرده شیشه داری!”
نازی کوچولو لبخندی زد و به صدای شیشه‌ایِ ماه، که از میان شاخه‌های صنوبر، آرام می‌گذشت، با دهانِ شکلاتی،‌ فالگوش ایستاد:
“ مامان جونم، شکلات می خوام!
بازهم داری؟ “
مادر گفت :
“چه اطوارها،
مسواک بزن، تا بیداری!”
نازی کوچولو گفت : “الانه مامان، چشم. “
و سرباز عروسکی‌اش را، برای چند لحظه با مادر، تنها گذاشت.
بابا با چشمهای سرباز عروسکی، به مادر نگاه می‌کرد!
نازی با نگاهی به ماه و آینه، مسواکی زد و از روشویی برگشت، دنباله‌ی نگاه مادر را، تا گلِ پنج پرِ گیره‌ی آهنیِ پرده، کنار عکسِ بابا در لباس خلبانی، گرفت .
انگار چشمهای مادر، به این گلِ آهنی،‌ داشت آب می‌داد!
نازی کوچولو گفت :
“مامان، وقتی مسواک می‌زدم،‌ ماه توی روشویی بود. چه جوری می‌شه ماه، هم اینجاست، هم توی روشویی؟”
مادر خندید و گفت :
“شاید مثل تو رفت مسواک زد و برگشت! “
نازی پرسید: “مگه ماه هم مسواک می‌زنه؟”
مادر خندید و گفت :
“خیالت چی؟ اگه اون مسواک نمی‌زد که،‌ ماه  نمی‌شد! “
ابر و باران به کنار، که گاه می‌آمد و می‌گرفت، برگ درخت‌ها را می‌ُشست، هرچه گیاه بود. می‌رُست؛ آب راه می‌افتاد، جویبار می‌شد، غنچه، دهان باز می‌کرد ؛ گُل و خار می‌شد؛ خورشید و زمین بود؛ تا بود، چنین بود:
لبِ جو، تنگِ غروب، آفتاب می‌رفت،  هوا تار می‌شد،  ماه  توی آسمان آشکار می‌شد.
نازی زیرِ پتویی با طرحِ پلنگ صورتی  و ماه هنوز در قابِ پنجره بود ؛ که مادر با نگاهی  بین ماه و سرباز عروسکی، دنباله‌ی قصه را گرفت:
“ ای ماه نقره‌ای
تو که‌ای، چه‌ای؟
تو که می‌دمی به نیزار، می‌رقصی کولی‌ وار…
یه چیزیم زیاد، یه چیزیم کم…
بگو چه‌کنم، با این غم؟”
ماه، چند ستاره‌ی دنباله‌دار، به طرف ابری که خودش را شکلِ کوسه ماهی درآورده بود، انداخت، گفت:
“ بخند، بخند…آی کوچولو،
غمت به چند؟”
نازی گفت : “غمم به صد‌تا کله ‌قند! “
“ یه کله‌ قند؟ “
“ ُنچ، ُ‌نچ، ُنچ ! “
“دو کله ‌قند؟”
ُ”نچ، ُ‌نچ، ُنچ ! “
“یه سینه‌ریزِ مُرواری پیشم داری
بگو، بخند…غمت به چند؟”
نازی گفت :”غمم به صد‌تا کله‌قند! “
“نانت بدم، آبت بدم
آفتاب و مهتابت بدم
عسل بهار !
کله‌ی قندت به چکار؟”
مادر لحظه‌ای ساکت ماند. چون نگاه نازی به تکهْ ابری بود که مثل یک گربه، پنجول کشیده بود و،  با تیله‌ی ماه در آبِ حوض، بازی
می‌کرد.
نازی گفت :
“نان مال تو،   آب مال تو
آفتاب و مهتاب، مال تو…
عسل بهار،  سیب و انار
تمام گل‌ها مال تو
سایه‌ی بابا، مال من! “
مادر دستش طرف چشمش رفت. نازی کوچولو، برای لحظه‌ای، خواب را با پلکهایش جارو کرد؛ و ناباورانه پرسید :
“مامان جونم، گریه داری ؟ “
مادر گفت : “ وای،
تو را به اشکِ مُرواری
بخواب ؛ اگر که بیداری!”
همین وقت بادی وزید؛ آب حوض چین برداشت و گربه دزده، که خودش را شکل تکه ابری سیاه درآورده بود وماهی قرمزِکوچولویی به دهان داشت، پاورچین پاورچین، از کنار پاشویه‌ی حوض گذشت .
چند ستاره، دنباله‌ی دامنِ ماه را گرفتند. ماه ، مثل عروس تنها، وسطِ بقچه‌ی ملیله‌دوزیِ آسمان نشست و خورشید‌خانم با روبندهِ سیاه و چادرِ ابر، از پشت دو‌تا کوهِ کله ‌قندیِ نقره، شروع کرد به سابیدن تکه‌هایی  از آن، روی سرِ ماه‌!
تمام شب، خاکه قندِ مهتاب، می‌ریخت روی دشت و دمن و کوه و صحرا. نازی و سرباز عروسکی و پلنگ صورتی، تنگِ بغلِ هم، در خواب بودند .
مادر آهسته می‌خواند :
“ آبی در آبی ، خوابیده کوچولو،
با صورتِ مهتابی
توی کرجیِ ماه ، بی سایبان
. بی پارو ُو بادبان … “

