اردیبهشت ۲۱


مرغ شب

امشب مرا خیال تو در بر گرفته است
خاموش آتشی است که از سر گرفته است!
آن بی صدای پا که همی جُست راه دل
هم سوی یار دوباره عجب پر گرفته است!
با یک نظر که بُرده‌ای از من قرار دل
برق نگاهِ تیزی خنجر گرفته است!
ما در حریق باد حریم چشم تو داشتیم
رویای سوخته کار به آخر گرفته است
بال و پری اگرم بود، در کنار تو بود
بی آشیان، مرغِ سر زده، پرپر گرفته است
پیچید در کوچه باغ دلم بانگ مرغ شب
صبح اذان، نوبت کافر گرفته است!
جز آب چشم ننشاند شعله را به فراق
شعرم شبی و حکایتی دیگر گرفته است!
???
محمود طیاری ?
رشت . شهریور ۱۳۹۸

نوشته شده توسط admin


نظر بدهید