بهمن ۳۰


یار حبشی 
———
اشاره  :
این فرمِ نمایشی، وامدارِ‌” محمد کسمایی” شاعر نهضتِ جنگل است، که قریب به هشتاد سال پیش، تابلو یِ”‌ نمایشِ تخته زنده ” به زبان گیلکی ( با استفاده از یک نوازنده ی ویولون و یک خواننده ) در پشتِ صحنه و یک تخته دکورِ ( دو در دو ) ی نقاشی، از یک فروشنده بلال ، که سوراخی به ابعادِ کله وی در آن تعبیه شده بود، از او در رشت، کار و اجرا شده است .
تابلو موزیکال” یارِ حبشی”، موضوع پژوهشیِ جالبی، به لحاظِ پروسه‌ی زبان و تطبیقِ ساختار و دیدگاه‌‌هایِ دو نویسنده، در شرایطِ اقلیمی و جغرافیاییِ انسانی‌ی مشترک، در آینده خواهد بود.

—–
تابلو موزیکال:


یارِ حبشی

گلِ گندم آی ،
بلال …
شیرِ بی اِشکم و یال و ُدم
بلال
با همه زلفِ دوتا و-
خط و خال
میره آخر تو جوال

مانده حسرت به دلِ پاچ باقلا
پایِ سفال …
شاخ و بالش کو –
که تکیه بزنه :
جایِ بلال !

من به شب پایی و –
حال
مانده در مزرعه بی حال ، پیِ خوک و-
شغال
روز از نو ،‌
به بیگاریِ نان :
می کنم سازِ دلم کوک ، به آوازِ ملال :

اگه داری تو یکی پولِ سیاه
من قِلِفتی بکنم پوست
از این تازه بلال
تنگٍ نافش بزنی
آب زلال !

منم و این همه سال
نه عیال و –
نه ریال…
یار ،  اما بی خیال
پاشورا می کنه ، با آب نمک و –
خاکه زغال !

‘گلِ جالیزه ،
بلال
آتشش تیزه ،  بلال
بابا آدم  ،
عجب افتاد توی چال

مثل زائو ، ( رویِ خشت )
َهله ‘هوله خورد
دِپورت شد از بهشت
روی پاسش ملکِ نقاله ، درجا زده :
ُمهرِ ابطال !

نوبرانه ،
تازه سال…
توی جالیزِ من افتاده یکی ُمرده شغال
خورده از پخته و کال
کلم و گوجه و کاهو و بلال
هرچه بنشانده ام ،‌ از تازه نهال…

سگِ زردم
به سرش خورده یکی –
تکه سفال
پایِ پرچینِ مبال
نه یکی پارس ، تو گویی کر و لال !

من و شب پایی و –
این باغ و کُْتام
چشم دارم به یکی ماهِ هلال
روی کولم ،
باقلا سبز و بلال:

باغ، بی روی تو –
ارزانیِ زاغ
زاغ، با سایه ی چشمانِ تو – کی ،
بال به بال ؟
پایِ بیوقتیِ انجیرِ سیاه
من و –
این بختِ سفید ؟
عطرِ لیموی و لبِ جوی و پریشانیِ بید ؟
وعده ی ما ، به مثال
کی دهد دست :
وصال ؟

شبی با تو به خیال
راه بر کنجِ لب و چال و سیاهدانه یِ خال
من و آبِ نمک و پوستِ بلال
تو به خوابی موزیکال
سر درآورده ای ، از توی جوال !

بابا گندم آی بلال
تو رو به کاکلِ آن سبز قبا –
دامنْ شال
دستک و منبر و آن پایِ منار
” حبشی یار” بیاور ،‌ به کنار :
روی بنما به حلال !

عجبا ،‌
آتشِ عشق
سوخت ما را ، پر و بال …
دیگه دلتنگی بسه !
بس کنم ، این نک و نال…
– اشکِ چشمت ،
بنازم
مرحبا به این زغال !
بهار ۷۸ تهران


نوشته شده توسط admin


نظر بدهید