نازی کوچولو سرش روی نازبالش بود؛ و سرباز عروسکی کنارش. توی قصه، صدای پا می‌آمد. شاید بابا می آمد .

بهمن . ۱۳۷۰


Print This Post Print This Post

فروردین ۱۵


در دوکیلومتری
برای : محمد فرزندی

پیرزن تو سایه نشسته بود؛ حصیر می‌بافت. از تو حیاطش که می‌گذشتیم، ظهر بود. پرسیدیم: “خیلی به جاده مونده؟” گفت: “‌باور نمی‌کنم ” و لبخند زد:
“ بمونین خب!” گفتیم: “ به زیارت کربلا…”گفت: “ یک ُمشت پلوی خالی، منو نمی‌ُکشه؛ تحملش آسونه.” گفتیم: “زحمت مون زیاده. نمی‌مونیم . می ریم جاده.”
گفت:“ عزت‌تون زیاد باشه.ممکن نیست بذارم برین.”
گفتیم: “آخه…”
گفت: “ دل تون نمی‌گیره؟ باشه. منو به پلوی خالی‌ام ببخشین!”ما گفتیم: “ دل‌مون‌رو خالی کردی ، با اون خالی پلو گفتنت!” و خندیدیم.
گفت: “ بمیرم واسه شکم‌تون. پیشم نمی‌مونین که ناهار به‌تون فسنجون بدم!”ما گفتیم “ به !…” گفت: “ با ُترب و ماهی شور…” پرسیدیم: ”ترشی نیست؟”
گفت: “ سیر‌ترشی نیست. داشتم یک ماست‌خوری دادم به ُگل خانم! ترشی هفتابجار، گویا کمی باشه. می‌خورین؟”ما گفتیم “‌چه جورم…”گفت:“ چیزی که هست، برنج مون بخت بد ، چمپاست. می بخشین.” ما گفتیم: “ چوب‌کاری مون می‌کنی!”گفت:“ گوشتم حلال، اگه توله‌ام دمش رو، براتون تکون نده! ” ما هیچ نگفتیم ؛ و از پله های چوبی کتام بالا رفتیم.
بعدش تنگ آب بود؛ و سفره‌ی حصیری، و آن زن که تولبی می‌گفت:“ کارد و چنگال داریم، اما توی صندوقه؛ و “گل به سر” کلیدش رو با خودش برده “بجارسر” ! من هم که دست تنهام، نمی تونم برم صداش کنم.”
پرسیدیم :“ مگه اون نمی‌آد که ناهار بخوره؛ خودت چی؟”گفت:“‌دخترکم تازه “قلیه ناهار” ش رو خورده؛ من هم اشتهام کوره!”گفتیم:“ خدا بد نده؛ بهتر نیس بیای ما، یه معاینه حسابی ازت بکنیم ، ببینیم چته؟ ”
گفت: “ باشه، بعد از ناهار… ” و رفت که برای‌مان قاشق چوبی بیاورد!
فومن پاییز ۴۲
……………………
ُکتام : تالار. ایوان بلند. / بجارسر: مزرعه. / قلیه ناهار: غذای بین ناشتایی و ناهار.
ماست خوری: کاسه کوچک گلی./ هفت بجار: ترشی مخلوط (‌سیر، فلفل سبز، بادمجان،سبزی…)

Print This Post Print This Post

فروردین ۰۶

بیا، بمان … نرو!

زمان ،
پر از لحظه‌هایِ‌ بی‌تونیامده‌است .
بیا،.  بمان . نرو!
-
خوابِ عقربه‌ها، سنگین …
خیالِ آمدنت به سال‌های رفته می‌ماند.
نرو ، بمان !
-
لحظه‌های ‌لاک پشتی، به رو افتاده !
بوسه‌های ُپرزدار، درآ‎فتابِ ُمرده، گرم می‌شوند.
بیا ، نرو !
-
به غرقابی ‌که مرا به‌سوی ‌تو می‌ برد
با ثانیه‌شمار، پارو می‌زنم.
بیا، بمان . نرو!
مهر هشتاد و‌یک

Print This Post Print This Post

فروردین ۰۵

گزارش تصویری از مراسم تشییع پیکر امیر بدرطالعی کارگردان نمایش “چاقو ضامن آهوست” که با عنوان “هفت سال سیاه” اثر محمود طیاری به صحنه رفت.

پنجم فروردین ۱۳۹۱

Print This Post Print This Post

فروردین ۰۴

نگاه آسمانی

نعل و
رکاب و
زین .
- ماه مسین…
چشم درشت اسب شب است ،
این .
دریای آسمان
فلس ستارگان …
- آنک ،  ببین :
آن اسب آبی را
بی یال و زین …!
مریلند .  سوم ژانویه ۲۰۱۲

و اما…
عده ای با ریسه‌ی کلمات، حصیر شعر می‌بافند. جمعی شعبده بازانه واژگان شعری جعل می‌کنند. عده ای دکلمه به شیوه‌ی معمول، جمعی به عربده کشی مشغول! کمتر کسی می‌داند شعر در کوتاه‌ترین مسیر حرکت می‌کند: در فاصله‌ی شکستن ‌ِصدای رعد: آذرخشی که می‌زند و کوکبی‌های کنار‌حوض می ریزد!
خیال انگیزتر از شعر، چیزی از ذهن انسان نگذشته: کوتاه، (به قول « اوجی»‌ :مثل آه!) شعله‌ای و پس آنگاه ‌خاموشی.
شعر، قالبِ درونی ‌شده‌ی شاعر است: صندوق اسراری است که با واژه‌های ‌کلیدی باز می‌شود.
شاعر، گاهان ما را به دلتنگی زمزمه می‌کند. آناتِ شعر او، با طنینی هشت‌گوش، یک آسمان معنا را، چون کاشی‌ها و گنبد مسجد شیخ لطف‌الله در سرمان می‌پیچاند و نیروی آن، ما را به هفت شهر عشق برده؛ و زیبایی را در خمِ یک کوچه‌ی‌ آن پدیدار می‌کند.
شعر مثل آب چشمه‌ی ییلاق، در نیم‌روز تابستان است. هرچه بنوشی عطشت بیشتر می‌شود. اما شعرِ بَدَل را فقط یک بار، آن هم به زحمت، همراه با ریقِ رحمت، در غیابِ شاعر می‌شود سرکشید! مثل روغن‌ِ چراغ، با گرفتن نُک دماغ! این جور شعر‌ها را خودتان بهتر از من می‌شناسید: کافی است مال خودتان نباشد! محمود طیاری

Print This Post Print This Post

WordPress Loves AJAX